ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻔـﺲ ﮐـﻪ ﺑﻤﻴـﺮﻡﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺗـو ﺑـﺎﺷﻢ
ﺑﺪﺍﻥ ﺍﻣﻴﺪ ﺩﻫﻢ ﺟﺎﻥ،ﮐـﻪ ﺧﺎﮎِ ﮐﻮﯼ ﺗو ﺑﺎﺷﻢ
ﻣِﯽِ ﺑﻬﺸـﺖ ﻧﻨـﻮﺷـﻢ ﺯ ﺩﺳﺖِ ﺳـﺎﻗﯽِ ﺭﺿـﻮﺍﻥ
ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﺖِ ﺭﻭﯼ ﺗو ﺑﺎشم
#سعـدی
ﺑﺪﺍﻥ ﺍﻣﻴﺪ ﺩﻫﻢ ﺟﺎﻥ،ﮐـﻪ ﺧﺎﮎِ ﮐﻮﯼ ﺗو ﺑﺎﺷﻢ
ﻣِﯽِ ﺑﻬﺸـﺖ ﻧﻨـﻮﺷـﻢ ﺯ ﺩﺳﺖِ ﺳـﺎﻗﯽِ ﺭﺿـﻮﺍﻥ
ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﺖِ ﺭﻭﯼ ﺗو ﺑﺎشم
#سعـدی
چشمم دوباره منتظر ماه روی توست
امشب که باز در دل من آرزوی توست
بخشیده جان تازه به جانم نسیم عشق
یعنی هزار حاتم و عیسی به کوی توست
دنیا به پیشِ چشمم اگر آسمان شود
قلبم کبوتریست که مایل به سوی توست
در خلوتم خیال تو را چنگ میزنم
حبلالمتین عاشقیام تار موی توست
تو سالهاست شعرِ مرا ترک کردهای
اما هنوز در غزلم گفتُ گوی توست
#علی_فرزانه_موحد
امشب که باز در دل من آرزوی توست
بخشیده جان تازه به جانم نسیم عشق
یعنی هزار حاتم و عیسی به کوی توست
دنیا به پیشِ چشمم اگر آسمان شود
قلبم کبوتریست که مایل به سوی توست
در خلوتم خیال تو را چنگ میزنم
حبلالمتین عاشقیام تار موی توست
تو سالهاست شعرِ مرا ترک کردهای
اما هنوز در غزلم گفتُ گوی توست
#علی_فرزانه_موحد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو همانی که زصبح، به دل میسپارمت
من همانم که زشوق، به شعر مینگارمت
ای آنکه زعشق همه دانی و همه خوانی
تو همانی که به جان، زعشق میستایمت
#نعمت الله بحرینی
من همانم که زشوق، به شعر مینگارمت
ای آنکه زعشق همه دانی و همه خوانی
تو همانی که به جان، زعشق میستایمت
#نعمت الله بحرینی
هزاران بار عشقم را به تو اقرار خواهم کرد
مسیر زندگی را سوی تو هموار خواهم کرد
اگر مردم بگویند عشق ما یک عشق ممنوعست
برای با تو بودن دائما پیکار خواهم کرد
نگاهت را نگیر ازمن توای ارام جان من
که غیر از تو جهان را یکسره انکار خواهم کرد
بمان برعهد و پیمانیکه از روز ازل بستیم
وگرنه مثل مجنون باهمه رفتار خواهم کرد
اگر چه عاشقی پایان تلخی دارد اما باز
برای بوسه ای شیرین به تو اصرارخواهم کرد
نمیدانم چرا شعرم پراز فریاد دلتنگیست
تمام شب به یادت با غزل گفتار خواهم کرد
قلم در دست من بود و سرودم این غزلها را
تو راسرمطلع عشقم دراین اشعار خواهم کرد
#سعید_زاهدی
مسیر زندگی را سوی تو هموار خواهم کرد
اگر مردم بگویند عشق ما یک عشق ممنوعست
برای با تو بودن دائما پیکار خواهم کرد
نگاهت را نگیر ازمن توای ارام جان من
که غیر از تو جهان را یکسره انکار خواهم کرد
بمان برعهد و پیمانیکه از روز ازل بستیم
وگرنه مثل مجنون باهمه رفتار خواهم کرد
اگر چه عاشقی پایان تلخی دارد اما باز
برای بوسه ای شیرین به تو اصرارخواهم کرد
نمیدانم چرا شعرم پراز فریاد دلتنگیست
تمام شب به یادت با غزل گفتار خواهم کرد
قلم در دست من بود و سرودم این غزلها را
تو راسرمطلع عشقم دراین اشعار خواهم کرد
#سعید_زاهدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر روز اگر یک بوسه مهمانِ تو باشم
عمری به شیرینی غزل خوانِ تو باشم
بـا مـن اگر پیمـان نگهداری به یاری
من تا نفـس دارم بـه پیمانِ تو باشم
عشقِ تـو شـد فرمانروای هستیِ من
تا هر چه فرمایی بـه فرمانِ تـو باشم
#فریدون_مشیری
عمری به شیرینی غزل خوانِ تو باشم
بـا مـن اگر پیمـان نگهداری به یاری
من تا نفـس دارم بـه پیمانِ تو باشم
عشقِ تـو شـد فرمانروای هستیِ من
تا هر چه فرمایی بـه فرمانِ تـو باشم
#فریدون_مشیری
ديشب دعـا كردم ، سرت سامان بگيرد
تقـديـر از لـب هاى تـو فـرمان بگيرد
ديشب نگاهم تـا سحر بـر آسمان بود
بغضم تَرَک بـرداشت، تـا بـاران بگيرد
انگـار چشـمِ آسمـان هم، در صدد بود
از خاک، يک همـراهِ هم پيـمان بگيرد
اى كاش از بـومِ حضـورت ، رنگِ غم را
آن قطـره هـاى كوچک،ِ رقصان بگيرد
يك لحظه درخود گُم شوى تا خالقِ دل
دستِ تورا دردستِ خود يک آن بگيرد
عـاشق بمـانى... عشق ، امـا از دلِ تـو
ايـن آزمـونِ سخـت را ، آسـان بگيرد
من لحظـه ی بی تابى ام را نذر كردم
تا زندگى در لحظـه هايت جان بگیرد
#غـزل_آرامـش
تقـديـر از لـب هاى تـو فـرمان بگيرد
ديشب نگاهم تـا سحر بـر آسمان بود
بغضم تَرَک بـرداشت، تـا بـاران بگيرد
انگـار چشـمِ آسمـان هم، در صدد بود
از خاک، يک همـراهِ هم پيـمان بگيرد
اى كاش از بـومِ حضـورت ، رنگِ غم را
آن قطـره هـاى كوچک،ِ رقصان بگيرد
يك لحظه درخود گُم شوى تا خالقِ دل
دستِ تورا دردستِ خود يک آن بگيرد
عـاشق بمـانى... عشق ، امـا از دلِ تـو
ايـن آزمـونِ سخـت را ، آسـان بگيرد
من لحظـه ی بی تابى ام را نذر كردم
تا زندگى در لحظـه هايت جان بگیرد
#غـزل_آرامـش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دل من تنگ شــده، سيـر نگاهت بكنم
با دو چشم سيهام، عاشق راهت بكنم
ميشود هم قدمم باشي و در بدو ورود
روي شطرنج دلــم مهرهي شاهت بكنم
#محمد_عزیزی
با دو چشم سيهام، عاشق راهت بكنم
ميشود هم قدمم باشي و در بدو ورود
روي شطرنج دلــم مهرهي شاهت بكنم
#محمد_عزیزی
دست شستم از تو، با جانم تمنا را چهکار؟
با سرِ شوریدهام مِنبعد سودا را چهکار؟
هر کجا خواهی برو، با هر که میخواهی نشین
با بد و نیکِ تو ای پیمانشکن ما را چهکار؟
پشت بر دیوارِ خرسندی نهادم در غمت
جانِ من! با خاطرِ آسوده غوغا را چهکار؟
آرزومندت نیام، حسرت چه میخواهد ز من؟
طالبِ وصلت نیام، با من تمنا را چهکار؟
خویش را آزاد کردم، بندهی کس نیستم
با من بیقیدْ عشقِ کارفرما را چهکار؟
پایْ در کنجِ صبوری خوب محکم کردهای
با تو ای شاپور! شوقِ بیمحابا را چهکار؟
#شاپور_تهرانی
با سرِ شوریدهام مِنبعد سودا را چهکار؟
هر کجا خواهی برو، با هر که میخواهی نشین
با بد و نیکِ تو ای پیمانشکن ما را چهکار؟
پشت بر دیوارِ خرسندی نهادم در غمت
جانِ من! با خاطرِ آسوده غوغا را چهکار؟
آرزومندت نیام، حسرت چه میخواهد ز من؟
طالبِ وصلت نیام، با من تمنا را چهکار؟
خویش را آزاد کردم، بندهی کس نیستم
با من بیقیدْ عشقِ کارفرما را چهکار؟
پایْ در کنجِ صبوری خوب محکم کردهای
با تو ای شاپور! شوقِ بیمحابا را چهکار؟
#شاپور_تهرانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
#مولانا
رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
#مولانا
گفتم بمان که گشته دلم مبتلای تو
پیچیده در سراسر جانم هوای تو
در عالم خیال و یقین و گمان و شک
زل میزنم به خنده و ناز و ادای تو
ماییم و چله ای که گذشته است در فراق
در گوش ما به جاست کماکان صدای تو
خواهم که دفتری بسرایم به شرح عشق
دیوان اگر چه گفته نشاید ثنای تو
گیرم که عالمی همگی بی وفا شوند
ما را به خاطر است دمادم وفای تو
شاهی تو را سزا و گدایی از آن من
بر من همین بس است که باشم گدای تو
شبهای من اگر چه به بغض و به غم گذشت
این جان اگر که امر نمایی فدای تو
#مژگان_تولایی
پیچیده در سراسر جانم هوای تو
در عالم خیال و یقین و گمان و شک
زل میزنم به خنده و ناز و ادای تو
ماییم و چله ای که گذشته است در فراق
در گوش ما به جاست کماکان صدای تو
خواهم که دفتری بسرایم به شرح عشق
دیوان اگر چه گفته نشاید ثنای تو
گیرم که عالمی همگی بی وفا شوند
ما را به خاطر است دمادم وفای تو
شاهی تو را سزا و گدایی از آن من
بر من همین بس است که باشم گدای تو
شبهای من اگر چه به بغض و به غم گذشت
این جان اگر که امر نمایی فدای تو
#مژگان_تولایی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان من
كوبی زمین من به سر آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یك درد ماندگار! بلا یت به جان من
#حسین_منزوی
كوبی زمین من به سر آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یك درد ماندگار! بلا یت به جان من
#حسین_منزوی
باید امشب به نگاهِ تو فقط سر بزنم
سر به آن خلوتِ چشمانِ تو آخر بزنم
همچو یک کفترِ عاشق به غزالِ نگهت
آخر ای معجزه ی خوبِ خدااا پَر بزنم
صحبت از رویِ تو و حُسنِ تو زیبا کنم و
دائماً خانه ی دیدارِ تو را در بزنم ...
همچو حافظ شوم و بر درِ میخانه ی تو
معتکف گشته و هی حرفِ معطر بزنم
تا بخندی زِ لبت جامِ غزل نوشم و هی
سر به آن جامِ جم و ساقی و ساغر بزنم
بوسه بر مردمک و پلکِ تو زیبا زنم و
طعنه حتّی به عسل ،قند و به شِکَّر بزنم
شاعری نیییست بجز اینکه به فرمانِ دلم
باید امشب به نگاهِ تو فقط سر بزنم ...
#سید_محمد_رضا_لاهیجی
سر به آن خلوتِ چشمانِ تو آخر بزنم
همچو یک کفترِ عاشق به غزالِ نگهت
آخر ای معجزه ی خوبِ خدااا پَر بزنم
صحبت از رویِ تو و حُسنِ تو زیبا کنم و
دائماً خانه ی دیدارِ تو را در بزنم ...
همچو حافظ شوم و بر درِ میخانه ی تو
معتکف گشته و هی حرفِ معطر بزنم
تا بخندی زِ لبت جامِ غزل نوشم و هی
سر به آن جامِ جم و ساقی و ساغر بزنم
بوسه بر مردمک و پلکِ تو زیبا زنم و
طعنه حتّی به عسل ،قند و به شِکَّر بزنم
شاعری نیییست بجز اینکه به فرمانِ دلم
باید امشب به نگاهِ تو فقط سر بزنم ...
#سید_محمد_رضا_لاهیجی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیشک وگمان به هم نخواهیم رسید
تا ختم جهان به هم نخواهیم رسید
من با تو چو خطهای موازی هستیم
در طول زمان به هم نخواهیم رسید
#سعید_عندلیب
تا ختم جهان به هم نخواهیم رسید
من با تو چو خطهای موازی هستیم
در طول زمان به هم نخواهیم رسید
#سعید_عندلیب
بـه کسی سپرده ام دل، که بگو مگو ندارد
کـه بـه جز خیـالِ رویش ، دلم آرزو ندارد
چه کنم که دل نداده به گدای خانه زادش
به همان خمارِعشقۍکه نفس جز او ندارد
دلِ بی اراده ای که به رَهش سپرده سر را
وَ دگـر هــراسی از رفتـنِ آبــرو نـدارد
همهشببه دستِ سردش شده پارهپاره قلبم
نکند بـه طعنـه گوید، هـوسِ رفو ندارد؟
چه به روزگارش آمد.؟ که نگاهِ پُر فروغش
به امیدِ ردّی از من تبِ جستو جو ندارد
نفسم بُریده از بس، بـه خدا گلایـه کردم
همـه را شنیده امـا، سرِ گفت و گو ندارد
چه شود کمی ببارد شبِ آسمان چشمم؟
که برای وصفِ چشمش،قلمم وضو ندارد
#شیوا_صالحی
کـه بـه جز خیـالِ رویش ، دلم آرزو ندارد
چه کنم که دل نداده به گدای خانه زادش
به همان خمارِعشقۍکه نفس جز او ندارد
دلِ بی اراده ای که به رَهش سپرده سر را
وَ دگـر هــراسی از رفتـنِ آبــرو نـدارد
همهشببه دستِ سردش شده پارهپاره قلبم
نکند بـه طعنـه گوید، هـوسِ رفو ندارد؟
چه به روزگارش آمد.؟ که نگاهِ پُر فروغش
به امیدِ ردّی از من تبِ جستو جو ندارد
نفسم بُریده از بس، بـه خدا گلایـه کردم
همـه را شنیده امـا، سرِ گفت و گو ندارد
چه شود کمی ببارد شبِ آسمان چشمم؟
که برای وصفِ چشمش،قلمم وضو ندارد
#شیوا_صالحی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM