‌‌‌‌※ شــعــر حــرﮰ؎ عــ𖤓̟ـشق ‌‌※
709 subscribers
2 photos
1 video
10 links
َلا_بِذڪرِالله_تَطمَئِنَ_القُلوبـــ⚘ t.me/httpssohils


به پریشانی این کانال شعرم منگر
که پریشان تر از آن ، حال پریشان من است
Download Telegram
آنقدر در میزنم تا اینکه در را وا کنی

یا در آغوشم کشی یا بودنم حاشا کنی

آنقدر در پشت این در روز را شب میکنم

تا به وقتی پشت آن اسم مرا نجوا کنی

آنقدر در میزنم شاید به این امید تا

برکه ی احساس من را یک شبه دریا کنی

در درون خانه ات گم گشته ای ؟ زیبای من ؟

آنقدر در میزنم تا اینکه ره پیدا کنی

در به در دنبال تو می آیم و از روی عشق

آنقدر در میزنم تا اینکه در را وا کنی

#مجتبی زارعی
یک تیر خـطا هم نشد از چله ابرو
نازم به چنین حمله جانانه چشمت

شاید که نصیبم نشود در همه عمر
از گـردش مستانه پیمانه چشمت

قربانــی بازیـچه دستان تو گشتم
دلشادم از آن بازی رندانه چشمت

#کمال_حسینیان
ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او

شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او

معشوق را جویان شود دکان او ویران شود

بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او

در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود

آن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او

جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد

ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او

عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می‌کند

چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او

بس سینه‌ها را خست او بس خواب‌ها را بست او

بسته‌ست دست جادوان آن غمزه جادوی او

شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او

شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او

بنگر یکی بر آسمان بر قله روحانیان

چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او

مولوی
هر لحظه دم از نفاق با هم بزنند
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند

یکبار نشد عقربه های ساعت
یک دور به اتفاق با هم بزنند

بیژن_ارزن
یک نگاه از تو و در باختن جان از من
یک اشارت ز تو و بردن فرمان از من

جان بکف منتظر عید لقایت تا کی
روی بنمای جمال از تو و قربان از من

سینه بهر هدف تیر غمت چاک زدم
ناوک غمزه ز تو هم دل و هم جان از من

بغمم گر تو شوی شاد و بمرگم خشنود
بخوشی خوردن غم دادن صد جان از من

همه شادی شوم ار شاد مرا میخواهی
ور غمین , جور ز تو ناله و افغان از من

بوصالم چو دهی بار ز تو جلوهٔ ناز
بفراق امر کنی خوی بهجران از من

هرچه خواهی تو ازو فیض همان میخواهد
هر چرا امر کنی بردن فرمان از من

فیض_کاشانی
بیا از ابر دل شبنم بسازیم
بیا از درد دل مرهم بسازیم

نگو گشتیم آدم را ندیدم
خدایی کن بیا آدم بسازیم

مجتبی_کاشانی
من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای

پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم

ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی

تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول

مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ

باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند

سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

سعدی
باز آ که فراق جان گداز آمده است
اندیشه ی مردنم فراز آمده است

باز آ که ز ناچشیده داروی وصال
دردی که نرفته بود باز آمده است

عرفی_شیرازی
جان، آمده رفته هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته

احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته
صف از پیِ صف تا به اذان آمده رفته؟

پلکی زده‌ام خواب مرا آمده برده
پلکی زده‌ام نامه‌رسان آمده رفته

امسال نبرده‌ست مرا روزه، فقط گاه
بر لب عطشی مرثیه‌خوان آمده رفته

من در به در او به جهان آمده بودم
گفتند کجایی؟! به جهان آمده رفته

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم
بسیار به عمرم رمضان آمده رفته

محمد_مهدی_سیار
یا بفرما به سرایم یا بفرما به سَر، آیم
غرضم‌وصل توباشد چه‌تو آیی چه من آیم

گر بیایی دهمت جان ور نیایی کُشَدم غم
من که بایست بمیرم چه بیایی، چه نیایی

کشکول_طبسی
‌تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد
تا که دیدم روی خندانت،نمیدانم چه شد

عشق بود آیا ؟ جنون؟ هرگز ندانستم چه بود
تا سپردم دل به دستانت،نمیدانم چه شد

تا که افتادم به دامت،رشته ی صبرم گسست
تا که خوردم تیرِ مژگانت،نمیدانم چه شد

تا گرفتی دستهایم را،دلم دیوانه شد
تا نهادم سر به دامانت،نمیدانم چه شد

گم شدم چون قایقی کهنه،میان موج‌ها
در شبِ زلفِ پریشانت،نمیدانم چه شد

بی وفا رفتی و من با خاطراتت مانده ام
آن قرار و عهد و پیمانت نمیدانم چه شد

گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد،ولی
تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد.

#مسعود_مرادی
شعله بکش بر شب تکراری ام
مرده ی این گونه خود آزاری ام

من قلم از خوب و بدم خواستم
جرم کسی نیست ، خودم خواستم

علیرضا_آذر
‌تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد
تا که دیدم روی خندانت،نمیدانم چه شد

عشق بود آیا ؟ جنون؟ هرگز ندانستم چه بود
تا سپردم دل به دستانت،نمیدانم چه شد

تا که افتادم به دامت،رشته ی صبرم گسست
تا که خوردم تیرِ مژگانت،نمیدانم چه شد

تا گرفتی دستهایم را،دلم دیوانه شد
تا نهادم سر به دامانت،نمیدانم چه شد

گم شدم چون قایقی کهنه،میان موج‌ها
در شبِ زلفِ پریشانت،نمیدانم چه شد

بی وفا رفتی و من با خاطراتت مانده ام
آن قرار و عهد و پیمانت نمیدانم چه شد

گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد،ولی
تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد.

#مسعود_مرادی
ما کشتهٔ عشقیم و جهان مسلخ ماست
ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست
ما را نبود هوای فردوس از آنک
صدمرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست

ابوسعید
وصفت ز مثنوی و غزل‌ها فراتر است
عشقِ تو با پرستشِ خالق برابر است

تکرار می‌کنم به غزل خوبیِ تو را
این زندگی کنارِ تو دنیای دیگر است

اقرار می‌کنم که دگر بهتر از تو نیست!
فریاد می‌زنم که دلم مستِ دلبر است

آنقدر عاشقم که تو را می‌نویسمت
نامِ تو بر زبانِ من، از این چه بهتر است!

اشعارِ من بدون تو زیبا نمی‌شود
این بیت‌ها پر از تو و عشقِ تو در سر است

#محمد_جواد_بوستانی
جمع باش ای دل که این وقت پریشان بگذرد
گرچه مشکل مینماید لیک آسان بگذرد

چشم یعقوب از نسیم پیرهن روشن شود
وز سر یوسف بلای چاه و زندان بگذرد

کمال خجندی
ای عشق مدد کن که غزلخوان تو باشم
تا آخر عمرم سر پیمان تو باشم

جز شرح تو در دفتر شعرم ننویسم
هم زمزمه ی نغمه سرایان تو باشم

یک قطره ز دریای گهر ساز تو گردم
یک قطعه ز مهتاب درخشان تو باشم

آرامش دل بی تو محال است. محال است
ای عشق که آرام ز هجران تو باشم

کی می رسد آن لحظه که در پرتو مهتاب
هم صحبت آیینه نشینان تو باشم

از این شب بی رونق هجران بشوم دور
در سلک سحرگاه سپاران تو باشم

پرواز کنم از قفس بندگی خویش
پروانه ی آزاد بهاران تو باشم

از بهر خودم بودنم ای عشق خطا بود
بگذار درین عاقبت از آن تو باشم!

#فریدون_انوشه
گریه میخواهد مدام از من  نمیدانم چرا
دل ز جان و جان ز تن  رفتن نمیدانم چرا

عهد کردم تا بمانم با خودم  بی حاشیه
اینکه تو جا  مانده ایی در من  نمیدانم چرا

#یڪتا_حق_پرست
‌این چه جنگی‌ست که چشمان تو با من دارد
این دلِ خسته چرا این همه دشمن دارد

خود بگو جز منِ دل‌سوخته مهرپرست
آتش عشق تو را کيست که روشن دارد؟

شمعم و گریه‌ام از جانِ برافروخته است
به خدا آن‌چه سرم آمده شیون دارد

در غمم جامه ز تن می‌درد و می‌گرید
هرکه احساس به قدرِ سر سوزن دارد

مثل اسپند مرا هر تپشی فریاد است
قصه رنجِ من ای دوست «شنیدن» دارد

#علی_مقیمی
خواستم از غم تو دل بکنم ، جانم رفت

‍  تو به اندازهٔ یک روح، بدهکار منی

#سادات_حسینى‌_تبار