من دلخوشم به سوختن و دوست داشتن
با خون دل حکایت حرمان نگاشتن
عاشق نگشتهای و ندانی چه عالمی است
از دست دوست، سر به بیابان گذاشتن
#فریدون_مشیری
با خون دل حکایت حرمان نگاشتن
عاشق نگشتهای و ندانی چه عالمی است
از دست دوست، سر به بیابان گذاشتن
#فریدون_مشیری
چه شبهایی
که چون سایه
خزیدم
پای قصر تو
به امیدی
که مهتاب
رخت بینم
در ایوانت
استاد شهریار
که چون سایه
خزیدم
پای قصر تو
به امیدی
که مهتاب
رخت بینم
در ایوانت
استاد شهریار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آمـدم زیبـایی ات را با غـزل غـارت کـنم
گر بخواهی یا نخواهی_با دلم یارت کنم
هم ردیف چشم های شَرّه و مستت شوم
هم قوافی با نفس های تو _ تکرارت کنم
از لبانت بوسه هـایت را بِدُزدم نیمه شب
یار شب هایم شوی و صبح بیدارت کـنم
سیمین_بهبهانی
گر بخواهی یا نخواهی_با دلم یارت کنم
هم ردیف چشم های شَرّه و مستت شوم
هم قوافی با نفس های تو _ تکرارت کنم
از لبانت بوسه هـایت را بِدُزدم نیمه شب
یار شب هایم شوی و صبح بیدارت کـنم
سیمین_بهبهانی
کاش تقدیر کمی شل کند، آسان گیرد
این دلِ خسته و تنها، کَمَکی جان گیرد
لب خشکم برهوت است، بیا بوسه بده
بوسه ای ده که لبم، نم نم باران گیرد
گر تنور دلِ تو داغ شده، سرد نباش
بغلم کن که تنم، بوی خوش نان گیرد
برکت عشق سر سفره بیاور، جانم
کاشکی نان و نمک، دامن مهمان گیرد
رفتی و پشت سرت، گریه ی من تاب نداشت
ترسم این است قلم، خصلت ِ عصیان گیرد!
کاشکی از سر احساس، سراغم آیی
کاش تقدیر کمی شل کند، آسان گیرد!
#رضوان_کریمی
این دلِ خسته و تنها، کَمَکی جان گیرد
لب خشکم برهوت است، بیا بوسه بده
بوسه ای ده که لبم، نم نم باران گیرد
گر تنور دلِ تو داغ شده، سرد نباش
بغلم کن که تنم، بوی خوش نان گیرد
برکت عشق سر سفره بیاور، جانم
کاشکی نان و نمک، دامن مهمان گیرد
رفتی و پشت سرت، گریه ی من تاب نداشت
ترسم این است قلم، خصلت ِ عصیان گیرد!
کاشکی از سر احساس، سراغم آیی
کاش تقدیر کمی شل کند، آسان گیرد!
#رضوان_کریمی
فدای قاصد جانان کز او آسوده شد جانم
بشارت های خوش داد از اشارتهای جانانم
به عالم هیچ عیشی را از این خوشتر نمیدانم
که جام از من تو بستانی و من کام از تو بستانم
#فروغی_بسطامی
بشارت های خوش داد از اشارتهای جانانم
به عالم هیچ عیشی را از این خوشتر نمیدانم
که جام از من تو بستانی و من کام از تو بستانم
#فروغی_بسطامی
سال ها طی شد که دل دادم , قراری جان گرفت
وعده ی دیدارمان آمد , ولی توفان گرفت
خون شد این مدت ز انگشتان بی روحم چکید
خون ندارد هرکه این دلشوره را آسان گرفت
شد کویری مدتی ذهنم و پاییز دلم
انتقامی سخت از گرمای تابستان گرفت
جان بلبل مدتی می سوخت گل بی اعتنا
این تلافی را ز گلها قمصر کاشان گرفت
فرق جام و جان عزیز من نمی دانی که چیست
من ز دنیا جام و دنیا از عزیزم جان گرفت
#حمیدرضا نادری
وعده ی دیدارمان آمد , ولی توفان گرفت
خون شد این مدت ز انگشتان بی روحم چکید
خون ندارد هرکه این دلشوره را آسان گرفت
شد کویری مدتی ذهنم و پاییز دلم
انتقامی سخت از گرمای تابستان گرفت
جان بلبل مدتی می سوخت گل بی اعتنا
این تلافی را ز گلها قمصر کاشان گرفت
فرق جام و جان عزیز من نمی دانی که چیست
من ز دنیا جام و دنیا از عزیزم جان گرفت
#حمیدرضا نادری
شب سیاه است و دل خستهٔ من بارانی
کو شباهنگ که با من بکند همخوانی؟
ماندهام بر سر راهی که از آن رد شدهای
چون تویی یوسف و من آن پدر کنعانی
ای تو شیرینی عمرم که نشستی در مصر!
تو شدی پادشه و من شدهام زندانی
بی تو خالی شده کنعان ولی آنجا در مصر
نام تو زینت هر مجلس و هر مهمانی
باز برگرد بر این کلبهٔ احزان یک شب
تا شود خانهٔ من با قدمت نورانی
روزها با منی و روی لبت مهر سکوت
ای که در خواب و خیالم تو سخن میرانی!
#علی_رضا_جعفری
کو شباهنگ که با من بکند همخوانی؟
ماندهام بر سر راهی که از آن رد شدهای
چون تویی یوسف و من آن پدر کنعانی
ای تو شیرینی عمرم که نشستی در مصر!
تو شدی پادشه و من شدهام زندانی
بی تو خالی شده کنعان ولی آنجا در مصر
نام تو زینت هر مجلس و هر مهمانی
باز برگرد بر این کلبهٔ احزان یک شب
تا شود خانهٔ من با قدمت نورانی
روزها با منی و روی لبت مهر سکوت
ای که در خواب و خیالم تو سخن میرانی!
#علی_رضا_جعفری
از عشق یار خوشم از حسن یار هم
زان مِی مدام مستم و زان میگسار هم
او جلوه مینماید و من میروم ز خود
از خویش شکر دارم و از لطف یار هم
#فیض_کاشانی
زان مِی مدام مستم و زان میگسار هم
او جلوه مینماید و من میروم ز خود
از خویش شکر دارم و از لطف یار هم
#فیض_کاشانی
بس ڪه دلتنگم اگر گریه ڪنم مے گویند
قطره اے قصد نشان دادن دریا دارد
عشق رازے ست ڪه تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها ڪه خدا با من تنها دارد
#فاضل_نظرے
قطره اے قصد نشان دادن دریا دارد
عشق رازے ست ڪه تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها ڪه خدا با من تنها دارد
#فاضل_نظرے
بغض ها چاره ندارند، گلوگیر شدند
اشک ها تاب ندارند، سرازیر شدند
جادههایی که پُر از شوق رسیدن بودند
در پس حادثهها سخت نفسگیر شدند
گرگ ها سیطره دارند به جنگل، وقتی
شیرها زخمی و درمانده به زنجیر شدند
حق پرواز ندارند کبوترهایی
که اسیر قفس کینه و تزویر شدند
و زمان تلخ تر از قهوهٔ تلخ من و توست
فالها غمزده و فاجعه تعبیر شدند
شعرها درد ندارند اگر، شاعرها
با غزلوارهٔ بیدغدغه درگیر شدند
روزها در گذر و خاطرهها میمانند
و چه زود آمدن ثانیهها دیر شدند
#ارس_آرامی
.
اشک ها تاب ندارند، سرازیر شدند
جادههایی که پُر از شوق رسیدن بودند
در پس حادثهها سخت نفسگیر شدند
گرگ ها سیطره دارند به جنگل، وقتی
شیرها زخمی و درمانده به زنجیر شدند
حق پرواز ندارند کبوترهایی
که اسیر قفس کینه و تزویر شدند
و زمان تلخ تر از قهوهٔ تلخ من و توست
فالها غمزده و فاجعه تعبیر شدند
شعرها درد ندارند اگر، شاعرها
با غزلوارهٔ بیدغدغه درگیر شدند
روزها در گذر و خاطرهها میمانند
و چه زود آمدن ثانیهها دیر شدند
#ارس_آرامی
.
با دلت حسرت هم صحبتے ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانے به سخن وادارم؟
چیزے از عمر نمانده است، ولے مے خواهم
خانه اے را ڪه فرو ریخته بر پا دارم
#فاضل_نظری
با دلت حسرت هم صحبتے ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانے به سخن وادارم؟
چیزے از عمر نمانده است، ولے مے خواهم
خانه اے را ڪه فرو ریخته بر پا دارم
#فاضل_نظری
چون برگ خزان پا به رکاب است دل ما
از خانه به دوشان شراب است دل ما
اینجا که منم قیمت دل هر دو جهان است
آنجا که تویی در چه حساب است دل ما
َ#صائب_تبریزی
از خانه به دوشان شراب است دل ما
اینجا که منم قیمت دل هر دو جهان است
آنجا که تویی در چه حساب است دل ما
َ#صائب_تبریزی
در هفت آسمان چو نداری ستارهای
ای دل کجا روی که بود راه چارهای
ای ابـر غم ببار و دل از گریه باز کن
ماییم و سرگذشت شب بیستارهای.
#هوشنگ_ابتهاج
ای دل کجا روی که بود راه چارهای
ای ابـر غم ببار و دل از گریه باز کن
ماییم و سرگذشت شب بیستارهای.
#هوشنگ_ابتهاج
کاش بیدارم کنی تا خواب شیرینت شوم
دردهایت را بگو بگذار تسکینت شوم
عمر دست اوست اما جان تو جان من است
با تو پیمانی که بستم ذوق پنهان من است
#افشین_یداللهی
دردهایت را بگو بگذار تسکینت شوم
عمر دست اوست اما جان تو جان من است
با تو پیمانی که بستم ذوق پنهان من است
#افشین_یداللهی
وگرتنهاست عاشق نیست تنها
که با معشوق پنهان یار باشد
شراب عاشقان ازسینه جوشد
حریف عشق در اسرار باشد
#مولانا
که با معشوق پنهان یار باشد
شراب عاشقان ازسینه جوشد
حریف عشق در اسرار باشد
#مولانا
اي پر شده در ذهن و خيالم همه تو
اي مغرب و مشرق و شمالم همه تو
با فلسفه و جبر و حسابت چه كنم؟
وقتي شده پرسش و سوالم همه تو
#ناشناس
اي مغرب و مشرق و شمالم همه تو
با فلسفه و جبر و حسابت چه كنم؟
وقتي شده پرسش و سوالم همه تو
#ناشناس
مانده ام چشم انتظار یک خبر از سوے تو
راست گو آیا تو هم چشم انتظارم مانده ای؟
بوده ام با تو یه رنگ و صاف و صادق با وفا
نازنینم مثل من شعر وفا را خوانده ای؟
#جواد_الماسی
راست گو آیا تو هم چشم انتظارم مانده ای؟
بوده ام با تو یه رنگ و صاف و صادق با وفا
نازنینم مثل من شعر وفا را خوانده ای؟
#جواد_الماسی