تا کجا باید به دنبالت بیایم در به در؟
تا به کی می خواهی ام این گونه تو آسیمه سر؟
تیر عشقت را رها کردی و من بی واهمه
مثل سربازی فدایی سینه را کردم سپر
روسری از سر درآوردی و بعد از آن شده
روزگارم از شب موهات بانو تیره تر
بی گمان حتی خدا هم یار و همدستت شده
او که از احساس من نسبت به تو دارد خبر
او که می داند "منِ" بی "تو" عجب دیوانه ای ست
او هم انگاری که می خواهد مرا دیوانه تر
#احسان_نصری
تا به کی می خواهی ام این گونه تو آسیمه سر؟
تیر عشقت را رها کردی و من بی واهمه
مثل سربازی فدایی سینه را کردم سپر
روسری از سر درآوردی و بعد از آن شده
روزگارم از شب موهات بانو تیره تر
بی گمان حتی خدا هم یار و همدستت شده
او که از احساس من نسبت به تو دارد خبر
او که می داند "منِ" بی "تو" عجب دیوانه ای ست
او هم انگاری که می خواهد مرا دیوانه تر
#احسان_نصری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت
بر آتش غم خندهزنان شاد بسوخت
من بندهٔ شمعم، که ز بهر دل خلق
ببرید ز شیرین و چو فرهاد بسوخت
#اوحدی
بر آتش غم خندهزنان شاد بسوخت
من بندهٔ شمعم، که ز بهر دل خلق
ببرید ز شیرین و چو فرهاد بسوخت
#اوحدی
هر چه کردم به ره عشق وفا بود، وفا
وانچه دیدم به مکافات جفا بود ، جفا
نفسم از مدد عشق قوی بود، قوی
سرِ ما در ره معشوق فدا بود، فدا
هر ستم کز تو کشیدیم کَرَم بود،کرم
هر خطا کز تو به ما رفت عطا بود، عطا
زخمِ کاری زفراق تو به جان بود، به جان
جان سپاری به وصال تو به جا بود، بجا...
#فروغی_بسطامی
وانچه دیدم به مکافات جفا بود ، جفا
نفسم از مدد عشق قوی بود، قوی
سرِ ما در ره معشوق فدا بود، فدا
هر ستم کز تو کشیدیم کَرَم بود،کرم
هر خطا کز تو به ما رفت عطا بود، عطا
زخمِ کاری زفراق تو به جان بود، به جان
جان سپاری به وصال تو به جا بود، بجا...
#فروغی_بسطامی
°غم روراستترین رابطهها در من بود
با توام عشق مرا دست خیانت نسپار
بیناینمردمعاشقڪُشمعشوقهفروش
مڪَذارم، مڪَذارم، مڪَذارم، مڪَذار
#علیرضاآذر
با توام عشق مرا دست خیانت نسپار
بیناینمردمعاشقڪُشمعشوقهفروش
مڪَذارم، مڪَذارم، مڪَذارم، مڪَذار
#علیرضاآذر
چه خوابها که برایم ندیده تقدیرم
من از سیاهی بختم همیشه دلگیرم
از آن شبی که فراقش به سینه آتش زد
میان برزخ سوزان زندگی گیرم
بدون او نفس خستهام به جان آمد
بُریدم از همهدنیا چرا نمیمیرم ؟
شکسته بال و پر اشتیاق و امیّدم
از عمر بیثمر و از جوانیام سیرم
ببین چگونه دچارم به تلخکامیها
از این زمانهی بیرحم سخت دلگیرم
جدال پشت جدال و شکست پشت شکست
چنین نوشته شده داستان تقدیرم
#نیلوفر_بهراد
من از سیاهی بختم همیشه دلگیرم
از آن شبی که فراقش به سینه آتش زد
میان برزخ سوزان زندگی گیرم
بدون او نفس خستهام به جان آمد
بُریدم از همهدنیا چرا نمیمیرم ؟
شکسته بال و پر اشتیاق و امیّدم
از عمر بیثمر و از جوانیام سیرم
ببین چگونه دچارم به تلخکامیها
از این زمانهی بیرحم سخت دلگیرم
جدال پشت جدال و شکست پشت شکست
چنین نوشته شده داستان تقدیرم
#نیلوفر_بهراد
اینقدر شاکی نشو،قصدم که آزار تو نیست
عاشقم خیر سرم ،باید بمانی پیش من
اینهمه از تو نوشتم،در خیالم شاعرم
دل زتو من میبرم،باید بمانی پیش من...
#محسن_ممدوحی
عاشقم خیر سرم ،باید بمانی پیش من
اینهمه از تو نوشتم،در خیالم شاعرم
دل زتو من میبرم،باید بمانی پیش من...
#محسن_ممدوحی
میان بوسه گریزان مباش از چنگم
به من ببخش! که بیطاقتم؛ که دلتنگم
شراب سرخی و من جام شیشهای، بنگر
که بیحضور تو از چهره میبرد رنگم
به گریه، نزد تو اعجاز تازه آوردم
دو چشمه اشک که میجوشد از دل سنگم
رقیب را چه خیالیست؟ خلق میدانند
که من برای تو با خویش نیز میجنگم
میان اینهمه رنگینکمان چشمنواز
مبین که ابر سیاهم؛ ببین که یکرنگم!
#حسین_دهلوی
به من ببخش! که بیطاقتم؛ که دلتنگم
شراب سرخی و من جام شیشهای، بنگر
که بیحضور تو از چهره میبرد رنگم
به گریه، نزد تو اعجاز تازه آوردم
دو چشمه اشک که میجوشد از دل سنگم
رقیب را چه خیالیست؟ خلق میدانند
که من برای تو با خویش نیز میجنگم
میان اینهمه رنگینکمان چشمنواز
مبین که ابر سیاهم؛ ببین که یکرنگم!
#حسین_دهلوی
دیدار شما برای چشمم خوب است
چون آب روان به تشنه ای مطلوب است
از نوع شراب چشمتان نوشیدم
به به که چه ناب و خوش خور و مرغوب است
#اڪرم__نورانی
چون آب روان به تشنه ای مطلوب است
از نوع شراب چشمتان نوشیدم
به به که چه ناب و خوش خور و مرغوب است
#اڪرم__نورانی
چشمم به تو افتاد که روح از بدنم ریخت
لبخند زدی تکه ی شعر از دهنم ریخت
لبخند زدی حسّ عجیبی به دلم بست
گل واژه ی سرخی ز لبت بر دمنم ریخت
یک بوسه زدم قند لبت تشنه ترم کرد
حالا چه کنم من که دیابت به تنم ریخت
خود خسته ازین پیچ و خمِ خاطره سازی
بس سر بسرِ سرد سکوتم،سخنم ریخت
زین شعلهی سوزنده تنم شد که جهنم
عمری عَلَمِ عشق به عمقِ عدنم ریخت
#ارشان_ارشیا
لبخند زدی تکه ی شعر از دهنم ریخت
لبخند زدی حسّ عجیبی به دلم بست
گل واژه ی سرخی ز لبت بر دمنم ریخت
یک بوسه زدم قند لبت تشنه ترم کرد
حالا چه کنم من که دیابت به تنم ریخت
خود خسته ازین پیچ و خمِ خاطره سازی
بس سر بسرِ سرد سکوتم،سخنم ریخت
زین شعلهی سوزنده تنم شد که جهنم
عمری عَلَمِ عشق به عمقِ عدنم ریخت
#ارشان_ارشیا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:
حُکمی که قضا بُوَد ز من میدانی؟
در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی،
خود را برهاندمی ز سر گردانی
#خیام
حُکمی که قضا بُوَد ز من میدانی؟
در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی،
خود را برهاندمی ز سر گردانی
#خیام
روز من خوش مےشود وقتےتو بیدارم ڪنے
مےشوے خورشیدِ من تا بلڪہ تبدارم ڪنے
پرتوےِ موهاےِ تو افتاده بر چشمانِ من
مےشوم بیمارِ تو تا آنڪہ تیمارم ڪنے
زندگے شیرین شود وقتے ڪنارم دارمت
عاشقانہ با لبت مستانہ دلدارم ڪنے
زل بہ چشمانم بزن تا بلڪہ با چشمانِ تو
از دوباره با نگاهت عاشق و زارم ڪنے
زندگے شیرین تر از شهدِ بهشتے مےشود
آن زمانے ڪہ مرا با بوسہ بیدارم ڪنے
#محمد_صادق_رزمی
مےشوے خورشیدِ من تا بلڪہ تبدارم ڪنے
پرتوےِ موهاےِ تو افتاده بر چشمانِ من
مےشوم بیمارِ تو تا آنڪہ تیمارم ڪنے
زندگے شیرین شود وقتے ڪنارم دارمت
عاشقانہ با لبت مستانہ دلدارم ڪنے
زل بہ چشمانم بزن تا بلڪہ با چشمانِ تو
از دوباره با نگاهت عاشق و زارم ڪنے
زندگے شیرین تر از شهدِ بهشتے مےشود
آن زمانے ڪہ مرا با بوسہ بیدارم ڪنے
#محمد_صادق_رزمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی،
وز هفت و چهار، دایم اندر تَفْتی،
می خور که هزار باره بیشت گفتم:
باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی
#خیام
وز هفت و چهار، دایم اندر تَفْتی،
می خور که هزار باره بیشت گفتم:
باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی
#خیام
من عشقِ تو را از دلِ خود کم؟ نتوانم
در سینه نفس بی تو مجسم؟ نتوانم
میتابی و من محوِ تماشایِ تو هستم
غافل شدنم از تو بِ یک دم؟ نتوانم
تو سهمِ منی و ندهم سادهاَت از دست
من رد شدن از حقِ مسلم؟ نتوانم
تو محرمِ اسرارِ منی، معنیِ رازی
تصویر کنم غیرِ تو مَحرم؟ نتوانم
دور از کِ تاب و تبِ این قلبِ خرابی
برخاستناَم با کمری خَم؟ نتوانم
سَر میکِشمت با دل و، جان میدهم از شوق
بوسیدنِ لبهایِ تو نم نم؟ نتوانم
بارانِ کویرِ دل من، گر تو نباشی
یک لحظه نباریدناَم از غم؟ نتوانم
#مجتبی_خوش_زبان
در سینه نفس بی تو مجسم؟ نتوانم
میتابی و من محوِ تماشایِ تو هستم
غافل شدنم از تو بِ یک دم؟ نتوانم
تو سهمِ منی و ندهم سادهاَت از دست
من رد شدن از حقِ مسلم؟ نتوانم
تو محرمِ اسرارِ منی، معنیِ رازی
تصویر کنم غیرِ تو مَحرم؟ نتوانم
دور از کِ تاب و تبِ این قلبِ خرابی
برخاستناَم با کمری خَم؟ نتوانم
سَر میکِشمت با دل و، جان میدهم از شوق
بوسیدنِ لبهایِ تو نم نم؟ نتوانم
بارانِ کویرِ دل من، گر تو نباشی
یک لحظه نباریدناَم از غم؟ نتوانم
#مجتبی_خوش_زبان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یا بفرما به سرایم یا بفرما به سَر، آیم
غرضموصل توباشد چهتو آیی چه من آیم
گر بیایی دهمت جان ور نیایی کُشَدم غم
من که بایست بمیرم چه بیایی، چه نیایی
#کشکول_طبسی
غرضموصل توباشد چهتو آیی چه من آیم
گر بیایی دهمت جان ور نیایی کُشَدم غم
من که بایست بمیرم چه بیایی، چه نیایی
#کشکول_طبسی
همخانه ی چشم شاعرم باران است
همراز سکوت سینه ام طوفان است
دریا شده در حاشیه ی دامانم
چون بغض تری به دیده ام مهمان است
سلول به سلول تنم در تب و تاب
هر بند دلم بی نفست زندان است
انگار جهان بی تو خزان پوشیده
بی بوی تو از شکوفه ها عریان است
از روز ازل با تو دلم پیمان بست
تا.. روز ابد بر سر آن پیمان است
با عشق غزلواره به پایان آمد
این عشق همان غصه ی بی پایان است
#زیبا حسینی جیرندهی
همراز سکوت سینه ام طوفان است
دریا شده در حاشیه ی دامانم
چون بغض تری به دیده ام مهمان است
سلول به سلول تنم در تب و تاب
هر بند دلم بی نفست زندان است
انگار جهان بی تو خزان پوشیده
بی بوی تو از شکوفه ها عریان است
از روز ازل با تو دلم پیمان بست
تا.. روز ابد بر سر آن پیمان است
با عشق غزلواره به پایان آمد
این عشق همان غصه ی بی پایان است
#زیبا حسینی جیرندهی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM