پیشِ توام هرچند از هم دورمان کردند
چون فارغ از جسم و مکانم دوستت دارم
حتی اگر سهمم نباشی در دلم هستی
زیرا نه با تن بلکه جانم دوستت دارم
#بهزاد_سرافراز
چون فارغ از جسم و مکانم دوستت دارم
حتی اگر سهمم نباشی در دلم هستی
زیرا نه با تن بلکه جانم دوستت دارم
#بهزاد_سرافراز
بی تو من از همه ی خلق خدا دلگیرم
بی تو با غربت دنیای خودم درگیرم
من فراری شدم ازخویش و تورا میخواهم
بی هوا، فاصله از پیر و جوان می گیرم
در دلم نیست دگر حس حیاتی بی تو
خسته از زندگی و بر لبه ی شمشیرم
مرگ را بی تو من عمریست تمنا دارم
مثل یک خودکشی تلخ، ز جانم سیرم
بی تو جزشعر نفس های مرایاری نیست
بـعـد تو از غم تنهـایـی خود می میرم
#پروانه_حسینی
بی تو با غربت دنیای خودم درگیرم
من فراری شدم ازخویش و تورا میخواهم
بی هوا، فاصله از پیر و جوان می گیرم
در دلم نیست دگر حس حیاتی بی تو
خسته از زندگی و بر لبه ی شمشیرم
مرگ را بی تو من عمریست تمنا دارم
مثل یک خودکشی تلخ، ز جانم سیرم
بی تو جزشعر نفس های مرایاری نیست
بـعـد تو از غم تنهـایـی خود می میرم
#پروانه_حسینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با خواندن بعضے غزلها تازہ میفهمی
هر شاعرے در سینهاش پیغمبرے دارد
حرف دلت را باغزل حالی کنی سخت است
شاعر ڪہ باشے عشق زجر دیگرے دارد
#بهمن_صباغزاده
با خواندن بعضے غزلها تازہ میفهمی
هر شاعرے در سینهاش پیغمبرے دارد
حرف دلت را باغزل حالی کنی سخت است
شاعر ڪہ باشے عشق زجر دیگرے دارد
#بهمن_صباغزاده
در خیـال خود تو را دریـــا تصور میکنم
خویش را یک ساحــل تنها تصور میکنم
تکدرختی خشک در خواب کلاغ خستهام
در مسیــر بـــاد بی پـــروا تصور میکنم
هرکجا پا میگذاری پا به پایت میدوم من
در هوایت خویش را لیلا تصور میکنم
نیستـــی هرچنـــــد در کار دلم اما تو را
در میان خواب و در رؤیا تصور میکنم
روزهای خستهای دارم، دلم دردآشناست
سینهام را عاشــق شیدا تصور می، کنم
#شیدا_التيام
خویش را یک ساحــل تنها تصور میکنم
تکدرختی خشک در خواب کلاغ خستهام
در مسیــر بـــاد بی پـــروا تصور میکنم
هرکجا پا میگذاری پا به پایت میدوم من
در هوایت خویش را لیلا تصور میکنم
نیستـــی هرچنـــــد در کار دلم اما تو را
در میان خواب و در رؤیا تصور میکنم
روزهای خستهای دارم، دلم دردآشناست
سینهام را عاشــق شیدا تصور می، کنم
#شیدا_التيام
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر چند خسته لیک از عشق تو سرشارم
من دوستت دارم تو را من دوستت دارم
می بینمت از شوق می لرزد دل تنگم
چون دور می گردی ز پیشم بی تو بیمارم
#امیر_عباس_خالق_وردی
من دوستت دارم تو را من دوستت دارم
می بینمت از شوق می لرزد دل تنگم
چون دور می گردی ز پیشم بی تو بیمارم
#امیر_عباس_خالق_وردی
آمدم سر بزنم شعر بخوانم بروم
آنقدر دلزده هستم که نمانم بروم
به همین کوچه و این خانه و دیوارِ اتاق
و به آیینه سلامی برسانم بروم
آخرین بار به لبهات کمی زل بزنم
به دلم طعم لبت را بچشانم بروم
یک کمی خاطره جامانده که بردارم و بعد
تن رنجور خودم را بکشانم بروم
بغض هم واسطه شد خواست دلت را ببرد
تو خریدار نشو، زود برانم بروم
باز باران زده در گوشهٔ چشمم، باید
اشک... در دفتر شعرم بچکانم بروم
#ارس_آرامی
آنقدر دلزده هستم که نمانم بروم
به همین کوچه و این خانه و دیوارِ اتاق
و به آیینه سلامی برسانم بروم
آخرین بار به لبهات کمی زل بزنم
به دلم طعم لبت را بچشانم بروم
یک کمی خاطره جامانده که بردارم و بعد
تن رنجور خودم را بکشانم بروم
بغض هم واسطه شد خواست دلت را ببرد
تو خریدار نشو، زود برانم بروم
باز باران زده در گوشهٔ چشمم، باید
اشک... در دفتر شعرم بچکانم بروم
#ارس_آرامی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو را میبوسمت هر شب،به خوابم دزدکی گاهی
نمی دانم تو هم گاهی ،از این بوسیدن آگاهی؟
اگر جانم تو هم هر شب، به یادم غرق رویایی
همه دنیا شود طوفان، به سویت وا کنم راهی
#حمیدرضا قبادی راد
نمی دانم تو هم گاهی ،از این بوسیدن آگاهی؟
اگر جانم تو هم هر شب، به یادم غرق رویایی
همه دنیا شود طوفان، به سویت وا کنم راهی
#حمیدرضا قبادی راد
جان به قربان نگاهت ماه روی بی بدیل
جان به قربان تو ای مهتاب روی مهربان
روشنای چشم هایت روشنای زندگیست
ای تماشای نگاهت عشق همراهم بمان
دوست دارم من شوم قربانی چشمان تو
این من دیوانه را قربانی عشقت بدان
گشته جاری رود عشقت در نگاه خیس من
در درون دیدگانم رود عشقت شد روان
دیدن چشمان تو مانند دیدار بهشت
دیدگانت پر ز نور و روشنا چون آسمان
بنده عشق توام مهتاب روی ماه خوی
این تن آشفته و پیرم شد از عشقت جوان
#امیر_عباس_خالق_وردی
جان به قربان نگاهت ماه روی بی بدیل
جان به قربان تو ای مهتاب روی مهربان
روشنای چشم هایت روشنای زندگیست
ای تماشای نگاهت عشق همراهم بمان
دوست دارم من شوم قربانی چشمان تو
این من دیوانه را قربانی عشقت بدان
گشته جاری رود عشقت در نگاه خیس من
در درون دیدگانم رود عشقت شد روان
دیدن چشمان تو مانند دیدار بهشت
دیدگانت پر ز نور و روشنا چون آسمان
بنده عشق توام مهتاب روی ماه خوی
این تن آشفته و پیرم شد از عشقت جوان
#امیر_عباس_خالق_وردی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یڪ نڪَاهٺ از همه دنیا برایم بهٺر اسٺ
باٺو بودن، باٺو ٺا هرجا، برایم بهٺر اسٺ
ڪَفٺهبودی یڪشبی مهمانِ جانم میشوی
ڪَر بیایی امشب، از فردا، برایم بهٺر اسٺ
#حسین داستان
باٺو بودن، باٺو ٺا هرجا، برایم بهٺر اسٺ
ڪَفٺهبودی یڪشبی مهمانِ جانم میشوی
ڪَر بیایی امشب، از فردا، برایم بهٺر اسٺ
#حسین داستان
مدتی هست که در کار خودم میمانم
پشت هر حادثهای، خاطره میچرخانم
ابر سنگین به هوای دل من میگرید
من غمانگیزترین خاطرهی بارانم
عطر آغوش تو با هر چه به آن مربوط است
یادگاری ست که از هر نفسش ترسانم
من پر از درد، ولی غرق سکوتم، افسوس
دیرگاهی ست که در بغض خودم، پنهانم
رفتهای با دو سبد غصه و رسواییهات
مرگ پایان قشنگیست، خودم میدانم
#محمد_رضا_مهر_پویا
پشت هر حادثهای، خاطره میچرخانم
ابر سنگین به هوای دل من میگرید
من غمانگیزترین خاطرهی بارانم
عطر آغوش تو با هر چه به آن مربوط است
یادگاری ست که از هر نفسش ترسانم
من پر از درد، ولی غرق سکوتم، افسوس
دیرگاهی ست که در بغض خودم، پنهانم
رفتهای با دو سبد غصه و رسواییهات
مرگ پایان قشنگیست، خودم میدانم
#محمد_رضا_مهر_پویا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیدنش حال مرا یک جور دیگر میکند
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند!
با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام
آب گاهی مومنین راهم شناگر میکند
#علی صفری
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند!
با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام
آب گاهی مومنین راهم شناگر میکند
#علی صفری
در انتهاے ڪوچہ اے ڪاشانہ دارد یار من
روے نگاهش یڪ بغل پروانہ دارد یار من
از بس ڪہ من با دیدنش مستِ نگاهش میشوم
انگار در چشمان خود میخانہ دارد یار من
یڪ دستہ گل وقتے ڪہ میخندد نشیند بر لبش
گویے ڪہ در لبخند خود گلخانہ دارد یار من
شبها شرابم چشم او ، صد ناز دارد خشم او
از جام چشمش بادہ در پیمانہ دارد یار من
گر مِے پرستے میڪنم ، با یار مستے میڪنم
در عاشقے ، چون شیوہ اے مستانہ دارد یار من
پنداشتم در ڪیش او جایے ندارد دلبری
دیدم ڪہ در هر شهر و دِہ ، بتخانہ دارد یار من
من عاشقم، دیوانہ ام، گویند من مستم ولی
چون من ڪجا یڪ عاشقے دیوانہ دارد یار من
مشهور شد در دلبرے با طلعت چشمان خود
در تار مژگانش هزار افسانہ دارد یارمن
#علی صمدی
روے نگاهش یڪ بغل پروانہ دارد یار من
از بس ڪہ من با دیدنش مستِ نگاهش میشوم
انگار در چشمان خود میخانہ دارد یار من
یڪ دستہ گل وقتے ڪہ میخندد نشیند بر لبش
گویے ڪہ در لبخند خود گلخانہ دارد یار من
شبها شرابم چشم او ، صد ناز دارد خشم او
از جام چشمش بادہ در پیمانہ دارد یار من
گر مِے پرستے میڪنم ، با یار مستے میڪنم
در عاشقے ، چون شیوہ اے مستانہ دارد یار من
پنداشتم در ڪیش او جایے ندارد دلبری
دیدم ڪہ در هر شهر و دِہ ، بتخانہ دارد یار من
من عاشقم، دیوانہ ام، گویند من مستم ولی
چون من ڪجا یڪ عاشقے دیوانہ دارد یار من
مشهور شد در دلبرے با طلعت چشمان خود
در تار مژگانش هزار افسانہ دارد یارمن
#علی صمدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در ڪَلویم ڪَیر ڪرده زخم یڬ بغض غریب
فرصتۍ از اشڬ مۍ جویم ڪه رسوایش ڪنم
#مهدۍ_اخوان ثالث
در ڪَلویم ڪَیر ڪرده زخم یڬ بغض غریب
فرصتۍ از اشڬ مۍ جویم ڪه رسوایش ڪنم
#مهدۍ_اخوان ثالث
شانه کن زلفِ غزلهای پریشانِ مرا
تازه تر کن عطش ِروحِ پشیمانِ مرا
ای فروزان تر از آشوبِ غزلجوشیِ من !
شعله تر کن نفس ِگرم ِغزلخوانِ مرا
ای سرا پای وجودت همه آیینه و عشق !
پَر بیفشان و صفایی بده ایوانِ مرا
پُشتِ پرچینِ نگاهِ تو گرفتار شدم
بِگُشا ای همه خوبی ! درِ زندانِ مرا
موج در موجِ بلا اشک مرا می شکند
کاش دستی بِنِشاند تبِ توفانِ مرا
در نهانخانه ی دلْ هیمنه ی یادِ کسی است
چیست آشفته چنین جانِ هراسانِ مرا !؟
#پروانه_نجاتی
تازه تر کن عطش ِروحِ پشیمانِ مرا
ای فروزان تر از آشوبِ غزلجوشیِ من !
شعله تر کن نفس ِگرم ِغزلخوانِ مرا
ای سرا پای وجودت همه آیینه و عشق !
پَر بیفشان و صفایی بده ایوانِ مرا
پُشتِ پرچینِ نگاهِ تو گرفتار شدم
بِگُشا ای همه خوبی ! درِ زندانِ مرا
موج در موجِ بلا اشک مرا می شکند
کاش دستی بِنِشاند تبِ توفانِ مرا
در نهانخانه ی دلْ هیمنه ی یادِ کسی است
چیست آشفته چنین جانِ هراسانِ مرا !؟
#پروانه_نجاتی