بهار عمر چو باد بهار میگذرد
به کار باش که هنگام کار میگذرد
هزار صید نشاط است در کمین گه عمر
مرو به خواب که چندین شکار میگذرد
#کاتبی_نیشابوری
به کار باش که هنگام کار میگذرد
هزار صید نشاط است در کمین گه عمر
مرو به خواب که چندین شکار میگذرد
#کاتبی_نیشابوری
زندگی شعریست، شعری از دو چشمانت عزیز
یک تبسم از نگاهت توی فنجانم بریز
من که هستم در به در دنبال چشمت هر غزل
می گذارم باز گلدانی به یادت روی میز
نیستی اینجا، خیال عاشقم دلتنگ توست
می شمارد روزهای غیبتت را شعر نیز
استکانی چای مهمانم بمان در دفترم
تا کنم دل را به پای گامهایت ریز ریز
عاقبت یکروز دستانم به دستت می رسد
با تو درمان می شود این شعرهای زخم خیز
می نویسم روی پیشانی ی اشعارم تو را
زندگی شعریست شعری ازدو چشمانت عزیز
#رحمت اله کاظمی
یک تبسم از نگاهت توی فنجانم بریز
من که هستم در به در دنبال چشمت هر غزل
می گذارم باز گلدانی به یادت روی میز
نیستی اینجا، خیال عاشقم دلتنگ توست
می شمارد روزهای غیبتت را شعر نیز
استکانی چای مهمانم بمان در دفترم
تا کنم دل را به پای گامهایت ریز ریز
عاقبت یکروز دستانم به دستت می رسد
با تو درمان می شود این شعرهای زخم خیز
می نویسم روی پیشانی ی اشعارم تو را
زندگی شعریست شعری ازدو چشمانت عزیز
#رحمت اله کاظمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی تـو حتی گذر از عـرضِ خیابان سخت است
دل سپردن به کسی جزتو به قرآن سخت است
مانده ام در تـهِ ایـن کـوچـه، بـدونِ تـو و چتر
این چنین رد شدن از شُرشُرِ باران سخت است
#عباس_موسوی
دل سپردن به کسی جزتو به قرآن سخت است
مانده ام در تـهِ ایـن کـوچـه، بـدونِ تـو و چتر
این چنین رد شدن از شُرشُرِ باران سخت است
#عباس_موسوی
تا تورا دیدم صدای قلب من تغییر کرد
کاش میشد قلبها را هم کمی تعمیر کرد
حرف قلبم را قلم با دوستت دارم نوشت
سوزن خودکار، رویِ از تو گفتن گیر کرد
آب شد دل بعد دیدارت و بعدش ناگهان
داغی لبها و لبخندت مرا تبخیر کرد
جنس آغوشت بهشت و دستها اردیبهشت
سردی دست مرا اردیبهشتت تیر کرد
هفت سالی هست هر شب خواب میبینم تو را
کاش میشد لااقل یک شب تو را تعبیر کرد
#ارس_آرامی
کاش میشد قلبها را هم کمی تعمیر کرد
حرف قلبم را قلم با دوستت دارم نوشت
سوزن خودکار، رویِ از تو گفتن گیر کرد
آب شد دل بعد دیدارت و بعدش ناگهان
داغی لبها و لبخندت مرا تبخیر کرد
جنس آغوشت بهشت و دستها اردیبهشت
سردی دست مرا اردیبهشتت تیر کرد
هفت سالی هست هر شب خواب میبینم تو را
کاش میشد لااقل یک شب تو را تعبیر کرد
#ارس_آرامی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بگذار شبی مست و غزلخوان تو باشیم ،
مخمور ِمی و مست ز چشمان تو باشیم ،
از عشق تو اواره ی دهرم خبرت نیست ،
بگذار شبی سر به گریبان تو باشیم ،
از شوق تو ان شب نشناسیم ، سر از پا ،
دیوانه شویم بی سر و سامان تو باشیم ،
صبحی مطلب شب نشود آخِر و پایان ،
تا روز ابد حاجب و دربان تو باشیم ،
دیریست که همسفره ی اندوه و فراقیم ،
بگذار شبی سیر ز احسان تو باشیم ،
زنجیر بزن گردن ما مست بگردان ،
غم نیست که دیوانه رقصان تو باشیم ،
با خلق مگو با دل شوریده چه کردی ،
کو خوشتر از این حال ، پریشان تو باشیم ،
دیوانه کن و مست ، ز خود بی خبرم کن ،
از آنِ خودم نه ، همه از آن تو باشیم ،
ای ماهترینم نفسی همدم ما باش ،
چون ابر بهاران همه باران تو باشیم
از فرش مرا بردی و بر عرش نشاندی ،
بگذار شبی همدم پنهان تو باشیم ،
#راحم تبریزی
مخمور ِمی و مست ز چشمان تو باشیم ،
از عشق تو اواره ی دهرم خبرت نیست ،
بگذار شبی سر به گریبان تو باشیم ،
از شوق تو ان شب نشناسیم ، سر از پا ،
دیوانه شویم بی سر و سامان تو باشیم ،
صبحی مطلب شب نشود آخِر و پایان ،
تا روز ابد حاجب و دربان تو باشیم ،
دیریست که همسفره ی اندوه و فراقیم ،
بگذار شبی سیر ز احسان تو باشیم ،
زنجیر بزن گردن ما مست بگردان ،
غم نیست که دیوانه رقصان تو باشیم ،
با خلق مگو با دل شوریده چه کردی ،
کو خوشتر از این حال ، پریشان تو باشیم ،
دیوانه کن و مست ، ز خود بی خبرم کن ،
از آنِ خودم نه ، همه از آن تو باشیم ،
ای ماهترینم نفسی همدم ما باش ،
چون ابر بهاران همه باران تو باشیم
از فرش مرا بردی و بر عرش نشاندی ،
بگذار شبی همدم پنهان تو باشیم ،
#راحم تبریزی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شیرینتری ز عمر و من اندر فراق تو
فرهادوار محنت و تلخی همی برم
ای عمر عاریت، مکن از پیش من کنار
تا در کنار خویش چو جانت بپرورم
#اوحدی
فرهادوار محنت و تلخی همی برم
ای عمر عاریت، مکن از پیش من کنار
تا در کنار خویش چو جانت بپرورم
#اوحدی
مرا به کوچه احساس شاعرانه ببر
به شهر شعر و غزلهای عاشقانه ببر
ببر به فصل شکفتن به موسم رویش
به عمق لحظه روییدن جوانه ببر
شبی برای تماشای قصرهای بلور
به کهکشان پر از نور و بیکرانه ببر
طلوع کن سحری روشن از دریچه صبح
ز کنج پنجره خورشید را به خانه ببر
به فصل کوچ پرستو پرنده را دریاب
اسیر کنج قفس را به آشیانه ببر
بخوان برای چکاوک چکامه پرواز
برای چلچله ها یک سبد ترانه ببر
تو روح پاک بهاری همیشه جاری باش
بیا و از دل تنگم غم زمانه ببر
#شهرام زمانی
به شهر شعر و غزلهای عاشقانه ببر
ببر به فصل شکفتن به موسم رویش
به عمق لحظه روییدن جوانه ببر
شبی برای تماشای قصرهای بلور
به کهکشان پر از نور و بیکرانه ببر
طلوع کن سحری روشن از دریچه صبح
ز کنج پنجره خورشید را به خانه ببر
به فصل کوچ پرستو پرنده را دریاب
اسیر کنج قفس را به آشیانه ببر
بخوان برای چکاوک چکامه پرواز
برای چلچله ها یک سبد ترانه ببر
تو روح پاک بهاری همیشه جاری باش
بیا و از دل تنگم غم زمانه ببر
#شهرام زمانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از زمزمه دلتنگيم ، از همهمه بيزاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟
هنگامه ی حیرانی ست خود را به ڪه بسپاریم ؟
#حسين_منزوی
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟
هنگامه ی حیرانی ست خود را به ڪه بسپاریم ؟
#حسين_منزوی
عاشقم ,عاشق آن تازه نگارم که تویی...
فاش گویم همه داروندارم که تویی ...
من قسم خورده ام از چشم خمارت نگهی..
بخرم با غم چشمان خمارم که تویی...
من زخورشید نگاه توقیامت دیدم ...
قامت سرو من وشاه سوارم که تویی...
صبر کن ,این دم آخرکه شدم شاعرتو...
به شب غم زده ام صبروقرارم که تویی...
توغزالی وغزل زاده ی این شعرمنم....
شعرچون تیر من وصیدوشکارم که تویی....
بازکن آن گره صورت ماهت گل من ...
جان من,هرگره افتاده به کارم که تویی...
این غزل ازسرعشق توفقط جاری شد...
به خدا من به اجل جان نسپارم که تویی.
#مولانا
فاش گویم همه داروندارم که تویی ...
من قسم خورده ام از چشم خمارت نگهی..
بخرم با غم چشمان خمارم که تویی...
من زخورشید نگاه توقیامت دیدم ...
قامت سرو من وشاه سوارم که تویی...
صبر کن ,این دم آخرکه شدم شاعرتو...
به شب غم زده ام صبروقرارم که تویی...
توغزالی وغزل زاده ی این شعرمنم....
شعرچون تیر من وصیدوشکارم که تویی....
بازکن آن گره صورت ماهت گل من ...
جان من,هرگره افتاده به کارم که تویی...
این غزل ازسرعشق توفقط جاری شد...
به خدا من به اجل جان نسپارم که تویی.
#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نه سراغی نه سلامی خبری میخواهم
قدر یک قاصدک از تو اثری میخواهم
خواب و بیدار شب و روز به دنبال من است
جز مگر یاد تو یار سفری میخواهم؟
#مهدیفرجی
قدر یک قاصدک از تو اثری میخواهم
خواب و بیدار شب و روز به دنبال من است
جز مگر یاد تو یار سفری میخواهم؟
#مهدیفرجی
چشم در چشمان تو من شاعرگلهاشدم
مطلعشعرمشدی آوارۀ رویا شدم
گوشۀ چشمت چه پنهانکرده ای در واژه ها
هیچم و با تک نگاهت عاشقی رسوا شدم
هیچ میدانی که این دل واله وشیدای توست
آنقدر شیدا که من در جان تو معنا شدم
با دلم بازی نکن من شاعری بی طاقتم
دل به عشقت بسته ام آوارۀ صحرا شدم
#فریبا_قربان_کریمی
مطلعشعرمشدی آوارۀ رویا شدم
گوشۀ چشمت چه پنهانکرده ای در واژه ها
هیچم و با تک نگاهت عاشقی رسوا شدم
هیچ میدانی که این دل واله وشیدای توست
آنقدر شیدا که من در جان تو معنا شدم
با دلم بازی نکن من شاعری بی طاقتم
دل به عشقت بسته ام آوارۀ صحرا شدم
#فریبا_قربان_کریمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در چشم هایت خیره بودم، غرقِ لبخند
اما زنے در عمق جانم گریه مے ڪرد
رفتم...ولے از سایه ام مے شد بفهمی
چشمم، لبم، دستم، دهانم گریه مے ڪرد...
#نرگس_میرفیضے
اما زنے در عمق جانم گریه مے ڪرد
رفتم...ولے از سایه ام مے شد بفهمی
چشمم، لبم، دستم، دهانم گریه مے ڪرد...
#نرگس_میرفیضے
حالا کنارِ عاشقی با من دگر دیوانه شو
در بزمِ عشقم پا بنه ، مجنونِ این افسانه شو
چون شبنمِ دوشینه ای بر برگِ جانم رخنه کن
در دشتِ باران خورده ی احساسِ من ، پروانه شو
بر آستانِ این دلم چون بیدِ مجنون سايه کن
بر پیچکِ دلدادگی دیوار باش و شانه شو
از این رکودِ عاطفه ، تلخیِ کامم را بگیر
با هر شرابِ بوسه ات در پیکرِ پیمانه شو
هم جامه شو با جانِ من ، تا که بگیرد نقشِ تو
چون آشنایِ تن شدی با غیرِ من بیگانه شو
در معبدِ چشمانِ تو ، شعله صفت رقصیده ام
در خلوتِ تنهاییم افسونِ هر ، ترانه شو
از کفرِ منطق باز گَرد تا خود بیالایم به عشق
در کعبه ی پاکِ دلم معبودِ این کاشانه شو
#سارا_اسماعیلی
در بزمِ عشقم پا بنه ، مجنونِ این افسانه شو
چون شبنمِ دوشینه ای بر برگِ جانم رخنه کن
در دشتِ باران خورده ی احساسِ من ، پروانه شو
بر آستانِ این دلم چون بیدِ مجنون سايه کن
بر پیچکِ دلدادگی دیوار باش و شانه شو
از این رکودِ عاطفه ، تلخیِ کامم را بگیر
با هر شرابِ بوسه ات در پیکرِ پیمانه شو
هم جامه شو با جانِ من ، تا که بگیرد نقشِ تو
چون آشنایِ تن شدی با غیرِ من بیگانه شو
در معبدِ چشمانِ تو ، شعله صفت رقصیده ام
در خلوتِ تنهاییم افسونِ هر ، ترانه شو
از کفرِ منطق باز گَرد تا خود بیالایم به عشق
در کعبه ی پاکِ دلم معبودِ این کاشانه شو
#سارا_اسماعیلی