This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
#خیام
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
#خیام
ای عمر وفایی بنما گر چه که پیرم
عاشق نشده بی خبر از عشق نمیرم
ای عشق اگر مرگ بیاید به سراغم
نامردم از او نیز سراغ تو نگیرم
از نغمه شادم تو مپندار رهایم
در کنج دلم در هوس عشق اسیرم
عاشق نشدم فصل جوانی و صد افسوس
رفت است جوانی و حسابی شده دیرم
رخصت بده ای عمر مرا حاجت این است
عاشق بشوم در بغل عشق بمیرم
#تقی_شیرین_زاده
عاشق نشده بی خبر از عشق نمیرم
ای عشق اگر مرگ بیاید به سراغم
نامردم از او نیز سراغ تو نگیرم
از نغمه شادم تو مپندار رهایم
در کنج دلم در هوس عشق اسیرم
عاشق نشدم فصل جوانی و صد افسوس
رفت است جوانی و حسابی شده دیرم
رخصت بده ای عمر مرا حاجت این است
عاشق بشوم در بغل عشق بمیرم
#تقی_شیرین_زاده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من اسیرم ، عاشقم عاشق تر از افسانه ها
با خیال روی تو من ماندم و ویرانه ها
سر خوش هستم من اگر با من بمانی تا ابد
گر نمانی وایِ من از طعنۀ بیگانه ها...
#مولانا
با خیال روی تو من ماندم و ویرانه ها
سر خوش هستم من اگر با من بمانی تا ابد
گر نمانی وایِ من از طعنۀ بیگانه ها...
#مولانا
مپرس شادی من حاصل از کدام غم است
که پشت پردهی عالم، هزار زیر و بم است
زیان اگر همهی سود آدم از دنیاست
جدال خلق چرا بر سر زیاد و کم است
اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی
که آنچه «کاخ» تو را «خاک» میکند ستم است
خبر نداشتن از حال من، بهانهی توست
بهانهی همهی ظالمان شبیه هم است
کسی بدون تو باور نکرده است مرا
که باتو نسبت «من» چون «دروغ» با قسم است
تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصلهی ما هنوز یک قدم است
#فاضل_نظری
.
که پشت پردهی عالم، هزار زیر و بم است
زیان اگر همهی سود آدم از دنیاست
جدال خلق چرا بر سر زیاد و کم است
اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی
که آنچه «کاخ» تو را «خاک» میکند ستم است
خبر نداشتن از حال من، بهانهی توست
بهانهی همهی ظالمان شبیه هم است
کسی بدون تو باور نکرده است مرا
که باتو نسبت «من» چون «دروغ» با قسم است
تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصلهی ما هنوز یک قدم است
#فاضل_نظری
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنم
با تو بودن را به آرامی تجسم می کنم
چشمهایت گفتنی ها دارد و طبعم غزل
با زبان عشق با چشمت تکلم می کنم
#یزدان_صلاحی
با تو بودن را به آرامی تجسم می کنم
چشمهایت گفتنی ها دارد و طبعم غزل
با زبان عشق با چشمت تکلم می کنم
#یزدان_صلاحی
تنها شدم و راه به جایی که ندارم
دلخستهام از خاطرههایی که ندارم
تندیسِ سکوتم و غمی حبسِ گلویم
آلودهی صد بغض و صدایی که ندارم
بی بال شبی، کنجِ قفس زخمی و تنها
پَر پَر زدهام سوی هوایی که ندارم
تا کی بسرایم غزلِ تیرهی غربت
جز قافیهی غصه هجایی که ندارم
هر گاه که دلتنگم و بی شانهی امنت
تکیه زده جانم به عصایی که ندارم
از بس که پس از رفتن تو طعنه شنیدم
دلگیرم از آن جُرم و خطایی که ندارم
ای چشمِ خمارت همهی زندگی من
جز صحنِ نگاه تو سرایی که ندارم
ای کعبه و بتخانه و دردانهام، ای عشق
بی قبلهی روی تو خدایی که ندارم
بگذار که در بستری از درد بميرم
وقتی که به جز مرگ دوایی که ندارم
#نگار_حسینی
دلخستهام از خاطرههایی که ندارم
تندیسِ سکوتم و غمی حبسِ گلویم
آلودهی صد بغض و صدایی که ندارم
بی بال شبی، کنجِ قفس زخمی و تنها
پَر پَر زدهام سوی هوایی که ندارم
تا کی بسرایم غزلِ تیرهی غربت
جز قافیهی غصه هجایی که ندارم
هر گاه که دلتنگم و بی شانهی امنت
تکیه زده جانم به عصایی که ندارم
از بس که پس از رفتن تو طعنه شنیدم
دلگیرم از آن جُرم و خطایی که ندارم
ای چشمِ خمارت همهی زندگی من
جز صحنِ نگاه تو سرایی که ندارم
ای کعبه و بتخانه و دردانهام، ای عشق
بی قبلهی روی تو خدایی که ندارم
بگذار که در بستری از درد بميرم
وقتی که به جز مرگ دوایی که ندارم
#نگار_حسینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از خاک در تو چون جدا میباشم
با گریه و ناله آشنا میباشم
چون شمع ز گریه آبرو میدارم
چون چنگ ز ناله با نوا میباشم
#مولانا
با گریه و ناله آشنا میباشم
چون شمع ز گریه آبرو میدارم
چون چنگ ز ناله با نوا میباشم
#مولانا
در قفس خستهام از نغمهی بلبل بودن
بین رویای تو و ترس خودم، پل بودن
جزئی از خاطرههایت شدم و رنجیدی
من کجا؟ عشق کجا؟ کو کمی از کل بودن
جنگل عشق مرا رنگ خزان پاشیدی
غنچهی وصل کشیدهست دل از گل بودن
دختر خانی و از تکتک رعیت بیزار
منم و فاجعهی تحت تکفل بودن
در غم دوری تو چاره به جز صبر نداشت
مرد معروف به بیتاب و تحمل بودن
#زهیر_عفراوی
بین رویای تو و ترس خودم، پل بودن
جزئی از خاطرههایت شدم و رنجیدی
من کجا؟ عشق کجا؟ کو کمی از کل بودن
جنگل عشق مرا رنگ خزان پاشیدی
غنچهی وصل کشیدهست دل از گل بودن
دختر خانی و از تکتک رعیت بیزار
منم و فاجعهی تحت تکفل بودن
در غم دوری تو چاره به جز صبر نداشت
مرد معروف به بیتاب و تحمل بودن
#زهیر_عفراوی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز چو حلقه مانده بیرون دریم
با حلقه حریف گشته همچون کمریم
چون حلقهٔ چشم اگر حریف نظریم
باید که ازین حلقهٔ در درگذریم
#مولانا
با حلقه حریف گشته همچون کمریم
چون حلقهٔ چشم اگر حریف نظریم
باید که ازین حلقهٔ در درگذریم
#مولانا
وقتیکه عشق جانبه جهانمنمیدهد
بغضم توان به آه و فغانم نمیدهد
وقتیکه سرنوشتِ غمانگیز و تلخِ من
در کویِ وصل، راه نشانم نمیدهد
وقتی به غیرِ واژه نباشد پناهِ من
باران اشک و گریه امانم نمیدهد
وقتی شرابخانهی لبخند و زندگی
پیمانهای به جامِ لبانم نمیدهد
یک لحظه بیتو ماندنو تنها نشستنم
نایِ تپش به هر ضربانم نمیدهد
وقتی بهارِ خندهی لبهایِ مستِ تو
دستی به گونههایِ خزانم نمیدهد
جریانِحسرت و غمو دلواپسیو بغض
خونی جدید، بر شریانم نمیدهد
اینعشقِپاکِ در دلُدر جاننشستههم
غیر از عطش به جامِ لبانم نمیدهد
#مجتبی_خوش_زبان
بغضم توان به آه و فغانم نمیدهد
وقتیکه سرنوشتِ غمانگیز و تلخِ من
در کویِ وصل، راه نشانم نمیدهد
وقتی به غیرِ واژه نباشد پناهِ من
باران اشک و گریه امانم نمیدهد
وقتی شرابخانهی لبخند و زندگی
پیمانهای به جامِ لبانم نمیدهد
یک لحظه بیتو ماندنو تنها نشستنم
نایِ تپش به هر ضربانم نمیدهد
وقتی بهارِ خندهی لبهایِ مستِ تو
دستی به گونههایِ خزانم نمیدهد
جریانِحسرت و غمو دلواپسیو بغض
خونی جدید، بر شریانم نمیدهد
اینعشقِپاکِ در دلُدر جاننشستههم
غیر از عطش به جامِ لبانم نمیدهد
#مجتبی_خوش_زبان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برڪَریزان دلم را نوبهارے آرزوست
شاخہے خشڪ تنم را
برڪَ و بارے آرزوست
پایمالیڪ تنم عمرےچوفرش خوابڪَاه
چون چمن هر لحظہ دل را
رهڪَـذارے آرزوست ....!!
#سیمینبهبهانی
شاخہے خشڪ تنم را
برڪَ و بارے آرزوست
پایمالیڪ تنم عمرےچوفرش خوابڪَاه
چون چمن هر لحظہ دل را
رهڪَـذارے آرزوست ....!!
#سیمینبهبهانی
گوشهٔ چشمی بسوی دردمندان کن بناز
تا به بینی روی ناز خود بمرآت نیاز
آنکه از خود رفت از دیدار تو بازار رخت
باز میآید بخود چشمی کند گر باز باز
ناز کن هرچند بتوانی که عاشق میکشد
عاشقان را مغتنم باشند ز اهل ناز ناز
چون بخاطر بگذرانی اینکه راهی سر دهی
در زمان آن ناز را آیند جانها بیشواز
مست بیرون آی و از مستان عشقت جان طلب
نا کند جانها بسویت بهر سبقت تر کتاز
چشم مستت را بگو تا بنگرد از هر طرف
چون گذر آری بعمری بر اسیران نیاز
چون گذر آری بر اهل دل توقف کن دمی
تا شود چشم نظر بازان بر آن رخساره باز
بر درت خوار ایستاده از تو خواهم یکنظر
ای بصد تمکین نشسته بر سریر عزّ و ناز
آنکه رویت دیده یکباره دگر بنماش روی
تا کند چشمی بروی دلگشایت باز باز
چند باشم در امید و بیم وصل و هجر تو
دل مبر یا جان ببر ای دلنواز جان گداز
در فراق خود مسوزانم بده کامم ز وصل
رحم کن بر زاریم جز تو ندارم چاره ساز
روی آتشناک بنما تا بسوزد بیخ غم
در فراقت فیض را تا چند داری در گداز
#فیض_کاشانی
تا به بینی روی ناز خود بمرآت نیاز
آنکه از خود رفت از دیدار تو بازار رخت
باز میآید بخود چشمی کند گر باز باز
ناز کن هرچند بتوانی که عاشق میکشد
عاشقان را مغتنم باشند ز اهل ناز ناز
چون بخاطر بگذرانی اینکه راهی سر دهی
در زمان آن ناز را آیند جانها بیشواز
مست بیرون آی و از مستان عشقت جان طلب
نا کند جانها بسویت بهر سبقت تر کتاز
چشم مستت را بگو تا بنگرد از هر طرف
چون گذر آری بعمری بر اسیران نیاز
چون گذر آری بر اهل دل توقف کن دمی
تا شود چشم نظر بازان بر آن رخساره باز
بر درت خوار ایستاده از تو خواهم یکنظر
ای بصد تمکین نشسته بر سریر عزّ و ناز
آنکه رویت دیده یکباره دگر بنماش روی
تا کند چشمی بروی دلگشایت باز باز
چند باشم در امید و بیم وصل و هجر تو
دل مبر یا جان ببر ای دلنواز جان گداز
در فراق خود مسوزانم بده کامم ز وصل
رحم کن بر زاریم جز تو ندارم چاره ساز
روی آتشناک بنما تا بسوزد بیخ غم
در فراقت فیض را تا چند داری در گداز
#فیض_کاشانی