This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
در وفایِ عشقِ تو مشهورِ خوبانم چو شمع
شبنشینِ کویِ سربازان و رِندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشمِ غمپرست
بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع
#حافظ
در وفایِ عشقِ تو مشهورِ خوبانم چو شمع
شبنشینِ کویِ سربازان و رِندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشمِ غمپرست
بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع
#حافظ
تو ماندگار ترین شاعرِ زمانِ منی
نه اینکه شعر بگویی تو شعرِ جانِ منی
از آفتابِ نگاهَت غرور میریزد
دلیلِ سر به هواییِ بی امانِ منی
مرا که مردمِ شهرم شبیه دیوارند
تویی که پنجره ی رو به بیکرانِ منی
شبی به طعنه میانِ ستارگان گفتم
که ماه فَخر ندارد تو آسمانِ منی
به فرض ایل و تبارم مرا رها کردند
چه غم که یک نفرِ کُلِّ خاندانِ منی
#علی_فرزانه_موحد
نه اینکه شعر بگویی تو شعرِ جانِ منی
از آفتابِ نگاهَت غرور میریزد
دلیلِ سر به هواییِ بی امانِ منی
مرا که مردمِ شهرم شبیه دیوارند
تویی که پنجره ی رو به بیکرانِ منی
شبی به طعنه میانِ ستارگان گفتم
که ماه فَخر ندارد تو آسمانِ منی
به فرض ایل و تبارم مرا رها کردند
چه غم که یک نفرِ کُلِّ خاندانِ منی
#علی_فرزانه_موحد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در دل دردیست از تو پنهان که مپرس
تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس
با این همه حـــال و در چنین تنگـــدلی
جـــا کرده محبـّت تو چنـدانکه مپرس
#ابوسعید_ابوالخیر
تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس
با این همه حـــال و در چنین تنگـــدلی
جـــا کرده محبـّت تو چنـدانکه مپرس
#ابوسعید_ابوالخیر
تا مثل هر شب باز هم باران ببارد
خود را به ابر شانه هایم می سپارد
امشب دوباره می رسد تا خاطراتی
بر سطر سطر دفتر شعرم بکارد
می دانم آری، خوب مي دانم در اين شهر
سنگ صبوري جز من شاعر ندارد
«سارای» هر شب تا سحر در آسمانم
طوفاني از جنس زمستان مي گذارد
شب پرسه هامان رو به پايان است و او باز
يك دستمال نازك پر گريه دارد
حالا دوباره وقت رفتن دست من را
محكم ميان دستهايش مي فشارد
او مي رود، او مي رود مثل شب پيش
اما خودش را پيش من جا مي گذارد
#جواد_ضمیری
خود را به ابر شانه هایم می سپارد
امشب دوباره می رسد تا خاطراتی
بر سطر سطر دفتر شعرم بکارد
می دانم آری، خوب مي دانم در اين شهر
سنگ صبوري جز من شاعر ندارد
«سارای» هر شب تا سحر در آسمانم
طوفاني از جنس زمستان مي گذارد
شب پرسه هامان رو به پايان است و او باز
يك دستمال نازك پر گريه دارد
حالا دوباره وقت رفتن دست من را
محكم ميان دستهايش مي فشارد
او مي رود، او مي رود مثل شب پيش
اما خودش را پيش من جا مي گذارد
#جواد_ضمیری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی تو شهرم قفس است ای همه آزادی من
غم مرا همنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من...
#حسین_منزوی
غم مرا همنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من...
#حسین_منزوی
امشب ز عشق روی تو سرگشته و دیوانهام
غوغا ز عشقت میکنم ای دلبر جانانهام
امشب همه روی تو را در آسمان قلب خود
با چشم دل رؤیت کنم ای لعبت فرزانهام
امشب غزال شعر من گویم غزل در وصف تو
درجاش به دیوان میکنم ای گلرخ دُردانهام
امشب به بزم شمع تو گیسو پریشان میکنم
ریزم به زیر پای تو خاکستر پروانهام
همچون زلیخا میشوم همدرد یعقوب نبی
آذر زنم از هجر تو بر این دل ویرانهام
با موج دریا راهی سوی توام «باقی» بمان
در ساحل جانودلم ای دلبر مستانهام
تا خور بتابد روی خود در ساحل قلبم بمان
تا مست و مدهوشت کنم از ساغر پیمانهام
#سیده_زهره_باقی
غوغا ز عشقت میکنم ای دلبر جانانهام
امشب همه روی تو را در آسمان قلب خود
با چشم دل رؤیت کنم ای لعبت فرزانهام
امشب غزال شعر من گویم غزل در وصف تو
درجاش به دیوان میکنم ای گلرخ دُردانهام
امشب به بزم شمع تو گیسو پریشان میکنم
ریزم به زیر پای تو خاکستر پروانهام
همچون زلیخا میشوم همدرد یعقوب نبی
آذر زنم از هجر تو بر این دل ویرانهام
با موج دریا راهی سوی توام «باقی» بمان
در ساحل جانودلم ای دلبر مستانهام
تا خور بتابد روی خود در ساحل قلبم بمان
تا مست و مدهوشت کنم از ساغر پیمانهام
#سیده_زهره_باقی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آمدی روی غزلهای دلـم عطر شدی
تپـشِ واژهٔ مستانـهٔ احساس شدی
تو خدای غـزلی ، نابترین شعرِ منی
ماهِ معبـودِ من و قبلهٔ احساس منی!
#پریسا_سیروس
تپـشِ واژهٔ مستانـهٔ احساس شدی
تو خدای غـزلی ، نابترین شعرِ منی
ماهِ معبـودِ من و قبلهٔ احساس منی!
#پریسا_سیروس
در چشمهایت آتشی از عشق برپا بود
وقتی که باران همنشین چتر دریا بود
باور نمیکردم که در من گام بردارد
مردی که لبریز از ترنمهای زیبا بود
من دختر پایان پائیزم که در شعرم
چشمان تو پایان احساسات دنیا بود
تقدیر من لبخندهای سبز بارانی
پرهای تو یادآور یک قوی تنها بود
هرشب خیالت را به دست شعر میدادم
کارم فقط تفسیر بغضی پای غمها بود
سبزم که از بیم "پرستش" شعر میبارد
بر سرزمینی که قنوتش یک معما بود
#پرستش_مددی
وقتی که باران همنشین چتر دریا بود
باور نمیکردم که در من گام بردارد
مردی که لبریز از ترنمهای زیبا بود
من دختر پایان پائیزم که در شعرم
چشمان تو پایان احساسات دنیا بود
تقدیر من لبخندهای سبز بارانی
پرهای تو یادآور یک قوی تنها بود
هرشب خیالت را به دست شعر میدادم
کارم فقط تفسیر بغضی پای غمها بود
سبزم که از بیم "پرستش" شعر میبارد
بر سرزمینی که قنوتش یک معما بود
#پرستش_مددی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شعر و دریا و تو و نم نم باران.چه قشنگ
خنده های تو مرا می کشد آسان.چه قشنگ
دست در دست، دو دیوانه به دریا بزنیم
بی کسی را ببرد موج خروشان.چه قشنگ
#حمید رضا گلشن
خنده های تو مرا می کشد آسان.چه قشنگ
دست در دست، دو دیوانه به دریا بزنیم
بی کسی را ببرد موج خروشان.چه قشنگ
#حمید رضا گلشن
وقتی که دلتنگی در و دیوار میچرخد
سقف اتاق و پنجره انگار میچرخد
هر جا نگاهت میرود رد و نشانی از
تصویر محو آخرین دیدار میچرخد
با خاطراتت کام میگیری و ناکامی
در دستهایت پاکتِ سیگار می چرخد
یا میخکوبی بر زمین در هاله ای از غم
یا نقطه ای که دور آن پرگار میچرخد
دیگر تمام فکر و ذهنت درد این دوریست
هر شب خیالت حول این افکار میچرخد
سر گیجه میگیرد تمام واژه ها انگار
خودکار دور دفترِ اشعار می چرخد
آخر تو میمانی و درد خاطراتی که
دور سرت دارد کبوتر وار میچرخد
#مریم_صفری
سقف اتاق و پنجره انگار میچرخد
هر جا نگاهت میرود رد و نشانی از
تصویر محو آخرین دیدار میچرخد
با خاطراتت کام میگیری و ناکامی
در دستهایت پاکتِ سیگار می چرخد
یا میخکوبی بر زمین در هاله ای از غم
یا نقطه ای که دور آن پرگار میچرخد
دیگر تمام فکر و ذهنت درد این دوریست
هر شب خیالت حول این افکار میچرخد
سر گیجه میگیرد تمام واژه ها انگار
خودکار دور دفترِ اشعار می چرخد
آخر تو میمانی و درد خاطراتی که
دور سرت دارد کبوتر وار میچرخد
#مریم_صفری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در بندِ تو بودن ، خودش آزادیِ محض است
ویرانه ، به لطف تو یک آبادی محض است
هرچند که درد است دلیلِ غم و اندوه
دردی که رسداز توبه من شادی محض است
#مرتضی حسینی
ویرانه ، به لطف تو یک آبادی محض است
هرچند که درد است دلیلِ غم و اندوه
دردی که رسداز توبه من شادی محض است
#مرتضی حسینی
چه هوایی چه بارانی من از احساس لبریزم
مثال ابرِ بارانی من از یادِ تو سرریزم
هوایی میشوم وقتی هوایت را به سر دارم
شوم آن رود پر آبی تو را در خود در آمیزم
بزن باران بزن جانم که همراه تو میبارم
من از فوارهی چشمم به روی واژه میریزم
برقصان با ترنّمِ اشک میانِ قابِِ چشمانم
بدون چتر میآیم من آن غوغای پاییزم
فضای خانهی قلبم شبیه خانهی باران
شبیه واژهی صفرم که بی اعداد ناچیزم
غزل از غصهی هجران ببین جانم کم آورده
اسیر فصل هجرانم در این شعر غمانگیزم
نگاهم خیره بر راه و سرم بر شانهی باران
منم شیداترین شاعر که با عشقت گلاویزم
#فریبا_قربان_کریمی
مثال ابرِ بارانی من از یادِ تو سرریزم
هوایی میشوم وقتی هوایت را به سر دارم
شوم آن رود پر آبی تو را در خود در آمیزم
بزن باران بزن جانم که همراه تو میبارم
من از فوارهی چشمم به روی واژه میریزم
برقصان با ترنّمِ اشک میانِ قابِِ چشمانم
بدون چتر میآیم من آن غوغای پاییزم
فضای خانهی قلبم شبیه خانهی باران
شبیه واژهی صفرم که بی اعداد ناچیزم
غزل از غصهی هجران ببین جانم کم آورده
اسیر فصل هجرانم در این شعر غمانگیزم
نگاهم خیره بر راه و سرم بر شانهی باران
منم شیداترین شاعر که با عشقت گلاویزم
#فریبا_قربان_کریمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM