بی تو داروخانه ها با غم تبانی کرده اند
این مُسکن ها مرا گیج و روانی کرده اند
بی تو کل شهر مسموم از هوای اخم هاست
رنگ سالِ چهره ها را پادگانی کرده اند
لحظه ها با خلوت تنهایی ام دشمن شدند
دائما نام تو را خاطرنشانی کرده اند
بین من با یک جهانِ دردناکِ بعدِ تو
اشک و آه و حسرتت پادرمیانی کرده اند
خاطراتت تب به تب پاشویه ام را پس زدند
صورتم را "گونه ای" از زعفرانی کرده اند
قحطی ات آمد ولی نان دلم آجر نشد
بغض های تو به تو روزی رسانی کرده اند
"خرد" شد اعصابِ من از رنج هایی سخت که
اختلاس از عمر تلخم را "کلانی" کرده اند
سرنوشتم بعدِ تو سُرخورد در چاهی عمیق
خاک ها بی تو برایم نوحه خوانی کرده اند
#اعظم_حسن_زاده
این مُسکن ها مرا گیج و روانی کرده اند
بی تو کل شهر مسموم از هوای اخم هاست
رنگ سالِ چهره ها را پادگانی کرده اند
لحظه ها با خلوت تنهایی ام دشمن شدند
دائما نام تو را خاطرنشانی کرده اند
بین من با یک جهانِ دردناکِ بعدِ تو
اشک و آه و حسرتت پادرمیانی کرده اند
خاطراتت تب به تب پاشویه ام را پس زدند
صورتم را "گونه ای" از زعفرانی کرده اند
قحطی ات آمد ولی نان دلم آجر نشد
بغض های تو به تو روزی رسانی کرده اند
"خرد" شد اعصابِ من از رنج هایی سخت که
اختلاس از عمر تلخم را "کلانی" کرده اند
سرنوشتم بعدِ تو سُرخورد در چاهی عمیق
خاک ها بی تو برایم نوحه خوانی کرده اند
#اعظم_حسن_زاده
دلا امشب هوای شب نشینی باقلم دارم
هوای جرعهای ازشعرهای تازہ دم دارم
مـــن امشب از رديف و وزن و از مصراع بيزارم
ميان دفترشعرم فقط یک عـشق کم دارم ..!
#محتـشم_کاشانی
هوای جرعهای ازشعرهای تازہ دم دارم
مـــن امشب از رديف و وزن و از مصراع بيزارم
ميان دفترشعرم فقط یک عـشق کم دارم ..!
#محتـشم_کاشانی
بیتاب شدن؛ دم نزدن؛... عادتم این است
با خونِ جگر ساختهام؛ قسمتم این است
جان میدهم از گریه اگر نام تو آید
عمریست که رسم دلِ کمطاقتم این است!
بعد از تو به تصویر تو خو کرده نگاهم
بیچارهام آنقدر که همصحبتم این است!
جون درِّ یتیمی که رها در دلِ دریاست
تنها شدهام؛ گوشهای از غربتم این است
میمیرم از این غم که در آغوش تو ای دوست
یکبار نشد گریه کنم؛ حسرتم این است
#حسین_دهلوی
با خونِ جگر ساختهام؛ قسمتم این است
جان میدهم از گریه اگر نام تو آید
عمریست که رسم دلِ کمطاقتم این است!
بعد از تو به تصویر تو خو کرده نگاهم
بیچارهام آنقدر که همصحبتم این است!
جون درِّ یتیمی که رها در دلِ دریاست
تنها شدهام؛ گوشهای از غربتم این است
میمیرم از این غم که در آغوش تو ای دوست
یکبار نشد گریه کنم؛ حسرتم این است
#حسین_دهلوی
باید که دلم را به تو تنها بدهم
انگیزهی تازهای به فردا بدهم
ای عشق اجازه میدهی قلبم را
در گوشهی کولهپشتیات جا بدهم؟
#زری_قهارترس
انگیزهی تازهای به فردا بدهم
ای عشق اجازه میدهی قلبم را
در گوشهی کولهپشتیات جا بدهم؟
#زری_قهارترس
گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست
ای اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست
بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ
هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست
ما رعیت ها کجا!محصول باغستان کجا!؟
روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست
ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است
از کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست
در نمازت شعر می خوانی و می رقصی٬دریغ
جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست
گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟
گوهری مانند مرگ آنقدر هم نایاب نیست
#فاضل_نظری
ای اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست
بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ
هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست
ما رعیت ها کجا!محصول باغستان کجا!؟
روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست
ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است
از کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست
در نمازت شعر می خوانی و می رقصی٬دریغ
جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست
گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟
گوهری مانند مرگ آنقدر هم نایاب نیست
#فاضل_نظری
نه بی یادت برآید یک دَم از من،
نه بی رویت جدا گردد غم از من
بزن بر جانم آن زخمی که دانی
به شرط آنکه گویی مرهم از من
#اوحدی_مراغهای
نه بی رویت جدا گردد غم از من
بزن بر جانم آن زخمی که دانی
به شرط آنکه گویی مرهم از من
#اوحدی_مراغهای
دلخوشـم بـا روزهـای رفته و طوفانی ام
قصــه هــا دارد نـگاه ابـری و بــارانی ام
در خودم این روز ها غرقم چنان گرداب ها
در خودم این روزها سرگرم سرگردانی ام
تخت جمشیدم ، برای خود شکوهی داشتم ...!
بـازهـم دارم تمـاشـا ، بـا هـمه ویـرانی ام
مثـل شیـری در قفـس افتـاده ام امـا هنوز
خـوب از یــادم نـرفتـه ، عـادت سلطانی ام
مـرد میفهمـد؛ اگـر مردانـه احساسم کند
نَقـل ِ دردی کـهنه را از گـریـه ی پنهانی ام
#محسن_کاویانی
قصــه هــا دارد نـگاه ابـری و بــارانی ام
در خودم این روز ها غرقم چنان گرداب ها
در خودم این روزها سرگرم سرگردانی ام
تخت جمشیدم ، برای خود شکوهی داشتم ...!
بـازهـم دارم تمـاشـا ، بـا هـمه ویـرانی ام
مثـل شیـری در قفـس افتـاده ام امـا هنوز
خـوب از یــادم نـرفتـه ، عـادت سلطانی ام
مـرد میفهمـد؛ اگـر مردانـه احساسم کند
نَقـل ِ دردی کـهنه را از گـریـه ی پنهانی ام
#محسن_کاویانی
در عشق رخت چون رخ تو بیشم نیست
قربان تو گردم که جز این کیشم نیست
بردی دل من به زلف و بندش کردی
زانست که یک لحظه دل خویشم نیست
#عطار
قربان تو گردم که جز این کیشم نیست
بردی دل من به زلف و بندش کردی
زانست که یک لحظه دل خویشم نیست
#عطار
یاد داری آن شب از باران صمیمی تر شدیم؟
آسمان افسانه گفت و ماهِ یکدیگر شدیم؟!
قبله را گم کرده بودیم و هراسان عاقبت
دل به دریا ها زدیم و لحظه ای کافَر شدیم
وقت شب بود و چه زیبا شد مرورِ قصه ها
داستانِ عشق را خواندیم و خوب از بر شدیم
گفت و گویی بود بین چشم من با چشم تو
واژه ای آتش گرفت و هر دو خاکستر شدیم
خوب میدانم سرابی باشد این دنیا ولی
آن شب از دلدادگی هامان همین جا تر شدیم
بعد از آن شب بوی باران می دهد احساسمان
آری آن شب هر دو از باران صمیمی تر شدیم
#ناشناس
آسمان افسانه گفت و ماهِ یکدیگر شدیم؟!
قبله را گم کرده بودیم و هراسان عاقبت
دل به دریا ها زدیم و لحظه ای کافَر شدیم
وقت شب بود و چه زیبا شد مرورِ قصه ها
داستانِ عشق را خواندیم و خوب از بر شدیم
گفت و گویی بود بین چشم من با چشم تو
واژه ای آتش گرفت و هر دو خاکستر شدیم
خوب میدانم سرابی باشد این دنیا ولی
آن شب از دلدادگی هامان همین جا تر شدیم
بعد از آن شب بوی باران می دهد احساسمان
آری آن شب هر دو از باران صمیمی تر شدیم
#ناشناس
نمی دانــم چه در پیمانه کردی
تو لیلی وش مــرا دیوانه کردی
چه شد اندر دل مــن جا گرفتی
مکان در خانه ی ویــرانه کردی
#عارف_قزوینی
تو لیلی وش مــرا دیوانه کردی
چه شد اندر دل مــن جا گرفتی
مکان در خانه ی ویــرانه کردی
#عارف_قزوینی
باران بزند خیس خیال تو شوم باز
مستانه ،دلم را بدهم سوی تو پرواز
باران بزند تا که غزلخوان تو باشم
با یاد تو سرمست شوم سر دهم آواز
باشم چو خریدار تو و ناز و ادایت
هی نازکنی نازکنی ناز کنی ناز
با عشوه ی چشمان خمارت دل من رفت
غیر از تو مگر هست چنین دلبر طناز
خالی شده دنیا دگر از یار پر احساس
تنها تو به این دلبری ات باش و بپرداز
دردانه ی من باش و بمان با دل من تا
با عشق تو باشم همه ی عمر غزلساز
#محمد_آصف_آزا
مستانه ،دلم را بدهم سوی تو پرواز
باران بزند تا که غزلخوان تو باشم
با یاد تو سرمست شوم سر دهم آواز
باشم چو خریدار تو و ناز و ادایت
هی نازکنی نازکنی ناز کنی ناز
با عشوه ی چشمان خمارت دل من رفت
غیر از تو مگر هست چنین دلبر طناز
خالی شده دنیا دگر از یار پر احساس
تنها تو به این دلبری ات باش و بپرداز
دردانه ی من باش و بمان با دل من تا
با عشق تو باشم همه ی عمر غزلساز
#محمد_آصف_آزا
این گونه نکن با دل مجنون حذر از من
دیـوانـه دلـی هست عـزیـزم بخـر از من
دیگـر بـه چـه امیـد در ایـن شـهـر بمانم
وقتی که تو ای عشق نگیری خبر از من
#مولانا
دیـوانـه دلـی هست عـزیـزم بخـر از من
دیگـر بـه چـه امیـد در ایـن شـهـر بمانم
وقتی که تو ای عشق نگیری خبر از من
#مولانا
مثل کوهی که دلش غصهی دنیا دارد..
دل ما حجمِ سکوتش غم و معنا دارد..
لب ما بسته ز بیداد زمان اما باز..
مُهر خاموشیاش از حرف کمی جا دارد..
میتوان دید و شنید و سخنی شِکوه نکرد..
قلب ما لیک خودش دیده ی بینا دارد..
اشک از دیده روان میشود از اینهمه غم..
مثل رودی که دلش میل به دریا دارد..
درد در سینهی ما بس که فراوان شده است..
چاره اش سنگ صبور است که پروا دارد..
نگرانیم بمیریم و نبینیم سرانجام خوشی..
این عجب نیست که دل غصهی فردا دارد..
گرچه دنیا نشود لحظه ای از غم خالی.
باز هم ديده ی ما میل تماشا دارد..
#نگار_حسینی
دل ما حجمِ سکوتش غم و معنا دارد..
لب ما بسته ز بیداد زمان اما باز..
مُهر خاموشیاش از حرف کمی جا دارد..
میتوان دید و شنید و سخنی شِکوه نکرد..
قلب ما لیک خودش دیده ی بینا دارد..
اشک از دیده روان میشود از اینهمه غم..
مثل رودی که دلش میل به دریا دارد..
درد در سینهی ما بس که فراوان شده است..
چاره اش سنگ صبور است که پروا دارد..
نگرانیم بمیریم و نبینیم سرانجام خوشی..
این عجب نیست که دل غصهی فردا دارد..
گرچه دنیا نشود لحظه ای از غم خالی.
باز هم ديده ی ما میل تماشا دارد..
#نگار_حسینی
هرچہ گُل دیدم ڪنارش خار بود
سـروِ رعنــا شاخہاش بی بار بود
ڪس نمیداند بجز نقاشِ عشق
ڪہ چہ رازے در دلِ پرڪَار بود
#حافظ
سـروِ رعنــا شاخہاش بی بار بود
ڪس نمیداند بجز نقاشِ عشق
ڪہ چہ رازے در دلِ پرڪَار بود
#حافظ
شد گلستان از نگاهت دشت احساس دلم
صد بغل یاس محبت گشت از تو حاصلم
پیش تر آوارہ ے افڪار باطل بودہ ام
باز ڪردے قفلهاے بے ڪلید از مشڪلم
نیست ما را الفتے با نا امیدے در جهان
در سراب ناخوشیها خوش نشین ساحلم
گرچہ دریاے جنون را نیست آرامش ولی
من بہ این ویرانگر عاقل نماها مایلم
دست در دست خیالت،پرسہ در مہ میزنم
صبح گاهان اینچنین بیرون زنم از منزلم
اینڪہ میبینے چنان پروانہ بے پروا شدم
پرتویے از عشق مے تابد بہ شمع محفلم
هستے ام پیوند خوردہ با نگاہ واسعت
بے تو در این زندگانے پوچ گردے باطلم
#سید_علی_ڪهنگی
.
صد بغل یاس محبت گشت از تو حاصلم
پیش تر آوارہ ے افڪار باطل بودہ ام
باز ڪردے قفلهاے بے ڪلید از مشڪلم
نیست ما را الفتے با نا امیدے در جهان
در سراب ناخوشیها خوش نشین ساحلم
گرچہ دریاے جنون را نیست آرامش ولی
من بہ این ویرانگر عاقل نماها مایلم
دست در دست خیالت،پرسہ در مہ میزنم
صبح گاهان اینچنین بیرون زنم از منزلم
اینڪہ میبینے چنان پروانہ بے پروا شدم
پرتویے از عشق مے تابد بہ شمع محفلم
هستے ام پیوند خوردہ با نگاہ واسعت
بے تو در این زندگانے پوچ گردے باطلم
#سید_علی_ڪهنگی
.
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
مکن تکلیف ناواجب که بیدل صبر نتوانم
#انـوری
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
مکن تکلیف ناواجب که بیدل صبر نتوانم
#انـوری
شهر وقتی با تو باشم از خبر پر میشود
کوچه و بازار از اهل نظر پر میشود
بس کبوترها به شوقت بیقراری میکنند
تا تو میآیی حیاط از بال و پَر پُر میشود
در دلم جایی برای هیچکس غیر از تو نیست
گاه یک دنیا فقط با یک نفر پر میشود
کاسهی صبر من از شبْ گریههایم سر نرفت
ظرف من دریاست؛ با باران مگر پر میشود؟
در قناعت، بزم ما از دیگران رنگینتر است
سفرهی ما کوچک است و سادهتر پر میشود
خندهات یک روز احیا میکند این عشق را
روزگاری این نمکدان از شکر پر میشود...
#سید_سعید_صاحب_علم
کوچه و بازار از اهل نظر پر میشود
بس کبوترها به شوقت بیقراری میکنند
تا تو میآیی حیاط از بال و پَر پُر میشود
در دلم جایی برای هیچکس غیر از تو نیست
گاه یک دنیا فقط با یک نفر پر میشود
کاسهی صبر من از شبْ گریههایم سر نرفت
ظرف من دریاست؛ با باران مگر پر میشود؟
در قناعت، بزم ما از دیگران رنگینتر است
سفرهی ما کوچک است و سادهتر پر میشود
خندهات یک روز احیا میکند این عشق را
روزگاری این نمکدان از شکر پر میشود...
#سید_سعید_صاحب_علم
بی برگ و برم مثل خـزانی که نگو
خاکسترم و شعله به جانی که نگو
انگــار هـــزار ســـال دوریـم از هم
دلتنــــگ تو هستم آنچنانی که نگو
#شهراد_میدری
خاکسترم و شعله به جانی که نگو
انگــار هـــزار ســـال دوریـم از هم
دلتنــــگ تو هستم آنچنانی که نگو
#شهراد_میدری
با طلوع چشم خود دریای نور آورده ای
چنگ را در زلف مشکینت به شور آورده ای
صبح لبخند تو تلفیق تمام عطرهاست
پرده های رنگ چشمت را چه جور آورده ای
مژده ی دیدار، تا از مصر اندامت رسید
عطر پیراهن شفای چشم کور آورده ای
از شراب سرخ لب هایت شکستم توبه را
تا که با چشمان خود جام بلور آورده ای
آسمان هم پیش چشمان تو سر خم میکند
از کجا اینگونه الوند غرور آورده ای؟
خواب دیدم توی باغ سبز رؤیاهایمان
از تبار غنچه لبخند حضور آورده ای
#ناشناس
چنگ را در زلف مشکینت به شور آورده ای
صبح لبخند تو تلفیق تمام عطرهاست
پرده های رنگ چشمت را چه جور آورده ای
مژده ی دیدار، تا از مصر اندامت رسید
عطر پیراهن شفای چشم کور آورده ای
از شراب سرخ لب هایت شکستم توبه را
تا که با چشمان خود جام بلور آورده ای
آسمان هم پیش چشمان تو سر خم میکند
از کجا اینگونه الوند غرور آورده ای؟
خواب دیدم توی باغ سبز رؤیاهایمان
از تبار غنچه لبخند حضور آورده ای
#ناشناس
شعرهایم مال تو ، این اوج احسان منست
شعر من قیمت ندارد ، قیمتش جان منست
با خیال مهربانت ، قصه ها دارد دلم
در هوایت جان سپردن ، شرح عرفان منست
شعرهایم مال تو ، دلتنگے ات ما را بس است
خاطرات روشنت ، هر لحظه مهمان منست
#ناشناس
شعر من قیمت ندارد ، قیمتش جان منست
با خیال مهربانت ، قصه ها دارد دلم
در هوایت جان سپردن ، شرح عرفان منست
شعرهایم مال تو ، دلتنگے ات ما را بس است
خاطرات روشنت ، هر لحظه مهمان منست
#ناشناس