هاے ...« آهویِ چمن»، یار همین جاست ، بیا !
«شاپرے» ! خانه ے دلدار همین جاست ، بیا!
عشق ، لفظے ست ڪه از اسم تو جان مے گیرد
بے تو این لیلے عاشق_به خدا_مے میرد ....
بے تو هر ثانیه در ثانیه ، غم پشت غم است
بے تو این دختر غمگین، به فنا متهم است !
شده زندانے چشمت ، دلم و غوغا ڪن
چشم برهم بزن و قفل قفس را وا ڪن
شعر در شعر ، تو را خواندم و فریاد شدم
نه ڪه فریاد ، ڪه آوازه ے فرهاد شدم !
امنیت ، زاده ے آغوش تو و شانه ے توست
شڪل اسطوره ایِ هیبت مردانه ے توست
من و آغوش تو با یک بغل از سرمستی
تو خودت جان و دلے ، جان و دلے ، اے هستی
دل شیطان من اے عشق به خاک افتادست
و به اعجازِ دلت ، سجده زد از عهد الست....
#سارا_صابر
«شاپرے» ! خانه ے دلدار همین جاست ، بیا!
عشق ، لفظے ست ڪه از اسم تو جان مے گیرد
بے تو این لیلے عاشق_به خدا_مے میرد ....
بے تو هر ثانیه در ثانیه ، غم پشت غم است
بے تو این دختر غمگین، به فنا متهم است !
شده زندانے چشمت ، دلم و غوغا ڪن
چشم برهم بزن و قفل قفس را وا ڪن
شعر در شعر ، تو را خواندم و فریاد شدم
نه ڪه فریاد ، ڪه آوازه ے فرهاد شدم !
امنیت ، زاده ے آغوش تو و شانه ے توست
شڪل اسطوره ایِ هیبت مردانه ے توست
من و آغوش تو با یک بغل از سرمستی
تو خودت جان و دلے ، جان و دلے ، اے هستی
دل شیطان من اے عشق به خاک افتادست
و به اعجازِ دلت ، سجده زد از عهد الست....
#سارا_صابر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق گاهی با پر قو صخره را می پرورد
گاه سنگین می شود چکش به میخک می زند
باز هم با بوسه ای راه تو را می بندم و
حرف آخر را همین لبهای کوچک می زند
#غلامرضا_طریقی
گاه سنگین می شود چکش به میخک می زند
باز هم با بوسه ای راه تو را می بندم و
حرف آخر را همین لبهای کوچک می زند
#غلامرضا_طریقی
آیہ هاے دست هایت ڪلِ دنیاے من است
شانہ هایت شاهڪار شعر زیباے من است
در حروف اسم تو هر لحظہ پیدا میشوم
نام و فامیلت حضورِ غیبِ پیداے من است
آبشار موے من با تو زمینے مے شود
آہ از دستان تو، دریاے موهاے من است
رنگ هاے هر بهار از تیرماهت مے چڪد
فصل هاے چشم تو تقویم یلداے من است
پونہ ے شبنم زدہ مے روید از لبهاے من
اندڪے ریحان بچین ڪاین طعمِ حلواے من است
حرفها دارم ڪہ با تو مے زنم بے بودنت
در خیابان هاے تهران دودِ رویاے من است
شعلہ اے سر مے ڪشد از دست هاے خالے ام
باز هم یڪ فالگیر در فڪرِ تنهاے من است
راہ ها را مے روی،امروز و فردا مے ڪنی
در تمام جمعہ ها رویاے فرداے من است
مے نویسم مے نویسم مے نویسم پشت هم
نام خوبت نام خوبت مشق انشاے من است...
#سحر_ممقانی
شانہ هایت شاهڪار شعر زیباے من است
در حروف اسم تو هر لحظہ پیدا میشوم
نام و فامیلت حضورِ غیبِ پیداے من است
آبشار موے من با تو زمینے مے شود
آہ از دستان تو، دریاے موهاے من است
رنگ هاے هر بهار از تیرماهت مے چڪد
فصل هاے چشم تو تقویم یلداے من است
پونہ ے شبنم زدہ مے روید از لبهاے من
اندڪے ریحان بچین ڪاین طعمِ حلواے من است
حرفها دارم ڪہ با تو مے زنم بے بودنت
در خیابان هاے تهران دودِ رویاے من است
شعلہ اے سر مے ڪشد از دست هاے خالے ام
باز هم یڪ فالگیر در فڪرِ تنهاے من است
راہ ها را مے روی،امروز و فردا مے ڪنی
در تمام جمعہ ها رویاے فرداے من است
مے نویسم مے نویسم مے نویسم پشت هم
نام خوبت نام خوبت مشق انشاے من است...
#سحر_ممقانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امشب دوباره بغض خیالت مرا گرفت
حال و هواے چشم خمارت مرا گرفت
امشب به یادت نقشے زدم به طاق دل
ولے ڪابوس وحشت انتظارت مرا گرفت.
#رضارضایی
حال و هواے چشم خمارت مرا گرفت
امشب به یادت نقشے زدم به طاق دل
ولے ڪابوس وحشت انتظارت مرا گرفت.
#رضارضایی
یڪ نفر هر شب مرا با خود بہ يغما مے برد
روح تنهاے مرا تا عرش بالا مے برد
در خیالم مے شود روشنگر شبهاے من
باز هم قلب مرا با غم بہ سودا مے برد
تا سحرگہ مے شوم محو دو چشم مست او
از سرم هوش و حواسم از سر و پا مے برد
مے شوم در خاطراتش غرق اندوہ و خیال
با خودش ذهن مرا تا آسمان ها مے برد
امشبم سر مے ڪنم با خاطرات رفته اش
جسم بے جان مرا تا خواب و رویا مے برد
ڪوہ صبرم من ولے از غصہ مے دانم شبی
بے گمان این غم مرا آخر ز دنیا مے برد...!
#آنجلا_راد
روح تنهاے مرا تا عرش بالا مے برد
در خیالم مے شود روشنگر شبهاے من
باز هم قلب مرا با غم بہ سودا مے برد
تا سحرگہ مے شوم محو دو چشم مست او
از سرم هوش و حواسم از سر و پا مے برد
مے شوم در خاطراتش غرق اندوہ و خیال
با خودش ذهن مرا تا آسمان ها مے برد
امشبم سر مے ڪنم با خاطرات رفته اش
جسم بے جان مرا تا خواب و رویا مے برد
ڪوہ صبرم من ولے از غصہ مے دانم شبی
بے گمان این غم مرا آخر ز دنیا مے برد...!
#آنجلا_راد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از مِی عشقت چنان مستم که نیست
تا قیامت روی هشیاری مرا ...
گر به غارت میبری دل باکنیست
دل تو را باد و جگرخواری مرا
#عطار
تا قیامت روی هشیاری مرا ...
گر به غارت میبری دل باکنیست
دل تو را باد و جگرخواری مرا
#عطار
گفته بودے دردِ دل ڪن تا دلت را غم گرفت
پس ڪجایے ؟ تا ببینے ڪه دلم ماتم گرفت
چرخِ بے مهـریِ دنیـا قـامتـم را ڪـرده خم
چهـره ام ویران تر از ویرانه هاے بَم گرفت
زخمِ دلهـا یک طرف، زخمِ زبـان بـدتر از آن
زخمهاے ڪهنه ڪے از طعنه ها مرهم گرفت؟
بد نبـودم! ایـن هـمه ظلم و جفا حقم نبود
بس ڪـه بد دیدم دلـم از عالَـم و آدم گرفت
مثـلِ هرشب تـا سحر بیدارم و بیخوابے ام
لذتِ آرامش ازاین خسته جان هردَم گرفت
زخم هـا دارم بـه دل من از غـریب و آشنـا
دل هم از نامحرم و آن بے وفا مَحرم گرفت
گفته بودے غم مخور سنگِ صبورت میشوم
دستِ من را بیڪسۍمحڪمتر از محڪم گرفت...
#جواد الماسی
پس ڪجایے ؟ تا ببینے ڪه دلم ماتم گرفت
چرخِ بے مهـریِ دنیـا قـامتـم را ڪـرده خم
چهـره ام ویران تر از ویرانه هاے بَم گرفت
زخمِ دلهـا یک طرف، زخمِ زبـان بـدتر از آن
زخمهاے ڪهنه ڪے از طعنه ها مرهم گرفت؟
بد نبـودم! ایـن هـمه ظلم و جفا حقم نبود
بس ڪـه بد دیدم دلـم از عالَـم و آدم گرفت
مثـلِ هرشب تـا سحر بیدارم و بیخوابے ام
لذتِ آرامش ازاین خسته جان هردَم گرفت
زخم هـا دارم بـه دل من از غـریب و آشنـا
دل هم از نامحرم و آن بے وفا مَحرم گرفت
گفته بودے غم مخور سنگِ صبورت میشوم
دستِ من را بیڪسۍمحڪمتر از محڪم گرفت...
#جواد الماسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جان به لب آمد و بوسید لب جانان را
طلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را
سر سودا زده بسپار به خاک در دوست
ڪه از این خاک توان یافت سر و سامان را
#فروغی_بسطامے
طلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را
سر سودا زده بسپار به خاک در دوست
ڪه از این خاک توان یافت سر و سامان را
#فروغی_بسطامے
دل بُردے ازمن بیهوا ڪافرشدم تا دیدمت
مست ازخیالِ بادہ و ساغر شدم تا دیدمت
در روزگـارِ بے ڪسے، در ظلمـتِ دلـواپسی
ماهم شدے درآسمان اختر شدم تادیدمت
همراهِ عشقے بیڪران پای توام تا پاے جان
از عـاشقـانِ دیگرت، سرتر شدم تا دیدمت
مجنـونِ مـن بـاشے اگر ، لیـلاترینم تا ابد
شایـد ندیدے آدمے دیگر شدم تـا دیدمت
آرامشے طوفانے ام ، در انعڪاسِ چشمِ تـو
دریـاے مـن! لبریزِ یڪ باور شدم تا دیدمت
درحسرتِ بوسیدنت عمرے نشستم تا خدا
رحمے ڪند برجانِ من پَرپَر شدم تا دیدمت
ذهنـم اگـر آشفتـہ شد در ازدحامِ واژہ ها
خندیدیو یڪ شاعرِ محشرشدم تا دیدمت...
#شیوا_صالحی
مست ازخیالِ بادہ و ساغر شدم تا دیدمت
در روزگـارِ بے ڪسے، در ظلمـتِ دلـواپسی
ماهم شدے درآسمان اختر شدم تادیدمت
همراهِ عشقے بیڪران پای توام تا پاے جان
از عـاشقـانِ دیگرت، سرتر شدم تا دیدمت
مجنـونِ مـن بـاشے اگر ، لیـلاترینم تا ابد
شایـد ندیدے آدمے دیگر شدم تـا دیدمت
آرامشے طوفانے ام ، در انعڪاسِ چشمِ تـو
دریـاے مـن! لبریزِ یڪ باور شدم تا دیدمت
درحسرتِ بوسیدنت عمرے نشستم تا خدا
رحمے ڪند برجانِ من پَرپَر شدم تا دیدمت
ذهنـم اگـر آشفتـہ شد در ازدحامِ واژہ ها
خندیدیو یڪ شاعرِ محشرشدم تا دیدمت...
#شیوا_صالحی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر شب و روزی که بی تو میرود از عمر
بر نفسی میرود هزار ندامت
عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم
باقی عمر ایستادهام به غرامت
حضرتعشق سعدی
بر نفسی میرود هزار ندامت
عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم
باقی عمر ایستادهام به غرامت
حضرتعشق سعدی
ای بهارِ روزگارم، هدیهی پاییز من..
پارهی جانم، قرارم، عشق شورانگیز من..
با وجودت آیههای شعر در من جان گرفت..
ای دو چشمانت خمار و از غزل لبریز من..
بودنت رنگ و لعابی تازه بر جان من است..
با "تو" معنا میشوم، ای شعر روحانگیز من..
ای نگاهت جان پناه خستگی های تنم..
برق چشمان تو شد رؤیای سحرآمیز من..
در کنارت مست مستم ای شراب سرخرنگ
با تو هوشیاری کجا؟ عطر خیال انگیز من..
ای که دنیا در میانِ بوسهات زندانی است ..
پر کن از آغوش و لب ،پیمانهی ناچیز من..
طرح لبخندت،غم و دلخستگی را میبَرد..
جان فدای خندهات، ای ابرِ گوهر ریز من..
گاه شبها را به یادت خیره میمانم به در..
تا تو برگردی کنارم، ماه رستاخیز من..
لحظهها از دوریات آواز غم سر میدهم..
میکُشد آخر مرا این نالهی یکریز من..
#نگار_حسینی
پارهی جانم، قرارم، عشق شورانگیز من..
با وجودت آیههای شعر در من جان گرفت..
ای دو چشمانت خمار و از غزل لبریز من..
بودنت رنگ و لعابی تازه بر جان من است..
با "تو" معنا میشوم، ای شعر روحانگیز من..
ای نگاهت جان پناه خستگی های تنم..
برق چشمان تو شد رؤیای سحرآمیز من..
در کنارت مست مستم ای شراب سرخرنگ
با تو هوشیاری کجا؟ عطر خیال انگیز من..
ای که دنیا در میانِ بوسهات زندانی است ..
پر کن از آغوش و لب ،پیمانهی ناچیز من..
طرح لبخندت،غم و دلخستگی را میبَرد..
جان فدای خندهات، ای ابرِ گوهر ریز من..
گاه شبها را به یادت خیره میمانم به در..
تا تو برگردی کنارم، ماه رستاخیز من..
لحظهها از دوریات آواز غم سر میدهم..
میکُشد آخر مرا این نالهی یکریز من..
#نگار_حسینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سوگند به موی تو که از کوی تو رفتیم
از کوی تو آشفتهتر از موی تو رفتیم
بگذار بمانند حریفان همه چون ریگ
ما آب روانیم که از جوی تو رفتیم
#سیمین بهبهانی
از کوی تو آشفتهتر از موی تو رفتیم
بگذار بمانند حریفان همه چون ریگ
ما آب روانیم که از جوی تو رفتیم
#سیمین بهبهانی
خنـده هایت روی زخمِ زندگی، مرهم کشید
آمدی و عشقِ تـو، خطی بـه روی غم کشید
تـاری از مـوی تـو را دیدم، جهـانم تـار شد
یک نفر در گردنم، این حلقه را محکم کشید
گـونـه هایت تر شدند از نمنمِ بـارانِ عشق
روی برگِ گُل خدا بادستِ خود شبنم کشید
هر کسی روی تو را دید، اختیار از دست داد
تا بگیری دستِ او را، دست از عـالَـم کشید
مطمئنـم می رساند عـاقبـت مـا را بـه هم
آن کسۍکه نخ به نخ موی تورا درهم کشید
فتح کرد آهستـه چشمانت دلِ دیـوانـه را
حسِ خوبِ عـاشقی آخر در آغـوشم کشید
#الهه_سلطانی
آمدی و عشقِ تـو، خطی بـه روی غم کشید
تـاری از مـوی تـو را دیدم، جهـانم تـار شد
یک نفر در گردنم، این حلقه را محکم کشید
گـونـه هایت تر شدند از نمنمِ بـارانِ عشق
روی برگِ گُل خدا بادستِ خود شبنم کشید
هر کسی روی تو را دید، اختیار از دست داد
تا بگیری دستِ او را، دست از عـالَـم کشید
مطمئنـم می رساند عـاقبـت مـا را بـه هم
آن کسۍکه نخ به نخ موی تورا درهم کشید
فتح کرد آهستـه چشمانت دلِ دیـوانـه را
حسِ خوبِ عـاشقی آخر در آغـوشم کشید
#الهه_سلطانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM