This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دﻧﯿﺎ ﻫﻤﻪ ﻫﯿﭻ ﻭ ﺍﻫﻞ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﻪ ﻫﯿﭻ
اﯼ ﻫﯿﭻ ﺑـﺮﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﺑـﺮ ﻫﯿﭻ ﻣـَﭙﯿﭻ
دﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﭼﻪ ﻣﺎﻧﺪ ﺑﺎﻗﯽ؟
ﻣﻬﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﻗﯽ ﻫﻤﻪ ﻫﯿﭻ
#مولانا
اﯼ ﻫﯿﭻ ﺑـﺮﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﺑـﺮ ﻫﯿﭻ ﻣـَﭙﯿﭻ
دﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﭼﻪ ﻣﺎﻧﺪ ﺑﺎﻗﯽ؟
ﻣﻬﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﻗﯽ ﻫﻤﻪ ﻫﯿﭻ
#مولانا
آمدی از شوق تو امشب چه بارانی گرفت
شاخه خشک دلم لرزید و تن جانی گرفت
از طنین خنده ات گلهای احساسم شکفت
برق چشمت آتشی شد خرمنم آنی گرفت
زردی پاییز رخسارم به گلگونی نشست
طفل بیمار دلم خندید و درمانی گرفت
تا تو برگردی غباری آسمان را تیره کرد
آمدی خورشید من غمبار پایانی گرفت
در نبودت بلبلان خاموش و گل پژمرده شد
آمدی یاس کنار پنجره جانی گرفت
ای گل گلدان من عطر وجودت ماندگار
از هوای بودنت این خانه سامانی گرفت
#سیمین_بهبهانی
شاخه خشک دلم لرزید و تن جانی گرفت
از طنین خنده ات گلهای احساسم شکفت
برق چشمت آتشی شد خرمنم آنی گرفت
زردی پاییز رخسارم به گلگونی نشست
طفل بیمار دلم خندید و درمانی گرفت
تا تو برگردی غباری آسمان را تیره کرد
آمدی خورشید من غمبار پایانی گرفت
در نبودت بلبلان خاموش و گل پژمرده شد
آمدی یاس کنار پنجره جانی گرفت
ای گل گلدان من عطر وجودت ماندگار
از هوای بودنت این خانه سامانی گرفت
#سیمین_بهبهانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
#حضرت_سعــــدی
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
#حضرت_سعــــدی
امشب دوباره از غـمِ غربت، قلم زدم
بانغمه ی سکوت از این غصه دم زدم
هر شب بـه یـادِ صبحِ وصالِ نگاهِ تو
در کـوچه باغِ خاطره هایت قدم زدم
با هر صدای خنده ی تو زنده میشدم
مستانه بر سه تارِ غزل زیـر و بـم زدم
در ساحلِ نگاهِ تـو پهـلو گرفته ، عشق
دل را به موجِ چشمِ تو با این بَلَم زدم
وقتۍکه عاشقت شدم و عاشقم شدی
زیبــاتـرین وقــایعِ دل را ،رقــم زدم
انــدوهِ روزگار ، امـانـم بُــریده بــود
با لشکـرِ خیـالِ تــو بـر قلبِ غم زدم
#بهــار_راد
بانغمه ی سکوت از این غصه دم زدم
هر شب بـه یـادِ صبحِ وصالِ نگاهِ تو
در کـوچه باغِ خاطره هایت قدم زدم
با هر صدای خنده ی تو زنده میشدم
مستانه بر سه تارِ غزل زیـر و بـم زدم
در ساحلِ نگاهِ تـو پهـلو گرفته ، عشق
دل را به موجِ چشمِ تو با این بَلَم زدم
وقتۍکه عاشقت شدم و عاشقم شدی
زیبــاتـرین وقــایعِ دل را ،رقــم زدم
انــدوهِ روزگار ، امـانـم بُــریده بــود
با لشکـرِ خیـالِ تــو بـر قلبِ غم زدم
#بهــار_راد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او
یادش بخیر گرچه دلم نیست شاد از او
دلشاد باد آن که دلم شاد از اونگشت
وان گل که یاد من نکند یاد باد از او
#شهریار
یادش بخیر گرچه دلم نیست شاد از او
دلشاد باد آن که دلم شاد از اونگشت
وان گل که یاد من نکند یاد باد از او
#شهریار
چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم
لَختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر!
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
تاب آوری تا آسمان روی دوشت را-
من هم ستونی در کنار قامتت باشم
از گوشهای راهی نشان من بده، بگذر
تا رخنهای در قلعهبند فترتت باشم
سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم
زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
وقت است تا پایانِ فصل عزلتت باشم
صورتگرِ چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون آینه در خدمتت باشم
در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من! بگذار زنگ ساعتت باشم
#حسین_منزوی
لَختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر!
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
تاب آوری تا آسمان روی دوشت را-
من هم ستونی در کنار قامتت باشم
از گوشهای راهی نشان من بده، بگذر
تا رخنهای در قلعهبند فترتت باشم
سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم
زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
وقت است تا پایانِ فصل عزلتت باشم
صورتگرِ چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون آینه در خدمتت باشم
در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من! بگذار زنگ ساعتت باشم
#حسین_منزوی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو آن نهای که به جور از تو روی برپیچند
گناه تست و من استادهام به استغفار
مرا غبار تو هرگز اثر کند در دل
که خاک پای توام؟ خاک را چه غم ز غبار؟
#حضرت_سعدی
گناه تست و من استادهام به استغفار
مرا غبار تو هرگز اثر کند در دل
که خاک پای توام؟ خاک را چه غم ز غبار؟
#حضرت_سعدی
خواستم با یک غزل از عشق معنایت کنم
عاشقانه در سکوت شب تماشایت کنم
خواستم امشب کنار پنجره در نور ماه
در تمام خاطرات کهنه پیدایت کنم
خواستم در سجده گاه معبد چشمان تو
جان فدای آن نگاه مست زیبایت کنم
عطر گلهای تنم بوی خوشی دارد ز تو
خواستم آغوش خود را باغ رویایت کنم
در تنم از نام تو لرزید جان عاشقم
عاقبت با بوسه ای مستانه شیدایت کنم
هر شبی یادت شبیخون میزند بر پیکرم
دلخوشم هر لحظه و هر دم تمنایت کنم
باز میخواهم که در تنهایی و در خلوتم
یک بغل احساس را تقدیم دنیایت کنم
#آنجلا راد
عاشقانه در سکوت شب تماشایت کنم
خواستم امشب کنار پنجره در نور ماه
در تمام خاطرات کهنه پیدایت کنم
خواستم در سجده گاه معبد چشمان تو
جان فدای آن نگاه مست زیبایت کنم
عطر گلهای تنم بوی خوشی دارد ز تو
خواستم آغوش خود را باغ رویایت کنم
در تنم از نام تو لرزید جان عاشقم
عاقبت با بوسه ای مستانه شیدایت کنم
هر شبی یادت شبیخون میزند بر پیکرم
دلخوشم هر لحظه و هر دم تمنایت کنم
باز میخواهم که در تنهایی و در خلوتم
یک بغل احساس را تقدیم دنیایت کنم
#آنجلا راد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
#حــــافـظ
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
#حــــافـظ
با اینکه به جز یاد تو در دل هوسی نیست
سرخوردهتر از من به خدا هیچکسی نیست
تا آمدم از معجزه عشق بگویم
گفتند به جز مرگ که فریادرسی نیست
ای غم تو کجایی که در این شهر به جز تو
با هیچکسی حوصله همنفسی نیست
امروز که در دام تو افتادهام، ای عشق!
گفتی که در این باغ پر از گل قفسی نیست
قانون من ای عشق! همان بود که گفتم:
در بند کسی باش که در بند کسی نیست
#محمدحسن_جمشیدی
سرخوردهتر از من به خدا هیچکسی نیست
تا آمدم از معجزه عشق بگویم
گفتند به جز مرگ که فریادرسی نیست
ای غم تو کجایی که در این شهر به جز تو
با هیچکسی حوصله همنفسی نیست
امروز که در دام تو افتادهام، ای عشق!
گفتی که در این باغ پر از گل قفسی نیست
قانون من ای عشق! همان بود که گفتم:
در بند کسی باش که در بند کسی نیست
#محمدحسن_جمشیدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آب جگرم، به آتش غم برخاست
سوز جگرم فزود تا صبر بکاست
هرچند جگر به صبر میماند راست
صبر از جگر سوخته چون شاید خواست
#خاقانی
سوز جگرم فزود تا صبر بکاست
هرچند جگر به صبر میماند راست
صبر از جگر سوخته چون شاید خواست
#خاقانی
دوست دارد یا نمیخواهد مرا معلوم نیست
عشق، بازی میکند با من چرا! معلوم نیست
میکشم سر، هرچه میریزد به جامم دست دوست
کی در این میخانه میافتم ز پا معلوم نیست
برگ دست شاخه را وقتی رها میکرد گفت:
باد با خود میبرد ما را، کجا؟ معلوم نیست
یا نمیآید به چشم باغبان پاییز ما
یا زمستان و بهار کاجها معلوم نیست
با طبیبان رنج ما را بازگوکردن خطاست
جای زخم عشق بر دلهای ما معلوم نیست
#فاضلنظری
عشق، بازی میکند با من چرا! معلوم نیست
میکشم سر، هرچه میریزد به جامم دست دوست
کی در این میخانه میافتم ز پا معلوم نیست
برگ دست شاخه را وقتی رها میکرد گفت:
باد با خود میبرد ما را، کجا؟ معلوم نیست
یا نمیآید به چشم باغبان پاییز ما
یا زمستان و بهار کاجها معلوم نیست
با طبیبان رنج ما را بازگوکردن خطاست
جای زخم عشق بر دلهای ما معلوم نیست
#فاضلنظری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وصل تو کجا و منِ مهجور کجا
دردانه کجا حوصله ی مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا
#خیام
دردانه کجا حوصله ی مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا
#خیام