بی تو قطعا روزهای شاد من بسیار نیست
بعدطوفان چون گذشته زندگی سرشار نیست
عاشقت بودم شکستم را پذیرفتم ولی
مثل جنگی نا برابر فاتحی در کار نیست
گاه تنها اشتباه آدمی وابستگی است
قاب عکس کهنه هرگز جزئی از دیوار نیست
من به تنها ماندن عادت داشتم از ابتدا
رفتنت حالا بجز تکرار یک تکرار نیست
شهر متروکم غریبه از چه می ترسانی ام
زلزله در شهر ویران حاصلش آوار نیست
#آذر_امامی
بعدطوفان چون گذشته زندگی سرشار نیست
عاشقت بودم شکستم را پذیرفتم ولی
مثل جنگی نا برابر فاتحی در کار نیست
گاه تنها اشتباه آدمی وابستگی است
قاب عکس کهنه هرگز جزئی از دیوار نیست
من به تنها ماندن عادت داشتم از ابتدا
رفتنت حالا بجز تکرار یک تکرار نیست
شهر متروکم غریبه از چه می ترسانی ام
زلزله در شهر ویران حاصلش آوار نیست
#آذر_امامی
چه کردم؟ دلبرا، از من چه دیدی؟
که کلی از من مسکین رمیدی
چه افتادت که از من سیر گشتی؟
چرا یک بارگی از من بریدی؟
من از عشقت گریبان چاک کردم
تو خوش خوش دامن از من در کشیدی
نگویی تا چه بد کرد بجایت؟
که روی نیکو از من در کشیدی
#عراقی
که کلی از من مسکین رمیدی
چه افتادت که از من سیر گشتی؟
چرا یک بارگی از من بریدی؟
من از عشقت گریبان چاک کردم
تو خوش خوش دامن از من در کشیدی
نگویی تا چه بد کرد بجایت؟
که روی نیکو از من در کشیدی
#عراقی
مثل تمام شعرهای نیمه جان مانده
یا حرف هایی که همیشه بینمان مانده
تو نیستی و گریه هایم شانه میخواهند
چشمان من ابریست که بی آسمان مانده...
غمگین ترین شعر جهان شاید همین باشد
بغضی که از دیدار آخر در دهان مانده
وابستگی یعنی به حدی دوستت دارم
که اشک هم در یاری من ناتوان مانده
مینوشم اما شعر هم بعد از تو گیرا نیست
قدری بیا از این غزل یک استکان مانده
میبوسمت گاهی میان خواب ها اما
در واقعیت تا لبت هفتاد خان مانده...
تو میوه ی ممنوعه ایی و تا ابد داغت
روی دل این آدمِ بی خانمان مانده
یک روز برمیگردی اما دیر ،خیلی دیر
روزی که از من چند تکه استخوان مانده....
#سجاد_صفری_اعظم
یا حرف هایی که همیشه بینمان مانده
تو نیستی و گریه هایم شانه میخواهند
چشمان من ابریست که بی آسمان مانده...
غمگین ترین شعر جهان شاید همین باشد
بغضی که از دیدار آخر در دهان مانده
وابستگی یعنی به حدی دوستت دارم
که اشک هم در یاری من ناتوان مانده
مینوشم اما شعر هم بعد از تو گیرا نیست
قدری بیا از این غزل یک استکان مانده
میبوسمت گاهی میان خواب ها اما
در واقعیت تا لبت هفتاد خان مانده...
تو میوه ی ممنوعه ایی و تا ابد داغت
روی دل این آدمِ بی خانمان مانده
یک روز برمیگردی اما دیر ،خیلی دیر
روزی که از من چند تکه استخوان مانده....
#سجاد_صفری_اعظم
بیدارشو اے دل ڪه جهان میڪَذرد
ویـن مایهے عمر ، رایڪَان میڪَذرد
در منزل تن مخسب و غافل منشین
ڪز منزل عمــر ڪـاروان میڪَذرد
#مولانا
ویـن مایهے عمر ، رایڪَان میڪَذرد
در منزل تن مخسب و غافل منشین
ڪز منزل عمــر ڪـاروان میڪَذرد
#مولانا
کمی تا قسمتی ابری ، دمایم منفی بیست
کسی جزتو نمیفهمد دلیل سردی ام چیست
تو دریای منی،من ماهی ام،محتاج آبم
علوم تجربی بودی ، نخواندی جزوه زیست؟
همیشه مقصدم هستی ولی قبل از رسیدن
مواجه می شوم با خط قرمز ، تابلوی ایست
چهل سالی شده مشغول رویایی محالم
به این حالت چه میگوید پزشکم؟ مِ...مازوخیست
ولی من معتقد هستم کسی که طی عمرش
نبوده در فضای عاشقی قطعا روانیست
پرستار آمده دنبال من، فعلا عزیزم
گمانم دیده در بخش روانی یکنفر نیست!
#علی_قهرمانی
کسی جزتو نمیفهمد دلیل سردی ام چیست
تو دریای منی،من ماهی ام،محتاج آبم
علوم تجربی بودی ، نخواندی جزوه زیست؟
همیشه مقصدم هستی ولی قبل از رسیدن
مواجه می شوم با خط قرمز ، تابلوی ایست
چهل سالی شده مشغول رویایی محالم
به این حالت چه میگوید پزشکم؟ مِ...مازوخیست
ولی من معتقد هستم کسی که طی عمرش
نبوده در فضای عاشقی قطعا روانیست
پرستار آمده دنبال من، فعلا عزیزم
گمانم دیده در بخش روانی یکنفر نیست!
#علی_قهرمانی
سرد است دلم بیا و خورشیدم باش
پایانگر التهاب و تردیدم باش
هرچند توقعم زیاد است ولی
هی دور نرو مقابلِ دیدم باش
#مهناز_محمودی
پایانگر التهاب و تردیدم باش
هرچند توقعم زیاد است ولی
هی دور نرو مقابلِ دیدم باش
#مهناز_محمودی
گرچه پیر است این تنم ، دل نوجوانی میکند ……
در خیال خام خود هی نغمه خوانی میکند !!
شرمی از پیری ندارد قلب بی پروای من ……
زیر چشمی بی حیا کار نهانی میکند !!
عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم ……
لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند !!
هی بسازد نقشی ازروی نگاری هر دمی ……
درخیالش زیر گوشش پرده خوانی میکند !!
عقل بیچاره به گِل مانده ولیکن دست خود ………
داده بر دست ِ دل و ،با او تبانی میکند !!
گیج و منگم کرده این دل، آنچنانی کاین زبان ……
همچو او رفته ز دست و ، لنَتَرانی میکند !!
گفتمش رسوا مکن ما را بدین شهرو دیار ……
دیدمش رسوا مرا ، سطحِ جهانی میکند !!
بلبلی را دیده دل اندر شبی نیلوفری ……
دست وپایش کرده گم، شیرین زبانی میکند !!
استاد_شهریار
در خیال خام خود هی نغمه خوانی میکند !!
شرمی از پیری ندارد قلب بی پروای من ……
زیر چشمی بی حیا کار نهانی میکند !!
عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم ……
لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند !!
هی بسازد نقشی ازروی نگاری هر دمی ……
درخیالش زیر گوشش پرده خوانی میکند !!
عقل بیچاره به گِل مانده ولیکن دست خود ………
داده بر دست ِ دل و ،با او تبانی میکند !!
گیج و منگم کرده این دل، آنچنانی کاین زبان ……
همچو او رفته ز دست و ، لنَتَرانی میکند !!
گفتمش رسوا مکن ما را بدین شهرو دیار ……
دیدمش رسوا مرا ، سطحِ جهانی میکند !!
بلبلی را دیده دل اندر شبی نیلوفری ……
دست وپایش کرده گم، شیرین زبانی میکند !!
استاد_شهریار
دل ڪه رنجید از ڪسی
خرسند ڪردن مشڪل است
شیشه ی بشڪسته را
پیـوند ڪردن مشڪل است
ڪوه را با آن بزرگی
میتوان همـوار ڪرد
حرف ناهموار را
هموار ڪردن مشڪل است
#ناشناس
خرسند ڪردن مشڪل است
شیشه ی بشڪسته را
پیـوند ڪردن مشڪل است
ڪوه را با آن بزرگی
میتوان همـوار ڪرد
حرف ناهموار را
هموار ڪردن مشڪل است
#ناشناس
من که در تُنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟
دل پر از شوق رهاییست ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم
چیستم ؟! خاطرهی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخنها دارم
با دلت حسرتِ هم صحبتیام هست ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم ؟!
چیزی از عمر نماندهست ، ولی می خواهم
خانهای را که فروریخته ، برپا دارم
#فاضل نظری»
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟
دل پر از شوق رهاییست ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم
چیستم ؟! خاطرهی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخنها دارم
با دلت حسرتِ هم صحبتیام هست ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم ؟!
چیزی از عمر نماندهست ، ولی می خواهم
خانهای را که فروریخته ، برپا دارم
#فاضل نظری»
یک نفر آمد و بی آنکه بدانم همه دنیایم شد
مثل مهتاب به دل خیمه زدومونس شبهایم شد
تا که افتاد نگاهش به نگاهم دل من رفت زِکف
من شـدم ســاحِلِ او یک شبـه دریـایم شد
#مهنازنجفی
مثل مهتاب به دل خیمه زدومونس شبهایم شد
تا که افتاد نگاهش به نگاهم دل من رفت زِکف
من شـدم ســاحِلِ او یک شبـه دریـایم شد
#مهنازنجفی
گل شب بوی غزل ریز! مزاحم نشوم!
وقت داری کمی از روی غمم برداری؟؟
میشود دست به بغضم بکشی؟ بی زحمت!
میشود گوش به آهنگِ دلم بسْپاری؟
"یک نفر آدمم و چند نفر غمگینم"
خسته ام،خسته از این زندگیِ اجباری!
شده مخروبه بنایِ دلِ کج بنیادم!
شاعری را چه به وصله زدن و معماری!
خسته ام،منتظرِ معجزه ی تازه ایَم
تو بیایی به دلم دینِ نُویی می آری!
کاش! پایانِ غمِ من به خودت ختم شود
کاش! شیرین شود این درد و غمِ تکراری
#ناشناس
وقت داری کمی از روی غمم برداری؟؟
میشود دست به بغضم بکشی؟ بی زحمت!
میشود گوش به آهنگِ دلم بسْپاری؟
"یک نفر آدمم و چند نفر غمگینم"
خسته ام،خسته از این زندگیِ اجباری!
شده مخروبه بنایِ دلِ کج بنیادم!
شاعری را چه به وصله زدن و معماری!
خسته ام،منتظرِ معجزه ی تازه ایَم
تو بیایی به دلم دینِ نُویی می آری!
کاش! پایانِ غمِ من به خودت ختم شود
کاش! شیرین شود این درد و غمِ تکراری
#ناشناس
سر به زيرو ساكتم وقتي كه تنها ميشوم
درد دارد شعرهايم،بي تو رسوا ميشوم
برگ برگ دفترم با خاطرات خوب و بد
با ورق خوردن ،ميانِ شعر معنا ميشوم
مي نويسم ،در غزل لبخندِ شيرين تو را
هر نفس با بوسه اي در گير رويا ميشوم
عاشقِ پروانه ام ،شمع و گل و شعر و غزل
با قيامِ شعله ها ،امشب چه زيبا ميشوم
تيغ چشمت، نبض احساسِ مرا كرده نشان
حس خوبي دارد و با آن مداوا ميشوم
بي مني و اشكِ من با بغض همبستر شده
آسمانم، تو بباري باتو دريا ميشوم
بس مصمم رفته اي،حتي غباري از تو نيست
دشت دلتنگي ام و اينگونه شيدا ميشوم
#ناشناس
درد دارد شعرهايم،بي تو رسوا ميشوم
برگ برگ دفترم با خاطرات خوب و بد
با ورق خوردن ،ميانِ شعر معنا ميشوم
مي نويسم ،در غزل لبخندِ شيرين تو را
هر نفس با بوسه اي در گير رويا ميشوم
عاشقِ پروانه ام ،شمع و گل و شعر و غزل
با قيامِ شعله ها ،امشب چه زيبا ميشوم
تيغ چشمت، نبض احساسِ مرا كرده نشان
حس خوبي دارد و با آن مداوا ميشوم
بي مني و اشكِ من با بغض همبستر شده
آسمانم، تو بباري باتو دريا ميشوم
بس مصمم رفته اي،حتي غباري از تو نيست
دشت دلتنگي ام و اينگونه شيدا ميشوم
#ناشناس
مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی
غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد
که مونس دل و آرام جان و دفع غمی
#سعدى
به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی
غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد
که مونس دل و آرام جان و دفع غمی
#سعدى
بهانه کن مرا شبی، برای بی قراریت
برای شعر گفتنت، ترانه های جاریت
ز چشم من غزل بگو، قصیده شو برای من
به مثنوی ردیف کن، سرور و سوگواریت
کمی کنار من بمان، و پاک کن سرشک را
ز چشمهای خیس من، به رسم غمگساریت
برای باور دلت، عیان نکرده ای هنوز
که من چقدر عاشقم، فدای راز داریت
قسم به عطر رازقی، به یاس های تب زده
به نغمه چکاوک و به شرم دوست داریت
که اخم و خنده تو را به نقد جان خریده ام
تفاوتی نمیکند، عتاب و سازگاریت
تو جرعه ای از عاشقی بسوی من روانه کن
ببین چه شعله ای کشم برای چشمه ساریت
#ناشناس
برای شعر گفتنت، ترانه های جاریت
ز چشم من غزل بگو، قصیده شو برای من
به مثنوی ردیف کن، سرور و سوگواریت
کمی کنار من بمان، و پاک کن سرشک را
ز چشمهای خیس من، به رسم غمگساریت
برای باور دلت، عیان نکرده ای هنوز
که من چقدر عاشقم، فدای راز داریت
قسم به عطر رازقی، به یاس های تب زده
به نغمه چکاوک و به شرم دوست داریت
که اخم و خنده تو را به نقد جان خریده ام
تفاوتی نمیکند، عتاب و سازگاریت
تو جرعه ای از عاشقی بسوی من روانه کن
ببین چه شعله ای کشم برای چشمه ساریت
#ناشناس
تو را از عمق جانم دوستدارم
تو را ای مهربانم دوستدارم
نه تنها در همین ده روزهی عمر
به قدر دو جهانم دوستدارم
#حسنعباسی
تو را ای مهربانم دوستدارم
نه تنها در همین ده روزهی عمر
به قدر دو جهانم دوستدارم
#حسنعباسی
نوش دارویی عزیزم باز بیمارت منم
زخم دارم بر تنم محتاج دیدارت منم
من به عشقت،از همهِ دنیا بریدم با وفا
فاش می گویم که هرشب عاشقِ زارت منم
"میم"جانم مثل مرفینی و تسکین می دهی
هرکجا باشی و باشم باز هم یارت منم
قصه یِ سهراب هر شب می شود تکرار تا
مثل رستم باز باشی...بر زمین خوارت منم
جان به قربانت کنم جان در رهت هم هیچ
نیست
کاش می گفتی تو امشب این که دلدارت منم
#ناشناس
زخم دارم بر تنم محتاج دیدارت منم
من به عشقت،از همهِ دنیا بریدم با وفا
فاش می گویم که هرشب عاشقِ زارت منم
"میم"جانم مثل مرفینی و تسکین می دهی
هرکجا باشی و باشم باز هم یارت منم
قصه یِ سهراب هر شب می شود تکرار تا
مثل رستم باز باشی...بر زمین خوارت منم
جان به قربانت کنم جان در رهت هم هیچ
نیست
کاش می گفتی تو امشب این که دلدارت منم
#ناشناس
من تو را خاص تر از خاص جهان میخواهم..
و به هر گونه که دل خواست همان میخواهم..
همه معشوقه نامی چه فراوان دارند....
من تو را ناب ترین عشق زمان میخواهم.....
#امیدروشن
و به هر گونه که دل خواست همان میخواهم..
همه معشوقه نامی چه فراوان دارند....
من تو را ناب ترین عشق زمان میخواهم.....
#امیدروشن
تو به بوی غزل و قافیه آمیختهای
به خدا حال مرا خوب به هم ریختهای
آنچه خوبان همه دارند، تو یکجا داری
بی سبب نیست که در کنج دلم جا داری
به سپیدی غزل، رایحۀ یاس منی
یاسمنبویترین قسمت احساس منی
یاسمنبویترین! جای خدا را پر کن
من پر از زندگیام، فاصله ها را پر کن
من جهنم زدهام، حسرت سیبی دارم
باز نسبت به شما، حس غریبی دارم
غربت و رخوت دستان مرا باور کن
نازنین! قصۀ ایمان مرا باور کن
#ناشناس
به خدا حال مرا خوب به هم ریختهای
آنچه خوبان همه دارند، تو یکجا داری
بی سبب نیست که در کنج دلم جا داری
به سپیدی غزل، رایحۀ یاس منی
یاسمنبویترین قسمت احساس منی
یاسمنبویترین! جای خدا را پر کن
من پر از زندگیام، فاصله ها را پر کن
من جهنم زدهام، حسرت سیبی دارم
باز نسبت به شما، حس غریبی دارم
غربت و رخوت دستان مرا باور کن
نازنین! قصۀ ایمان مرا باور کن
#ناشناس
دست در دست تو دادیم و جهان شکل گرفت
حرکت کرد زمین ، بعد زمان شکل گرفت
همه انگار که ناخواسته لبخند زدند
نامت آن لحظه که در بین دهان شکل گرفت
حفره ای بود پر از خون وسط سینه ی من
مهرت افتاد به قلبم ، ضربان شکل گرفت ...
#ناشناس
حرکت کرد زمین ، بعد زمان شکل گرفت
همه انگار که ناخواسته لبخند زدند
نامت آن لحظه که در بین دهان شکل گرفت
حفره ای بود پر از خون وسط سینه ی من
مهرت افتاد به قلبم ، ضربان شکل گرفت ...
#ناشناس