انگار که از آمدنت ذهن خبر داشت
چون کوچهای احساس تو را زیر نظر داشت
سرتاسر این شهر به دنبال تو بودم
گفتند که رفته است هوای تو به سر داشت
افسرده شدم مثل قفس مثل قناری
دستان تو در معنی پرواز اثر داشت
دریا که خودش گسترهای شیشهنما بود
یک آینه را قصد تماشای تو برداشت
هم صحبت من باش پر از خاطره هستی
ترک تو برای من و احساس ضرر داشت
ای گسترهی سایه و لانه به چه جرمی
هیزم شکنی آمده سوی تو تبر داشت
او رفت که تا مصرع بعدی بشود این
او زودتر از چلچله ها قصد سفر داشت
#مسعود_کیانی
چون کوچهای احساس تو را زیر نظر داشت
سرتاسر این شهر به دنبال تو بودم
گفتند که رفته است هوای تو به سر داشت
افسرده شدم مثل قفس مثل قناری
دستان تو در معنی پرواز اثر داشت
دریا که خودش گسترهای شیشهنما بود
یک آینه را قصد تماشای تو برداشت
هم صحبت من باش پر از خاطره هستی
ترک تو برای من و احساس ضرر داشت
ای گسترهی سایه و لانه به چه جرمی
هیزم شکنی آمده سوی تو تبر داشت
او رفت که تا مصرع بعدی بشود این
او زودتر از چلچله ها قصد سفر داشت
#مسعود_کیانی
در ڪوے توام پاے تمنا نرود
من سعے بسے ڪنم ولے پا نرود
خواهم ڪہ ز ڪویت روم اما چہ ڪنم
ڪاین بیهدہ گرد پا دگر جا نرود
#وحشی_بافقی
من سعے بسے ڪنم ولے پا نرود
خواهم ڪہ ز ڪویت روم اما چہ ڪنم
ڪاین بیهدہ گرد پا دگر جا نرود
#وحشی_بافقی
تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی چه نباشی
#علیرضا_بدیع
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی چه نباشی
#علیرضا_بدیع
من غزل ساز دو چشمان خمارت شدہ بودم
آوارہ ڪوہ و دشت و خیالت شده بودم
واے ڪہ نیم نگاهے بہ من خستہ نداشتی
با همہ حال من مشتاق نگاهت شدہ بودم
رفتے و غزل ساز ڪسی باشے و افسوس
یڪبار از چشم تو قافل شدہ بودم
#سـهراب_ایمانی
آوارہ ڪوہ و دشت و خیالت شده بودم
واے ڪہ نیم نگاهے بہ من خستہ نداشتی
با همہ حال من مشتاق نگاهت شدہ بودم
رفتے و غزل ساز ڪسی باشے و افسوس
یڪبار از چشم تو قافل شدہ بودم
#سـهراب_ایمانی
چار دیوارِ دلم از تو نشانی دارد
باز احساس تو با قلب، تبانی دارد
سالها بعد اگر خاکِ مرا بشکافند
قلبِ من باز به یادت ضربانی دارد
باد در شاخه ی سرسبز درختت پیچید
پشت هر پنجره دستت چه تکانی دارد
خوب پارو بزن ای قایقِ عاشق که هنوز
دلِ دریا زدهام ، موج پرانی دارد
کم نیاورده هنوز این نَفَسِ پُرسوزَم
یادِ تو در دلِ من سوخت رسانی دارد
ای که معمار وجودم شده ای، می دانم
این اثر ارزشِ یک ثبتِ جهانی دارد
#نسرین_پورنقی
باز احساس تو با قلب، تبانی دارد
سالها بعد اگر خاکِ مرا بشکافند
قلبِ من باز به یادت ضربانی دارد
باد در شاخه ی سرسبز درختت پیچید
پشت هر پنجره دستت چه تکانی دارد
خوب پارو بزن ای قایقِ عاشق که هنوز
دلِ دریا زدهام ، موج پرانی دارد
کم نیاورده هنوز این نَفَسِ پُرسوزَم
یادِ تو در دلِ من سوخت رسانی دارد
ای که معمار وجودم شده ای، می دانم
این اثر ارزشِ یک ثبتِ جهانی دارد
#نسرین_پورنقی
در نگارستان قلبم غالبا کم بوده ای
مثل یک شعر بلندی در دل غم بوده ای
مثل آن طفلی که از مادر جدا افتاده بود
کودکی تنها٬ رها در کوی عالم بوده ای
در دل این شعر هایم با سکوتی ماندگار
مانده ای آری ولی در واژه درهم بوده ای
مثل حوا خواستی من را ولی با این وجود
اشتباه تازه ای در پای آدم بوده ای
بسته ای چشمان خود را روبرویم توی عکس
باز هم زیبا ترین در قاب خاتم بوده ای
رخنه کردی در میان خورده های قلب من
میکشیدی آه در بغضم دمادم بوده ای
مثل آبانماه سردی مثل آن باران تند
آنقدر باریده ای در زجر و ماتم بوده ای
روی تاول های احساس مرا وا میکنی
خوب میدانم به جای زخم مرهمبوده ای
#مهشید_دلگشای
مثل یک شعر بلندی در دل غم بوده ای
مثل آن طفلی که از مادر جدا افتاده بود
کودکی تنها٬ رها در کوی عالم بوده ای
در دل این شعر هایم با سکوتی ماندگار
مانده ای آری ولی در واژه درهم بوده ای
مثل حوا خواستی من را ولی با این وجود
اشتباه تازه ای در پای آدم بوده ای
بسته ای چشمان خود را روبرویم توی عکس
باز هم زیبا ترین در قاب خاتم بوده ای
رخنه کردی در میان خورده های قلب من
میکشیدی آه در بغضم دمادم بوده ای
مثل آبانماه سردی مثل آن باران تند
آنقدر باریده ای در زجر و ماتم بوده ای
روی تاول های احساس مرا وا میکنی
خوب میدانم به جای زخم مرهمبوده ای
#مهشید_دلگشای
دوستان کانال اولمون ک 👇👇👇👇
https://t.me/sohilsaf
آهنگه و کلیپ خنده دار👆👆 اگر مایل بودید
لینک و واسه مخاطبین یا دوستاتون ارسال کنی
شاید تونستین شما باعث لبخندی بر کنج لبشون بشین
و کانال دوم 👇👇👇
https://t.me/Sohilsafayi
اشعار بلند و دوبیتی هست انشالله لذت ببرین و تو گروهاتون با فروارد کردن مارو هم حمایت کنید
https://t.me/sohilsaf
آهنگه و کلیپ خنده دار👆👆 اگر مایل بودید
لینک و واسه مخاطبین یا دوستاتون ارسال کنی
شاید تونستین شما باعث لبخندی بر کنج لبشون بشین
و کانال دوم 👇👇👇
https://t.me/Sohilsafayi
اشعار بلند و دوبیتی هست انشالله لذت ببرین و تو گروهاتون با فروارد کردن مارو هم حمایت کنید
※ شــعــر حــرﮰ؎ عــ𖤓̟ـشق ※ pinned «دوستان کانال اولمون ک 👇👇👇👇 https://t.me/sohilsaf آهنگه و کلیپ خنده دار👆👆 اگر مایل بودید لینک و واسه مخاطبین یا دوستاتون ارسال کنی شاید تونستین شما باعث لبخندی بر کنج لبشون بشین و کانال دوم 👇👇👇 https://t.me/Sohilsafayi اشعار بلند و…»
به قد قطره قطر آب دریا دوستت دارم
به قـد تـک تـک گلـهای دنیـا دوستـت دارم
کنارت حـس آرامـش کنـد ایـن قلـب
رنجـورم
به قد هرچه هست امروز و فردا دوستت دارم.
#جوادالماس
به قـد تـک تـک گلـهای دنیـا دوستـت دارم
کنارت حـس آرامـش کنـد ایـن قلـب
رنجـورم
به قد هرچه هست امروز و فردا دوستت دارم.
#جوادالماس
بی خبر از هم خوابیدن چه سود؟
برمزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر مزارش آب پاشیدن چه سود؟
گر نرفتی خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام
گریه و زاری و نالیدن چه سود؟
زنده را در زندگی قدرش بدان
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمر روی قبرم وانهادن ها چه سود؟
#شیخ بهایی"
برمزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر مزارش آب پاشیدن چه سود؟
گر نرفتی خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام
گریه و زاری و نالیدن چه سود؟
زنده را در زندگی قدرش بدان
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمر روی قبرم وانهادن ها چه سود؟
#شیخ بهایی"
دیدمت این دیدنت در سینه ام آشوب کرد
در نبـرد تـن بـه تـن قلـب مـرا مـغلـوب کـرد
بـاهـمان لبـخنـد خـود بخـشید عـمر
دیـگـری
خویش را در پیش چشمم تا ابد محبوب کرد
#سیدظاهرموسوی
در نبـرد تـن بـه تـن قلـب مـرا مـغلـوب کـرد
بـاهـمان لبـخنـد خـود بخـشید عـمر
دیـگـری
خویش را در پیش چشمم تا ابد محبوب کرد
#سیدظاهرموسوی
چشم رنگ عسلم تار شد ای یار ، بیا
دلم از ساغر می هم شده بیزار ، بیا
نفسا پیر سخن صید خوش آواز تو بود
صید دامت شده بازیچهٔ اغیار ، بیا
تیغ بر جام نگاهم زده دوشینه حکیم
دلربا شیشهٔ چشمم شده بیمار ، بیا
تیر مژگان تو بر دیدهٔ من درمان است
نازنین درد نگاهم شده بسیار ، بیا
چه گرفتار شب و سایه و بیحوصله ام !
پرده بردار از آن حلقهٔ رخسار ، بیا
قلمم در غزل چشم تو ای جان « کویر »
شده دیوانه تر از مرغ گرفتار ، بیا
#ناشناس
دلم از ساغر می هم شده بیزار ، بیا
نفسا پیر سخن صید خوش آواز تو بود
صید دامت شده بازیچهٔ اغیار ، بیا
تیغ بر جام نگاهم زده دوشینه حکیم
دلربا شیشهٔ چشمم شده بیمار ، بیا
تیر مژگان تو بر دیدهٔ من درمان است
نازنین درد نگاهم شده بسیار ، بیا
چه گرفتار شب و سایه و بیحوصله ام !
پرده بردار از آن حلقهٔ رخسار ، بیا
قلمم در غزل چشم تو ای جان « کویر »
شده دیوانه تر از مرغ گرفتار ، بیا
#ناشناس
تو نه انی که دلم را شکنی میدانم
تو نه آنی که دل از من بکنی میدانم
تو همانی که اگر شکوه کنم زار زنم
مهر خاموشی بر آن لب بزنی می دانم
#آوای سیاوش
تو نه آنی که دل از من بکنی میدانم
تو همانی که اگر شکوه کنم زار زنم
مهر خاموشی بر آن لب بزنی می دانم
#آوای سیاوش
قبله گاه دل تویی محراب می خواهم چه کار
شب برای دیدنت ، مهتاب می خواهم چه کار
می نوازی با نگاهت ، خانه ی ویرانه را
ساز دل ناکوک و من مضراب می خواهم چه کار
دل جوانه می زند با دیدنت ، در کوچه ها
چشم دل بارانی و من آب می خواهم چه کار
شب گدایی می کنم در شهر ، با رویای تو
سکه ات تاج است وتخت القاب میخواهم چه کار
بوی تو دیوانه می سازد مرا ، در کوچه ها
بهر مستی من شراب ناب می خواهم چه کار
آرزویم ، شهر میناب است و آن آب زلال
با تو دل سیراب و من میناب می خواهم چه کار
آسمان هم غبطه دارد می خورد اقبال تو
شب طلوعت را ببینم خواب می خواهم چه کار
با تو شورش های دل می خوابد و آن چشم تو
ضد شورش باشد و احزاب می خواهم چه کار
#ناشناس
شب برای دیدنت ، مهتاب می خواهم چه کار
می نوازی با نگاهت ، خانه ی ویرانه را
ساز دل ناکوک و من مضراب می خواهم چه کار
دل جوانه می زند با دیدنت ، در کوچه ها
چشم دل بارانی و من آب می خواهم چه کار
شب گدایی می کنم در شهر ، با رویای تو
سکه ات تاج است وتخت القاب میخواهم چه کار
بوی تو دیوانه می سازد مرا ، در کوچه ها
بهر مستی من شراب ناب می خواهم چه کار
آرزویم ، شهر میناب است و آن آب زلال
با تو دل سیراب و من میناب می خواهم چه کار
آسمان هم غبطه دارد می خورد اقبال تو
شب طلوعت را ببینم خواب می خواهم چه کار
با تو شورش های دل می خوابد و آن چشم تو
ضد شورش باشد و احزاب می خواهم چه کار
#ناشناس
با من بی کس تنها شده، یارا تو بمان
همه رفتند ازین خانه، خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان
#هوشنگ ابتهاج
همه رفتند ازین خانه، خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان
#هوشنگ ابتهاج
از شور؎ ِ چشم ِ اهـالۍ ترس دارم
از مردمان اين حـوالۍ ترس دارم
از خود ڪه گاهي آبـم اما گاه آتش
از اين دݪ حالۍ بہ حالۍ ترس دارم
از اينڪه ما مثل دو تا ماهۍ بچرخيم
در برڪهها؎ ِ بۍخيـالۍ ترس دارم
هر چند با تو شادمانـم لحظہهــا را
از گريہ ها؎ ِ احتمـالۍ ترس دارم
هر چند چون پيچک تو را در بر گرفتم
همواره از آغوش ِخالـۍ تـرس دارم
ما دو درخٺ ِ در ڪنار ِ رود هستيم
با اين همہ از خشڪسالۍ ترس دارم
از چشــم بد بايد تو زيبـا را ، بپوشم
از شور؎ ِ چشم ِ اهـالۍ ترس دارم
#حمید_درویشی
از مردمان اين حـوالۍ ترس دارم
از خود ڪه گاهي آبـم اما گاه آتش
از اين دݪ حالۍ بہ حالۍ ترس دارم
از اينڪه ما مثل دو تا ماهۍ بچرخيم
در برڪهها؎ ِ بۍخيـالۍ ترس دارم
هر چند با تو شادمانـم لحظہهــا را
از گريہ ها؎ ِ احتمـالۍ ترس دارم
هر چند چون پيچک تو را در بر گرفتم
همواره از آغوش ِخالـۍ تـرس دارم
ما دو درخٺ ِ در ڪنار ِ رود هستيم
با اين همہ از خشڪسالۍ ترس دارم
از چشــم بد بايد تو زيبـا را ، بپوشم
از شور؎ ِ چشم ِ اهـالۍ ترس دارم
#حمید_درویشی
مرا در کوچه های غُربتِ شهرت رها کردی
کشاندی وادیِ حسرت ، اسیر و مُبتلا کردی
از آن روزی که افتادم به دامِ آن نگاه تو
فغان از چشمِ شهلایت ، ببین با من چه ها کردی
برایت از غمم گفتم ، که شاید همدمم باشی
ولی از غصه های من ، خودت صد ماجرا کردی
دلم خوش بود تا وقتی که بودی در کنار من
شبی با رفتنت اما ، دلم را در عزا کردی
به غربت در فراق تو ، ز داغت شعر می بافم
تو عهدِ خویش بشکستی ، مرا از خود جدا کردی
غمی در دل نهان دارم که تا روز قيامت هم
نمی دانی که می دانم چرا بر من جفا کردی ؟
#انجلا راد
کشاندی وادیِ حسرت ، اسیر و مُبتلا کردی
از آن روزی که افتادم به دامِ آن نگاه تو
فغان از چشمِ شهلایت ، ببین با من چه ها کردی
برایت از غمم گفتم ، که شاید همدمم باشی
ولی از غصه های من ، خودت صد ماجرا کردی
دلم خوش بود تا وقتی که بودی در کنار من
شبی با رفتنت اما ، دلم را در عزا کردی
به غربت در فراق تو ، ز داغت شعر می بافم
تو عهدِ خویش بشکستی ، مرا از خود جدا کردی
غمی در دل نهان دارم که تا روز قيامت هم
نمی دانی که می دانم چرا بر من جفا کردی ؟
#انجلا راد
در شهر دلے نیست ڪلک خورده نباشد
دل نیست اگرقلب ترک خورده نباشد
یک دشمن خونین قسم خورده نشد ڪه
از سفره ے من نان و نمک خورده نباشد
#حسین مرادی
دل نیست اگرقلب ترک خورده نباشد
یک دشمن خونین قسم خورده نشد ڪه
از سفره ے من نان و نمک خورده نباشد
#حسین مرادی