به کَنعانَم مَبر ای بَخت،
مَن یوسف نِمی خواهَم
ببَر آنجا که کویِ اوست،
در زندان وچاهَم کُن
#وحشی بافقی
مَن یوسف نِمی خواهَم
ببَر آنجا که کویِ اوست،
در زندان وچاهَم کُن
#وحشی بافقی
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح رویی میرود
کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم، زنم
جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را
عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست
کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را
دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم
ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
#سعدی
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح رویی میرود
کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم، زنم
جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را
عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست
کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را
دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم
ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
#سعدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا مهمانِ باران کن،که میسوزد دلِ شعرم
گلستانِ خیالم را، تو که پروانـه ای امشب
برای فصلِ شیدایی ، غـزل را نذرِ دل کردم
بـرای زلفِ در بـادم بیاور شانـه ای امشب
#حافظ
گلستانِ خیالم را، تو که پروانـه ای امشب
برای فصلِ شیدایی ، غـزل را نذرِ دل کردم
بـرای زلفِ در بـادم بیاور شانـه ای امشب
#حافظ
اای ماهِ بی همتایِ من از عاشقی معنایِ من
ای از تو پر شور این دلِ شوریده یِ شیدایِ من
ماهِ منی ، شاهِ منی ، محبوبِ دلخواهِ منی
با من بمان ای بهترین ، در خلوتِ دنیایِ من
مهرت به جانم رشته ام ، با عشقِ تو آغشته ام
آکنده از شعرِ تو شد این جانِ پر سودایِ من
دل از تو جوشان می شودموجی خروشان می شود
زین فتنه بالا می رود این موج در دریایِ من
بلبل پریشانِ تو شد از باده نوشانِ تو شد
سر در گریبانِ تو شد ، ای غنچه یِ زیبایِ من
والا تویی مولا تویی مجنون منم ، لیلی تویی
هم علتِ دلدادگی هم شورِ واویلایِ من
سوسن سخنگویِ تو شد ، سنبل چو گیسویِ تو شد
بی تابِ ابرویِ تو شد ای ماهِ ناپیدایِ من
با غمزه غوغا می کنی ، صد فتنه بر پا می کنی
یک شهر شیدا می کنی ، ای خوبِ بی همتایِ من
بهتر ز گل می دانمت ، با عشق می پیرایمت
می خوانمت می خوانمت ای شعر روح افزایِ من
#جواد مزنگی
ای از تو پر شور این دلِ شوریده یِ شیدایِ من
ماهِ منی ، شاهِ منی ، محبوبِ دلخواهِ منی
با من بمان ای بهترین ، در خلوتِ دنیایِ من
مهرت به جانم رشته ام ، با عشقِ تو آغشته ام
آکنده از شعرِ تو شد این جانِ پر سودایِ من
دل از تو جوشان می شودموجی خروشان می شود
زین فتنه بالا می رود این موج در دریایِ من
بلبل پریشانِ تو شد از باده نوشانِ تو شد
سر در گریبانِ تو شد ، ای غنچه یِ زیبایِ من
والا تویی مولا تویی مجنون منم ، لیلی تویی
هم علتِ دلدادگی هم شورِ واویلایِ من
سوسن سخنگویِ تو شد ، سنبل چو گیسویِ تو شد
بی تابِ ابرویِ تو شد ای ماهِ ناپیدایِ من
با غمزه غوغا می کنی ، صد فتنه بر پا می کنی
یک شهر شیدا می کنی ، ای خوبِ بی همتایِ من
بهتر ز گل می دانمت ، با عشق می پیرایمت
می خوانمت می خوانمت ای شعر روح افزایِ من
#جواد مزنگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گر چه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بوی گیسوی تو را میخویم از پیراهنم
عاشقی با گریه سر به شانۀ یاری گذاشت
از تو میپرسم بگو ای عشق!آیا این منم؟
#فاضل_نظری
بوی گیسوی تو را میخویم از پیراهنم
عاشقی با گریه سر به شانۀ یاری گذاشت
از تو میپرسم بگو ای عشق!آیا این منم؟
#فاضل_نظری
تا کی بدرت آیم و دیدار نبینم؟
صد بار ترا جویم و یک بار نبینم؟
گویا حرم کوی تو کعبه است و در آنجا
هر چند روم جز در و دیوار نبینم؟
دانی که: مرا بزمگه عیش کدامست؟
جایی که ترا بینم و اغیار نبینم؟
یارب، چه شود گر من بیدل به همه عمر
یک بار ترا بر سر بازار نبینم؟
امروز درین شهر دلی نیست، که او را
در دام بلای تو گرفتار نبینم
او می رود و جمع رقیبان ز قفایش
تا شیوه آن قامت و رفتار نبینم
خورشید لطافت رخ یارست، «هلالی»
آن روز مبادا که رخ یار نبینم
#هلالی_جغتایی
صد بار ترا جویم و یک بار نبینم؟
گویا حرم کوی تو کعبه است و در آنجا
هر چند روم جز در و دیوار نبینم؟
دانی که: مرا بزمگه عیش کدامست؟
جایی که ترا بینم و اغیار نبینم؟
یارب، چه شود گر من بیدل به همه عمر
یک بار ترا بر سر بازار نبینم؟
امروز درین شهر دلی نیست، که او را
در دام بلای تو گرفتار نبینم
او می رود و جمع رقیبان ز قفایش
تا شیوه آن قامت و رفتار نبینم
خورشید لطافت رخ یارست، «هلالی»
آن روز مبادا که رخ یار نبینم
#هلالی_جغتایی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچ درکاردلم مغلطه و،حاشا نیست
عاشقت هستم ودر، آن اگرو اما نیست
شاید اے عشق توباور نکنی حرفم را
هیچ کس مثل تودر دیده ی من زیبا نیست
#مهنازنجفی
عاشقت هستم ودر، آن اگرو اما نیست
شاید اے عشق توباور نکنی حرفم را
هیچ کس مثل تودر دیده ی من زیبا نیست
#مهنازنجفی
در تمنای غزل ، در پی تفسیرِ تو ام.....
مست با خاطرِ تو ، بسته به زنجیر تو ام..
در شبِ عشق ، که عشاق به هم آمیزند..
من کنارِ غم تو ، خیره به تصویر تو ام...
چاره ام چیست که هم دردِ منی هم درمان؟
ماهِ من لب بگشا، گوش به تدبیر تو ام...
خم گیسوی تو منزلگه صدها غزل است...
گر شده زر دلِ من ، حاصل اکسیرِ تو ام...
دائم الخمر شدم از می نابت هیهات..
من خودم جرم تو ام من همه تقصیرِ تو ام...
#هادی_جعفری_منفرد
مست با خاطرِ تو ، بسته به زنجیر تو ام..
در شبِ عشق ، که عشاق به هم آمیزند..
من کنارِ غم تو ، خیره به تصویر تو ام...
چاره ام چیست که هم دردِ منی هم درمان؟
ماهِ من لب بگشا، گوش به تدبیر تو ام...
خم گیسوی تو منزلگه صدها غزل است...
گر شده زر دلِ من ، حاصل اکسیرِ تو ام...
دائم الخمر شدم از می نابت هیهات..
من خودم جرم تو ام من همه تقصیرِ تو ام...
#هادی_جعفری_منفرد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پریشان کن سرِ زلفِ سیاهت شانه اش با من
سیـه زنجیرِ گیـسو بـاز کن دیوانه اش با من
ز شورِ عشقِ لیلی در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنونم بکن ازعشقِ خود افسانه اش بامن
#حمید_نقوی
سیـه زنجیرِ گیـسو بـاز کن دیوانه اش با من
ز شورِ عشقِ لیلی در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنونم بکن ازعشقِ خود افسانه اش بامن
#حمید_نقوی
ڪاش میشد ڪه ڪمی باتو بگویم غم دل
عقده بگشایم ازاین مرثیه وماتم دل
ڪمی از درد نگفته به تو ابراز ڪنم
پرده بردارم از این قصه ولب بازڪنم
بنشینم به هوایت نفسی تازه ڪنم
پاره گی های دل از مهرتو شیرازه ڪنم
ڪاش میشد چو ڪبوتر بپرم از دل خویش
تازیارتگه چشمان تو تا منزل خویش
حیف این نامه ی سربسته چه مُهری دارد
مشڪل است از غم من پرده سخن بردارد
من افتاده دراین بند ندارم امید
سایه ی لطف شما هست ولی ڪوخورشید
من به امید خدا رهسپر بارانم
من پراز ڪوچ پرستو شده ام ، مهمانم
قدرمیدانمت ای مرغ خوش الحان بردل
شده ایی جان و دراین سینه ی تنگم منزل
#محتشم_کاشانی
عقده بگشایم ازاین مرثیه وماتم دل
ڪمی از درد نگفته به تو ابراز ڪنم
پرده بردارم از این قصه ولب بازڪنم
بنشینم به هوایت نفسی تازه ڪنم
پاره گی های دل از مهرتو شیرازه ڪنم
ڪاش میشد چو ڪبوتر بپرم از دل خویش
تازیارتگه چشمان تو تا منزل خویش
حیف این نامه ی سربسته چه مُهری دارد
مشڪل است از غم من پرده سخن بردارد
من افتاده دراین بند ندارم امید
سایه ی لطف شما هست ولی ڪوخورشید
من به امید خدا رهسپر بارانم
من پراز ڪوچ پرستو شده ام ، مهمانم
قدرمیدانمت ای مرغ خوش الحان بردل
شده ایی جان و دراین سینه ی تنگم منزل
#محتشم_کاشانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا مهمانِ باران کن،که میسوزد دلِ شعرم
گلستانِ خیالم را، تو که پروانـه ای امشب
برای فصلِ شیدایی ، غـزل را نذرِ دل کردم
بـرای زلفِ در بـادم بیاور شانـه ای امشب
#حافظ
گلستانِ خیالم را، تو که پروانـه ای امشب
برای فصلِ شیدایی ، غـزل را نذرِ دل کردم
بـرای زلفِ در بـادم بیاور شانـه ای امشب
#حافظ
اای ماهِ بی همتایِ من از عاشقی معنایِ من
ای از تو پر شور این دلِ شوریده یِ شیدایِ من
ماهِ منی ، شاهِ منی ، محبوبِ دلخواهِ منی
با من بمان ای بهترین ، در خلوتِ دنیایِ من
مهرت به جانم رشته ام ، با عشقِ تو آغشته ام
آکنده از شعرِ تو شد این جانِ پر سودایِ من
دل از تو جوشان می شودموجی خروشان می شود
زین فتنه بالا می رود این موج در دریایِ من
بلبل پریشانِ تو شد از باده نوشانِ تو شد
سر در گریبانِ تو شد ، ای غنچه یِ زیبایِ من
والا تویی مولا تویی مجنون منم ، لیلی تویی
هم علتِ دلدادگی هم شورِ واویلایِ من
سوسن سخنگویِ تو شد ، سنبل چو گیسویِ تو شد
بی تابِ ابرویِ تو شد ای ماهِ ناپیدایِ من
با غمزه غوغا می کنی ، صد فتنه بر پا می کنی
یک شهر شیدا می کنی ، ای خوبِ بی همتایِ من
بهتر ز گل می دانمت ، با عشق می پیرایمت
می خوانمت می خوانمت ای شعر روح افزایِ من
#جواد مزنگی
ای از تو پر شور این دلِ شوریده یِ شیدایِ من
ماهِ منی ، شاهِ منی ، محبوبِ دلخواهِ منی
با من بمان ای بهترین ، در خلوتِ دنیایِ من
مهرت به جانم رشته ام ، با عشقِ تو آغشته ام
آکنده از شعرِ تو شد این جانِ پر سودایِ من
دل از تو جوشان می شودموجی خروشان می شود
زین فتنه بالا می رود این موج در دریایِ من
بلبل پریشانِ تو شد از باده نوشانِ تو شد
سر در گریبانِ تو شد ، ای غنچه یِ زیبایِ من
والا تویی مولا تویی مجنون منم ، لیلی تویی
هم علتِ دلدادگی هم شورِ واویلایِ من
سوسن سخنگویِ تو شد ، سنبل چو گیسویِ تو شد
بی تابِ ابرویِ تو شد ای ماهِ ناپیدایِ من
با غمزه غوغا می کنی ، صد فتنه بر پا می کنی
یک شهر شیدا می کنی ، ای خوبِ بی همتایِ من
بهتر ز گل می دانمت ، با عشق می پیرایمت
می خوانمت می خوانمت ای شعر روح افزایِ من
#جواد مزنگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گر چه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بوی گیسوی تو را میخویم از پیراهنم
عاشقی با گریه سر به شانۀ یاری گذاشت
از تو میپرسم بگو ای عشق!آیا این منم؟
#فاضل_نظری
بوی گیسوی تو را میخویم از پیراهنم
عاشقی با گریه سر به شانۀ یاری گذاشت
از تو میپرسم بگو ای عشق!آیا این منم؟
#فاضل_نظری
تا کی بدرت آیم و دیدار نبینم؟
صد بار ترا جویم و یک بار نبینم؟
گویا حرم کوی تو کعبه است و در آنجا
هر چند روم جز در و دیوار نبینم؟
دانی که: مرا بزمگه عیش کدامست؟
جایی که ترا بینم و اغیار نبینم؟
یارب، چه شود گر من بیدل به همه عمر
یک بار ترا بر سر بازار نبینم؟
امروز درین شهر دلی نیست، که او را
در دام بلای تو گرفتار نبینم
او می رود و جمع رقیبان ز قفایش
تا شیوه آن قامت و رفتار نبینم
خورشید لطافت رخ یارست، «هلالی»
آن روز مبادا که رخ یار نبینم
#هلالی_جغتایی
صد بار ترا جویم و یک بار نبینم؟
گویا حرم کوی تو کعبه است و در آنجا
هر چند روم جز در و دیوار نبینم؟
دانی که: مرا بزمگه عیش کدامست؟
جایی که ترا بینم و اغیار نبینم؟
یارب، چه شود گر من بیدل به همه عمر
یک بار ترا بر سر بازار نبینم؟
امروز درین شهر دلی نیست، که او را
در دام بلای تو گرفتار نبینم
او می رود و جمع رقیبان ز قفایش
تا شیوه آن قامت و رفتار نبینم
خورشید لطافت رخ یارست، «هلالی»
آن روز مبادا که رخ یار نبینم
#هلالی_جغتایی