منم و دفتر شعری که پر از اسرار است
شرح دلتنگی و دیوانگی ام بسیار است
شهر را ناله ی دلتنگی من پر کرده
ناله هایم همه از حسرت یک دیدار است
بند بند بدنم چشم شده ، اما حیف
بین چشمان من و دیده ی او دیوار است
#اسماعیل_حاج_علیان
شرح دلتنگی و دیوانگی ام بسیار است
شهر را ناله ی دلتنگی من پر کرده
ناله هایم همه از حسرت یک دیدار است
بند بند بدنم چشم شده ، اما حیف
بین چشمان من و دیده ی او دیوار است
#اسماعیل_حاج_علیان
مثل کوهی که دلش غصهی دنیا دارد..
دل ما حجمِ سکوتش غم و معنا دارد..
لب ما بسته ز بیداد زمان اما باز..
مُهر خاموشیاش از حرف کمی جا دارد..
میتوان دید و شنید و سخنی شِکوه نکرد..
قلب ما لیک خودش دیده ی بینا دارد..
اشک از دیده روان میشود از اینهمه غم..
مثل رودی که دلش میل به دریا دارد..
درد در سینهی ما بس که فراوان شده است..
چاره اش سنگ صبور است که پروا دارد..
نگرانیم بمیریم و نبینیم سرانجام خوشی..
این عجب نیست که دل غصهی فردا دارد..
گرچه دنیا نشود لحظه ای از غم خالی..
باز هم ديده ی ما میل تماشا دارد..
#نگار_حسینی
.
دل ما حجمِ سکوتش غم و معنا دارد..
لب ما بسته ز بیداد زمان اما باز..
مُهر خاموشیاش از حرف کمی جا دارد..
میتوان دید و شنید و سخنی شِکوه نکرد..
قلب ما لیک خودش دیده ی بینا دارد..
اشک از دیده روان میشود از اینهمه غم..
مثل رودی که دلش میل به دریا دارد..
درد در سینهی ما بس که فراوان شده است..
چاره اش سنگ صبور است که پروا دارد..
نگرانیم بمیریم و نبینیم سرانجام خوشی..
این عجب نیست که دل غصهی فردا دارد..
گرچه دنیا نشود لحظه ای از غم خالی..
باز هم ديده ی ما میل تماشا دارد..
#نگار_حسینی
.
باران بیا با هم به کوهستان بباریم
یا نم نمک برباغ و بر بستان بباریم
ّبغضی گلوگیرست همچون درد غربت
از آسمان بر قلب مشتاقان بباریم
ما قصه های تلخ را از شب شنیدیم
مصرع به مصرع بر دل دیوان بباریم
باران مرام عاشقان مردانگی بود
همچون میی در خواب تاکستان بباریم
هر جا که باریدیم صدها نکته دیدیم
حالا بیا محض دل مستان بباریم
#مهتاب بهشتی
یا نم نمک برباغ و بر بستان بباریم
ّبغضی گلوگیرست همچون درد غربت
از آسمان بر قلب مشتاقان بباریم
ما قصه های تلخ را از شب شنیدیم
مصرع به مصرع بر دل دیوان بباریم
باران مرام عاشقان مردانگی بود
همچون میی در خواب تاکستان بباریم
هر جا که باریدیم صدها نکته دیدیم
حالا بیا محض دل مستان بباریم
#مهتاب بهشتی
قلب من خانه ے عشق اسٺ
وتو مهمان منـ ے
چشـم من روشـن ازاسمٺ شـده
چشمان منـ ے
حرفهایـت شــــده
آرامش هـر روز و شبـم
همچو پروانه ے عشقـ ے و
تو در جان منـ ے
#ناشناس
وتو مهمان منـ ے
چشـم من روشـن ازاسمٺ شـده
چشمان منـ ے
حرفهایـت شــــده
آرامش هـر روز و شبـم
همچو پروانه ے عشقـ ے و
تو در جان منـ ے
#ناشناس
احساسِ خوشی دارم ، ابراز کنم یا نه؟
مجنونیِ این دل را، آغاز کنم یا نه؟
با یک نظر از چشمت، مهرت به دلم افتاد
ارباب دلم هستی؟ در باز کنم یا نه؟
دلبر تو اگر باشی ، شاعرتَرَم از سعدی
با وصف تو در شعرَم، اعجاز کنم یا نه؟
بی عشق اگر باشم ، گمنام ترین هستم
با عشقِ تو نامم را احراز کنم یا نه؟
پروانه ام و شمعی، در خوابِ خوشی هستم
بیدار شوم آیا؟ پرواز کنم یا نه؟
در بازیِ چشمِ تو، تسلیم ترین شاهم
در بندِ رُخَت خود را سرباز کنم یا نه؟
عاشق شده ام شاید، از طرزِنگاهِ تو
احساسِ خوشی دارم ، ابراز کنم یا نه؟
#ناشناس
مجنونیِ این دل را، آغاز کنم یا نه؟
با یک نظر از چشمت، مهرت به دلم افتاد
ارباب دلم هستی؟ در باز کنم یا نه؟
دلبر تو اگر باشی ، شاعرتَرَم از سعدی
با وصف تو در شعرَم، اعجاز کنم یا نه؟
بی عشق اگر باشم ، گمنام ترین هستم
با عشقِ تو نامم را احراز کنم یا نه؟
پروانه ام و شمعی، در خوابِ خوشی هستم
بیدار شوم آیا؟ پرواز کنم یا نه؟
در بازیِ چشمِ تو، تسلیم ترین شاهم
در بندِ رُخَت خود را سرباز کنم یا نه؟
عاشق شده ام شاید، از طرزِنگاهِ تو
احساسِ خوشی دارم ، ابراز کنم یا نه؟
#ناشناس
.
دیدمت گویے نگاهم جان گرفت
غم ز چشم قلب من بیرون دوید
دیدمت عاشق شدم دل باختم
با تو شادے سوے قلبم پر ڪشید.
#امیرعباس_خالق_وردے
دیدمت گویے نگاهم جان گرفت
غم ز چشم قلب من بیرون دوید
دیدمت عاشق شدم دل باختم
با تو شادے سوے قلبم پر ڪشید.
#امیرعباس_خالق_وردے
باران بزند خیس خیال تو شوم باز
مستانه ،دلم را بدهم سوی تو پرواز
باران بزند تا که غزلخوان تو باشم
با یاد تو سرمست شوم سر دهم آواز
باشم چو خریدار تو و ناز و ادایت
هی نازکنی نازکنی ناز کنی ناز
با عشوه ی چشمان خمارت دل من رفت
غیر از تو مگر هست چنین دلبر طناز
خالی شده دنیا دگر از یار پر احساس
تنها تو به این دلبری ات باش و بپرداز
دردانه ی من باش و بمان با دل من تا
با عشق تو باشم همه ی عمر غزلساز
#ناشناس
مستانه ،دلم را بدهم سوی تو پرواز
باران بزند تا که غزلخوان تو باشم
با یاد تو سرمست شوم سر دهم آواز
باشم چو خریدار تو و ناز و ادایت
هی نازکنی نازکنی ناز کنی ناز
با عشوه ی چشمان خمارت دل من رفت
غیر از تو مگر هست چنین دلبر طناز
خالی شده دنیا دگر از یار پر احساس
تنها تو به این دلبری ات باش و بپرداز
دردانه ی من باش و بمان با دل من تا
با عشق تو باشم همه ی عمر غزلساز
#ناشناس
ازگلستان جهان گلهاے زردش مال من
دلخوشیها مال تو اندوه و دردش مال من
از تمام فصلها فصل بهارش مال تو
فصل پاییز و خزان و فصل سردش مال من
#جواد_الماسی
دلخوشیها مال تو اندوه و دردش مال من
از تمام فصلها فصل بهارش مال تو
فصل پاییز و خزان و فصل سردش مال من
#جواد_الماسی
باز هم قصه ی، من قصه ی کم حوصله هاست
دردل می کنم این بار که وقت گله هاست
جاده ها نیز مرا از نفس انداخته اند
پای من خسته ی پیمودن این فاصله هاست
این طرف تاول پاهای زمین گیر من است
آن طرف خط غبار گذر قافله هاست
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
گریه هم پاسخ تلخی به همین مسئله هاست
تا فراموش شدن مانده ام و می مانم
مرگ پایان من و قصه کم حوصله هاست
#سهراب سپهری
دردل می کنم این بار که وقت گله هاست
جاده ها نیز مرا از نفس انداخته اند
پای من خسته ی پیمودن این فاصله هاست
این طرف تاول پاهای زمین گیر من است
آن طرف خط غبار گذر قافله هاست
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
گریه هم پاسخ تلخی به همین مسئله هاست
تا فراموش شدن مانده ام و می مانم
مرگ پایان من و قصه کم حوصله هاست
#سهراب سپهری
مینویسم زتوڪه
داروندارم شده اے
بیقرارت شدم و
صبروقرارم شده اے
من ڪه بیتاب توأم ای
همه تاب وتبم
توهمه دلخوشے
لیل ونهارم شده اے
#ناشناس
داروندارم شده اے
بیقرارت شدم و
صبروقرارم شده اے
من ڪه بیتاب توأم ای
همه تاب وتبم
توهمه دلخوشے
لیل ونهارم شده اے
#ناشناس
جاده دلگیرست وقتی عشق همراهت نباشد
دوستان باشند, اما یار دلخواهت نباشد...
غربتت را از همه پنهان کنی و هی بخندی
یک نفر حتی حواسش با غم و آهت نباشد...
با خودت بنشینی و از بی کسی هایت بگویی
شانه ای هم درد بغض گاه و بی گاهت نباشد...
حس کنی که نابرادرها برایت دام بستند
هیچ دستی ناجی تنهایی چاهت نباشد...
حس کنی تاریکی سردی وجودت را گرفته
آسمانی بی ستاره باشی و ماهت نباشد
جاده دلگیرست آری...بیشتر وقتی بفهمی
هیچ کس دلواپست یا چشم در راهت نباشد ..
#ناشناس
دوستان باشند, اما یار دلخواهت نباشد...
غربتت را از همه پنهان کنی و هی بخندی
یک نفر حتی حواسش با غم و آهت نباشد...
با خودت بنشینی و از بی کسی هایت بگویی
شانه ای هم درد بغض گاه و بی گاهت نباشد...
حس کنی که نابرادرها برایت دام بستند
هیچ دستی ناجی تنهایی چاهت نباشد...
حس کنی تاریکی سردی وجودت را گرفته
آسمانی بی ستاره باشی و ماهت نباشد
جاده دلگیرست آری...بیشتر وقتی بفهمی
هیچ کس دلواپست یا چشم در راهت نباشد ..
#ناشناس
کنار آشنایی تو آشیانه میکنم
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم ...
کسی سوال میکند؛ به خاطر چه زندهای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم ...!
#نیما_یوشیج
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم ...
کسی سوال میکند؛ به خاطر چه زندهای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم ...!
#نیما_یوشیج
اثری نمانْد باقی ز من اَندر آرزویت
چه کنم که سیر دیدن نتوان رخ نکویت
همه روز گرد کویَت، همه شب بر آستانت
غرضی جز این ندارم که نظر کنم به رویت
خِرد و ضمیر و هوش و دلو جانو چشم من شد
ز همه خیالْ خالی، به جز از خیال رویت
پس از این به دیده خواهم به طواف کویَت آیم
که بِسود تا به زانو قدمم به جستوجویت
ز نسیم جانفزایت، دلِ مرده زنده گردد
ز کدام باغی ایجان کهچنین خوشاست بویت...
#امیرخسرو_دهلوی
چه کنم که سیر دیدن نتوان رخ نکویت
همه روز گرد کویَت، همه شب بر آستانت
غرضی جز این ندارم که نظر کنم به رویت
خِرد و ضمیر و هوش و دلو جانو چشم من شد
ز همه خیالْ خالی، به جز از خیال رویت
پس از این به دیده خواهم به طواف کویَت آیم
که بِسود تا به زانو قدمم به جستوجویت
ز نسیم جانفزایت، دلِ مرده زنده گردد
ز کدام باغی ایجان کهچنین خوشاست بویت...
#امیرخسرو_دهلوی
ای جان جهان جان و جهان بندهٔ تو
شیرین شده عالم ز شکر خندهٔ تو
صد قرن گذشت و آسمان نیز ندید
در گردش روزگار مانندهٔ تو
#مولانا
شیرین شده عالم ز شکر خندهٔ تو
صد قرن گذشت و آسمان نیز ندید
در گردش روزگار مانندهٔ تو
#مولانا
نام تو مگر چیست؟ که شرط ضَرَبان است.
خونیست ،که در رگ رگ ابیات نهان است
از رایحه ی عطر تو، قارونم و بی شک
هرم نفست،، گنج ترین گنجِ زمان است
لبخند تو مشهور ترین سیب بهشتی ست
از طرحِ لب توست که حوا نگران است
تصویر دوتا مردمک چشم تو انگار _
نیلوفر آبیست که در آب روان است
این آتش عشق است، که در هر غزل من
گلواژه ی "تو" مایه ی آرامش جان است.
از عشق تو دیوانه ترین شاعر شهرم
"چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
#ناشناس
خونیست ،که در رگ رگ ابیات نهان است
از رایحه ی عطر تو، قارونم و بی شک
هرم نفست،، گنج ترین گنجِ زمان است
لبخند تو مشهور ترین سیب بهشتی ست
از طرحِ لب توست که حوا نگران است
تصویر دوتا مردمک چشم تو انگار _
نیلوفر آبیست که در آب روان است
این آتش عشق است، که در هر غزل من
گلواژه ی "تو" مایه ی آرامش جان است.
از عشق تو دیوانه ترین شاعر شهرم
"چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
#ناشناس
عشق یعنی ما شدن همتا شدن
عشق یعنی پا شدن همپا شدن
عشق یعنی همسفر در یڪ مسیر ؛
در مسیر تازه اے یڪتا شدن...!
#ناشناس
عشق یعنی پا شدن همپا شدن
عشق یعنی همسفر در یڪ مسیر ؛
در مسیر تازه اے یڪتا شدن...!
#ناشناس
آغوش وا کن تا در آغوشت بمیرم
گیسو پریشان کرده بر دوشت بمیرم
در پیچ پیچ پیکرت من را بپیچان
کز پچ پچ یک آه در گوشت بمیرم
لب وا کن از هم صف صف درّ و صدف را
تا مست مست و نوش در نوشت بمیرم
گهوارگی کن پیکرم را تا در این رقص
با تن تن لالای خاموشت بمیرم
شرجی ترین پیراهنی بی دکمه تن کُن
تا بوسه باران زیر تن پوشت بمیرم
سهم من از دنیا و تو این شوکران است
تا مست و لب بر لب در آغوشت بمیرم
#ناشناس
گیسو پریشان کرده بر دوشت بمیرم
در پیچ پیچ پیکرت من را بپیچان
کز پچ پچ یک آه در گوشت بمیرم
لب وا کن از هم صف صف درّ و صدف را
تا مست مست و نوش در نوشت بمیرم
گهوارگی کن پیکرم را تا در این رقص
با تن تن لالای خاموشت بمیرم
شرجی ترین پیراهنی بی دکمه تن کُن
تا بوسه باران زیر تن پوشت بمیرم
سهم من از دنیا و تو این شوکران است
تا مست و لب بر لب در آغوشت بمیرم
#ناشناس
دارایـی مــن ناز نگاهـــی که تو داری
بیداد از آن چشم سیاهی که تو داری
هرصبح ببوسم به خیالت لب خود را
دیوانه شدم از رخ ماهی که تـــو داری
#ناشناس
بیداد از آن چشم سیاهی که تو داری
هرصبح ببوسم به خیالت لب خود را
دیوانه شدم از رخ ماهی که تـــو داری
#ناشناس
ترا من دوست دارم، تا جهان هست
همه نام تو گویم، تا زبان هست
اثر گر باز گیرد ،عشقت از خلق
سراسر نیست گردد در جهان ،هست
ترا خاطر سوی مانی و، ما را
سوی تو، میل خاطر همچنان هست
به کوشش، وصل تو دریافت نتوان
ولیکن من بکوشم ،تا توان هست
کجا باشد نصیب از وصل جانان
هرآنکس را ،که دل دربند جان هست...
#ناشناس
همه نام تو گویم، تا زبان هست
اثر گر باز گیرد ،عشقت از خلق
سراسر نیست گردد در جهان ،هست
ترا خاطر سوی مانی و، ما را
سوی تو، میل خاطر همچنان هست
به کوشش، وصل تو دریافت نتوان
ولیکن من بکوشم ،تا توان هست
کجا باشد نصیب از وصل جانان
هرآنکس را ،که دل دربند جان هست...
#ناشناس