میڪِشم نازِ دو چشمانِ تو را با دل و جان
بیـش از اینهـا نـده آزار ، نڪن نـاز، بخند
خنده ات چهـرۀ زیبـاے خدا هست... خدا
میشود با دلِ من مونـس و دَمساز بخند
#مرجان_علیشاهے
بیـش از اینهـا نـده آزار ، نڪن نـاز، بخند
خنده ات چهـرۀ زیبـاے خدا هست... خدا
میشود با دلِ من مونـس و دَمساز بخند
#مرجان_علیشاهے
امشب اى ماه به درد دل من تسكينى
زخمى ام باز بگو زخم مرا مى بينى؟
خسته و زخمى و دلگير تماشايم كن
اين من گم شده در خويش تو پيدايم كن
باز مهمان من و اين همه تنهايى باش
هم نشين من و اين لحظه ى شيدايى باش
من و دل تنگى وغم، تو قلم شيدايى
وسعتى لايتناهى ست غم تنهايى
تو همان عشق، همان واژه ى نابى به غزل
مى درخشى به شب شعر من از روز ازل
گرچه عمريست قلم عشق تو را مى بارد
هرچه شاعر بشوم، شعر تورا كم دارد
#مریم_پاییزی
زخمى ام باز بگو زخم مرا مى بينى؟
خسته و زخمى و دلگير تماشايم كن
اين من گم شده در خويش تو پيدايم كن
باز مهمان من و اين همه تنهايى باش
هم نشين من و اين لحظه ى شيدايى باش
من و دل تنگى وغم، تو قلم شيدايى
وسعتى لايتناهى ست غم تنهايى
تو همان عشق، همان واژه ى نابى به غزل
مى درخشى به شب شعر من از روز ازل
گرچه عمريست قلم عشق تو را مى بارد
هرچه شاعر بشوم، شعر تورا كم دارد
#مریم_پاییزی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگ نگاهت شده ام ای دل و جانم
بازآی و ببین بی تو چه بی نام و نشانم
این دوریِ از روی تو سوق است به مردن
هرچند بعید است که خود زنده بمانم
#هما کشتگر
بازآی و ببین بی تو چه بی نام و نشانم
این دوریِ از روی تو سوق است به مردن
هرچند بعید است که خود زنده بمانم
#هما کشتگر
بیـا با مـن دمے بنشـین، برایـت ارمـغـان دارم
هــزاران راز ناگفــتہ در این سیـنـہ نهـان دارم
بیا با من دراین وادے، ڪہ ازحسرت پر از دردم
مـن از نا مهـربانے ها، بہ دل داغے گــران دارم
نـمیدانم چہ مے خـواهے، ازین حال پـریشانـم
ببـین آڪـنـدہ از دردم ، شــڪایت از جهـان دارم
نگـویـم درد دل بـا ڪـس، نـدارم مـحـرم رازے
مـیان سـیـنـہ ے ســردم ، دلے آتـشفـشان دارم
بہ چشم خویشتن دیدم ،جفایے زان جفاپیشه
نہ قدرت در نهان ڪردن،نہ جرآت در بیان دارم
در این دوران بے مهرے ، ڪہ دلها از جفـا پیـرند
منم گر پـیر و فـرتوتـم ، ولے قـلبے جوان دارم
نمے دانم چہ ها سازم ،ڪـہ دل ازڪوے او گیرم
ڪزان چشم سیہ هر دم،غمے درعمق جان دارم
غـزل هـایـم سـراسـر غـم، تمـام واژگان مبهـم
درون قـلـب نــالانـم ، بــهـارے پـر خــزان دارم
مگـو ناصح سخـن از غـم، منـم اڪندہ از دردم
اگر چہ خندہ در چهـرہ، ولے داغے نـهان دارم
#مولانا
هــزاران راز ناگفــتہ در این سیـنـہ نهـان دارم
بیا با من دراین وادے، ڪہ ازحسرت پر از دردم
مـن از نا مهـربانے ها، بہ دل داغے گــران دارم
نـمیدانم چہ مے خـواهے، ازین حال پـریشانـم
ببـین آڪـنـدہ از دردم ، شــڪایت از جهـان دارم
نگـویـم درد دل بـا ڪـس، نـدارم مـحـرم رازے
مـیان سـیـنـہ ے ســردم ، دلے آتـشفـشان دارم
بہ چشم خویشتن دیدم ،جفایے زان جفاپیشه
نہ قدرت در نهان ڪردن،نہ جرآت در بیان دارم
در این دوران بے مهرے ، ڪہ دلها از جفـا پیـرند
منم گر پـیر و فـرتوتـم ، ولے قـلبے جوان دارم
نمے دانم چہ ها سازم ،ڪـہ دل ازڪوے او گیرم
ڪزان چشم سیہ هر دم،غمے درعمق جان دارم
غـزل هـایـم سـراسـر غـم، تمـام واژگان مبهـم
درون قـلـب نــالانـم ، بــهـارے پـر خــزان دارم
مگـو ناصح سخـن از غـم، منـم اڪندہ از دردم
اگر چہ خندہ در چهـرہ، ولے داغے نـهان دارم
#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت
سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز
تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
#سعدی
سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز
تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
#سعدی
از نگاه روی تو، دل سیر میگردد مگر
آخر آدم با تو باشد، پیر میگردد مگر
با نگاهی قلب من را کردهای مالِ خودت
شهر با یک حملهای تسخیر میگردد مگر
لحظهی دیدارِ عکست نیز خشکم میزند
بی طناب، این دست و پا زنجیر میگردد مگر
عاشقم باشی نباشی، سرد باشی یا که گرم
حس عاشق لحظهای تغییر میگردد مگر
در میان حس من، هر واژه عاجز مانده است
آتش دل با سخن تعبیر میگردد مگر..
#محمد علی بهمنی
آخر آدم با تو باشد، پیر میگردد مگر
با نگاهی قلب من را کردهای مالِ خودت
شهر با یک حملهای تسخیر میگردد مگر
لحظهی دیدارِ عکست نیز خشکم میزند
بی طناب، این دست و پا زنجیر میگردد مگر
عاشقم باشی نباشی، سرد باشی یا که گرم
حس عاشق لحظهای تغییر میگردد مگر
در میان حس من، هر واژه عاجز مانده است
آتش دل با سخن تعبیر میگردد مگر..
#محمد علی بهمنی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا ببر به سڪوتے ڪه دنج و آرام است
مرا ببر به جهانے ڪه بے سرانجام است
مرا ببر به خیالات و قصههاے محال
به یک جزیرهے تنها ڪه غرق ابهام است...
#نرگس_صرافیان_طوفان
مرا ببر به جهانے ڪه بے سرانجام است
مرا ببر به خیالات و قصههاے محال
به یک جزیرهے تنها ڪه غرق ابهام است...
#نرگس_صرافیان_طوفان
یک دل غرق جنون با چشم گریان میخری؟
منزوی، متروک، از عالم گریزان میخری؟
بنده ی احساسم و در بند عشق و عاطفه
بَرده ای لبریز رنج و درد و حرمان میخری؟
یک کتاب نانوشته از غزلهای فراق
غصّه ها دارد دلم پیدا و پنهان میخری؟
سر شود از تن جدا یا جان رود از پیکرم
پایبندم پایبند عهد، پیمان میخری؟
همدم بی هم زبانان! یک بغل آغوش، که
دردهای بیکسی را داده پایان میخری؟
فتنه ها کرده «زلیخا مسلکی» در کار عشق
یوسفانه رنج و تهمتْ کنج زندان میخری؟
نوش داروی نگاهت مرهم زخم من است
زخمهای بی مداوای فراوان میخری؟
#حامد_بیدل
منزوی، متروک، از عالم گریزان میخری؟
بنده ی احساسم و در بند عشق و عاطفه
بَرده ای لبریز رنج و درد و حرمان میخری؟
یک کتاب نانوشته از غزلهای فراق
غصّه ها دارد دلم پیدا و پنهان میخری؟
سر شود از تن جدا یا جان رود از پیکرم
پایبندم پایبند عهد، پیمان میخری؟
همدم بی هم زبانان! یک بغل آغوش، که
دردهای بیکسی را داده پایان میخری؟
فتنه ها کرده «زلیخا مسلکی» در کار عشق
یوسفانه رنج و تهمتْ کنج زندان میخری؟
نوش داروی نگاهت مرهم زخم من است
زخمهای بی مداوای فراوان میخری؟
#حامد_بیدل
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رفتَم از ســوے تو آسوده مَـرا راهے ڪُن
گاه بایَــد ڪه یڪے قِــیدِ خـودَش را بزَنَد
مثلِ بَــرفے ڪه پَــس از آمَــدَن تابِسـتان
ناگُــزیر است دِل از قُلّه و ڪوهَـش بڪَنَد
#شاهین_پورعلی_اڪبر
گاه بایَــد ڪه یڪے قِــیدِ خـودَش را بزَنَد
مثلِ بَــرفے ڪه پَــس از آمَــدَن تابِسـتان
ناگُــزیر است دِل از قُلّه و ڪوهَـش بڪَنَد
#شاهین_پورعلی_اڪبر
گفتمت دل را به من بسپار بعدش پای من
دسـت از عاقلشدن بردار ، بعدش پای من
خـواستـم بـا مـن بمـانـی ، باعـثِ آرامشم
غصهها را گـوشه ای بگذار بعدش پای من
دست توی دست من بگذار از غم رد شویم
دل بکـن از دولـت اغیـار ، بعـدش پای من
دست ما کوتاه و خرمایِ رهایی بر نخیل
قد بکش روی همین دیوار بعـدش پای من
از حسودانِ ، جنـایتکـارِ ایـن وادی نترس
حرف حقـت را بزن هر بار ، بعدش پای من
مـن ! جـلـودار سپــاه عـاشـقــانـم ، تـا ابد
امـر کـن زیبـایِ فرمانـدار ، بعـدش پای من
تا قیـامـت در رکـابـت پشت در پشت توام
دل به این آشفتگـی نسپار ، بعدش پای من
#امیر_اخوان
دسـت از عاقلشدن بردار ، بعدش پای من
خـواستـم بـا مـن بمـانـی ، باعـثِ آرامشم
غصهها را گـوشه ای بگذار بعدش پای من
دست توی دست من بگذار از غم رد شویم
دل بکـن از دولـت اغیـار ، بعـدش پای من
دست ما کوتاه و خرمایِ رهایی بر نخیل
قد بکش روی همین دیوار بعـدش پای من
از حسودانِ ، جنـایتکـارِ ایـن وادی نترس
حرف حقـت را بزن هر بار ، بعدش پای من
مـن ! جـلـودار سپــاه عـاشـقــانـم ، تـا ابد
امـر کـن زیبـایِ فرمانـدار ، بعـدش پای من
تا قیـامـت در رکـابـت پشت در پشت توام
دل به این آشفتگـی نسپار ، بعدش پای من
#امیر_اخوان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو میگویے برو قسمت نخواهد شد
ڪه دست ما به دست هم رسد روزے
ولے من مانده ام اینجا ڪنار ڪوچه پاییز
منم آن عاشقت جانا همان دلدار دیروزی
#ایمان_امینے
ڪه دست ما به دست هم رسد روزے
ولے من مانده ام اینجا ڪنار ڪوچه پاییز
منم آن عاشقت جانا همان دلدار دیروزی
#ایمان_امینے
هزار درد مرا عاشقانه درمان باش
هزار راه مرا ای یگانه پایان باش
برای آنکه نگویند جستهایم و نبود
تو آن که جسته و پیداش کردهام آن باش
دوباره زنده کن این خستهی خزان زده را
حلول کن به تنم، جان ببخش و جانان باش
کویر تشنهی عشقم، تداوم عطشم
دگر بس است، ز باران مگوی، باران باش
دوباره سبز کن این شاخهی خزان زده را
دوباره در تن من روحِ نوبهاران باش
بدین صدای حزین، وین نوای آهنگین
به باغ خستهی عشقم، هزاردستان باش
#حسین منزوی
هزار راه مرا ای یگانه پایان باش
برای آنکه نگویند جستهایم و نبود
تو آن که جسته و پیداش کردهام آن باش
دوباره زنده کن این خستهی خزان زده را
حلول کن به تنم، جان ببخش و جانان باش
کویر تشنهی عشقم، تداوم عطشم
دگر بس است، ز باران مگوی، باران باش
دوباره سبز کن این شاخهی خزان زده را
دوباره در تن من روحِ نوبهاران باش
بدین صدای حزین، وین نوای آهنگین
به باغ خستهی عشقم، هزاردستان باش
#حسین منزوی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گر یاد تو جرم است غمی نیست که عشق است
جرمی که نوشتند به پای همهی ما
در آتش عشق تو اگر مست نسوزیم
سوزانده شدن باد سزای همهی ما
#فاضل_نظری
جرمی که نوشتند به پای همهی ما
در آتش عشق تو اگر مست نسوزیم
سوزانده شدن باد سزای همهی ما
#فاضل_نظری
اے که بر برکه ے دل ماه رخت داده جلا
مهرت افتاده به دل یڪ شبه از دست قضا
بوده آن چشم فریباے تو از روز ازل
مطلعِ شعرو غزل هاے دلِ عاشق ما
بودم آشفته ودلسرد ز آشوب جهان
باتو شد قلب پَریشم پُرِ از صلح و صفا
حسرتِ ماه رخت مانده به جان ودل من
باز از پرده برون آ و ، کمی رخ بنما
یادت آرامش این قلب پریشان من است
خاطرت جلوه ے مهر است برایم صنما
چه دعاها که نکردم به هوایت همه شب
بکندقسمت من وصل تو را بلکه خدا
عاشقی گرچه بگویند پر از دام بلاست
هرچه از دوست رسد نوش دلم گرچه بلا
#مهنازنجفی
مهرت افتاده به دل یڪ شبه از دست قضا
بوده آن چشم فریباے تو از روز ازل
مطلعِ شعرو غزل هاے دلِ عاشق ما
بودم آشفته ودلسرد ز آشوب جهان
باتو شد قلب پَریشم پُرِ از صلح و صفا
حسرتِ ماه رخت مانده به جان ودل من
باز از پرده برون آ و ، کمی رخ بنما
یادت آرامش این قلب پریشان من است
خاطرت جلوه ے مهر است برایم صنما
چه دعاها که نکردم به هوایت همه شب
بکندقسمت من وصل تو را بلکه خدا
عاشقی گرچه بگویند پر از دام بلاست
هرچه از دوست رسد نوش دلم گرچه بلا
#مهنازنجفی