تا زمانی که تو هستی غزلم جان دارد
شعر من با تو فقط شور فراوان دارد
تا زمانی که تو هستی دل من میخندد
بی تو چشمان دلم نم نم باران دارد
تا زمانی که تو هستی همه جا سرسبز است
بی تو اما همه جا شکل بیابان دارد
تا زمانی که تو هستی چه بهاری دارم
بی تو هر فصل دلم سوز زمستان دارد
قدر احساس تو را این دل من میداند
چونکه احساس تو آرام دل و جان دارد
تا زمانی که تو هستی غم عالم هیچ است
زندگی با تو خوشیهای فراوان دارد
#اسماعیل_حاج_علیان🌹
شعر من با تو فقط شور فراوان دارد
تا زمانی که تو هستی دل من میخندد
بی تو چشمان دلم نم نم باران دارد
تا زمانی که تو هستی همه جا سرسبز است
بی تو اما همه جا شکل بیابان دارد
تا زمانی که تو هستی چه بهاری دارم
بی تو هر فصل دلم سوز زمستان دارد
قدر احساس تو را این دل من میداند
چونکه احساس تو آرام دل و جان دارد
تا زمانی که تو هستی غم عالم هیچ است
زندگی با تو خوشیهای فراوان دارد
#اسماعیل_حاج_علیان🌹
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عاشق فصل خزانی؟ من خزانت میشوم
با همه بیرنگی ام، رنگینکمانت میشوم
تکیه کن بر شانهام هر قدر میخواهی ببار
با همه بیجانی ام، آرام جانت میشوم
#ارس_آرامی
با همه بیرنگی ام، رنگینکمانت میشوم
تکیه کن بر شانهام هر قدر میخواهی ببار
با همه بیجانی ام، آرام جانت میشوم
#ارس_آرامی
« بند بندِ استخوانم گریـه میخواهد عزیز»
جسم نه، روح و روانم گریه میخواهد عزیز
گفتـه بـودم دل صبـوری میکند، اما نکرد
خسته ام تاب و توانم گریه میخواهد عزیز
زخـم هـای بیشـماری دیـده ام... اما تنِ
زخمی از زخم زبـانم، گریـه میخواهد عزیز
پرده بردارم بگویم غصه ها با من چه کرد؟
قامت از غـم کمانـم ، گریه میخواهد عزیز
تکیـه گاه محکمی میخـواستم، امـا نبـود
گریـه های بی امانم گریه میخواهد عزیز
هرطرف رومیکنم درها به رویم بسته است
هم زمین ،هم آسمانم گریه میخواهد عزیز
مرهمی پیدا نشد بر زخم دل "سنگ صبور"
دردِ در سینـه نهانم گریـه می خواهد عزیز
#جواد_الماسی
جسم نه، روح و روانم گریه میخواهد عزیز
گفتـه بـودم دل صبـوری میکند، اما نکرد
خسته ام تاب و توانم گریه میخواهد عزیز
زخـم هـای بیشـماری دیـده ام... اما تنِ
زخمی از زخم زبـانم، گریـه میخواهد عزیز
پرده بردارم بگویم غصه ها با من چه کرد؟
قامت از غـم کمانـم ، گریه میخواهد عزیز
تکیـه گاه محکمی میخـواستم، امـا نبـود
گریـه های بی امانم گریه میخواهد عزیز
هرطرف رومیکنم درها به رویم بسته است
هم زمین ،هم آسمانم گریه میخواهد عزیز
مرهمی پیدا نشد بر زخم دل "سنگ صبور"
دردِ در سینـه نهانم گریـه می خواهد عزیز
#جواد_الماسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا عهدی ست اندر دل ، که با جانان خود بستم
به غیر از با خیال او ، کنار کس نیارستم
به پای عهد با یارم ، نشینم تا که جان دارم
مگر جانم رود از تن ، که مر آن عهد بشکستم
#حافظ
به غیر از با خیال او ، کنار کس نیارستم
به پای عهد با یارم ، نشینم تا که جان دارم
مگر جانم رود از تن ، که مر آن عهد بشکستم
#حافظ
از عشقِ دلـت نشانـه ای می خواهم
از کُنـجِ لبـت، تـرانـه ای می خواهم
حالا کـه رسیده فصـلِ عـاشق شدنم
یک بوسه ی دلبرانـه ای می خواهم
دوری نکن از دلـم، کـه احساست را
هر لحظه به هر بهانه ای می خواهم
از رفتـن و دل بُـریـدن هـربـار نگـو
چـون دلبـرِ جاودانـه ای می خواهم
حالا کـه بـه دامِ عشقت افتـاده دلم
از دستِ تو آب و دانه ای مۍخواهم
ای عشق بیا و همـدمم باش و بمان
دور از غم و درد شانه ای می خواهم
از عشق چو شاعـرانه ای می خواهم
هم خلوتِ عاشقـانه ای می خواهم
#اسماعیل حاج علیان
از کُنـجِ لبـت، تـرانـه ای می خواهم
حالا کـه رسیده فصـلِ عـاشق شدنم
یک بوسه ی دلبرانـه ای می خواهم
دوری نکن از دلـم، کـه احساست را
هر لحظه به هر بهانه ای می خواهم
از رفتـن و دل بُـریـدن هـربـار نگـو
چـون دلبـرِ جاودانـه ای می خواهم
حالا کـه بـه دامِ عشقت افتـاده دلم
از دستِ تو آب و دانه ای مۍخواهم
ای عشق بیا و همـدمم باش و بمان
دور از غم و درد شانه ای می خواهم
از عشق چو شاعـرانه ای می خواهم
هم خلوتِ عاشقـانه ای می خواهم
#اسماعیل حاج علیان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آمدی آهسته صاحبخانه ی قلبم شدی
تا بنا از نو کنی ، این قلبِ ویران ، آمدی
چشم هایت را برایم ارمغان آورده ای
با نگاهی گرم و با لب های خندان آمدی
#پریناز جهانگیری
تا بنا از نو کنی ، این قلبِ ویران ، آمدی
چشم هایت را برایم ارمغان آورده ای
با نگاهی گرم و با لب های خندان آمدی
#پریناز جهانگیری
بر سر در دل با خط خوش من بنگارم
عشق تو شده در دوجهان دارو ندارم
چون بارش باران به تنِ سرد ڪویرے
با بودنت اے ، یار چنان فصل بهارم
چشمان تودریاست،من آن ماهی درتُنگ
بسته است به چشمان تو این صبرو قرارم
عشقی ڪه نمایان شد ه از عمق نگاهم
احساس نجیبی ست ڪه در دل به تو دارم
من عهد نمودم ڪه در این باقی عمرم
بی حرف دلم را به دو دستِ تو سپارم
#مهنازنجفی
عشق تو شده در دوجهان دارو ندارم
چون بارش باران به تنِ سرد ڪویرے
با بودنت اے ، یار چنان فصل بهارم
چشمان تودریاست،من آن ماهی درتُنگ
بسته است به چشمان تو این صبرو قرارم
عشقی ڪه نمایان شد ه از عمق نگاهم
احساس نجیبی ست ڪه در دل به تو دارم
من عهد نمودم ڪه در این باقی عمرم
بی حرف دلم را به دو دستِ تو سپارم
#مهنازنجفی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آمدم با مرهم احساس درمانت کنم
بادل و جان هر چه دارم را به قربانت کنم
باید از عشقت بگویم هر کجا با حال خوش
تا به کی در لابلای شعر پنهانت کنم
#اسماعیل_حاج_علیان
بادل و جان هر چه دارم را به قربانت کنم
باید از عشقت بگویم هر کجا با حال خوش
تا به کی در لابلای شعر پنهانت کنم
#اسماعیل_حاج_علیان
آنقدر در میزنم تا اینکه در را وا کنی
یا در آغوشم کشی یا بودنم حاشا کنی
آنقدر در پشت این در روز را شب میکنم
تا به وقتی پشت آن اسم مرا نجوا کنی
آنقدر در میزنم شاید به این امید تا
برکه ی احساس من را یک شبه دریا کنی
در درون خانه ات گم گشته ای ؟ زیبای من ؟
آنقدر در میزنم تا اینکه ره پیدا کنی
در به در دنبال تو می آیم و از روی عشق
آنقدر در میزنم تا اینکه در را وا کنی
#مجتبی زارعی
یا در آغوشم کشی یا بودنم حاشا کنی
آنقدر در پشت این در روز را شب میکنم
تا به وقتی پشت آن اسم مرا نجوا کنی
آنقدر در میزنم شاید به این امید تا
برکه ی احساس من را یک شبه دریا کنی
در درون خانه ات گم گشته ای ؟ زیبای من ؟
آنقدر در میزنم تا اینکه ره پیدا کنی
در به در دنبال تو می آیم و از روی عشق
آنقدر در میزنم تا اینکه در را وا کنی
#مجتبی زارعی
یک تیر خـطا هم نشد از چله ابرو
نازم به چنین حمله جانانه چشمت
شاید که نصیبم نشود در همه عمر
از گـردش مستانه پیمانه چشمت
قربانــی بازیـچه دستان تو گشتم
دلشادم از آن بازی رندانه چشمت
#کمال_حسینیان
نازم به چنین حمله جانانه چشمت
شاید که نصیبم نشود در همه عمر
از گـردش مستانه پیمانه چشمت
قربانــی بازیـچه دستان تو گشتم
دلشادم از آن بازی رندانه چشمت
#کمال_حسینیان
ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود دکان او ویران شود
بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او
در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود
آن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او
جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد
ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او
عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو میکند
چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او
بس سینهها را خست او بس خوابها را بست او
بستهست دست جادوان آن غمزه جادوی او
شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او
بنگر یکی بر آسمان بر قله روحانیان
چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او
مولوی
شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود دکان او ویران شود
بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او
در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود
آن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او
جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد
ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او
عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو میکند
چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او
بس سینهها را خست او بس خوابها را بست او
بستهست دست جادوان آن غمزه جادوی او
شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او
بنگر یکی بر آسمان بر قله روحانیان
چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او
مولوی
هر لحظه دم از نفاق با هم بزنند
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند
یکبار نشد عقربه های ساعت
یک دور به اتفاق با هم بزنند
بیژن_ارزن
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند
یکبار نشد عقربه های ساعت
یک دور به اتفاق با هم بزنند
بیژن_ارزن
یک نگاه از تو و در باختن جان از من
یک اشارت ز تو و بردن فرمان از من
جان بکف منتظر عید لقایت تا کی
روی بنمای جمال از تو و قربان از من
سینه بهر هدف تیر غمت چاک زدم
ناوک غمزه ز تو هم دل و هم جان از من
بغمم گر تو شوی شاد و بمرگم خشنود
بخوشی خوردن غم دادن صد جان از من
همه شادی شوم ار شاد مرا میخواهی
ور غمین , جور ز تو ناله و افغان از من
بوصالم چو دهی بار ز تو جلوهٔ ناز
بفراق امر کنی خوی بهجران از من
هرچه خواهی تو ازو فیض همان میخواهد
هر چرا امر کنی بردن فرمان از من
فیض_کاشانی
یک اشارت ز تو و بردن فرمان از من
جان بکف منتظر عید لقایت تا کی
روی بنمای جمال از تو و قربان از من
سینه بهر هدف تیر غمت چاک زدم
ناوک غمزه ز تو هم دل و هم جان از من
بغمم گر تو شوی شاد و بمرگم خشنود
بخوشی خوردن غم دادن صد جان از من
همه شادی شوم ار شاد مرا میخواهی
ور غمین , جور ز تو ناله و افغان از من
بوصالم چو دهی بار ز تو جلوهٔ ناز
بفراق امر کنی خوی بهجران از من
هرچه خواهی تو ازو فیض همان میخواهد
هر چرا امر کنی بردن فرمان از من
فیض_کاشانی
بیا از ابر دل شبنم بسازیم
بیا از درد دل مرهم بسازیم
نگو گشتیم آدم را ندیدم
خدایی کن بیا آدم بسازیم
مجتبی_کاشانی
بیا از درد دل مرهم بسازیم
نگو گشتیم آدم را ندیدم
خدایی کن بیا آدم بسازیم
مجتبی_کاشانی
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
سعدی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
سعدی
باز آ که فراق جان گداز آمده است
اندیشه ی مردنم فراز آمده است
باز آ که ز ناچشیده داروی وصال
دردی که نرفته بود باز آمده است
عرفی_شیرازی
اندیشه ی مردنم فراز آمده است
باز آ که ز ناچشیده داروی وصال
دردی که نرفته بود باز آمده است
عرفی_شیرازی