یا بفرما به سرایم یا بفرما به سَر، آیم
غرضموصل توباشد چهتو آیی چه من آیم
گر بیایی دهمت جان ور نیایی کُشَدم غم
من که بایست بمیرم چه بیایی، چه نیایی
کشکول_طبسی
غرضموصل توباشد چهتو آیی چه من آیم
گر بیایی دهمت جان ور نیایی کُشَدم غم
من که بایست بمیرم چه بیایی، چه نیایی
کشکول_طبسی
تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد
تا که دیدم روی خندانت،نمیدانم چه شد
عشق بود آیا ؟ جنون؟ هرگز ندانستم چه بود
تا سپردم دل به دستانت،نمیدانم چه شد
تا که افتادم به دامت،رشته ی صبرم گسست
تا که خوردم تیرِ مژگانت،نمیدانم چه شد
تا گرفتی دستهایم را،دلم دیوانه شد
تا نهادم سر به دامانت،نمیدانم چه شد
گم شدم چون قایقی کهنه،میان موجها
در شبِ زلفِ پریشانت،نمیدانم چه شد
بی وفا رفتی و من با خاطراتت مانده ام
آن قرار و عهد و پیمانت نمیدانم چه شد
گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد،ولی
تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد.
#مسعود_مرادی
تا که دیدم روی خندانت،نمیدانم چه شد
عشق بود آیا ؟ جنون؟ هرگز ندانستم چه بود
تا سپردم دل به دستانت،نمیدانم چه شد
تا که افتادم به دامت،رشته ی صبرم گسست
تا که خوردم تیرِ مژگانت،نمیدانم چه شد
تا گرفتی دستهایم را،دلم دیوانه شد
تا نهادم سر به دامانت،نمیدانم چه شد
گم شدم چون قایقی کهنه،میان موجها
در شبِ زلفِ پریشانت،نمیدانم چه شد
بی وفا رفتی و من با خاطراتت مانده ام
آن قرار و عهد و پیمانت نمیدانم چه شد
گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد،ولی
تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد.
#مسعود_مرادی
شعله بکش بر شب تکراری ام
مرده ی این گونه خود آزاری ام
من قلم از خوب و بدم خواستم
جرم کسی نیست ، خودم خواستم
علیرضا_آذر
مرده ی این گونه خود آزاری ام
من قلم از خوب و بدم خواستم
جرم کسی نیست ، خودم خواستم
علیرضا_آذر
تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد
تا که دیدم روی خندانت،نمیدانم چه شد
عشق بود آیا ؟ جنون؟ هرگز ندانستم چه بود
تا سپردم دل به دستانت،نمیدانم چه شد
تا که افتادم به دامت،رشته ی صبرم گسست
تا که خوردم تیرِ مژگانت،نمیدانم چه شد
تا گرفتی دستهایم را،دلم دیوانه شد
تا نهادم سر به دامانت،نمیدانم چه شد
گم شدم چون قایقی کهنه،میان موجها
در شبِ زلفِ پریشانت،نمیدانم چه شد
بی وفا رفتی و من با خاطراتت مانده ام
آن قرار و عهد و پیمانت نمیدانم چه شد
گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد،ولی
تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد.
#مسعود_مرادی
تا که دیدم روی خندانت،نمیدانم چه شد
عشق بود آیا ؟ جنون؟ هرگز ندانستم چه بود
تا سپردم دل به دستانت،نمیدانم چه شد
تا که افتادم به دامت،رشته ی صبرم گسست
تا که خوردم تیرِ مژگانت،نمیدانم چه شد
تا گرفتی دستهایم را،دلم دیوانه شد
تا نهادم سر به دامانت،نمیدانم چه شد
گم شدم چون قایقی کهنه،میان موجها
در شبِ زلفِ پریشانت،نمیدانم چه شد
بی وفا رفتی و من با خاطراتت مانده ام
آن قرار و عهد و پیمانت نمیدانم چه شد
گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد،ولی
تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد.
#مسعود_مرادی
ما کشتهٔ عشقیم و جهان مسلخ ماست
ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست
ما را نبود هوای فردوس از آنک
صدمرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست
ابوسعید
ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست
ما را نبود هوای فردوس از آنک
صدمرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست
ابوسعید
وصفت ز مثنوی و غزلها فراتر است
عشقِ تو با پرستشِ خالق برابر است
تکرار میکنم به غزل خوبیِ تو را
این زندگی کنارِ تو دنیای دیگر است
اقرار میکنم که دگر بهتر از تو نیست!
فریاد میزنم که دلم مستِ دلبر است
آنقدر عاشقم که تو را مینویسمت
نامِ تو بر زبانِ من، از این چه بهتر است!
اشعارِ من بدون تو زیبا نمیشود
این بیتها پر از تو و عشقِ تو در سر است
#محمد_جواد_بوستانی
عشقِ تو با پرستشِ خالق برابر است
تکرار میکنم به غزل خوبیِ تو را
این زندگی کنارِ تو دنیای دیگر است
اقرار میکنم که دگر بهتر از تو نیست!
فریاد میزنم که دلم مستِ دلبر است
آنقدر عاشقم که تو را مینویسمت
نامِ تو بر زبانِ من، از این چه بهتر است!
اشعارِ من بدون تو زیبا نمیشود
این بیتها پر از تو و عشقِ تو در سر است
#محمد_جواد_بوستانی
جمع باش ای دل که این وقت پریشان بگذرد
گرچه مشکل مینماید لیک آسان بگذرد
چشم یعقوب از نسیم پیرهن روشن شود
وز سر یوسف بلای چاه و زندان بگذرد
کمال خجندی
گرچه مشکل مینماید لیک آسان بگذرد
چشم یعقوب از نسیم پیرهن روشن شود
وز سر یوسف بلای چاه و زندان بگذرد
کمال خجندی
ای عشق مدد کن که غزلخوان تو باشم
تا آخر عمرم سر پیمان تو باشم
جز شرح تو در دفتر شعرم ننویسم
هم زمزمه ی نغمه سرایان تو باشم
یک قطره ز دریای گهر ساز تو گردم
یک قطعه ز مهتاب درخشان تو باشم
آرامش دل بی تو محال است. محال است
ای عشق که آرام ز هجران تو باشم
کی می رسد آن لحظه که در پرتو مهتاب
هم صحبت آیینه نشینان تو باشم
از این شب بی رونق هجران بشوم دور
در سلک سحرگاه سپاران تو باشم
پرواز کنم از قفس بندگی خویش
پروانه ی آزاد بهاران تو باشم
از بهر خودم بودنم ای عشق خطا بود
بگذار درین عاقبت از آن تو باشم!
#فریدون_انوشه
تا آخر عمرم سر پیمان تو باشم
جز شرح تو در دفتر شعرم ننویسم
هم زمزمه ی نغمه سرایان تو باشم
یک قطره ز دریای گهر ساز تو گردم
یک قطعه ز مهتاب درخشان تو باشم
آرامش دل بی تو محال است. محال است
ای عشق که آرام ز هجران تو باشم
کی می رسد آن لحظه که در پرتو مهتاب
هم صحبت آیینه نشینان تو باشم
از این شب بی رونق هجران بشوم دور
در سلک سحرگاه سپاران تو باشم
پرواز کنم از قفس بندگی خویش
پروانه ی آزاد بهاران تو باشم
از بهر خودم بودنم ای عشق خطا بود
بگذار درین عاقبت از آن تو باشم!
#فریدون_انوشه
گریه میخواهد مدام از من نمیدانم چرا
دل ز جان و جان ز تن رفتن نمیدانم چرا
عهد کردم تا بمانم با خودم بی حاشیه
اینکه تو جا مانده ایی در من نمیدانم چرا
#یڪتا_حق_پرست
دل ز جان و جان ز تن رفتن نمیدانم چرا
عهد کردم تا بمانم با خودم بی حاشیه
اینکه تو جا مانده ایی در من نمیدانم چرا
#یڪتا_حق_پرست
این چه جنگیست که چشمان تو با من دارد
این دلِ خسته چرا این همه دشمن دارد
خود بگو جز منِ دلسوخته مهرپرست
آتش عشق تو را کيست که روشن دارد؟
شمعم و گریهام از جانِ برافروخته است
به خدا آنچه سرم آمده شیون دارد
در غمم جامه ز تن میدرد و میگرید
هرکه احساس به قدرِ سر سوزن دارد
مثل اسپند مرا هر تپشی فریاد است
قصه رنجِ من ای دوست «شنیدن» دارد
#علی_مقیمی
این دلِ خسته چرا این همه دشمن دارد
خود بگو جز منِ دلسوخته مهرپرست
آتش عشق تو را کيست که روشن دارد؟
شمعم و گریهام از جانِ برافروخته است
به خدا آنچه سرم آمده شیون دارد
در غمم جامه ز تن میدرد و میگرید
هرکه احساس به قدرِ سر سوزن دارد
مثل اسپند مرا هر تپشی فریاد است
قصه رنجِ من ای دوست «شنیدن» دارد
#علی_مقیمی
ما را به جز خیــالت، فکـری دگر نباشـد
در هیچ سر خیالـی، زیـن خوبتـر نباشد
در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه
جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد
در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانـان
باید که در میانـه، غیـر از نظر نباشــد
سلمان_ساوجی
در هیچ سر خیالـی، زیـن خوبتـر نباشد
در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه
جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد
در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانـان
باید که در میانـه، غیـر از نظر نباشــد
سلمان_ساوجی
باز آ که فراق جان گداز آمده است
اندیشه ی مردنم فراز آمده است
باز آ که ز ناچشیده داروی وصال
دردی که نرفته بود باز آمده است
عرفی_شیرازی
اندیشه ی مردنم فراز آمده است
باز آ که ز ناچشیده داروی وصال
دردی که نرفته بود باز آمده است
عرفی_شیرازی
برآمد از دلم شور غزل با ناز چشمانت
دگرگون میشود حال دلم با راز چشمانت
چه بوده راز گیسوی پریشانت به چشمانم
که می سوزد ز عشقت قلبم از اعجاز چشمانت
بر آمد از بلندای جهانم تیرِ مژگانت
که دلشادم به این زخم و شدم سرباز چشمانت
شب از پیمانهء سرخِ خیالت من چه گریانم
شدم مست و خراب نرگسِ شیراز چشمانت
در این غوعای مستیِ نگاهت چشم من خون شد
که برچینم گلی از گوشهء گلزار چشمانت
سیامڪ_جعفرے
دگرگون میشود حال دلم با راز چشمانت
چه بوده راز گیسوی پریشانت به چشمانم
که می سوزد ز عشقت قلبم از اعجاز چشمانت
بر آمد از بلندای جهانم تیرِ مژگانت
که دلشادم به این زخم و شدم سرباز چشمانت
شب از پیمانهء سرخِ خیالت من چه گریانم
شدم مست و خراب نرگسِ شیراز چشمانت
در این غوعای مستیِ نگاهت چشم من خون شد
که برچینم گلی از گوشهء گلزار چشمانت
سیامڪ_جعفرے
هر لحظه دم از نفاق با هم بزنند
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند
یکبار نشد عقربه های ساعت
یک دور به اتفاق با هم بزنند
بیژن_ارزن
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند
یکبار نشد عقربه های ساعت
یک دور به اتفاق با هم بزنند
بیژن_ارزن
«دوستت دارم» چرا هر دفعه میخندی به من؟
«دوستت دارم» کجایش خنده دارد این سخن؟
تو پریچهری، تو لیلایی ،تو شیرینی ببین
پر شده از نام هایت هر غزل هر انجمن
حسرتِ لمسِ تنت یک عمر مانده بر دلم
کاش آخر بشکند این مرزِ تنگِ پیرهن
خوش به حالش آنکه میبیند تو را هر روز و شب
وای بر حالِ منِ بیچاره ی دور از وطن
این غرورت آخرش جان مرا خواهد گرفت
«دوستت دارم» به جای خنده ها حرفی بزن
محمدحسین_حدائق
«دوستت دارم» کجایش خنده دارد این سخن؟
تو پریچهری، تو لیلایی ،تو شیرینی ببین
پر شده از نام هایت هر غزل هر انجمن
حسرتِ لمسِ تنت یک عمر مانده بر دلم
کاش آخر بشکند این مرزِ تنگِ پیرهن
خوش به حالش آنکه میبیند تو را هر روز و شب
وای بر حالِ منِ بیچاره ی دور از وطن
این غرورت آخرش جان مرا خواهد گرفت
«دوستت دارم» به جای خنده ها حرفی بزن
محمدحسین_حدائق
در مرام این دل غمگین ما بعد از شما
دلبری از دیـگران عار اسـت باور میکـنی؟
جز به یک لب بعد تو من هر دو لب را دوختم
صبر کن منظور سیگار است ، باور میکنی؟
علی_صاحبکار
دلبری از دیـگران عار اسـت باور میکـنی؟
جز به یک لب بعد تو من هر دو لب را دوختم
صبر کن منظور سیگار است ، باور میکنی؟
علی_صاحبکار
بیخود شدم ز آمدنت باده چون کشم
کامی از آن عذار و لب ساده چون کشم
جانی که در ریاضت حاجت تمام سوخت
پیش تو ای مراد خدا داده چون کشم
من عاشقم که باد مرا عیش خوش حرام
می با شکر لبان پریزاده چون کشم
بابافغانی
کامی از آن عذار و لب ساده چون کشم
جانی که در ریاضت حاجت تمام سوخت
پیش تو ای مراد خدا داده چون کشم
من عاشقم که باد مرا عیش خوش حرام
می با شکر لبان پریزاده چون کشم
بابافغانی
سوز دل، اشک روان، آه سحر، ناله شب
این همه از نظر لطف شما میبینم!
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چهها میبینم؟
حافظ
این همه از نظر لطف شما میبینم!
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چهها میبینم؟
حافظ
بہ ڪام دل بدیدم خویشتن را
گرفتم در بر آن سیمین بدن را
بہ دستم داد زلفے ڪز نسیمش
جگر خون گردد آهوے ختن را
ببوسیدم بنا گوشے ڪہ عڪسش
طراوت داد برگ نسترن را
صنوبر قامتے ڪز رشڪ ساقش
بہ گِل درماند پا سرو چمن را
نہ در پهلو ڪہ در چشمش نشاند
اگر چون گل دهد خارے سمن را
جهانے در شڪر گیرد هرآن گه
ڪہ همچون پستہ بگشاید دهن را
چو بنماید سر دندان بہ خنده
بریزد آبرو درِّ عدن را
ز بویش زندہ وا باشد نزاری
بہ خاڪش گر فرستد پیرهن را
اگر بر تربتش روزے نهد دست
بدرّد بر خود از رقّت ڪفن را.....
حڪیم_نزاری_قهستانے
گرفتم در بر آن سیمین بدن را
بہ دستم داد زلفے ڪز نسیمش
جگر خون گردد آهوے ختن را
ببوسیدم بنا گوشے ڪہ عڪسش
طراوت داد برگ نسترن را
صنوبر قامتے ڪز رشڪ ساقش
بہ گِل درماند پا سرو چمن را
نہ در پهلو ڪہ در چشمش نشاند
اگر چون گل دهد خارے سمن را
جهانے در شڪر گیرد هرآن گه
ڪہ همچون پستہ بگشاید دهن را
چو بنماید سر دندان بہ خنده
بریزد آبرو درِّ عدن را
ز بویش زندہ وا باشد نزاری
بہ خاڪش گر فرستد پیرهن را
اگر بر تربتش روزے نهد دست
بدرّد بر خود از رقّت ڪفن را.....
حڪیم_نزاری_قهستانے