یڪ نڪَاهٺ از همه دنیا برایم بهٺر اسٺ
باٺو بودن، باٺو ٺا هرجا، برایم بهٺر اسٺ
ڪَفٺهبودی یڪشبی مهمانِ جانم میشوی
ڪَر بیایی امشب، از فردا، برایم بهٺر اسٺ
#حسین داستان
باٺو بودن، باٺو ٺا هرجا، برایم بهٺر اسٺ
ڪَفٺهبودی یڪشبی مهمانِ جانم میشوی
ڪَر بیایی امشب، از فردا، برایم بهٺر اسٺ
#حسین داستان
مدتی هست که در کار خودم میمانم
پشت هر حادثهای، خاطره میچرخانم
ابر سنگین به هوای دل من میگرید
من غمانگیزترین خاطرهی بارانم
عطر آغوش تو با هر چه به آن مربوط است
یادگاری ست که از هر نفسش ترسانم
من پر از درد، ولی غرق سکوتم، افسوس
دیرگاهی ست که در بغض خودم، پنهانم
رفتهای با دو سبد غصه و رسواییهات
مرگ پایان قشنگیست، خودم میدانم
#محمد_رضا_مهر_پویا
پشت هر حادثهای، خاطره میچرخانم
ابر سنگین به هوای دل من میگرید
من غمانگیزترین خاطرهی بارانم
عطر آغوش تو با هر چه به آن مربوط است
یادگاری ست که از هر نفسش ترسانم
من پر از درد، ولی غرق سکوتم، افسوس
دیرگاهی ست که در بغض خودم، پنهانم
رفتهای با دو سبد غصه و رسواییهات
مرگ پایان قشنگیست، خودم میدانم
#محمد_رضا_مهر_پویا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیدنش حال مرا یک جور دیگر میکند
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند!
با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام
آب گاهی مومنین راهم شناگر میکند
#علی صفری
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند!
با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام
آب گاهی مومنین راهم شناگر میکند
#علی صفری
در انتهاے ڪوچہ اے ڪاشانہ دارد یار من
روے نگاهش یڪ بغل پروانہ دارد یار من
از بس ڪہ من با دیدنش مستِ نگاهش میشوم
انگار در چشمان خود میخانہ دارد یار من
یڪ دستہ گل وقتے ڪہ میخندد نشیند بر لبش
گویے ڪہ در لبخند خود گلخانہ دارد یار من
شبها شرابم چشم او ، صد ناز دارد خشم او
از جام چشمش بادہ در پیمانہ دارد یار من
گر مِے پرستے میڪنم ، با یار مستے میڪنم
در عاشقے ، چون شیوہ اے مستانہ دارد یار من
پنداشتم در ڪیش او جایے ندارد دلبری
دیدم ڪہ در هر شهر و دِہ ، بتخانہ دارد یار من
من عاشقم، دیوانہ ام، گویند من مستم ولی
چون من ڪجا یڪ عاشقے دیوانہ دارد یار من
مشهور شد در دلبرے با طلعت چشمان خود
در تار مژگانش هزار افسانہ دارد یارمن
#علی صمدی
روے نگاهش یڪ بغل پروانہ دارد یار من
از بس ڪہ من با دیدنش مستِ نگاهش میشوم
انگار در چشمان خود میخانہ دارد یار من
یڪ دستہ گل وقتے ڪہ میخندد نشیند بر لبش
گویے ڪہ در لبخند خود گلخانہ دارد یار من
شبها شرابم چشم او ، صد ناز دارد خشم او
از جام چشمش بادہ در پیمانہ دارد یار من
گر مِے پرستے میڪنم ، با یار مستے میڪنم
در عاشقے ، چون شیوہ اے مستانہ دارد یار من
پنداشتم در ڪیش او جایے ندارد دلبری
دیدم ڪہ در هر شهر و دِہ ، بتخانہ دارد یار من
من عاشقم، دیوانہ ام، گویند من مستم ولی
چون من ڪجا یڪ عاشقے دیوانہ دارد یار من
مشهور شد در دلبرے با طلعت چشمان خود
در تار مژگانش هزار افسانہ دارد یارمن
#علی صمدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در ڪَلویم ڪَیر ڪرده زخم یڬ بغض غریب
فرصتۍ از اشڬ مۍ جویم ڪه رسوایش ڪنم
#مهدۍ_اخوان ثالث
در ڪَلویم ڪَیر ڪرده زخم یڬ بغض غریب
فرصتۍ از اشڬ مۍ جویم ڪه رسوایش ڪنم
#مهدۍ_اخوان ثالث
شانه کن زلفِ غزلهای پریشانِ مرا
تازه تر کن عطش ِروحِ پشیمانِ مرا
ای فروزان تر از آشوبِ غزلجوشیِ من !
شعله تر کن نفس ِگرم ِغزلخوانِ مرا
ای سرا پای وجودت همه آیینه و عشق !
پَر بیفشان و صفایی بده ایوانِ مرا
پُشتِ پرچینِ نگاهِ تو گرفتار شدم
بِگُشا ای همه خوبی ! درِ زندانِ مرا
موج در موجِ بلا اشک مرا می شکند
کاش دستی بِنِشاند تبِ توفانِ مرا
در نهانخانه ی دلْ هیمنه ی یادِ کسی است
چیست آشفته چنین جانِ هراسانِ مرا !؟
#پروانه_نجاتی
تازه تر کن عطش ِروحِ پشیمانِ مرا
ای فروزان تر از آشوبِ غزلجوشیِ من !
شعله تر کن نفس ِگرم ِغزلخوانِ مرا
ای سرا پای وجودت همه آیینه و عشق !
پَر بیفشان و صفایی بده ایوانِ مرا
پُشتِ پرچینِ نگاهِ تو گرفتار شدم
بِگُشا ای همه خوبی ! درِ زندانِ مرا
موج در موجِ بلا اشک مرا می شکند
کاش دستی بِنِشاند تبِ توفانِ مرا
در نهانخانه ی دلْ هیمنه ی یادِ کسی است
چیست آشفته چنین جانِ هراسانِ مرا !؟
#پروانه_نجاتی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"بودنت" را، دوست دارم؛
میان تنهایے و
این همہ دلواپسے،
عقربههاے ساعتِ قلبم را،
بہ سمتِ آرامش، میڪشاند
#سودابه_حسینی
میان تنهایے و
این همہ دلواپسے،
عقربههاے ساعتِ قلبم را،
بہ سمتِ آرامش، میڪشاند
#سودابه_حسینی
دلفروشے مست هستم، قلب صادق مے خرے ؟
خسته از عشقم، بگو این قلب عاشق مے خری؟
شاعری دریاییم ، دل را به دریا مے زنم
غرق دارم میشوم ، پاروے قایق مے خری؟
گلفروشے مے کنم ، گلدانِ «گل با شاعری»
یڪ کلامم؛ «شاعری» را با شقایق میخرے ؟
چون تلف شد زندگے، ساعت نمے بندم به دست
سالها را مے فروشم، با دقایق مے خری؟
سادگی بسیار دارم ، مے کنم ارزانیت
با صداقت میفروشم ، با حقایق مے خرے ؟
باغزل ها مے شود هر درد را درمان کنی
مرهمش را مے فروشم، طبع ِحاذق مے خری؟
کوه غم را مے شکافد دردهاے شاعری
شاه بیتے مے فروشم، طبع خالق مے خری؟
#بهنازسمعی_نژاد
خسته از عشقم، بگو این قلب عاشق مے خری؟
شاعری دریاییم ، دل را به دریا مے زنم
غرق دارم میشوم ، پاروے قایق مے خری؟
گلفروشے مے کنم ، گلدانِ «گل با شاعری»
یڪ کلامم؛ «شاعری» را با شقایق میخرے ؟
چون تلف شد زندگے، ساعت نمے بندم به دست
سالها را مے فروشم، با دقایق مے خری؟
سادگی بسیار دارم ، مے کنم ارزانیت
با صداقت میفروشم ، با حقایق مے خرے ؟
باغزل ها مے شود هر درد را درمان کنی
مرهمش را مے فروشم، طبع ِحاذق مے خری؟
کوه غم را مے شکافد دردهاے شاعری
شاه بیتے مے فروشم، طبع خالق مے خری؟
#بهنازسمعی_نژاد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بت من چشم تو و کعبهی من شانهی توست
قلب عاشق شدهام تابه ابدخانهی توست
شمع من باش و بسوزان تو سراپایِ مرا
چون تمام دل وجانم، پرِ پروانهیِ توست
#مجتبیخوشزبان
قلب عاشق شدهام تابه ابدخانهی توست
شمع من باش و بسوزان تو سراپایِ مرا
چون تمام دل وجانم، پرِ پروانهیِ توست
#مجتبیخوشزبان
من دوست دارم حالت دیوانهها را
احساس شمع و شعله و پروانه ها را
او باشد و من باشم و آغوش و لبخند
رقصیدن و نوشیدن از پیمانهها را
زیباست تا صبح رهاییها دویدن
من دوست دارم خلسهی میخانهها را
ای کاش عطر صبح، چشم نرگس مست
دلجو و مینو سازد این کاشانهها را
باید به لطف بادهنوشیها بشوییم
زنگار شوم کینهها از سینهها را
باید که با احساس جنگل خو بگیریم
تا گم نسازد دل مسیر لانهها را
من دوست دارم تا ابد با چشم عاشق
بنشینم و بینم رخ آیینهها را
#مجتبی_رجبی_راوندی
احساس شمع و شعله و پروانه ها را
او باشد و من باشم و آغوش و لبخند
رقصیدن و نوشیدن از پیمانهها را
زیباست تا صبح رهاییها دویدن
من دوست دارم خلسهی میخانهها را
ای کاش عطر صبح، چشم نرگس مست
دلجو و مینو سازد این کاشانهها را
باید به لطف بادهنوشیها بشوییم
زنگار شوم کینهها از سینهها را
باید که با احساس جنگل خو بگیریم
تا گم نسازد دل مسیر لانهها را
من دوست دارم تا ابد با چشم عاشق
بنشینم و بینم رخ آیینهها را
#مجتبی_رجبی_راوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی توشهرم قفس است ای همه آزادی من
غم مراهمنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من
#حسین_منزوی
غم مراهمنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من
#حسین_منزوی
من خمارم، از لبت پیمانه میخواهم که نیست
در دلِ آغوشِ تو کاشانه میخواهم که نیست
بغض، راهِ هر نفس را در گلو سد کرده است
من برای اشک هایم شانه میخواهم که نیست
روز و شب بر بام عشقت بال و پر، وا کردهام
من زِ دست مهربانت دانه میخواهم که نیست
همچو شمعی قطره قطره ریختـم تـا سوختم
همدمیاز جنسِیک پروانه میخواهم که نیست
بـی کـسـم، بـی سـر پـناهم، خستهام، آواره ام
در درونِ شهرِعشقت خانه میخواهم که نیست
من که مجنون توام، ای کاش لیلا می شدی
من تورا در قابِ یک افسانه میخواهم که نیست
#مجتبی_خوش_زبان
در دلِ آغوشِ تو کاشانه میخواهم که نیست
بغض، راهِ هر نفس را در گلو سد کرده است
من برای اشک هایم شانه میخواهم که نیست
روز و شب بر بام عشقت بال و پر، وا کردهام
من زِ دست مهربانت دانه میخواهم که نیست
همچو شمعی قطره قطره ریختـم تـا سوختم
همدمیاز جنسِیک پروانه میخواهم که نیست
بـی کـسـم، بـی سـر پـناهم، خستهام، آواره ام
در درونِ شهرِعشقت خانه میخواهم که نیست
من که مجنون توام، ای کاش لیلا می شدی
من تورا در قابِ یک افسانه میخواهم که نیست
#مجتبی_خوش_زبان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توعاشقانه ترین فصل، از کتاب منی
غنای ساده و معصوم شعر ناب منی
رفیق غربت خاموش روز خلوت من
حریف خواب و خیالِ شبِ شراب منی
#حسین_منزوی
غنای ساده و معصوم شعر ناب منی
رفیق غربت خاموش روز خلوت من
حریف خواب و خیالِ شبِ شراب منی
#حسین_منزوی
بر دلم شوق رسیدن به سر کوی تو بود
حـسـرت محو شدن در افق روی تو بود
میوزیدی چو نسیمی بـه من و ، آه دلـم
مست از عطرِ تنِ نرگسِ شب بوی تو بود
شعرِ پُر بغضِدلم شبهمهشب،سطربهسطر
غرقِ در قافیهیِ چـشـم چـو آهویِ تو بود
تار گیسوی تـو موسیقی جان بود و به دل
حسرتِ شـانه شدن بـر خمِ گیسویِ تو بود
هر اذان سجده به چشمان تو کردم همه دم
کعبهی عشق دلم،،،، قبلهی من سوی تو بود
حـسرت بـرکـهی شبهای پـر از حسرتِ مـن
بوسـه بـر ماهِ میانِ خمِ ابـرویِ تــو بـود
#مجتبی_خوش_زبان
حـسـرت محو شدن در افق روی تو بود
میوزیدی چو نسیمی بـه من و ، آه دلـم
مست از عطرِ تنِ نرگسِ شب بوی تو بود
شعرِ پُر بغضِدلم شبهمهشب،سطربهسطر
غرقِ در قافیهیِ چـشـم چـو آهویِ تو بود
تار گیسوی تـو موسیقی جان بود و به دل
حسرتِ شـانه شدن بـر خمِ گیسویِ تو بود
هر اذان سجده به چشمان تو کردم همه دم
کعبهی عشق دلم،،،، قبلهی من سوی تو بود
حـسرت بـرکـهی شبهای پـر از حسرتِ مـن
بوسـه بـر ماهِ میانِ خمِ ابـرویِ تــو بـود
#مجتبی_خوش_زبان