دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگ رخت زمانه زندان منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان منست
#مولانا
بیرنگ رخت زمانه زندان منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان منست
#مولانا
خود خبر دارے دلم آوارہ و حیران توست؟
جان من باشے اگر،تا پاے جان،خواهان توست
گر نمیدانے بدان این بَردہ با میلِ خودش
بے غُل وزنجیرهم درگوشہ ے زندان توست
مثل آن گنجشگڪِ آوارہ و بے سرپناه
آرزویش لانہ اے در سایہ ے مژگان توست
گرڪہ بگشایے بہ رویش قلب خودرا تا اَبد
گوشہ اے ازقلب تو لایق ترین مهمان توست
جان نثارِ دوست ڪردن،خوب مے داند ولی...
همچنان در انتظار دادن فرمان توست
خاطرت آسودہ باشد ماندگارے در دلم
این دل شوریدہ وشیدا بلاگردان توست
گرچہ مے دانم نمی آیم بہ چشمانت ولی...
چشم جانم تاقیامت درپیِ چشمان توست
گوشہ ی چشمی نماتافاش گویم بعداز این
شانہ هایم تکیه گاہ امن بے پایان توست
#رهی_معیرے
جان من باشے اگر،تا پاے جان،خواهان توست
گر نمیدانے بدان این بَردہ با میلِ خودش
بے غُل وزنجیرهم درگوشہ ے زندان توست
مثل آن گنجشگڪِ آوارہ و بے سرپناه
آرزویش لانہ اے در سایہ ے مژگان توست
گرڪہ بگشایے بہ رویش قلب خودرا تا اَبد
گوشہ اے ازقلب تو لایق ترین مهمان توست
جان نثارِ دوست ڪردن،خوب مے داند ولی...
همچنان در انتظار دادن فرمان توست
خاطرت آسودہ باشد ماندگارے در دلم
این دل شوریدہ وشیدا بلاگردان توست
گرچہ مے دانم نمی آیم بہ چشمانت ولی...
چشم جانم تاقیامت درپیِ چشمان توست
گوشہ ی چشمی نماتافاش گویم بعداز این
شانہ هایم تکیه گاہ امن بے پایان توست
#رهی_معیرے
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شبها بـه یادِ روی تو، بارانیام هنوز
شاهد خداست از غمِ پنهـانیام هنوز
از بارِ غم ببین، کمرِ عشقِ من شکست
با موجِ غصههای تـو طوفانی ام هنوز
آزادیام به دستِ تو باشد کلیدِ بخت
از قفـلِ روی ماهِ تـو زنـدانیام هنـوز
آمالِ زنـدگی! سر و سامانِ من تـویی
آشفتـهتر ز بی سر و سامانیام هنـوز
انـداختی مـرا، تـو بـه چاهِ غمِ فـراق
من بیگنه چو یوسفِ کنعانیام هنوز
پیشانیام بـه نـامِ تو، بختِ بلندِ من
بی تـو بـه روزگارِ، پـریشانیام هنـوز
#قوام_فتحی
شاهد خداست از غمِ پنهـانیام هنوز
از بارِ غم ببین، کمرِ عشقِ من شکست
با موجِ غصههای تـو طوفانی ام هنوز
آزادیام به دستِ تو باشد کلیدِ بخت
از قفـلِ روی ماهِ تـو زنـدانیام هنـوز
آمالِ زنـدگی! سر و سامانِ من تـویی
آشفتـهتر ز بی سر و سامانیام هنـوز
انـداختی مـرا، تـو بـه چاهِ غمِ فـراق
من بیگنه چو یوسفِ کنعانیام هنوز
پیشانیام بـه نـامِ تو، بختِ بلندِ من
بی تـو بـه روزگارِ، پـریشانیام هنـوز
#قوام_فتحی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوری از آغـوشِ تـو ،روزی به پایان میرسد
همزمان با کوچِ شب،خورشیدِ تابان میرسد
عاقبـت پل می زند شـادی میانِ قلب مان
"یوسفِ گم گشته ام"روزی به کنعان میرسد
#مهناز_نجفی
همزمان با کوچِ شب،خورشیدِ تابان میرسد
عاقبـت پل می زند شـادی میانِ قلب مان
"یوسفِ گم گشته ام"روزی به کنعان میرسد
#مهناز_نجفی
دلِ من کرده هوای تـو ،، نمیـدانی که
ای دل و جان به فدای تو، نمیدانی که
گوشِ جان پُرشده از زمزمهٔ عاشقۍات
منـم و عشقِ صدای تـو نمیـدانی کـه
کرده ام نـذر، شود این دلِ نـالایقِ من
به فدای تـو، بـرای تـو، نمیـدانی کـه
سـوختـم از غـمِ دوریِ تـو و افتـادم
مثل پروانـه به پای تـو نمیـدانی کـه
ای به قربانِ عسل های لبت من بروم
ای بـه قربانِ وفـای تو...نمیـدانی که
من نمک گیرِ توأم، شاعرِ چشمانِ توأم
شاعـرم کرده صفای تـو ، نمیـدانی که
#صـفا_رجبی
ای دل و جان به فدای تو، نمیدانی که
گوشِ جان پُرشده از زمزمهٔ عاشقۍات
منـم و عشقِ صدای تـو نمیـدانی کـه
کرده ام نـذر، شود این دلِ نـالایقِ من
به فدای تـو، بـرای تـو، نمیـدانی کـه
سـوختـم از غـمِ دوریِ تـو و افتـادم
مثل پروانـه به پای تـو نمیـدانی کـه
ای به قربانِ عسل های لبت من بروم
ای بـه قربانِ وفـای تو...نمیـدانی که
من نمک گیرِ توأم، شاعرِ چشمانِ توأم
شاعـرم کرده صفای تـو ، نمیـدانی که
#صـفا_رجبی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مـن خریـدارِ نگاهِ خستـه ات هستم هنوز
با همان شوریدگی دیوانه ات هستم هنوز
شمعِ گرمِ لحظه هایم خاطراتِ سبزِ توست
نازنین زیبـای من پـروانه ات هستم هنوز
#زهرا_اخوان_طاهری
با همان شوریدگی دیوانه ات هستم هنوز
شمعِ گرمِ لحظه هایم خاطراتِ سبزِ توست
نازنین زیبـای من پـروانه ات هستم هنوز
#زهرا_اخوان_طاهری
وقتی که نیستی، دلِ من پیر می شود
حتی هوای عشق ، زمین گیر می شود
پشتِ غرورِ كهنه ی این شهرِ بی غزل
چشمۍبه جرمِ عشقِ تو زنجیر میشود
یک حسِ عاشقانه، مرا كشف می كند
حسی كه پیشِ پای تـو تعبیر میشود
اِقـرار می كنم كـه به گَردت نمی رسم
از بـس شمیمِ فاصلـه تكثیر می شود
شاید كـه رنگِ سوءِ تفـاهم گرفته ام!
گاهی دلـم، از آینـه هم سیر می شود
امشـب بـه خلوتِ دلِ بـارانی ام بیـا
فردا كـه استخاره كنی ، دیـر می شود
#سیما_قدرتی
حتی هوای عشق ، زمین گیر می شود
پشتِ غرورِ كهنه ی این شهرِ بی غزل
چشمۍبه جرمِ عشقِ تو زنجیر میشود
یک حسِ عاشقانه، مرا كشف می كند
حسی كه پیشِ پای تـو تعبیر میشود
اِقـرار می كنم كـه به گَردت نمی رسم
از بـس شمیمِ فاصلـه تكثیر می شود
شاید كـه رنگِ سوءِ تفـاهم گرفته ام!
گاهی دلـم، از آینـه هم سیر می شود
امشـب بـه خلوتِ دلِ بـارانی ام بیـا
فردا كـه استخاره كنی ، دیـر می شود
#سیما_قدرتی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوری از آغـوشِ تو، روزی بـه پایان میرسد
همزمان با کوچِ شب خورشیدِ تابان میرسد
عاقبـت پل می زند، شادی میانِ قلب مان
"یوسفِ گم گشته ام"روزی به کنعان میرسد
#مهناز_نجفی
همزمان با کوچِ شب خورشیدِ تابان میرسد
عاقبـت پل می زند، شادی میانِ قلب مان
"یوسفِ گم گشته ام"روزی به کنعان میرسد
#مهناز_نجفی
نگـاهـی غـرقِ شبنـم دارم امشب
نه دلسوز و نه همـدم دارم امشب
بـه کُنـجِ میـکـده بـا اشکِ دیـده
دو جـام از مِی فـراهم دارم امشب
بـه سوزِ دل سُـرودم ایـن غـزل را
تـورا در این میـان کم دارم امشب
فـدای چشم هایت ، زخمی ام من
طبیبم...! میـلِ مرهَـم دارم امشب
در آغــوشـت بگـیـر... آرام گیـرم
کـمـی آرام تـر ، غـم دارم امشـب
#سلمان_هراتی
نه دلسوز و نه همـدم دارم امشب
بـه کُنـجِ میـکـده بـا اشکِ دیـده
دو جـام از مِی فـراهم دارم امشب
بـه سوزِ دل سُـرودم ایـن غـزل را
تـورا در این میـان کم دارم امشب
فـدای چشم هایت ، زخمی ام من
طبیبم...! میـلِ مرهَـم دارم امشب
در آغــوشـت بگـیـر... آرام گیـرم
کـمـی آرام تـر ، غـم دارم امشـب
#سلمان_هراتی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حسرت نگـاهِ پنجره ها را گرفته است
بغضی گلـوی زخمی ما را گرفته است
كی این سفر به آخرِ خود میرسد، ببین
دستم چگونه دستِ دعا را گرفته است
در انتـظارِ آمـدنت، لحظـه می كِشیم
یک عمـر انتـظار كجـا را گرفتـه است
حالا غروب ها، همه بارانی اند و بـس
باران عجیب حال هـوا را گرفته است!
برگرد! و با وسیعِ خودت آسمـان بساز
غربت نه آسمان همه جارا گرفته است
بشكن طلسمِ غربتِ ما را، دعـا بخوان
دستی ازاین قبیله، خدا را گرفته است
سر در گُمیم بیـنِ غزل های نیمه جان
حال و هـوای قافیـه ما را گرفته است
#معصومه_قلیپور
بغضی گلـوی زخمی ما را گرفته است
كی این سفر به آخرِ خود میرسد، ببین
دستم چگونه دستِ دعا را گرفته است
در انتـظارِ آمـدنت، لحظـه می كِشیم
یک عمـر انتـظار كجـا را گرفتـه است
حالا غروب ها، همه بارانی اند و بـس
باران عجیب حال هـوا را گرفته است!
برگرد! و با وسیعِ خودت آسمـان بساز
غربت نه آسمان همه جارا گرفته است
بشكن طلسمِ غربتِ ما را، دعـا بخوان
دستی ازاین قبیله، خدا را گرفته است
سر در گُمیم بیـنِ غزل های نیمه جان
حال و هـوای قافیـه ما را گرفته است
#معصومه_قلیپور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از تو غزل سرایم و یاد کنم یاد تو را
شب که شود طلب کنم یاری و امداد تو را
شادی من ز شادیت شاد بکن حال مرا
کاش ببینم ای نفس، آن دل دلشاد تو را
#شهریار
شب که شود طلب کنم یاری و امداد تو را
شادی من ز شادیت شاد بکن حال مرا
کاش ببینم ای نفس، آن دل دلشاد تو را
#شهریار
خواستم با یڪ غزل از عشق معنایت ڪنم
عاشقانه در سڪوت شب تماشایت ڪنم
خواستم امشب ڪنار پنجرہ در نور ماه
در تمام خاطرات ڪهنه پیدایت ڪنم
خواستم در سجدہ گاہ معبد چشمان تو
جان فداے آن نگاہ مست زیبایت ڪنم
عطر گلهای تنم بوی خوشے دارد ز تو
خواستم آغوش خود را باغ رویایت ڪنم
در تنم از نام تو لرزید جان عاشقم
عاقبت با بوسہ اے مستانہ شیدایت ڪنم
هر شبے یادت شبیخون مے زند بر پیڪرم
دلخوشم هر لحظہ و هردم تمنایت ڪنم
باز مے خواهم ڪہ در تنهایے و در خلوتم
یک بغل احساس را تقدیم دنیایت کنم
#آنجلاراد
عاشقانه در سڪوت شب تماشایت ڪنم
خواستم امشب ڪنار پنجرہ در نور ماه
در تمام خاطرات ڪهنه پیدایت ڪنم
خواستم در سجدہ گاہ معبد چشمان تو
جان فداے آن نگاہ مست زیبایت ڪنم
عطر گلهای تنم بوی خوشے دارد ز تو
خواستم آغوش خود را باغ رویایت ڪنم
در تنم از نام تو لرزید جان عاشقم
عاقبت با بوسہ اے مستانہ شیدایت ڪنم
هر شبے یادت شبیخون مے زند بر پیڪرم
دلخوشم هر لحظہ و هردم تمنایت ڪنم
باز مے خواهم ڪہ در تنهایے و در خلوتم
یک بغل احساس را تقدیم دنیایت کنم
#آنجلاراد