چند روزیست دلم بیسروسامان شده است
مثل چشمان تو همسایهی طوفان شده است
عشق ممنوعهی من! شاهنشین غزلم!
واژهها پشت لب داغ تو پنهان شده است
بیتو در زردی پاییز، کنار شب شعر
پای من، همقدم رنگ خیابان شده است
به زلیخا بنویسید که این رسمش نیست
یوسفت دستخوش چاک گریبان شده است
غصهها ریشه دواندهست به پستوی دلم
بسکه در شهر، غم و درد فراوان شده است
بلبلی شعر مرا خواند و پرید و پس از آن
شب پاییزیِمان چلچلهباران شده است
ای سراپای تو تندیس غزلهای بهشت
قلمم در شبِ توصیف تو حیران شده است
#محمدعلی_عرب_نژاد_عاکف
مثل چشمان تو همسایهی طوفان شده است
عشق ممنوعهی من! شاهنشین غزلم!
واژهها پشت لب داغ تو پنهان شده است
بیتو در زردی پاییز، کنار شب شعر
پای من، همقدم رنگ خیابان شده است
به زلیخا بنویسید که این رسمش نیست
یوسفت دستخوش چاک گریبان شده است
غصهها ریشه دواندهست به پستوی دلم
بسکه در شهر، غم و درد فراوان شده است
بلبلی شعر مرا خواند و پرید و پس از آن
شب پاییزیِمان چلچلهباران شده است
ای سراپای تو تندیس غزلهای بهشت
قلمم در شبِ توصیف تو حیران شده است
#محمدعلی_عرب_نژاد_عاکف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم
لختی حریف لحظههای غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگینتر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
#حسین_منزوی
لختی حریف لحظههای غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگینتر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
#حسین_منزوی
برس به دادم و نگذار بیپناه بمیرم
در این نواکده با درد و سوز و آه بمیرم
بیا دوباره هوای دلم عجیب گرفته
کمی نگاه کنی من به هر نگاه بمیرم
تو هم شبیه منی زیر چتر حضرت پاییز
بیا برای خودت از دلت بخواه بمیرم
چقدر فاصله افتاده بینمان نگرانم
تو را نبینم و آخر شوم تباه بمیرم
چه سرنوشت عجیبی نوشتهاند برایم
هنوز نوبت من نیست اشتباه بمیرم
کجای فاصلهها گم شدی عزیزترینم؟
بیا برای تو هر روز گاهگاه بمیرم
چنان گرفته دلم از زمین قرار ندارم
چه میشود که خدا! در کنار ماه بمیرم
#رسول_حاجیلو
در این نواکده با درد و سوز و آه بمیرم
بیا دوباره هوای دلم عجیب گرفته
کمی نگاه کنی من به هر نگاه بمیرم
تو هم شبیه منی زیر چتر حضرت پاییز
بیا برای خودت از دلت بخواه بمیرم
چقدر فاصله افتاده بینمان نگرانم
تو را نبینم و آخر شوم تباه بمیرم
چه سرنوشت عجیبی نوشتهاند برایم
هنوز نوبت من نیست اشتباه بمیرم
کجای فاصلهها گم شدی عزیزترینم؟
بیا برای تو هر روز گاهگاه بمیرم
چنان گرفته دلم از زمین قرار ندارم
چه میشود که خدا! در کنار ماه بمیرم
#رسول_حاجیلو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوستت دارم و دیوانه ی چشمان توام
مثل یک کلبه ی ویران شده ویران توام
دوستت دارم و از گفته ی خود خوشحالم
گفته ام عاشقم و واله و حیران توام
#سجاد نوری
مثل یک کلبه ی ویران شده ویران توام
دوستت دارم و از گفته ی خود خوشحالم
گفته ام عاشقم و واله و حیران توام
#سجاد نوری
کنارم تا میآیی، بال در می آورد شعرم
و تا رنگین کمان چشم هایت می پرد شعرم
برای گفتن از فصل نگاه و خندهی سبزت
بساط واژه را در سایه ات می گسترد شعرم
تو گلبرگ لطیف یک گل سرخی و می خواهد
شبیه عشق از آوندهایت بگذرد شعرم
به چشمانت قسم ،با حرف حرف واژهی خواهش
فقط ناز تو را در بیت هایش می خرد شعرم
تو را در آسمان می کارد ای منظومهی زیبا
و در ابری ترین آغوش خود می پرورد شعرم
چنان گل داده باغ دامنت در ذهن بی تابم
که چون پروانه تا تنپوش سبزت میپرد، شعرم
#منیره_امینی
و تا رنگین کمان چشم هایت می پرد شعرم
برای گفتن از فصل نگاه و خندهی سبزت
بساط واژه را در سایه ات می گسترد شعرم
تو گلبرگ لطیف یک گل سرخی و می خواهد
شبیه عشق از آوندهایت بگذرد شعرم
به چشمانت قسم ،با حرف حرف واژهی خواهش
فقط ناز تو را در بیت هایش می خرد شعرم
تو را در آسمان می کارد ای منظومهی زیبا
و در ابری ترین آغوش خود می پرورد شعرم
چنان گل داده باغ دامنت در ذهن بی تابم
که چون پروانه تا تنپوش سبزت میپرد، شعرم
#منیره_امینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حس مے ڪنم ڪنار تو از خود فراترم
درگیر چشمهاے تو باشم رهاترم
دلتنگیام ڪم از غم تنهایے تو نیست
من هرچه بے قرار ترم بیصدا ترم
#اصغرمعاذی
درگیر چشمهاے تو باشم رهاترم
دلتنگیام ڪم از غم تنهایے تو نیست
من هرچه بے قرار ترم بیصدا ترم
#اصغرمعاذی
مدتی هست دلم تنگِ غزل خوانی توست
رنجش قلب از این آنچه نمیدانی توست
دل نگو ذکرِ لبش نام مُقفّای توُ و
دلِ دیوانه چنان سوخته قربانی توست
تو شدی هم نفس روز پریشانی من
قلب من در تپش زلزلۀ آنی توست
در میان من و تو فاصله ها حیرانند
باور عشق همان قصۀ حیرانی توست
گوش کن نالۀ دل را به غزلخوانی من
غزل عشق از آن دیدۀ بارانی توست
بی تو سرمازده ام شعر نیاید به وجود
به خدا شعرِترم خیسِ پریشانی توست
منم آن موج پریشان و تو آن ساحل گرم
دل من گرم در آغوشِ تو زندانی توست
#فریبا_قربان_کریمی
رنجش قلب از این آنچه نمیدانی توست
دل نگو ذکرِ لبش نام مُقفّای توُ و
دلِ دیوانه چنان سوخته قربانی توست
تو شدی هم نفس روز پریشانی من
قلب من در تپش زلزلۀ آنی توست
در میان من و تو فاصله ها حیرانند
باور عشق همان قصۀ حیرانی توست
گوش کن نالۀ دل را به غزلخوانی من
غزل عشق از آن دیدۀ بارانی توست
بی تو سرمازده ام شعر نیاید به وجود
به خدا شعرِترم خیسِ پریشانی توست
منم آن موج پریشان و تو آن ساحل گرم
دل من گرم در آغوشِ تو زندانی توست
#فریبا_قربان_کریمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا عهدے ست اندر دل ڪہ با جانان خود بستم
بہ غیر از با خیال او ، ڪنار ڪس نیارستم
بہ پاے عهد با یارم ، نشینم تا ڪہ جان دارم
مگر جانم رود از تن ،ڪہ مر آن عهد بشڪستم
#حافظ
بہ غیر از با خیال او ، ڪنار ڪس نیارستم
بہ پاے عهد با یارم ، نشینم تا ڪہ جان دارم
مگر جانم رود از تن ،ڪہ مر آن عهد بشڪستم
#حافظ
بعد از تو دیگر لحظه ها سامان نمی گیرد
در بی قراری گریه ام پایان نمیگیرد
در سمت چپ سینه ام همراه قلبم، غم
با هیچ کس غیر از خودم پیمان نمی گیرد
وقتی که تو همراه هر روز و شبم بودی
این رفتنت را دل به خود آسان نمی گیرد
آواره ام ای عاقلان در درد مجنونم
با عاشقی دیوانگی درمان نمیگیرد
چشمان من اینجا شده ابری و پر ماتم
از تنگی عشق آسمان باران نمی گیرد
#اکرم_مرادی
در بی قراری گریه ام پایان نمیگیرد
در سمت چپ سینه ام همراه قلبم، غم
با هیچ کس غیر از خودم پیمان نمی گیرد
وقتی که تو همراه هر روز و شبم بودی
این رفتنت را دل به خود آسان نمی گیرد
آواره ام ای عاقلان در درد مجنونم
با عاشقی دیوانگی درمان نمیگیرد
چشمان من اینجا شده ابری و پر ماتم
از تنگی عشق آسمان باران نمی گیرد
#اکرم_مرادی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من خرابِ نگهِ نرگسِ شهلای توام
بی خود از بادهی جام و میِ مینای توام
تو به تحریک فلک، فتنهی دورانِ منی
من به تصدیق نظر، محوِ تماشای توام
#فروغی_بسطامی
بی خود از بادهی جام و میِ مینای توام
تو به تحریک فلک، فتنهی دورانِ منی
من به تصدیق نظر، محوِ تماشای توام
#فروغی_بسطامی
گرچه دوراز تواَم ولمس توناممکنِ محض
تو از آن فاصله هم در بغلم جا داری
من ملول از غم عادی شدن عشق شدم
تو ولی عشق در اندازه ی بی تکراری
قصه ی راه شب و خیره به مهتاب شدن
تا خود صبح من و یاد تو و بیداری
چشم می بندم و امید به رویا دارم
کاش در خواب، میسّر بشود دیداری
گفته ام قاصدکان سوی تو پرواز کنند
به تو پیغام رسانند اگر بگذاری
با تو آموخته ام آنچه که آموختنی است
که تو از معرفت و شعر و سخن، سرشاری!
#سارا_صابر
تو از آن فاصله هم در بغلم جا داری
من ملول از غم عادی شدن عشق شدم
تو ولی عشق در اندازه ی بی تکراری
قصه ی راه شب و خیره به مهتاب شدن
تا خود صبح من و یاد تو و بیداری
چشم می بندم و امید به رویا دارم
کاش در خواب، میسّر بشود دیداری
گفته ام قاصدکان سوی تو پرواز کنند
به تو پیغام رسانند اگر بگذاری
با تو آموخته ام آنچه که آموختنی است
که تو از معرفت و شعر و سخن، سرشاری!
#سارا_صابر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به عشـق تکیه نمودم که نام دیکر توست
در ایـن شـرایــط نـابـاورانـه، بـاور توست
به خاطرات بهجا مانده میخورم سوگند
که ماه هر شب من روی ماه منظر توست
#عادل امانی
در ایـن شـرایــط نـابـاورانـه، بـاور توست
به خاطرات بهجا مانده میخورم سوگند
که ماه هر شب من روی ماه منظر توست
#عادل امانی
به ڪجا میکشی این دلشده ے حیران را
کی تو سامان بدهی این دل سرگردان را؟
هرگز از خاطر من آن شب و باران نرود
قهوه ے چشم تو و، فال تهِ فنجان را
ڪام شیرین ز لبانِ شِڪرت میخواهم
میدهم در عوضشِ جرعه به جرعه جان را
جذبه ے چشم سیاه و،لب گیراے تو یار
می برد دین و دل و قاعده وایمان را
سینه ام در عطشت مثل بیابان شده است
کاش میشد بدهی مژده به دل باران را
در خور عشق تو من هیچ ندارم تحفه
حاضرم پیشکشت من بکنم این جان را
در دلم جایِگَهت تا به ابد محفوظ است
نشِڪستم ز سرِ مهر و وفا پیمان را
#مهنازنجفی
کی تو سامان بدهی این دل سرگردان را؟
هرگز از خاطر من آن شب و باران نرود
قهوه ے چشم تو و، فال تهِ فنجان را
ڪام شیرین ز لبانِ شِڪرت میخواهم
میدهم در عوضشِ جرعه به جرعه جان را
جذبه ے چشم سیاه و،لب گیراے تو یار
می برد دین و دل و قاعده وایمان را
سینه ام در عطشت مثل بیابان شده است
کاش میشد بدهی مژده به دل باران را
در خور عشق تو من هیچ ندارم تحفه
حاضرم پیشکشت من بکنم این جان را
در دلم جایِگَهت تا به ابد محفوظ است
نشِڪستم ز سرِ مهر و وفا پیمان را
#مهنازنجفی