ڪاش میشد ڪه تورا باز تماشا بڪنم
ازخدا باردگر بازتورا بلڪه تمنابڪنم
لابلاے غزلم چشم شدم تا ڪه فقط
نام زیباےتو را در دل آن جا بڪنم..!!
#مهنازنجفی
ازخدا باردگر بازتورا بلڪه تمنابڪنم
لابلاے غزلم چشم شدم تا ڪه فقط
نام زیباےتو را در دل آن جا بڪنم..!!
#مهنازنجفی
ای مهربان! که جاذبه دارد صدای تو
امشب پرنده می وزد از چشمهای تو !
امشب حوالیِ تو مه آلود و مبهم است
امشب شکفته در دلِ باران، هوای تو
چون ذرّه در هوای نگاهت معلّقند
گنجشک های گمشده از کهربای تو !
گفتم که روبروی تو آهندلی کنم
کی می گُذارد این دلِ آهنرُبای تو؟!
گرچه تمامِ آینه ها صاف و صادقند
چیزی برای عرضه ندارند جای تو
شبنم به روی تک تکِ گلها نشسته است
پیداست در حوالیِ من ردِّ پای تو
امشب،شبی به وُسعتِ یلداست، خوبِ من
مانندِ قصه هاست شبِ باصفای تو !
#یدالله گودرزی
امشب پرنده می وزد از چشمهای تو !
امشب حوالیِ تو مه آلود و مبهم است
امشب شکفته در دلِ باران، هوای تو
چون ذرّه در هوای نگاهت معلّقند
گنجشک های گمشده از کهربای تو !
گفتم که روبروی تو آهندلی کنم
کی می گُذارد این دلِ آهنرُبای تو؟!
گرچه تمامِ آینه ها صاف و صادقند
چیزی برای عرضه ندارند جای تو
شبنم به روی تک تکِ گلها نشسته است
پیداست در حوالیِ من ردِّ پای تو
امشب،شبی به وُسعتِ یلداست، خوبِ من
مانندِ قصه هاست شبِ باصفای تو !
#یدالله گودرزی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گر تو رادیده به این راه نمانم،چه کنم؟
یا غـزل در غـزلی ناب نخـوانم، چه کنم؟
یاد آن سِحـرِ نگاه و خم آن ابروی ناز
گر زند شعله مرا شعله به جانم،چه کنم؟
#صلاح الدین ریحانی
یا غـزل در غـزلی ناب نخـوانم، چه کنم؟
یاد آن سِحـرِ نگاه و خم آن ابروی ناز
گر زند شعله مرا شعله به جانم،چه کنم؟
#صلاح الدین ریحانی
تا مثل هر شب باز هم باران ببارد
خود را به ابر شانه هایم می سپارد
امشب دوباره می رسد تا خاطراتی
بر سطر سطر دفتر شعرم بکارد
می دانم آری، خوب مي دانم در اين شهر
سنگ صبوري جز من شاعر ندارد
«سارای» هر شب تا سحر در آسمانم
طوفاني از جنس زمستان مي گذارد
شب پرسه هامان رو به پايان است و او باز
يك دستمال نازك پر گريه دارد
حالا دوباره وقت رفتن دست من را
محكم ميان دستهايش مي فشارد
او مي رود، او مي رود مثل شب پيش
اما خودش را پيش من جا مي گذارد
#جواد_ضمیری
خود را به ابر شانه هایم می سپارد
امشب دوباره می رسد تا خاطراتی
بر سطر سطر دفتر شعرم بکارد
می دانم آری، خوب مي دانم در اين شهر
سنگ صبوري جز من شاعر ندارد
«سارای» هر شب تا سحر در آسمانم
طوفاني از جنس زمستان مي گذارد
شب پرسه هامان رو به پايان است و او باز
يك دستمال نازك پر گريه دارد
حالا دوباره وقت رفتن دست من را
محكم ميان دستهايش مي فشارد
او مي رود، او مي رود مثل شب پيش
اما خودش را پيش من جا مي گذارد
#جواد_ضمیری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نازچشمان تو راشعرکنم دردل شب
تا که مهتاب ننازد به جمالش هر شب
چشم تو آیه نازل شده ازاحساس ست
سر بـه سجاده پر مهر تو دارم در شب
#حمیدرضا یگانه
تا که مهتاب ننازد به جمالش هر شب
چشم تو آیه نازل شده ازاحساس ست
سر بـه سجاده پر مهر تو دارم در شب
#حمیدرضا یگانه
ای ابرهای تیره ببارید جای من
شاید کمی سبک بشود بغضهای من
آیا کسی به پنجره زل میزند هنوز؟؟
اصلا به انتظار نشسته برای من ؟؟؟
من گم شدم میان دوراهی و در مسیر
یک همسفر نشد بدود پا به پای من
آرام باش قلب شکسته، سکوت کن
قسمت نشد کسی بشود هم صدای من
در خواب دیده ام که سرانجام میرسد
روزی غریبه ای که شود آشنای من
امشب چقدر ساز دلم شور میزند
امشب چقدر دلنگرانم ، خدای من
#مریم_صفری
شاید کمی سبک بشود بغضهای من
آیا کسی به پنجره زل میزند هنوز؟؟
اصلا به انتظار نشسته برای من ؟؟؟
من گم شدم میان دوراهی و در مسیر
یک همسفر نشد بدود پا به پای من
آرام باش قلب شکسته، سکوت کن
قسمت نشد کسی بشود هم صدای من
در خواب دیده ام که سرانجام میرسد
روزی غریبه ای که شود آشنای من
امشب چقدر ساز دلم شور میزند
امشب چقدر دلنگرانم ، خدای من
#مریم_صفری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ضربِ دلم را ضربانش تویی
جان که مگو،گر همه جانش تویی
چشمِ تو گر تیر و مرا در نشان
خوش به تنم تا که کمانش تویی
#مسلم_خزایی_ژاکاو
جان که مگو،گر همه جانش تویی
چشمِ تو گر تیر و مرا در نشان
خوش به تنم تا که کمانش تویی
#مسلم_خزایی_ژاکاو
ز دریای نگاهت من دُر نایاب می گیرم
حریر نور گویی از رخ مهتاب می گیرم
چنان در سینه بی تاب است دل از آتش عشقت
که از چشمان خود هر شب گلاب ناب می گیرم
عجب سودای شیرینیست این رویای روح افزا
به آغوشم تو را شبها اگر در خواب می گیرم
گوارای نگاهت باد ای جبریل شعر من
غزلهای روانی را که از محراب می گیرم
من آن آواره ی راهم که از خوش باوری اینجا
سراغ خانه ی آباد از سیلاب می گیرم
نظر بر وسعت دریاست واسع را و می دانم
ز سستی های خود جا در دل مرداب می گیرم
#سید_علی_کهنگی
حریر نور گویی از رخ مهتاب می گیرم
چنان در سینه بی تاب است دل از آتش عشقت
که از چشمان خود هر شب گلاب ناب می گیرم
عجب سودای شیرینیست این رویای روح افزا
به آغوشم تو را شبها اگر در خواب می گیرم
گوارای نگاهت باد ای جبریل شعر من
غزلهای روانی را که از محراب می گیرم
من آن آواره ی راهم که از خوش باوری اینجا
سراغ خانه ی آباد از سیلاب می گیرم
نظر بر وسعت دریاست واسع را و می دانم
ز سستی های خود جا در دل مرداب می گیرم
#سید_علی_کهنگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در خیالم با خیالت ، بی خیالِ سرنوشت
گر تو باشی در خیالم دوزخم باشد بهشت
با خیالت طی کنم عمر و ندانم سر گذشت
از وجودِ پاکِ تو، یزدان گِل و خاکم سرشت
#خوشنودی
گر تو باشی در خیالم دوزخم باشد بهشت
با خیالت طی کنم عمر و ندانم سر گذشت
از وجودِ پاکِ تو، یزدان گِل و خاکم سرشت
#خوشنودی
بیخیالِ غصّهها ای دوست ، چایت را بنوش
هرچه پیش آمد بدان نیکوست، چایت را بنوش
همچو برگی سبز ، غلتان باش در جریان رود
زندگی سرتاسرش جادوست ، چایت را بنوش
تکیه بر هرشانهای دادی سرت را برندار
تا عسل بر شانهی کندوست، چایت را بنوش
در نگاه آسمان ، عمر زمین یک لحظه است!
این زمین و آسمانِ اوست، چایت را بنوش
او که تا اینجا تورا آورده با خود میبرد
قایقت را همچنان پاروست، چایت را بنوش
در محاق ماه چشم از آسمانت برندار
ماه چشم و آسمان ابروست، چایت را بنوش
عاشقی کن مثل قو بر برکهی این زندگی
قو برای عاشقی الگوست ، چایت را بنوش
مهرورزی را اگر آیینهی راهت کنی...
بر دلت آرامش آهوست ، چایت را بنوش
#پرویز_شالی
هرچه پیش آمد بدان نیکوست، چایت را بنوش
همچو برگی سبز ، غلتان باش در جریان رود
زندگی سرتاسرش جادوست ، چایت را بنوش
تکیه بر هرشانهای دادی سرت را برندار
تا عسل بر شانهی کندوست، چایت را بنوش
در نگاه آسمان ، عمر زمین یک لحظه است!
این زمین و آسمانِ اوست، چایت را بنوش
او که تا اینجا تورا آورده با خود میبرد
قایقت را همچنان پاروست، چایت را بنوش
در محاق ماه چشم از آسمانت برندار
ماه چشم و آسمان ابروست، چایت را بنوش
عاشقی کن مثل قو بر برکهی این زندگی
قو برای عاشقی الگوست ، چایت را بنوش
مهرورزی را اگر آیینهی راهت کنی...
بر دلت آرامش آهوست ، چایت را بنوش
#پرویز_شالی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توبه کردم که قلم دست نگیرم اما
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهــر بی یار مگــر ارزش دیدن دارد!
#شهریار
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهــر بی یار مگــر ارزش دیدن دارد!
#شهریار
منم و دفتر شعری که پر از اسرار است
شرح دلتنگی و دیوانگی ام بسیار است
شهر را ناله ی دلتنگی من پر کرده
ناله هایم همه از حسرت یک دیدار است
بند بند بدنم چشم شده ، اما حیف
بین چشمان من و دیده ی او دیوار است
عشق از دست دلم خون جگر خواهد خورد
دیده چون دیده ی نادیده من خونبار است
خبر از حال دل تنگ نداری شاید
روز هر عاشق دلتنگ چو شامی تار است
قصه از غصه ی بسیار نوشتم امروز
درک کن حال دلی را که چنین غمدار است
#اسماعیل حاج علیان
شرح دلتنگی و دیوانگی ام بسیار است
شهر را ناله ی دلتنگی من پر کرده
ناله هایم همه از حسرت یک دیدار است
بند بند بدنم چشم شده ، اما حیف
بین چشمان من و دیده ی او دیوار است
عشق از دست دلم خون جگر خواهد خورد
دیده چون دیده ی نادیده من خونبار است
خبر از حال دل تنگ نداری شاید
روز هر عاشق دلتنگ چو شامی تار است
قصه از غصه ی بسیار نوشتم امروز
درک کن حال دلی را که چنین غمدار است
#اسماعیل حاج علیان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این اقلیم بارانی تو آفتابِ جهانم باش
کمی با چتر کیسویت نگهبان و پناهم باش...
ڪنون ڪز فرط دلتنڪَـی سالها نخوابیدم
بیا در آغوش سوزانت میزبان خوابم باش..!!
#سپهر
کمی با چتر کیسویت نگهبان و پناهم باش...
ڪنون ڪز فرط دلتنڪَـی سالها نخوابیدم
بیا در آغوش سوزانت میزبان خوابم باش..!!
#سپهر
تو نبودی و به پاهای خدا افتادم
دست بی رحم ترین ثانیه ها افتادم
تو نبودی و تب فاصله ها پیرم کرد
عاشق شعر شدم، شعر زمینگیرم کرد
مثنوی كردمت و شكر به جا آوردم
توی هر بیت فقط اسم تو را آوردم
آرزو کردمت و بغض نوشتم حالا
پای تو آب شده خشت به خشتم، حالا
قد یک خاطره گهگاه کنارم بنشین
نه عزیزم! خبری نیست، از آن دور ببین
گریه ی مرد غریب ست، ولی حادثه نیست
غرق رویای خودش بود، غریبانه گریست ،،،
#کاظم بهمنی
دست بی رحم ترین ثانیه ها افتادم
تو نبودی و تب فاصله ها پیرم کرد
عاشق شعر شدم، شعر زمینگیرم کرد
مثنوی كردمت و شكر به جا آوردم
توی هر بیت فقط اسم تو را آوردم
آرزو کردمت و بغض نوشتم حالا
پای تو آب شده خشت به خشتم، حالا
قد یک خاطره گهگاه کنارم بنشین
نه عزیزم! خبری نیست، از آن دور ببین
گریه ی مرد غریب ست، ولی حادثه نیست
غرق رویای خودش بود، غریبانه گریست ،،،
#کاظم بهمنی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM