دوستان کانال اولمون ک 👇👇👇👇
https://t.me/sohilsaf
آهنگه و کلیپ خنده دار👆👆 اگر مایل بودید
لینک و واسه مخاطبین یا دوستاتون ارسال کنی
شاید تونستین شما باعث لبخندی بر کنج لبشون بشین
و کانال دوم 👇👇👇
https://t.me/Sohilsafayi
اشعار بلند و دوبیتی هست انشالله لذت ببرین و تو گروهاتون با فروارد کردن مارو هم حمایت کنید
https://t.me/sohilsaf
آهنگه و کلیپ خنده دار👆👆 اگر مایل بودید
لینک و واسه مخاطبین یا دوستاتون ارسال کنی
شاید تونستین شما باعث لبخندی بر کنج لبشون بشین
و کانال دوم 👇👇👇
https://t.me/Sohilsafayi
اشعار بلند و دوبیتی هست انشالله لذت ببرین و تو گروهاتون با فروارد کردن مارو هم حمایت کنید
※ شــعــر حــرﮰ؎ عــ𖤓̟ـشق ※ pinned «دوستان کانال اولمون ک 👇👇👇👇 https://t.me/sohilsaf آهنگه و کلیپ خنده دار👆👆 اگر مایل بودید لینک و واسه مخاطبین یا دوستاتون ارسال کنی شاید تونستین شما باعث لبخندی بر کنج لبشون بشین و کانال دوم 👇👇👇 https://t.me/Sohilsafayi اشعار بلند و…»
به قد قطره قطر آب دریا دوستت دارم
به قـد تـک تـک گلـهای دنیـا دوستـت دارم
کنارت حـس آرامـش کنـد ایـن قلـب
رنجـورم
به قد هرچه هست امروز و فردا دوستت دارم.
#جوادالماس
به قـد تـک تـک گلـهای دنیـا دوستـت دارم
کنارت حـس آرامـش کنـد ایـن قلـب
رنجـورم
به قد هرچه هست امروز و فردا دوستت دارم.
#جوادالماس
بی خبر از هم خوابیدن چه سود؟
برمزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر مزارش آب پاشیدن چه سود؟
گر نرفتی خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام
گریه و زاری و نالیدن چه سود؟
زنده را در زندگی قدرش بدان
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمر روی قبرم وانهادن ها چه سود؟
#شیخ بهایی"
برمزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر مزارش آب پاشیدن چه سود؟
گر نرفتی خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام
گریه و زاری و نالیدن چه سود؟
زنده را در زندگی قدرش بدان
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمر روی قبرم وانهادن ها چه سود؟
#شیخ بهایی"
دیدمت این دیدنت در سینه ام آشوب کرد
در نبـرد تـن بـه تـن قلـب مـرا مـغلـوب کـرد
بـاهـمان لبـخنـد خـود بخـشید عـمر
دیـگـری
خویش را در پیش چشمم تا ابد محبوب کرد
#سیدظاهرموسوی
در نبـرد تـن بـه تـن قلـب مـرا مـغلـوب کـرد
بـاهـمان لبـخنـد خـود بخـشید عـمر
دیـگـری
خویش را در پیش چشمم تا ابد محبوب کرد
#سیدظاهرموسوی
چشم رنگ عسلم تار شد ای یار ، بیا
دلم از ساغر می هم شده بیزار ، بیا
نفسا پیر سخن صید خوش آواز تو بود
صید دامت شده بازیچهٔ اغیار ، بیا
تیغ بر جام نگاهم زده دوشینه حکیم
دلربا شیشهٔ چشمم شده بیمار ، بیا
تیر مژگان تو بر دیدهٔ من درمان است
نازنین درد نگاهم شده بسیار ، بیا
چه گرفتار شب و سایه و بیحوصله ام !
پرده بردار از آن حلقهٔ رخسار ، بیا
قلمم در غزل چشم تو ای جان « کویر »
شده دیوانه تر از مرغ گرفتار ، بیا
#ناشناس
دلم از ساغر می هم شده بیزار ، بیا
نفسا پیر سخن صید خوش آواز تو بود
صید دامت شده بازیچهٔ اغیار ، بیا
تیغ بر جام نگاهم زده دوشینه حکیم
دلربا شیشهٔ چشمم شده بیمار ، بیا
تیر مژگان تو بر دیدهٔ من درمان است
نازنین درد نگاهم شده بسیار ، بیا
چه گرفتار شب و سایه و بیحوصله ام !
پرده بردار از آن حلقهٔ رخسار ، بیا
قلمم در غزل چشم تو ای جان « کویر »
شده دیوانه تر از مرغ گرفتار ، بیا
#ناشناس
تو نه انی که دلم را شکنی میدانم
تو نه آنی که دل از من بکنی میدانم
تو همانی که اگر شکوه کنم زار زنم
مهر خاموشی بر آن لب بزنی می دانم
#آوای سیاوش
تو نه آنی که دل از من بکنی میدانم
تو همانی که اگر شکوه کنم زار زنم
مهر خاموشی بر آن لب بزنی می دانم
#آوای سیاوش
قبله گاه دل تویی محراب می خواهم چه کار
شب برای دیدنت ، مهتاب می خواهم چه کار
می نوازی با نگاهت ، خانه ی ویرانه را
ساز دل ناکوک و من مضراب می خواهم چه کار
دل جوانه می زند با دیدنت ، در کوچه ها
چشم دل بارانی و من آب می خواهم چه کار
شب گدایی می کنم در شهر ، با رویای تو
سکه ات تاج است وتخت القاب میخواهم چه کار
بوی تو دیوانه می سازد مرا ، در کوچه ها
بهر مستی من شراب ناب می خواهم چه کار
آرزویم ، شهر میناب است و آن آب زلال
با تو دل سیراب و من میناب می خواهم چه کار
آسمان هم غبطه دارد می خورد اقبال تو
شب طلوعت را ببینم خواب می خواهم چه کار
با تو شورش های دل می خوابد و آن چشم تو
ضد شورش باشد و احزاب می خواهم چه کار
#ناشناس
شب برای دیدنت ، مهتاب می خواهم چه کار
می نوازی با نگاهت ، خانه ی ویرانه را
ساز دل ناکوک و من مضراب می خواهم چه کار
دل جوانه می زند با دیدنت ، در کوچه ها
چشم دل بارانی و من آب می خواهم چه کار
شب گدایی می کنم در شهر ، با رویای تو
سکه ات تاج است وتخت القاب میخواهم چه کار
بوی تو دیوانه می سازد مرا ، در کوچه ها
بهر مستی من شراب ناب می خواهم چه کار
آرزویم ، شهر میناب است و آن آب زلال
با تو دل سیراب و من میناب می خواهم چه کار
آسمان هم غبطه دارد می خورد اقبال تو
شب طلوعت را ببینم خواب می خواهم چه کار
با تو شورش های دل می خوابد و آن چشم تو
ضد شورش باشد و احزاب می خواهم چه کار
#ناشناس
با من بی کس تنها شده، یارا تو بمان
همه رفتند ازین خانه، خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان
#هوشنگ ابتهاج
همه رفتند ازین خانه، خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان
#هوشنگ ابتهاج
از شور؎ ِ چشم ِ اهـالۍ ترس دارم
از مردمان اين حـوالۍ ترس دارم
از خود ڪه گاهي آبـم اما گاه آتش
از اين دݪ حالۍ بہ حالۍ ترس دارم
از اينڪه ما مثل دو تا ماهۍ بچرخيم
در برڪهها؎ ِ بۍخيـالۍ ترس دارم
هر چند با تو شادمانـم لحظہهــا را
از گريہ ها؎ ِ احتمـالۍ ترس دارم
هر چند چون پيچک تو را در بر گرفتم
همواره از آغوش ِخالـۍ تـرس دارم
ما دو درخٺ ِ در ڪنار ِ رود هستيم
با اين همہ از خشڪسالۍ ترس دارم
از چشــم بد بايد تو زيبـا را ، بپوشم
از شور؎ ِ چشم ِ اهـالۍ ترس دارم
#حمید_درویشی
از مردمان اين حـوالۍ ترس دارم
از خود ڪه گاهي آبـم اما گاه آتش
از اين دݪ حالۍ بہ حالۍ ترس دارم
از اينڪه ما مثل دو تا ماهۍ بچرخيم
در برڪهها؎ ِ بۍخيـالۍ ترس دارم
هر چند با تو شادمانـم لحظہهــا را
از گريہ ها؎ ِ احتمـالۍ ترس دارم
هر چند چون پيچک تو را در بر گرفتم
همواره از آغوش ِخالـۍ تـرس دارم
ما دو درخٺ ِ در ڪنار ِ رود هستيم
با اين همہ از خشڪسالۍ ترس دارم
از چشــم بد بايد تو زيبـا را ، بپوشم
از شور؎ ِ چشم ِ اهـالۍ ترس دارم
#حمید_درویشی
مرا در کوچه های غُربتِ شهرت رها کردی
کشاندی وادیِ حسرت ، اسیر و مُبتلا کردی
از آن روزی که افتادم به دامِ آن نگاه تو
فغان از چشمِ شهلایت ، ببین با من چه ها کردی
برایت از غمم گفتم ، که شاید همدمم باشی
ولی از غصه های من ، خودت صد ماجرا کردی
دلم خوش بود تا وقتی که بودی در کنار من
شبی با رفتنت اما ، دلم را در عزا کردی
به غربت در فراق تو ، ز داغت شعر می بافم
تو عهدِ خویش بشکستی ، مرا از خود جدا کردی
غمی در دل نهان دارم که تا روز قيامت هم
نمی دانی که می دانم چرا بر من جفا کردی ؟
#انجلا راد
کشاندی وادیِ حسرت ، اسیر و مُبتلا کردی
از آن روزی که افتادم به دامِ آن نگاه تو
فغان از چشمِ شهلایت ، ببین با من چه ها کردی
برایت از غمم گفتم ، که شاید همدمم باشی
ولی از غصه های من ، خودت صد ماجرا کردی
دلم خوش بود تا وقتی که بودی در کنار من
شبی با رفتنت اما ، دلم را در عزا کردی
به غربت در فراق تو ، ز داغت شعر می بافم
تو عهدِ خویش بشکستی ، مرا از خود جدا کردی
غمی در دل نهان دارم که تا روز قيامت هم
نمی دانی که می دانم چرا بر من جفا کردی ؟
#انجلا راد
در شهر دلے نیست ڪلک خورده نباشد
دل نیست اگرقلب ترک خورده نباشد
یک دشمن خونین قسم خورده نشد ڪه
از سفره ے من نان و نمک خورده نباشد
#حسین مرادی
دل نیست اگرقلب ترک خورده نباشد
یک دشمن خونین قسم خورده نشد ڪه
از سفره ے من نان و نمک خورده نباشد
#حسین مرادی
من ماندم و دلتنگی و یاری که... نیامد
بی بـرگی و سرما و بهـاری که ... نیامد
چه حالِ خوشی بودو چه احوالِ عجیبی
در گـرمیِ آغـوشِ نگـاری کـه... نیـامد
تنهائی و دلشوره و بر سینـه، گُلی سرخ
یک نیمکت سرد و قطاری، کـه... نیامد
پـرسیـد یکـی رهگـذر از حالـم و گفتم
یاری بـه سفر داشتم آری ، کـه... نیامد
آئینـه در آئینـه نفـس می کِـشم او را
دلخوش به همان قول وقراری که نیامد
یک عمـر بـه دنبالِ خودم گشتم و انگار
آری منـم آن کهنـه سواری کـه... نیامد
#علی_هاشم_پور
بی بـرگی و سرما و بهـاری که ... نیامد
چه حالِ خوشی بودو چه احوالِ عجیبی
در گـرمیِ آغـوشِ نگـاری کـه... نیـامد
تنهائی و دلشوره و بر سینـه، گُلی سرخ
یک نیمکت سرد و قطاری، کـه... نیامد
پـرسیـد یکـی رهگـذر از حالـم و گفتم
یاری بـه سفر داشتم آری ، کـه... نیامد
آئینـه در آئینـه نفـس می کِـشم او را
دلخوش به همان قول وقراری که نیامد
یک عمـر بـه دنبالِ خودم گشتم و انگار
آری منـم آن کهنـه سواری کـه... نیامد
#علی_هاشم_پور
محبت چون به دنیا رایگان است
محبت راہ و رسم عاشقان است
خوشا عشق و خوشا رسم محبت،،
که پای دل همیشه در میان است...
#محمد_عبدی
محبت راہ و رسم عاشقان است
خوشا عشق و خوشا رسم محبت،،
که پای دل همیشه در میان است...
#محمد_عبدی
این دهان باز و چشم بیتحرک را ببخش
آنقدر جذابیت داری که حیرت میکنم
کم اگر با دوستانم مینشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رویت میکنم
فکر کردی چیست موزون میکند شعر مرا ؟
در قدم برداشتنهای تو دقت میکنم
یک سلامم را اگر پاسخ بگویی میروم
لذتش را با تمام شهر قسمت میکنم
ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت میکنم
#کاظم_بهمنی
این دهان باز و چشم بیتحرک را ببخش
آنقدر جذابیت داری که حیرت میکنم
کم اگر با دوستانم مینشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رویت میکنم
فکر کردی چیست موزون میکند شعر مرا ؟
در قدم برداشتنهای تو دقت میکنم
یک سلامم را اگر پاسخ بگویی میروم
لذتش را با تمام شهر قسمت میکنم
ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت میکنم
#کاظم_بهمنی
مونسی نیست مرا بعد سفر کردن تو
همدم دردم و این درد، کشیدن دارد
تا که پرهیز نمودی ز هم آغوشی من
سینه ام حسرت آغوش ، شدیدا دارد
#شهریار
همدم دردم و این درد، کشیدن دارد
تا که پرهیز نمودی ز هم آغوشی من
سینه ام حسرت آغوش ، شدیدا دارد
#شهریار
آن قَدَر حرف دراين سينه تلنبارشده
که دلم مثنوي« مخزن الاسرار »شده
ترسم اين است که انگشت نمايت بکنم
بس که درهرغزلم ، اسم تو تکرارشده
ترسم اين است که يکباره ببينم درشهر
خبر عاشقي ام ، سرخطِ اخبارشده
رفتنت زلزله اي بود که ويرانم کرد
لحظه ها بعد تو ، روي سرم آوار شده
رنگ روزوشب من هردوسياهست سياه
زندگي بعد تو عمريست عزادارشده..
#ناشناس
که دلم مثنوي« مخزن الاسرار »شده
ترسم اين است که انگشت نمايت بکنم
بس که درهرغزلم ، اسم تو تکرارشده
ترسم اين است که يکباره ببينم درشهر
خبر عاشقي ام ، سرخطِ اخبارشده
رفتنت زلزله اي بود که ويرانم کرد
لحظه ها بعد تو ، روي سرم آوار شده
رنگ روزوشب من هردوسياهست سياه
زندگي بعد تو عمريست عزادارشده..
#ناشناس
گرچه شد عمر من از خط توکوتاه ولی
دست امّید به زلف تو دراز است هنوز
روزی ای گل به چمن چشم گشودی از ناز
چشم نرگس به تماشای تو باز است هنوز
#ملک_الشعرای_بهار
دست امّید به زلف تو دراز است هنوز
روزی ای گل به چمن چشم گشودی از ناز
چشم نرگس به تماشای تو باز است هنوز
#ملک_الشعرای_بهار
غروب جمعه ای دیدم تو را یک روز بارانی
هوا تاریک می شد ردد خورشید از خیابانی
نشسته سایه ابری به روی شاخه نرگس
و مانده نامه ی امضا شده در پای گلدانی
کشیدم گوشه ای خود را به زحمت در شب غمگین
به دور از چشم های تو نمودم گریه پنهانی
گشودم نامه را خواندم پیام آخرینت را
شدم ارگ بم لرزان، نهادم رو به ویرانی
سه تار خسته ام ناکوک می زد، ماه می بارید
به روی دفتر شعری که نامت بودش عنوانی
قلم با اخم می لغزید روی کاغذ رنگی
و با مژگان خون آلوده می بستند پیمانی
به نام تو شد آغاز هرچه بود آنجا نمی دانم
فقط نام تو بود و رفته آیین مسلمانی
#حسین_خدایی
هوا تاریک می شد ردد خورشید از خیابانی
نشسته سایه ابری به روی شاخه نرگس
و مانده نامه ی امضا شده در پای گلدانی
کشیدم گوشه ای خود را به زحمت در شب غمگین
به دور از چشم های تو نمودم گریه پنهانی
گشودم نامه را خواندم پیام آخرینت را
شدم ارگ بم لرزان، نهادم رو به ویرانی
سه تار خسته ام ناکوک می زد، ماه می بارید
به روی دفتر شعری که نامت بودش عنوانی
قلم با اخم می لغزید روی کاغذ رنگی
و با مژگان خون آلوده می بستند پیمانی
به نام تو شد آغاز هرچه بود آنجا نمی دانم
فقط نام تو بود و رفته آیین مسلمانی
#حسین_خدایی