ای تو غایب زبرم حاضرِ جانم شده ای
مرحمِ زخمِ دل و روح و روانم شده ای
من و دل همسفرِ جاده ی تنهاییِ عشق
شکرِ حق تو گلِ خندانِ بهارم شده ای
به قفس مرغِ دلم منتظرِ حادثه ای است
به یقینم که تومفتاحِ در بسته جانم شده ای
من خموش از سخن و ناله و فریاد و فغان
تو همه حرف و کلام ، وردِ زبانم شده ای
بر حذر از همه کس طالبِ عشقت شده ام
چه خوش است توهمه اینی وتوآنم شده ای
خاطرم پر شده از لطف و صفای دلِ تو
خاطرت خوش که تو همراهِ زمانم شده ای
گلِ سرخِ دلِ زرین تحفه ی چشمِ تو باد
بهرِ این لطفِ خداوند که تو آنم شده ای
#حسین منزوی
مرحمِ زخمِ دل و روح و روانم شده ای
من و دل همسفرِ جاده ی تنهاییِ عشق
شکرِ حق تو گلِ خندانِ بهارم شده ای
به قفس مرغِ دلم منتظرِ حادثه ای است
به یقینم که تومفتاحِ در بسته جانم شده ای
من خموش از سخن و ناله و فریاد و فغان
تو همه حرف و کلام ، وردِ زبانم شده ای
بر حذر از همه کس طالبِ عشقت شده ام
چه خوش است توهمه اینی وتوآنم شده ای
خاطرم پر شده از لطف و صفای دلِ تو
خاطرت خوش که تو همراهِ زمانم شده ای
گلِ سرخِ دلِ زرین تحفه ی چشمِ تو باد
بهرِ این لطفِ خداوند که تو آنم شده ای
#حسین منزوی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ناز چشمان تو را شعر کنم در دل شب
تا که مهتاب ننازد به جمالش هر شب
چشم تو آیه نازل شده ازاحساس ست
سر بـه سجاده پر مهر تو دارم در شب
#حمیدرضا_یگانه
تا که مهتاب ننازد به جمالش هر شب
چشم تو آیه نازل شده ازاحساس ست
سر بـه سجاده پر مهر تو دارم در شب
#حمیدرضا_یگانه
چه هوایی چه بارانی من از احساس لبریزم
مثال ابرِ بارانی من از یادِ تو سرریزم
هوایی میشوم وقتی هوایت را به سر دارم
شوم آن رود پر آبی تو را در خود در آمیزم
بزن باران بزن جانم که همراه تو میبارم
من از فوارهی چشمم به روی واژه میریزم
برقصان با ترنّمِ اشک میانِ قابِِ چشمانم
بدون چتر میآیم من آن غوغای پاییزم
فضای خانهی قلبم شبیه خانهی باران
شبیه واژهی صفرم که بی اعداد ناچیزم
غزل از غصهی هجران ببین جانم کم آورده
اسیر فصل هجرانم در این شعر غمانگیزم
نگاهم خیره بر راه و سرم بر شانهی باران
منم شیداترین شاعر که با عشقت گلاویزم
#فریبا_قربان_کریمی
مثال ابرِ بارانی من از یادِ تو سرریزم
هوایی میشوم وقتی هوایت را به سر دارم
شوم آن رود پر آبی تو را در خود در آمیزم
بزن باران بزن جانم که همراه تو میبارم
من از فوارهی چشمم به روی واژه میریزم
برقصان با ترنّمِ اشک میانِ قابِِ چشمانم
بدون چتر میآیم من آن غوغای پاییزم
فضای خانهی قلبم شبیه خانهی باران
شبیه واژهی صفرم که بی اعداد ناچیزم
غزل از غصهی هجران ببین جانم کم آورده
اسیر فصل هجرانم در این شعر غمانگیزم
نگاهم خیره بر راه و سرم بر شانهی باران
منم شیداترین شاعر که با عشقت گلاویزم
#فریبا_قربان_کریمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می شود بر نفَست ، جان مرا بند کنی؟
ساقه ی قلب مرا ، پایه ی پیوند کنی؟
روی گلبرگ دلم ،شبنم مهرت که چکید
شورِ لب های مرا ، غرق شِکرخَند کنی ؟
انزوایی که تَنیدم به تنم را بِدَری
گونه ی خیس مرا ، پهنه ی لبخند کنی؟
تو همانی که شدی صاحب بیت الغزلم
تا که از شعر ، مرا نَشئه وخُرسند کنی
من اگر لایق ِ محبوس شدن در عشقم
میشود باز دلم را به دلت بند کنی؟
#اکبر_باباپور
ساقه ی قلب مرا ، پایه ی پیوند کنی؟
روی گلبرگ دلم ،شبنم مهرت که چکید
شورِ لب های مرا ، غرق شِکرخَند کنی ؟
انزوایی که تَنیدم به تنم را بِدَری
گونه ی خیس مرا ، پهنه ی لبخند کنی؟
تو همانی که شدی صاحب بیت الغزلم
تا که از شعر ، مرا نَشئه وخُرسند کنی
من اگر لایق ِ محبوس شدن در عشقم
میشود باز دلم را به دلت بند کنی؟
#اکبر_باباپور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه از عشق بگو با دل پر غصه ی زار
جان من باش وبجزمن به کسی دل نسپار
دیدم احساس تو را بار دگر دل بستم
لحظه ای بازدلم رابه خودش وا مگذار
#پدیده احمدی
جان من باش وبجزمن به کسی دل نسپار
دیدم احساس تو را بار دگر دل بستم
لحظه ای بازدلم رابه خودش وا مگذار
#پدیده احمدی
ای ردیف غزلم ورد زبانم نفسم
حاکم گستره ی فن بیانم نفسم
تو چه کردی که دلم این همه خواهانت شد
حکم کرده است فقط با تو بمانم نفسم
گوشه ی دنج اتاقم شب شعری برپاست
گرم چندین غزل پر هیجان ام نفسم
بیستون چیست بگو تا دل البرز بِکن
امتحان کن به گمانم بتوانم نفسم
چه شده راحت من این همه ناآرامی
غرق تشویش شدی من نگرانم نفسم
بسته ای بار سفر را به کجاها بی من
من که همراه تر از هر چمدانم نفسم
زندگی بی تو اگرمرگ نباشد زجراست
با تو تنظیم شده هر ضربانم نفسم
شب سپید است کنارتوتنم نورانی ست
با توخورشید ترین ماه جهانم نفسم...
#محمد علی بهمنی
حاکم گستره ی فن بیانم نفسم
تو چه کردی که دلم این همه خواهانت شد
حکم کرده است فقط با تو بمانم نفسم
گوشه ی دنج اتاقم شب شعری برپاست
گرم چندین غزل پر هیجان ام نفسم
بیستون چیست بگو تا دل البرز بِکن
امتحان کن به گمانم بتوانم نفسم
چه شده راحت من این همه ناآرامی
غرق تشویش شدی من نگرانم نفسم
بسته ای بار سفر را به کجاها بی من
من که همراه تر از هر چمدانم نفسم
زندگی بی تو اگرمرگ نباشد زجراست
با تو تنظیم شده هر ضربانم نفسم
شب سپید است کنارتوتنم نورانی ست
با توخورشید ترین ماه جهانم نفسم...
#محمد علی بهمنی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اندکی شعر بریز جام نمیخواهم من
بنشین حرف بزن کام نمیخواهم من
چارهی ما کن و مگذار چنین زار شوم
که مرا خاص تویی عام نمیخواهم من
#مولانا
بنشین حرف بزن کام نمیخواهم من
چارهی ما کن و مگذار چنین زار شوم
که مرا خاص تویی عام نمیخواهم من
#مولانا
اوج احساس دلم زیباست میخواهم تورا
مرزعشقم ساحل دریاست میخواهم تورا
ایدہ هاے دلنشین درذهن خود دارم ولی
ایدہ ام اندیشہ فرداست میخواهم تورا
آنچنان درگیرم از این هاے وهوے عشق تو
روح سرگردان من پیداست میخواهم تورا
فرض کن جایی بجزآغوش من درڪارنیست
هرم این آغوش هم گیراست میخواهم تورا
آسمان و هم زمین صدپارہ گرددباڪ نیست
گر بگویند آخر دنیاست میخواهم تورا
#سید محمد هاشمی
مرزعشقم ساحل دریاست میخواهم تورا
ایدہ هاے دلنشین درذهن خود دارم ولی
ایدہ ام اندیشہ فرداست میخواهم تورا
آنچنان درگیرم از این هاے وهوے عشق تو
روح سرگردان من پیداست میخواهم تورا
فرض کن جایی بجزآغوش من درڪارنیست
هرم این آغوش هم گیراست میخواهم تورا
آسمان و هم زمین صدپارہ گرددباڪ نیست
گر بگویند آخر دنیاست میخواهم تورا
#سید محمد هاشمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
#سعدی
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
#سعدی
با توام، ای بهترین خاطره در شب هایم
با توام، ای حرف پنهان شده ی لب هایم
با توام با تو که از دور به من نزدیکی
با توام ، ای اثر ماه در آن تاریکی
با توام ای نفسِ سوخته در سینه ی غم
با تو ای رازِ برافروخته در پیله ی غم
با توام، ای قفسِ واژه ی پژمرده ی من
با توام با خودِ تو، عشق قسم خورده ی من
با توام با تو که در شهر ، هوایم گشتی
با توام با تو که در شعر ، صدایم گشتی
با توام ای سببِ عشق فرو مانده به جا
این همه با توام و بی توولی مانده به جا...
#انیس_تاهو
با توام، ای حرف پنهان شده ی لب هایم
با توام با تو که از دور به من نزدیکی
با توام ، ای اثر ماه در آن تاریکی
با توام ای نفسِ سوخته در سینه ی غم
با تو ای رازِ برافروخته در پیله ی غم
با توام، ای قفسِ واژه ی پژمرده ی من
با توام با خودِ تو، عشق قسم خورده ی من
با توام با تو که در شهر ، هوایم گشتی
با توام با تو که در شعر ، صدایم گشتی
با توام ای سببِ عشق فرو مانده به جا
این همه با توام و بی توولی مانده به جا...
#انیس_تاهو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من همان واژه ی عشقم به زبانی دیگر
که به صوت تو فقط قابل معنا شدنم
عشق را زمزمه کن بار دگر در جانم
"عدد گنگم" و در حسرت "گویا" شدنم
#نجمه_سادات_سیدی
که به صوت تو فقط قابل معنا شدنم
عشق را زمزمه کن بار دگر در جانم
"عدد گنگم" و در حسرت "گویا" شدنم
#نجمه_سادات_سیدی
پشت این چهره هزاران غم پنهان پبداست
حال غمدیده ام از کلبه ے احزان پیداست
منم و پنجره و ،بغض فروخورده ے دل
ضجه هاے دلم از ناے نیستان پیداست
با که گویم غم و دلشوره ے تنهایی را
بی جهت پرسه زدن در شب باران پیداست
درتمناے وصالت پُرِ از غم گشتم
حالم از بغض شبِ سرد زمستان پیداست
شد بهاران به دلم مثل خزان پژمرده
سایه سارِ غم هجرانِ تودرجان پیداست
پشت این میز نشستم، شده ام غرق سکوت
شرح حالم چه نگفته ته فنجان پیداست!
کاش میشد که شود قسمت من دیدارت
شوق دیدار تو از اشک فراوان پیداست
#مهنازنجفی
حال غمدیده ام از کلبه ے احزان پیداست
منم و پنجره و ،بغض فروخورده ے دل
ضجه هاے دلم از ناے نیستان پیداست
با که گویم غم و دلشوره ے تنهایی را
بی جهت پرسه زدن در شب باران پیداست
درتمناے وصالت پُرِ از غم گشتم
حالم از بغض شبِ سرد زمستان پیداست
شد بهاران به دلم مثل خزان پژمرده
سایه سارِ غم هجرانِ تودرجان پیداست
پشت این میز نشستم، شده ام غرق سکوت
شرح حالم چه نگفته ته فنجان پیداست!
کاش میشد که شود قسمت من دیدارت
شوق دیدار تو از اشک فراوان پیداست
#مهنازنجفی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM