به وقت رویش سبز جوانه با من باش
دلم گرفته در این بیکرانه با من باش
چه آسمان غریبی است بی حضور تو دل
به گرمی سخنی عاشقانه با من باش
سکوت،درد بزرگی است هیچ میدانی ؟
بخوان برای دلم یک ترانه با من باش
اسیر این قفس سرد و غم گرفته منم
در قفس بگشا ، بی بهانه با من باش
قسم نمیدهمت که به عمر صد غزلم
به عمر یک غزل حافظانه با من باش
#محمدرضا_شفیعیکدکنی
دلم گرفته در این بیکرانه با من باش
چه آسمان غریبی است بی حضور تو دل
به گرمی سخنی عاشقانه با من باش
سکوت،درد بزرگی است هیچ میدانی ؟
بخوان برای دلم یک ترانه با من باش
اسیر این قفس سرد و غم گرفته منم
در قفس بگشا ، بی بهانه با من باش
قسم نمیدهمت که به عمر صد غزلم
به عمر یک غزل حافظانه با من باش
#محمدرضا_شفیعیکدکنی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق، مرا خوب ترینم کافیست
#محمدعلی_بهمنی
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق، مرا خوب ترینم کافیست
#محمدعلی_بهمنی
تا عشق تو آمیــخته با جان و تنم شد
رســوایی دل باعث رســـوا شـدنم شد
از پشت زده پنجــه به اعماق وجـودم
از هیبت آن چـــاک دل پیــــرهنم شــد
آن روز که افـــتاد نگـــاهــــم به نگاهت
درگــیر طلــسمی همه روح و بدنم شد
جان از عطش آب حیاتت به لب آمد
دلسوخته از شـعله شوقت چمنم شد
وا شد چو زبانم به شکوفا شدن عشق
تکــرار فقط نام تو در هــر سخـــنم شد
در نزد مــن از غربت غمـــبار اثر نیست
تــا کــشــور رویایــی عشقت وطنــم شد
#تقی_شیرین_زاده
رســوایی دل باعث رســـوا شـدنم شد
از پشت زده پنجــه به اعماق وجـودم
از هیبت آن چـــاک دل پیــــرهنم شــد
آن روز که افـــتاد نگـــاهــــم به نگاهت
درگــیر طلــسمی همه روح و بدنم شد
جان از عطش آب حیاتت به لب آمد
دلسوخته از شـعله شوقت چمنم شد
وا شد چو زبانم به شکوفا شدن عشق
تکــرار فقط نام تو در هــر سخـــنم شد
در نزد مــن از غربت غمـــبار اثر نیست
تــا کــشــور رویایــی عشقت وطنــم شد
#تقی_شیرین_زاده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از چراغانیِ چشمان تو ،من جان دارم
بی تو یک نسبت نزدیک به باران دارم
روشنم،از تو و آن منحنیِ لب هایت!
من به لبخندِ پر از صبحِ تو ایمان دارم...
#معصومه_صابر
بی تو یک نسبت نزدیک به باران دارم
روشنم،از تو و آن منحنیِ لب هایت!
من به لبخندِ پر از صبحِ تو ایمان دارم...
#معصومه_صابر
در کنارم همه دم چون که تو را کم دارم
درد و هم مهر تو را همیشه با هم دارم
تا شوَد چشم به دیدار تو روشن روزی
به رهت چشمِ امیدی همه شبنم دارم
با که گویم تو بگو قصه ی تنهایی را
در نبودت به کنارم که فقط غم دارم
گر چه دوری تو اینجا دل و جان را سوزاند
نیشِ هجرت همه نوشم ، که تو مرهم دارم
این مپندار که یادت برود از ذهنم
یاد زیبای تو هر لحظه و هر دم دارم
تو که باشی شده ام فصل بهاری سرسبز
با تو انگار که صدها گل مریم دارم
خلوتم سخت تو را از تو تمنا دارد
بی تو در سینه ی خود هاله ی مبهم دارم
حرف ها مانده به دل تا به تو گویم برگرد
خوش بحالم که یکی مثل تو محرم دارم
#علی_خوش_قامت
درد و هم مهر تو را همیشه با هم دارم
تا شوَد چشم به دیدار تو روشن روزی
به رهت چشمِ امیدی همه شبنم دارم
با که گویم تو بگو قصه ی تنهایی را
در نبودت به کنارم که فقط غم دارم
گر چه دوری تو اینجا دل و جان را سوزاند
نیشِ هجرت همه نوشم ، که تو مرهم دارم
این مپندار که یادت برود از ذهنم
یاد زیبای تو هر لحظه و هر دم دارم
تو که باشی شده ام فصل بهاری سرسبز
با تو انگار که صدها گل مریم دارم
خلوتم سخت تو را از تو تمنا دارد
بی تو در سینه ی خود هاله ی مبهم دارم
حرف ها مانده به دل تا به تو گویم برگرد
خوش بحالم که یکی مثل تو محرم دارم
#علی_خوش_قامت
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دور از ٺماشای ٺو شب هایم سیاه اسٺ
اما ٺو باشی هر شبم لبریز ماه اسٺ
با یک نگاهت مسٺ ڪَردان چشم هایم
چشمان من دربند آن طرز نڪَاه اسٺ
#امیر_عباس خالق وردی
اما ٺو باشی هر شبم لبریز ماه اسٺ
با یک نگاهت مسٺ ڪَردان چشم هایم
چشمان من دربند آن طرز نڪَاه اسٺ
#امیر_عباس خالق وردی
عیسای منی هر نفسم لطف دم توست
بارانی و در باغچه ام عطر نم توست
این روشنیِ روی تو آرایه ندارد
تشبیه به خورشید شود..باز کم توست
دلگیر و پریشان و دل آشفته منم من
دل،گیر در آن زلف پر از پیچ خم توست
تصویر دو دنیاست که در چشم تو پیداست
این مردمک مست مگر جام جم توست
ای عابر شب های من ای شاعر در من
هر واژه ام انگار صدای قدم توست
#علی_فرزانه_موحد
بارانی و در باغچه ام عطر نم توست
این روشنیِ روی تو آرایه ندارد
تشبیه به خورشید شود..باز کم توست
دلگیر و پریشان و دل آشفته منم من
دل،گیر در آن زلف پر از پیچ خم توست
تصویر دو دنیاست که در چشم تو پیداست
این مردمک مست مگر جام جم توست
ای عابر شب های من ای شاعر در من
هر واژه ام انگار صدای قدم توست
#علی_فرزانه_موحد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
در وفایِ عشقِ تو مشهورِ خوبانم چو شمع
شبنشینِ کویِ سربازان و رِندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشمِ غمپرست
بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع
#حافظ
در وفایِ عشقِ تو مشهورِ خوبانم چو شمع
شبنشینِ کویِ سربازان و رِندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشمِ غمپرست
بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع
#حافظ
تو ماندگار ترین شاعرِ زمانِ منی
نه اینکه شعر بگویی تو شعرِ جانِ منی
از آفتابِ نگاهَت غرور میریزد
دلیلِ سر به هواییِ بی امانِ منی
مرا که مردمِ شهرم شبیه دیوارند
تویی که پنجره ی رو به بیکرانِ منی
شبی به طعنه میانِ ستارگان گفتم
که ماه فَخر ندارد تو آسمانِ منی
به فرض ایل و تبارم مرا رها کردند
چه غم که یک نفرِ کُلِّ خاندانِ منی
#علی_فرزانه_موحد
نه اینکه شعر بگویی تو شعرِ جانِ منی
از آفتابِ نگاهَت غرور میریزد
دلیلِ سر به هواییِ بی امانِ منی
مرا که مردمِ شهرم شبیه دیوارند
تویی که پنجره ی رو به بیکرانِ منی
شبی به طعنه میانِ ستارگان گفتم
که ماه فَخر ندارد تو آسمانِ منی
به فرض ایل و تبارم مرا رها کردند
چه غم که یک نفرِ کُلِّ خاندانِ منی
#علی_فرزانه_موحد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در دل دردیست از تو پنهان که مپرس
تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس
با این همه حـــال و در چنین تنگـــدلی
جـــا کرده محبـّت تو چنـدانکه مپرس
#ابوسعید_ابوالخیر
تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس
با این همه حـــال و در چنین تنگـــدلی
جـــا کرده محبـّت تو چنـدانکه مپرس
#ابوسعید_ابوالخیر
تا مثل هر شب باز هم باران ببارد
خود را به ابر شانه هایم می سپارد
امشب دوباره می رسد تا خاطراتی
بر سطر سطر دفتر شعرم بکارد
می دانم آری، خوب مي دانم در اين شهر
سنگ صبوري جز من شاعر ندارد
«سارای» هر شب تا سحر در آسمانم
طوفاني از جنس زمستان مي گذارد
شب پرسه هامان رو به پايان است و او باز
يك دستمال نازك پر گريه دارد
حالا دوباره وقت رفتن دست من را
محكم ميان دستهايش مي فشارد
او مي رود، او مي رود مثل شب پيش
اما خودش را پيش من جا مي گذارد
#جواد_ضمیری
خود را به ابر شانه هایم می سپارد
امشب دوباره می رسد تا خاطراتی
بر سطر سطر دفتر شعرم بکارد
می دانم آری، خوب مي دانم در اين شهر
سنگ صبوري جز من شاعر ندارد
«سارای» هر شب تا سحر در آسمانم
طوفاني از جنس زمستان مي گذارد
شب پرسه هامان رو به پايان است و او باز
يك دستمال نازك پر گريه دارد
حالا دوباره وقت رفتن دست من را
محكم ميان دستهايش مي فشارد
او مي رود، او مي رود مثل شب پيش
اما خودش را پيش من جا مي گذارد
#جواد_ضمیری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی تو شهرم قفس است ای همه آزادی من
غم مرا همنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من...
#حسین_منزوی
غم مرا همنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من...
#حسین_منزوی