بر واژه ها ی سرد من شور آفرینی
شیرین نشستی بر دلم زیبا ترینی
عطرِ غزل ؛ عطرِ عسل ؛ در مذهبِ عشق
هر صبح را آورده ای نورِ یقینی
من غرقِ هر دلتنگی ام ای نازنینم
در هر نفس آوایِ هر شعر و طنینی
با قندِ لبخندت ببین هر روز و شب را
بر تار و پودم بی گُمان خوش می نشینی
در چشمِ من صدها معمایِ دلم را
با رنج های خاطرم یاری امینی
نا گفتنی هایی هنوزم در دلم هست
شاید ندانی بهترین ماهِ زمینی
#بدری_نصری
شیرین نشستی بر دلم زیبا ترینی
عطرِ غزل ؛ عطرِ عسل ؛ در مذهبِ عشق
هر صبح را آورده ای نورِ یقینی
من غرقِ هر دلتنگی ام ای نازنینم
در هر نفس آوایِ هر شعر و طنینی
با قندِ لبخندت ببین هر روز و شب را
بر تار و پودم بی گُمان خوش می نشینی
در چشمِ من صدها معمایِ دلم را
با رنج های خاطرم یاری امینی
نا گفتنی هایی هنوزم در دلم هست
شاید ندانی بهترین ماهِ زمینی
#بدری_نصری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاعرم گوهرفروشم مهر یاران میخرم
همچو دریا مے خروشم ناز جانان میخرم
مے نویسم تا غزل٬ بر وصف یار مهربان
مے برم بر منزلش٬ دل را چه آسان میخرم...!
#مولانا
همچو دریا مے خروشم ناز جانان میخرم
مے نویسم تا غزل٬ بر وصف یار مهربان
مے برم بر منزلش٬ دل را چه آسان میخرم...!
#مولانا
بی تو تنهایی مرا بدجور تنها کرده است
عاشقی دیوانه ومجنون وشیدا کرده است
یوسفانه در میان شهر قلبم گم شدی!!!
حسرت عشقت مراهمچون زلیخاکرده است
در نبود تو زمان هم با دلم لج میکند ...
هر شب من را شبیه شام یلدا کرده است
خواستم تا دردهایم راز باشد در دلم ....
اشک بی معرفتم راز من افشا کرده است....
بیقراری ها مرتب شاعر شعر تو را ....
در میان بیتها راهی اغما کرده است ...
دست خالی پرشدم از عشق توروزی ولى
جای خالی تو من را دست تنها کرده است
#امیر امین پور
عاشقی دیوانه ومجنون وشیدا کرده است
یوسفانه در میان شهر قلبم گم شدی!!!
حسرت عشقت مراهمچون زلیخاکرده است
در نبود تو زمان هم با دلم لج میکند ...
هر شب من را شبیه شام یلدا کرده است
خواستم تا دردهایم راز باشد در دلم ....
اشک بی معرفتم راز من افشا کرده است....
بیقراری ها مرتب شاعر شعر تو را ....
در میان بیتها راهی اغما کرده است ...
دست خالی پرشدم از عشق توروزی ولى
جای خالی تو من را دست تنها کرده است
#امیر امین پور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو مثل خنده ے گل ، مثل خواب پروانه
تو مثل آن چه ڪه نا گفتنے است ، زیبایی
چگونه سیر شود چشمم از تماشایت ؟
ڪه جاودانه ترین لحظه ے تماشایی
#حسین_منزوی
تو مثل آن چه ڪه نا گفتنے است ، زیبایی
چگونه سیر شود چشمم از تماشایت ؟
ڪه جاودانه ترین لحظه ے تماشایی
#حسین_منزوی
ثریا تا ثریا را برایت عشق میکارم
نباشی! ازخودم از عشق از دنیام بیزارم
نباشی پهنه ی دردم اسیرم آذری زردم
نباشی مثل دائما ماتم ساکتم سردم
نباشی زنده ای بی جان نباشی شاعری لالم
نباشی نیستم دیگر نباشی سخت بی حالم
نباشی آه بی صبرم وچشمی مانده در ابرم
نباشی میروم بی تو به قاب خاکی قبرم
نباشی از خودم سیرم نباشی درد میگیرم
به جان هردومان ای عشق نباشی زود میمیرم
#شهناز سعیدی
نباشی! ازخودم از عشق از دنیام بیزارم
نباشی پهنه ی دردم اسیرم آذری زردم
نباشی مثل دائما ماتم ساکتم سردم
نباشی زنده ای بی جان نباشی شاعری لالم
نباشی نیستم دیگر نباشی سخت بی حالم
نباشی آه بی صبرم وچشمی مانده در ابرم
نباشی میروم بی تو به قاب خاکی قبرم
نباشی از خودم سیرم نباشی درد میگیرم
به جان هردومان ای عشق نباشی زود میمیرم
#شهناز سعیدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از درد همیشه من دوا میبینم
در قهر و جفا لطف و وفا میبینم
در صحن زمین به زیر نه طاق فلڪ
بر هرچه نظر ڪنم ترا میبینم
#مولانا
در قهر و جفا لطف و وفا میبینم
در صحن زمین به زیر نه طاق فلڪ
بر هرچه نظر ڪنم ترا میبینم
#مولانا
دیشب بـه یادِ چشم هایت گریه کردم
دیدم چو خالی بـود جایت، گریه کردم
شاید خـدا این گونـه می خواهد برایم
بستـم لبـم را از شکایـت، گـریـه کردم
در ذهنِ بیتابم چو حَک شد نقشِ چشمت
من تـا خدا ، تا بی نهـایت، گریـه کردم
ماچون دو مرغِ عشق باهم عهد بستیم
ای جفتِ عاشق ، در هوایت گریه کردم
من دوستت دارم،گواهِ عشقم این است
دیدم چو سیلِ اشک هایت ، گریه کردم
مـرغِ شـب از دلتنـگیِ مهتــاب افسرد
وقتی شنیـدم ایـن روایت ، گریـه کردم
آئینـه از انـدوهِ مـن، چـون ابـر بـاریـد
تنهـا نـه او ، من هم برایت گریـه کردم
#نفیسه_مقدادی
دیدم چو خالی بـود جایت، گریه کردم
شاید خـدا این گونـه می خواهد برایم
بستـم لبـم را از شکایـت، گـریـه کردم
در ذهنِ بیتابم چو حَک شد نقشِ چشمت
من تـا خدا ، تا بی نهـایت، گریـه کردم
ماچون دو مرغِ عشق باهم عهد بستیم
ای جفتِ عاشق ، در هوایت گریه کردم
من دوستت دارم،گواهِ عشقم این است
دیدم چو سیلِ اشک هایت ، گریه کردم
مـرغِ شـب از دلتنـگیِ مهتــاب افسرد
وقتی شنیـدم ایـن روایت ، گریـه کردم
آئینـه از انـدوهِ مـن، چـون ابـر بـاریـد
تنهـا نـه او ، من هم برایت گریـه کردم
#نفیسه_مقدادی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی تو شهرم قفس است ای همه آزادیِ من
غم مرا همنفساست ای تو همه شادیِ من
بی تـو آوارم و در خـویـش فـرو ریختـه ام
ای هـمه سقف و ستون و هـمه آبادیِ من
#حسین_منزوی
غم مرا همنفساست ای تو همه شادیِ من
بی تـو آوارم و در خـویـش فـرو ریختـه ام
ای هـمه سقف و ستون و هـمه آبادیِ من
#حسین_منزوی
سنگ تیپا خورده ی این روزگارم ای رفیق
از زمانه یک دل پر غصه دارم ای رفیق
شهر دلتنگی ست در من آشنایانم غریب
کنج تنهایی و غمها بی شمارم ای رفیق
در هیاهوی زمان هر کس که ساز خود زند
من به گور تن فقط سر می گذارم ای رفیق
رفتی و سنگ غرورت با دلم دانی چه کرد؟
با دل بشکسته کردی بی قرارم ای رفیق
بار تنهایی به دوشم فارغ از این مردمم
جز دل تنها در این دنیا ندارم ای رفیق
تکیه گاهم شانه ی دیوار و یار من غم است
سالها در بند خود در این حصارم ای رفیق
پای دلتنگی همیشه ماندنم یک عادت است
این دوام و ماندگاری از تو دارم ای رفیق
#موسی_رئیسی_وانانی
از زمانه یک دل پر غصه دارم ای رفیق
شهر دلتنگی ست در من آشنایانم غریب
کنج تنهایی و غمها بی شمارم ای رفیق
در هیاهوی زمان هر کس که ساز خود زند
من به گور تن فقط سر می گذارم ای رفیق
رفتی و سنگ غرورت با دلم دانی چه کرد؟
با دل بشکسته کردی بی قرارم ای رفیق
بار تنهایی به دوشم فارغ از این مردمم
جز دل تنها در این دنیا ندارم ای رفیق
تکیه گاهم شانه ی دیوار و یار من غم است
سالها در بند خود در این حصارم ای رفیق
پای دلتنگی همیشه ماندنم یک عادت است
این دوام و ماندگاری از تو دارم ای رفیق
#موسی_رئیسی_وانانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چشم وا کردم و دیدم، کـه خدایم تو شدی
دفتـرِ پُـر غــزلِ خـاطـره هـایم تـو شدی
در سرم نیست بجز حال وهوای تو و عشق
شادم از اینکه همه حال و هـوایم تو شدی
#علیرضا_آذر
دفتـرِ پُـر غــزلِ خـاطـره هـایم تـو شدی
در سرم نیست بجز حال وهوای تو و عشق
شادم از اینکه همه حال و هـوایم تو شدی
#علیرضا_آذر
شعر منبا لطفِچشمِتوست که زیبا شده
طفلِ شعرم دستدر دستانِ تو سرپا شده
چشمهایت طعنه بر مهتاب شبهایم زده
با صدایت در سکوتِ سردِ من غوغا شده
گرچهسرد استو زمستانیستدنیایم ولی
با تو صد گلپونه در اندیشههایم وا شده
ایغزل،ایمثنوی،ایطبعِ شعرم از تو مست
واژههایم یکبهیک از عشقِ تو انشاء شده
لب به لبهایت زدم در شعر و دیدم ناگهان
بوسههایم بر لبانت مست و بی پروا شده
بـر تنت گلبرگ روییده، بـه لبهایت غزل
جلوههایِ عشق در چشمانِ تـو معنا شده
ای هوای عشقو مستی،با حضورت در دلم
جنگِسختی بینِ عقلو قلبِ من برپا شده
چشمهـایـم از تـو تـا آنسویِ دنیا پل زده
شیشهیِ تنهاییام با یادِ عشقت "ها" شده
در دل و اندیـشهام، در سطرهـایِ دفترم
شاه بیتِ هر غـزل بـا یـادِ تو امضاء شده
رفتی و بعد از تو شاخ و برگهایم ریخته
طاقتم در زیر بارِ بـغـضِ حسرت تـا شده
#مجتبی_خوش_زبان
طفلِ شعرم دستدر دستانِ تو سرپا شده
چشمهایت طعنه بر مهتاب شبهایم زده
با صدایت در سکوتِ سردِ من غوغا شده
گرچهسرد استو زمستانیستدنیایم ولی
با تو صد گلپونه در اندیشههایم وا شده
ایغزل،ایمثنوی،ایطبعِ شعرم از تو مست
واژههایم یکبهیک از عشقِ تو انشاء شده
لب به لبهایت زدم در شعر و دیدم ناگهان
بوسههایم بر لبانت مست و بی پروا شده
بـر تنت گلبرگ روییده، بـه لبهایت غزل
جلوههایِ عشق در چشمانِ تـو معنا شده
ای هوای عشقو مستی،با حضورت در دلم
جنگِسختی بینِ عقلو قلبِ من برپا شده
چشمهـایـم از تـو تـا آنسویِ دنیا پل زده
شیشهیِ تنهاییام با یادِ عشقت "ها" شده
در دل و اندیـشهام، در سطرهـایِ دفترم
شاه بیتِ هر غـزل بـا یـادِ تو امضاء شده
رفتی و بعد از تو شاخ و برگهایم ریخته
طاقتم در زیر بارِ بـغـضِ حسرت تـا شده
#مجتبی_خوش_زبان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزهـا میگــذرد تشـنه دیـــدارِ تــوام
مهرت از دل نَرود چون ڪه گرفتارِ توام
برسر ڪوے و گذر طعنه به دیوانهِ مزن
تا به اوجِ تـو رِسم جَلــدِ به دیوارِ توام
#مولانا
مهرت از دل نَرود چون ڪه گرفتارِ توام
برسر ڪوے و گذر طعنه به دیوانهِ مزن
تا به اوجِ تـو رِسم جَلــدِ به دیوارِ توام
#مولانا
تا ڪنون دیوانہ وار اسم ڪسے بوسیدہ ای
نیمہ شب در آینہ با خندہ اش خندیدہ اے
چشم بر درخندہ برلب اشڪ هم دردیدگان
سالها با یاد او با ساز او رقصیدہ ای
راستے پیش آمدہ با ترس از دست دادنش
همچو طفلے از نبود مادرش ترسیدہ ای
اولین دیدار ماندہ خاطرت یڪ روز خوب
باز هر هفتہ بہ یادش در سماع چرخیدہ ای
با خیال اولین دیدار او عصرے قشنگ
صبح ها با فڪر آن عصرقشنگ بالیدہ ای
من نمے دانم چنان لیلاے مجنون ڪش شد
حال او را از هوا،از آینہ باد صبا پرسیدہ ای...
#نظامی
نیمہ شب در آینہ با خندہ اش خندیدہ اے
چشم بر درخندہ برلب اشڪ هم دردیدگان
سالها با یاد او با ساز او رقصیدہ ای
راستے پیش آمدہ با ترس از دست دادنش
همچو طفلے از نبود مادرش ترسیدہ ای
اولین دیدار ماندہ خاطرت یڪ روز خوب
باز هر هفتہ بہ یادش در سماع چرخیدہ ای
با خیال اولین دیدار او عصرے قشنگ
صبح ها با فڪر آن عصرقشنگ بالیدہ ای
من نمے دانم چنان لیلاے مجنون ڪش شد
حال او را از هوا،از آینہ باد صبا پرسیدہ ای...
#نظامی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM