This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ضربِ دلم را ضربانش تویی
جان که مگو،گر همه جانش تویی
چشمِ تو گر تیر و مرا در نشان
خوش به تنم تا که کمانش تویی
#مسلم_خزایی_ژاکاو
جان که مگو،گر همه جانش تویی
چشمِ تو گر تیر و مرا در نشان
خوش به تنم تا که کمانش تویی
#مسلم_خزایی_ژاکاو
ز دریای نگاهت من دُر نایاب می گیرم
حریر نور گویی از رخ مهتاب می گیرم
چنان در سینه بی تاب است دل از آتش عشقت
که از چشمان خود هر شب گلاب ناب می گیرم
عجب سودای شیرینیست این رویای روح افزا
به آغوشم تو را شبها اگر در خواب می گیرم
گوارای نگاهت باد ای جبریل شعر من
غزلهای روانی را که از محراب می گیرم
من آن آواره ی راهم که از خوش باوری اینجا
سراغ خانه ی آباد از سیلاب می گیرم
نظر بر وسعت دریاست واسع را و می دانم
ز سستی های خود جا در دل مرداب می گیرم
#سید_علی_کهنگی
حریر نور گویی از رخ مهتاب می گیرم
چنان در سینه بی تاب است دل از آتش عشقت
که از چشمان خود هر شب گلاب ناب می گیرم
عجب سودای شیرینیست این رویای روح افزا
به آغوشم تو را شبها اگر در خواب می گیرم
گوارای نگاهت باد ای جبریل شعر من
غزلهای روانی را که از محراب می گیرم
من آن آواره ی راهم که از خوش باوری اینجا
سراغ خانه ی آباد از سیلاب می گیرم
نظر بر وسعت دریاست واسع را و می دانم
ز سستی های خود جا در دل مرداب می گیرم
#سید_علی_کهنگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در خیالم با خیالت ، بی خیالِ سرنوشت
گر تو باشی در خیالم دوزخم باشد بهشت
با خیالت طی کنم عمر و ندانم سر گذشت
از وجودِ پاکِ تو، یزدان گِل و خاکم سرشت
#خوشنودی
گر تو باشی در خیالم دوزخم باشد بهشت
با خیالت طی کنم عمر و ندانم سر گذشت
از وجودِ پاکِ تو، یزدان گِل و خاکم سرشت
#خوشنودی
بیخیالِ غصّهها ای دوست ، چایت را بنوش
هرچه پیش آمد بدان نیکوست، چایت را بنوش
همچو برگی سبز ، غلتان باش در جریان رود
زندگی سرتاسرش جادوست ، چایت را بنوش
تکیه بر هرشانهای دادی سرت را برندار
تا عسل بر شانهی کندوست، چایت را بنوش
در نگاه آسمان ، عمر زمین یک لحظه است!
این زمین و آسمانِ اوست، چایت را بنوش
او که تا اینجا تورا آورده با خود میبرد
قایقت را همچنان پاروست، چایت را بنوش
در محاق ماه چشم از آسمانت برندار
ماه چشم و آسمان ابروست، چایت را بنوش
عاشقی کن مثل قو بر برکهی این زندگی
قو برای عاشقی الگوست ، چایت را بنوش
مهرورزی را اگر آیینهی راهت کنی...
بر دلت آرامش آهوست ، چایت را بنوش
#پرویز_شالی
هرچه پیش آمد بدان نیکوست، چایت را بنوش
همچو برگی سبز ، غلتان باش در جریان رود
زندگی سرتاسرش جادوست ، چایت را بنوش
تکیه بر هرشانهای دادی سرت را برندار
تا عسل بر شانهی کندوست، چایت را بنوش
در نگاه آسمان ، عمر زمین یک لحظه است!
این زمین و آسمانِ اوست، چایت را بنوش
او که تا اینجا تورا آورده با خود میبرد
قایقت را همچنان پاروست، چایت را بنوش
در محاق ماه چشم از آسمانت برندار
ماه چشم و آسمان ابروست، چایت را بنوش
عاشقی کن مثل قو بر برکهی این زندگی
قو برای عاشقی الگوست ، چایت را بنوش
مهرورزی را اگر آیینهی راهت کنی...
بر دلت آرامش آهوست ، چایت را بنوش
#پرویز_شالی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توبه کردم که قلم دست نگیرم اما
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهــر بی یار مگــر ارزش دیدن دارد!
#شهریار
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهــر بی یار مگــر ارزش دیدن دارد!
#شهریار
منم و دفتر شعری که پر از اسرار است
شرح دلتنگی و دیوانگی ام بسیار است
شهر را ناله ی دلتنگی من پر کرده
ناله هایم همه از حسرت یک دیدار است
بند بند بدنم چشم شده ، اما حیف
بین چشمان من و دیده ی او دیوار است
عشق از دست دلم خون جگر خواهد خورد
دیده چون دیده ی نادیده من خونبار است
خبر از حال دل تنگ نداری شاید
روز هر عاشق دلتنگ چو شامی تار است
قصه از غصه ی بسیار نوشتم امروز
درک کن حال دلی را که چنین غمدار است
#اسماعیل حاج علیان
شرح دلتنگی و دیوانگی ام بسیار است
شهر را ناله ی دلتنگی من پر کرده
ناله هایم همه از حسرت یک دیدار است
بند بند بدنم چشم شده ، اما حیف
بین چشمان من و دیده ی او دیوار است
عشق از دست دلم خون جگر خواهد خورد
دیده چون دیده ی نادیده من خونبار است
خبر از حال دل تنگ نداری شاید
روز هر عاشق دلتنگ چو شامی تار است
قصه از غصه ی بسیار نوشتم امروز
درک کن حال دلی را که چنین غمدار است
#اسماعیل حاج علیان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این اقلیم بارانی تو آفتابِ جهانم باش
کمی با چتر کیسویت نگهبان و پناهم باش...
ڪنون ڪز فرط دلتنڪَـی سالها نخوابیدم
بیا در آغوش سوزانت میزبان خوابم باش..!!
#سپهر
کمی با چتر کیسویت نگهبان و پناهم باش...
ڪنون ڪز فرط دلتنڪَـی سالها نخوابیدم
بیا در آغوش سوزانت میزبان خوابم باش..!!
#سپهر
تو نبودی و به پاهای خدا افتادم
دست بی رحم ترین ثانیه ها افتادم
تو نبودی و تب فاصله ها پیرم کرد
عاشق شعر شدم، شعر زمینگیرم کرد
مثنوی كردمت و شكر به جا آوردم
توی هر بیت فقط اسم تو را آوردم
آرزو کردمت و بغض نوشتم حالا
پای تو آب شده خشت به خشتم، حالا
قد یک خاطره گهگاه کنارم بنشین
نه عزیزم! خبری نیست، از آن دور ببین
گریه ی مرد غریب ست، ولی حادثه نیست
غرق رویای خودش بود، غریبانه گریست ،،،
#کاظم بهمنی
دست بی رحم ترین ثانیه ها افتادم
تو نبودی و تب فاصله ها پیرم کرد
عاشق شعر شدم، شعر زمینگیرم کرد
مثنوی كردمت و شكر به جا آوردم
توی هر بیت فقط اسم تو را آوردم
آرزو کردمت و بغض نوشتم حالا
پای تو آب شده خشت به خشتم، حالا
قد یک خاطره گهگاه کنارم بنشین
نه عزیزم! خبری نیست، از آن دور ببین
گریه ی مرد غریب ست، ولی حادثه نیست
غرق رویای خودش بود، غریبانه گریست ،،،
#کاظم بهمنی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر غـزل سروده ام، فقط تـو را نوشته ام
تـویی غـزل،تـو قافیه، ردیفِ جاودانه ام
بیـا به نورِ چشمِ خودخراب کن خرابه ام
کـه می شود نگاهِ تـو ، بنـای آشیـانه ام
#میثم_دانایی
تـویی غـزل،تـو قافیه، ردیفِ جاودانه ام
بیـا به نورِ چشمِ خودخراب کن خرابه ام
کـه می شود نگاهِ تـو ، بنـای آشیـانه ام
#میثم_دانایی
در خیالم من تو را دریایی از رویا کشیدم
بازتاب قطرهای در قاب یک دریا کشیدم
عاقبت یک جرعه آب خوش به جام زندگانی
حاصل این عاشقی را در بخارِ ها کشیدم
تا سحر با انعکاس درد خود در مرگ رویا
این چنین در قاب قلبم من تو را تنها کشیدم
همدلی کن همدم تنهای بی یار و غریبم
در خیالم چهرهات را مست و بی همتا کشیدم
مینویسم هر شبانگه خاطرات بودنت را
لابلای دفتر شعرم تو را آنجا کشیدم
بی تو بودن چون دلیلی غیر ویرانی ندارد
بوم دنیای دلم را چون شب یلدا کشیدم
عطر آغوش تو را نه، طعم خوب بوسه ها را
همچو باران در کویر تشنه ی لبها کشیدم
#بیژن_عظیمی
بازتاب قطرهای در قاب یک دریا کشیدم
عاقبت یک جرعه آب خوش به جام زندگانی
حاصل این عاشقی را در بخارِ ها کشیدم
تا سحر با انعکاس درد خود در مرگ رویا
این چنین در قاب قلبم من تو را تنها کشیدم
همدلی کن همدم تنهای بی یار و غریبم
در خیالم چهرهات را مست و بی همتا کشیدم
مینویسم هر شبانگه خاطرات بودنت را
لابلای دفتر شعرم تو را آنجا کشیدم
بی تو بودن چون دلیلی غیر ویرانی ندارد
بوم دنیای دلم را چون شب یلدا کشیدم
عطر آغوش تو را نه، طعم خوب بوسه ها را
همچو باران در کویر تشنه ی لبها کشیدم
#بیژن_عظیمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو عاشقانه ترین فصلی از کتاب منی
غنای ساده و معصوم شعر ناب منی
رفیق غربت خاموش روز خلوت من
حریف خواب و خیال شب شراب منی
#حسین منزوی
غنای ساده و معصوم شعر ناب منی
رفیق غربت خاموش روز خلوت من
حریف خواب و خیال شب شراب منی
#حسین منزوی
اجازه هست عاشقانهترین شعر دفترت باشم
در سرای قصر خالی تو نگین و گوهرت باشم
اجازه هست ببخشید دوباره می پرسم
اجازه هست گوشه ای از کُنج باورت باشم
عزیز من که به هجران تو گرفتارم
بیا ببندم این غزل و دوباره اخترت باشم
در این هوای زمستان و سرد و بارانی
پیش تو باشم و بگذار یاورت باشم
به یاد عشق می افتم به یاد دوستت دارم
خون رگم بهر این اشعار بیا که جوهرت باشم
خدا کند که تو عمری خیال من باشی
عشق بی پایان تو اقرار مکرّرت باشم
اجازه هست بگویم که بی قرار توأم؟
جانم فدای دیدن تو بیا که دلبرت باشم
#محمود اکرامی
در سرای قصر خالی تو نگین و گوهرت باشم
اجازه هست ببخشید دوباره می پرسم
اجازه هست گوشه ای از کُنج باورت باشم
عزیز من که به هجران تو گرفتارم
بیا ببندم این غزل و دوباره اخترت باشم
در این هوای زمستان و سرد و بارانی
پیش تو باشم و بگذار یاورت باشم
به یاد عشق می افتم به یاد دوستت دارم
خون رگم بهر این اشعار بیا که جوهرت باشم
خدا کند که تو عمری خیال من باشی
عشق بی پایان تو اقرار مکرّرت باشم
اجازه هست بگویم که بی قرار توأم؟
جانم فدای دیدن تو بیا که دلبرت باشم
#محمود اکرامی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی تو شهرم قفس است ای همه آزادی من
غم مرا همنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من...
#حسین_منزوی
غم مرا همنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من...
#حسین_منزوی