‌‌‌‌※ شــعــر حــرﮰ؎ عــ𖤓̟ـشق ‌‌※
708 subscribers
2 photos
1 video
10 links
َلا_بِذڪرِالله_تَطمَئِنَ_القُلوبـــ⚘ t.me/httpssohils


به پریشانی این کانال شعرم منگر
که پریشان تر از آن ، حال پریشان من است
Download Telegram
باتو شب تسلیمِ فردامیشود اے خوبِ من
لحظه هایم رنگِ دریامیشود اے خوبِ من

آفتـابے دستِ تـو بـوے نـوازش مے دهد
با طلوعـت پنجره وا میشود اے خوبِ من

تـو بهشـتِ آرزویـے از خیـالِ وصـلِ تـو
آسمانم غـرقِ رویـا میشود اے خوبِ مـن

رازِ عشقت خانـهٔ دل را مُسَّخر ڪرده است
گنج در ویـرانه پیدا میشود اے خوبِ من

در تبِ دلـواپسے ها برگ برگِ شعـرِ مـن
با نفسهاے تـو امضا میشود اے خوبِ من

برگ برگِ دفتـرم مثـلِ دلـم پاییزے است
شعرِ من باتو شڪوفا میشود اے خوبِ من

#ناشناس
بی تو شهرم قفس است ای همه آزادی من
غم مرا همنفس است ای تو همه شادی من

بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام

ای همه سقف و ستون و همه آبادی من

#حسین_منزوی
دوستت دارم گلم این حس زیبا مال تو
آرزو دارم تمام بهترین ها مال تو
 
 جلوه ی زیبایی یک آسمان اشعار ناب
 آبی افسانه ی دنیای نیما مال تو

یک بغل آغوش گرم اندازه ی تن پوش
تو
مایه ی آرامشم! پنهان و پیدا مال تو

در نگاهت دور از هر ساحلی تا رفت و رفت
قایق احساس من بر موج دریا مال تو

شمس من صد مثنوی می ریزد از هر خنده ات
شاعر دیوانه ات لبریز و شیدا مال تو

گرچه چیزی لایق چشمت ندارم چاره چیست

"دوستت دارم گلم" تنهای تنها مال تو ..


#ناشناس
بارانِ پسِ پنجـره بی تقصیـــر است
از جان و دلش یک نفر اینجا سیر است

یک صندلیِ خــالی و یک قهوه یِ تلـــخ
بعد از تو هوایِ این سهیل دلگیــــر است

#سهیل خراسانی
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفاتر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

#حامد_عسگری
نشسته ای به قلب من ، خیال پا شدن مکن

تو جفت خوب قلبمی ، فکر سوا شدن مکن

گره گره به پای من نشسته دام خوبی ات

به روی دل نوشته ام ، شور رها شدن مکن


#فروغ_فرخزاد
گرچه پیرم با تو آنقدر جوانم که نگو
در کنارت پای تا سر هیجانم که نگو

آمدی کوچه معطر شده از آمدنت
سبزوخُرم شده هرجای جهانم که نگو

هنرِتوست همین تاب وتبِ عاشقی ام
که من آن شاعرِ بیتاب و توانم که نگو

با دو صد دلبری وعشوه وناز آمده ای...
آنقدَرحک شده ای دردل وجانم که نگو

بعداز این ثانیه ای دور نباش از دل‌من
بی تو هرلحظه به حدی نگرانم که نگو

شعرِمن خواندی اگر،خوب به‌حالم بنگر،
آنقَدَر ساده و بی نام و نشانم که نگو،،

#ناشناس
در قاب دلم عڪس تمـاشـای تو هست
در بـاور مــن شـــوق تمنـای تو هســت

یاد تو شبیـــه عطــر گـل هـا ی بهـــــار
پیچیده به ذهن و بوی زیبای تو هست .

#نصرالله_عسگری
آرام جانم میشوی پشت وپناهم میشوی ؟
من خسته ازبی مهریم ! تومهربانم میشوی ؟

درمن نمانده ذره ای ازحس خوب عاشقی !
توضامن ازادی از ! رنج و عذابم میشوی ؟

قلبم گواهی میدهد ؛ هم مهربان هم لایقی !
آیاتوهم رویای من ! فکر و خیالم میشوی ؟

من سخت بیمارم ولی ! محتاج دارو نیستم !
آیا پرستار تب و درد و عذابم میشوی ؟

من هرشب از بهر رخت ! هذیان به لب دارم همی !
آیا تو در بیداریم ! ورد زبانم میشوی ؟

تاریکی و ظلمت مرا در دام خود کرده اسیر !
آیا چراغ روشن ! شبهای تارم میشوی ؟

#ناشناس
بگذار با تو عالم خود را عوض ڪنم
یک لحظه تو به جاے من و من به جاے تو

این حال و عالمے ڪه تو داری،براے من
دار وندار و جان و دل من براے تو

#قیصر_امین_پور
میشود آیا شبی مهتاب شام من شوی
لحظه زیبای وصل اختتام من شوی..؟

یاکه گیسو را برافشانی به موج سینه ها
زیر نام همدلی هایت به نام من شوی؟

منکه درخلوت سرایم جز تمنای تو نیست
میشود بنیان گزار ازدحام من شوی؟

تاعسل میباری ازسرچشمه لبهای خویش
می شود لبریز شهد جام جام من شوی؟

ای غــزال تیز پای قـصه های ماندگار
میشود روزی بنام عشق رام من شوی؟

چیست غيراز تلخکامی سهم مجنون بازیم
میشود با چشم لیلایت به کام من شوی؟

یک شبی تنگم بمیران در تب آغوش ها
تا مگر پایان من باشی، تمام من شوی؟

#شهریار
تـــو
دل انڪَیزترین
عشرتِ شب هاےمنی
با تو حاجت نبود
ڪَوشه‌ے میخانہ_مرا...!!

#مهنازنجفی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
از عِشــــق مى نويسم باذوق شاعِرانه
با شور یک غَــــزل یا غوغای يك تَـــرانه

از بُغضهاى تلخ و از اَشكهـــــاى خاموش
از كوچه هاى باران در خَلــــــوت شبانه

يا ازتَبى كه امشب بر جان مَن نشسته
با آتشى كه هر دَم از دل كِشـــــد زبانه

درباغ خاطِراتم فصل خَزان عشق است
تا كى شود بَهــــــــار و فصل گُل و جوانه

از قهقراى مِهـــــر و ازقَحطى صــــداقت
از قَلب پاك عاشق تا مَــــــــرگ جاودانه

بر لـــوح سنگی دِل با جوهَــــــر محبت
بايد نِوشت از عشق اين بهترين بَهانه

#ناشناس
درهوایت بی بهانه جان ودل را می سپارم

لحظه هارا مثل مجنون در سراب و انتظارم

عـاشقی را با تمام پیچ وخم ها می شناسم

زندگی را پای عشـقت با وجودم می گذارم


#مهرناز_لامعی
قهر چشمانت دلم را تکّه تکّه می کند
گر نباشی در وجودم درد چکّه می کند

سر بچرخان با دلم حرفی بزن ای مونسم
چون بخندی خنده ات بازار سکّه می کند

دست خود را روی قلب من گذارو گوش کن
عشق من را با تمام جانِ خود، تو نوش کن

سرنوشتت را به نام ِ من بزن جشنی بگیر
این رقیبان را چُنان دیوانگان مدهوش کن

می بریز و چینِ دامن را برقصان نازنین
قِر بریز و دینُ مالم را بدزدِ ای بهترین

جان بگیر و جانِ من را پیشِ خود در بند کن
بهترینم.... نازنینم.... تا ابد ای.... آخرین

آشتی کن با دلِ من ای طبیبم ای دوا
حال من را خوب کن با یک نگاهت ای شفا

من خریدارم اگر نازی هنوزم مانده است
قهر چشمانت دلم را کُشت ای نازک ادا

#ناشناس
تـو را بـراے ایـن دل بـے پـنـاه مے خـواهـم
بـراے قـلـب خسته ام  تڪیـه گاه مے خواهم

تویے ڪه صبح روشن وجاودانه اے، اے عشق
همیشه بـا دلـم تـو را روبراه مے خواهم.

#پدیده_احمدے
می خواهم از این آینه ها خانه بسازم
یک خانه برای تو جداگانه بسازم

یک خانه ی صحرایی بی سقف پُر از گُل
با دور نمای پَر پروانه بسازم

من در بزنم ، باز کنی ، از تو بپرسم
آماده ای از خواب تو افسانه بسازم؟

هر صبح مربای غزل ، ظرف عسل ، من
با نان تن داغ تو صبحانه بسازم

شاید به سرم زد ، سر ظهری ، دم عصری
در گوشه آن مزرعه میخانه بسازم

وقتی که تو گنجشک منی ، من بپرم باز
یک لانه به ابعاد دو دیوانه بسازم

می ترسم از آن روز خرابم کنی و من
از خانه ی آباد تو ویرانه بسازم

#حامدحسینخانی
محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز

#عبید زاکانی
جریمه کرده ای مرا؟ بی تو نفس نمیکشم!
تَرکه بزن!جریمه کُن! پا ز تو پس نمیکشم

هرچه پِیِ تو می دوم باز به "بی تو " می رسم
کوه به کوه می رسد باز به تو نمیرسم

راهِ مرا اشاره شو من به کجا رسیده ام؟
هرچه دویده ام تو را خسته شدم ، ندیده ام

دامن خسته ام پُر از گرد تمام جاده ها
زیر نگاه تشنه گمشده ها، پیاده ها...

باز به یک هوای خود رخت مرا تکان بده
بین هزار آشنا سمت مرا نشان بده

سنگ نباش و خط بزن قصه باطل مرا
ترکه بزن جریمه کن ترک نکن دل مرا...

#حضرت_مولانا
آواز به عشق در جهان خواهم داد
پس شرح رخ تو بی‌زبان خواهم داد

چون زَهره ندارم که به روی تو رسم
بر پای تو سر نهاده جان خواهم داد...

#عطار