عاشقم ,عاشق آن تازه نگارم که تویی...
فاش گویم همه داروندارم که تویی ...
من قسم خورده ام از چشم خمارت نگهی..
بخرم با غم چشمان خمارم که تویی...
من زخورشید نگاه توقیامت دیدم ...
قامت سرو من وشاه سوارم که تویی...
صبر کن ,این دم آخرکه شدم شاعرتو...
به شب غم زده ام صبروقرارم که تویی...
توغزالی وغزل زاده ی این شعرمنم....
شعرچون تیر من وصیدوشکارم که تویی....
بازکن آن گره صورت ماهت گل من ...
جان من,هرگره افتاده به کارم که تویی...
این غزل ازسرعشق توفقط جاری شد...
به خدا من به اجل جان نسپارم که تویی.
#مولانا
فاش گویم همه داروندارم که تویی ...
من قسم خورده ام از چشم خمارت نگهی..
بخرم با غم چشمان خمارم که تویی...
من زخورشید نگاه توقیامت دیدم ...
قامت سرو من وشاه سوارم که تویی...
صبر کن ,این دم آخرکه شدم شاعرتو...
به شب غم زده ام صبروقرارم که تویی...
توغزالی وغزل زاده ی این شعرمنم....
شعرچون تیر من وصیدوشکارم که تویی....
بازکن آن گره صورت ماهت گل من ...
جان من,هرگره افتاده به کارم که تویی...
این غزل ازسرعشق توفقط جاری شد...
به خدا من به اجل جان نسپارم که تویی.
#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نه سراغی نه سلامی خبری میخواهم
قدر یک قاصدک از تو اثری میخواهم
خواب و بیدار شب و روز به دنبال من است
جز مگر یاد تو یار سفری میخواهم؟
#مهدیفرجی
قدر یک قاصدک از تو اثری میخواهم
خواب و بیدار شب و روز به دنبال من است
جز مگر یاد تو یار سفری میخواهم؟
#مهدیفرجی
چشم در چشمان تو من شاعرگلهاشدم
مطلعشعرمشدی آوارۀ رویا شدم
گوشۀ چشمت چه پنهانکرده ای در واژه ها
هیچم و با تک نگاهت عاشقی رسوا شدم
هیچ میدانی که این دل واله وشیدای توست
آنقدر شیدا که من در جان تو معنا شدم
با دلم بازی نکن من شاعری بی طاقتم
دل به عشقت بسته ام آوارۀ صحرا شدم
#فریبا_قربان_کریمی
مطلعشعرمشدی آوارۀ رویا شدم
گوشۀ چشمت چه پنهانکرده ای در واژه ها
هیچم و با تک نگاهت عاشقی رسوا شدم
هیچ میدانی که این دل واله وشیدای توست
آنقدر شیدا که من در جان تو معنا شدم
با دلم بازی نکن من شاعری بی طاقتم
دل به عشقت بسته ام آوارۀ صحرا شدم
#فریبا_قربان_کریمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در چشم هایت خیره بودم، غرقِ لبخند
اما زنے در عمق جانم گریه مے ڪرد
رفتم...ولے از سایه ام مے شد بفهمی
چشمم، لبم، دستم، دهانم گریه مے ڪرد...
#نرگس_میرفیضے
اما زنے در عمق جانم گریه مے ڪرد
رفتم...ولے از سایه ام مے شد بفهمی
چشمم، لبم، دستم، دهانم گریه مے ڪرد...
#نرگس_میرفیضے
حالا کنارِ عاشقی با من دگر دیوانه شو
در بزمِ عشقم پا بنه ، مجنونِ این افسانه شو
چون شبنمِ دوشینه ای بر برگِ جانم رخنه کن
در دشتِ باران خورده ی احساسِ من ، پروانه شو
بر آستانِ این دلم چون بیدِ مجنون سايه کن
بر پیچکِ دلدادگی دیوار باش و شانه شو
از این رکودِ عاطفه ، تلخیِ کامم را بگیر
با هر شرابِ بوسه ات در پیکرِ پیمانه شو
هم جامه شو با جانِ من ، تا که بگیرد نقشِ تو
چون آشنایِ تن شدی با غیرِ من بیگانه شو
در معبدِ چشمانِ تو ، شعله صفت رقصیده ام
در خلوتِ تنهاییم افسونِ هر ، ترانه شو
از کفرِ منطق باز گَرد تا خود بیالایم به عشق
در کعبه ی پاکِ دلم معبودِ این کاشانه شو
#سارا_اسماعیلی
در بزمِ عشقم پا بنه ، مجنونِ این افسانه شو
چون شبنمِ دوشینه ای بر برگِ جانم رخنه کن
در دشتِ باران خورده ی احساسِ من ، پروانه شو
بر آستانِ این دلم چون بیدِ مجنون سايه کن
بر پیچکِ دلدادگی دیوار باش و شانه شو
از این رکودِ عاطفه ، تلخیِ کامم را بگیر
با هر شرابِ بوسه ات در پیکرِ پیمانه شو
هم جامه شو با جانِ من ، تا که بگیرد نقشِ تو
چون آشنایِ تن شدی با غیرِ من بیگانه شو
در معبدِ چشمانِ تو ، شعله صفت رقصیده ام
در خلوتِ تنهاییم افسونِ هر ، ترانه شو
از کفرِ منطق باز گَرد تا خود بیالایم به عشق
در کعبه ی پاکِ دلم معبودِ این کاشانه شو
#سارا_اسماعیلی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بوسه اے از سر مستے به لب یار زدم
آتشے بر دل دیوانه و بیمار زدم
مست روے و مست جان و مست ساقے وسما
طعنه اے از ته دل بر رخ هشیار زدم
#سعدے
آتشے بر دل دیوانه و بیمار زدم
مست روے و مست جان و مست ساقے وسما
طعنه اے از ته دل بر رخ هشیار زدم
#سعدے
من به شیداییِ چشمانِ تو معتادم و بس
من به دامِ رخِ زیبایِ تو افتادم و بس
تو به یکباره نظر سوی خدا کردی و من
به نظر بازیِ تو خشک بجا ماندم و بس
اشکِ چشمان من و دردِ فراقت بخدا
شده زهری ،جگرسوز که من ، خوردم و بس
تو بخوان فاتحه ی عمرِ مرا از سرِ لطف
ز فراقِ گلِ رویت بخدا مُردم و بس
تو عزیز ، رحم نما بر منِ مسکین و بیا
که به خاکِ قدمت ، قربان گردم و بس
#شهریار_پرویزی
من به دامِ رخِ زیبایِ تو افتادم و بس
تو به یکباره نظر سوی خدا کردی و من
به نظر بازیِ تو خشک بجا ماندم و بس
اشکِ چشمان من و دردِ فراقت بخدا
شده زهری ،جگرسوز که من ، خوردم و بس
تو بخوان فاتحه ی عمرِ مرا از سرِ لطف
ز فراقِ گلِ رویت بخدا مُردم و بس
تو عزیز ، رحم نما بر منِ مسکین و بیا
که به خاکِ قدمت ، قربان گردم و بس
#شهریار_پرویزی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میڪِشم نازِ دو چشمانِ تو را با دل و جان
بیـش از اینهـا نـده آزار ، نڪن نـاز، بخند
خنده ات چهـرۀ زیبـاے خدا هست... خدا
میشود با دلِ من مونـس و دَمساز بخند
#مرجان_علیشاهے
بیـش از اینهـا نـده آزار ، نڪن نـاز، بخند
خنده ات چهـرۀ زیبـاے خدا هست... خدا
میشود با دلِ من مونـس و دَمساز بخند
#مرجان_علیشاهے
امشب اى ماه به درد دل من تسكينى
زخمى ام باز بگو زخم مرا مى بينى؟
خسته و زخمى و دلگير تماشايم كن
اين من گم شده در خويش تو پيدايم كن
باز مهمان من و اين همه تنهايى باش
هم نشين من و اين لحظه ى شيدايى باش
من و دل تنگى وغم، تو قلم شيدايى
وسعتى لايتناهى ست غم تنهايى
تو همان عشق، همان واژه ى نابى به غزل
مى درخشى به شب شعر من از روز ازل
گرچه عمريست قلم عشق تو را مى بارد
هرچه شاعر بشوم، شعر تورا كم دارد
#مریم_پاییزی
زخمى ام باز بگو زخم مرا مى بينى؟
خسته و زخمى و دلگير تماشايم كن
اين من گم شده در خويش تو پيدايم كن
باز مهمان من و اين همه تنهايى باش
هم نشين من و اين لحظه ى شيدايى باش
من و دل تنگى وغم، تو قلم شيدايى
وسعتى لايتناهى ست غم تنهايى
تو همان عشق، همان واژه ى نابى به غزل
مى درخشى به شب شعر من از روز ازل
گرچه عمريست قلم عشق تو را مى بارد
هرچه شاعر بشوم، شعر تورا كم دارد
#مریم_پاییزی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگ نگاهت شده ام ای دل و جانم
بازآی و ببین بی تو چه بی نام و نشانم
این دوریِ از روی تو سوق است به مردن
هرچند بعید است که خود زنده بمانم
#هما کشتگر
بازآی و ببین بی تو چه بی نام و نشانم
این دوریِ از روی تو سوق است به مردن
هرچند بعید است که خود زنده بمانم
#هما کشتگر
بیـا با مـن دمے بنشـین، برایـت ارمـغـان دارم
هــزاران راز ناگفــتہ در این سیـنـہ نهـان دارم
بیا با من دراین وادے، ڪہ ازحسرت پر از دردم
مـن از نا مهـربانے ها، بہ دل داغے گــران دارم
نـمیدانم چہ مے خـواهے، ازین حال پـریشانـم
ببـین آڪـنـدہ از دردم ، شــڪایت از جهـان دارم
نگـویـم درد دل بـا ڪـس، نـدارم مـحـرم رازے
مـیان سـیـنـہ ے ســردم ، دلے آتـشفـشان دارم
بہ چشم خویشتن دیدم ،جفایے زان جفاپیشه
نہ قدرت در نهان ڪردن،نہ جرآت در بیان دارم
در این دوران بے مهرے ، ڪہ دلها از جفـا پیـرند
منم گر پـیر و فـرتوتـم ، ولے قـلبے جوان دارم
نمے دانم چہ ها سازم ،ڪـہ دل ازڪوے او گیرم
ڪزان چشم سیہ هر دم،غمے درعمق جان دارم
غـزل هـایـم سـراسـر غـم، تمـام واژگان مبهـم
درون قـلـب نــالانـم ، بــهـارے پـر خــزان دارم
مگـو ناصح سخـن از غـم، منـم اڪندہ از دردم
اگر چہ خندہ در چهـرہ، ولے داغے نـهان دارم
#مولانا
هــزاران راز ناگفــتہ در این سیـنـہ نهـان دارم
بیا با من دراین وادے، ڪہ ازحسرت پر از دردم
مـن از نا مهـربانے ها، بہ دل داغے گــران دارم
نـمیدانم چہ مے خـواهے، ازین حال پـریشانـم
ببـین آڪـنـدہ از دردم ، شــڪایت از جهـان دارم
نگـویـم درد دل بـا ڪـس، نـدارم مـحـرم رازے
مـیان سـیـنـہ ے ســردم ، دلے آتـشفـشان دارم
بہ چشم خویشتن دیدم ،جفایے زان جفاپیشه
نہ قدرت در نهان ڪردن،نہ جرآت در بیان دارم
در این دوران بے مهرے ، ڪہ دلها از جفـا پیـرند
منم گر پـیر و فـرتوتـم ، ولے قـلبے جوان دارم
نمے دانم چہ ها سازم ،ڪـہ دل ازڪوے او گیرم
ڪزان چشم سیہ هر دم،غمے درعمق جان دارم
غـزل هـایـم سـراسـر غـم، تمـام واژگان مبهـم
درون قـلـب نــالانـم ، بــهـارے پـر خــزان دارم
مگـو ناصح سخـن از غـم، منـم اڪندہ از دردم
اگر چہ خندہ در چهـرہ، ولے داغے نـهان دارم
#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت
سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز
تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
#سعدی
سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز
تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
#سعدی
از نگاه روی تو، دل سیر میگردد مگر
آخر آدم با تو باشد، پیر میگردد مگر
با نگاهی قلب من را کردهای مالِ خودت
شهر با یک حملهای تسخیر میگردد مگر
لحظهی دیدارِ عکست نیز خشکم میزند
بی طناب، این دست و پا زنجیر میگردد مگر
عاشقم باشی نباشی، سرد باشی یا که گرم
حس عاشق لحظهای تغییر میگردد مگر
در میان حس من، هر واژه عاجز مانده است
آتش دل با سخن تعبیر میگردد مگر..
#محمد علی بهمنی
آخر آدم با تو باشد، پیر میگردد مگر
با نگاهی قلب من را کردهای مالِ خودت
شهر با یک حملهای تسخیر میگردد مگر
لحظهی دیدارِ عکست نیز خشکم میزند
بی طناب، این دست و پا زنجیر میگردد مگر
عاشقم باشی نباشی، سرد باشی یا که گرم
حس عاشق لحظهای تغییر میگردد مگر
در میان حس من، هر واژه عاجز مانده است
آتش دل با سخن تعبیر میگردد مگر..
#محمد علی بهمنی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا ببر به سڪوتے ڪه دنج و آرام است
مرا ببر به جهانے ڪه بے سرانجام است
مرا ببر به خیالات و قصههاے محال
به یک جزیرهے تنها ڪه غرق ابهام است...
#نرگس_صرافیان_طوفان
مرا ببر به جهانے ڪه بے سرانجام است
مرا ببر به خیالات و قصههاے محال
به یک جزیرهے تنها ڪه غرق ابهام است...
#نرگس_صرافیان_طوفان