پریشان کن سرِ زلفِ سیاهت شانه اش با من
سیـه زنجیرِ گیـسو بـاز کن دیوانه اش با من
ز شورِ عشقِ لیلی در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنونم بکن ازعشقِ خود افسانه اش بامن
#حمید_نقوی
سیـه زنجیرِ گیـسو بـاز کن دیوانه اش با من
ز شورِ عشقِ لیلی در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنونم بکن ازعشقِ خود افسانه اش بامن
#حمید_نقوی
ڪاش میشد ڪه ڪمی باتو بگویم غم دل
عقده بگشایم ازاین مرثیه وماتم دل
ڪمی از درد نگفته به تو ابراز ڪنم
پرده بردارم از این قصه ولب بازڪنم
بنشینم به هوایت نفسی تازه ڪنم
پاره گی های دل از مهرتو شیرازه ڪنم
ڪاش میشد چو ڪبوتر بپرم از دل خویش
تازیارتگه چشمان تو تا منزل خویش
حیف این نامه ی سربسته چه مُهری دارد
مشڪل است از غم من پرده سخن بردارد
من افتاده دراین بند ندارم امید
سایه ی لطف شما هست ولی ڪوخورشید
من به امید خدا رهسپر بارانم
من پراز ڪوچ پرستو شده ام ، مهمانم
قدرمیدانمت ای مرغ خوش الحان بردل
شده ایی جان و دراین سینه ی تنگم منزل
#محتشم_کاشانی
عقده بگشایم ازاین مرثیه وماتم دل
ڪمی از درد نگفته به تو ابراز ڪنم
پرده بردارم از این قصه ولب بازڪنم
بنشینم به هوایت نفسی تازه ڪنم
پاره گی های دل از مهرتو شیرازه ڪنم
ڪاش میشد چو ڪبوتر بپرم از دل خویش
تازیارتگه چشمان تو تا منزل خویش
حیف این نامه ی سربسته چه مُهری دارد
مشڪل است از غم من پرده سخن بردارد
من افتاده دراین بند ندارم امید
سایه ی لطف شما هست ولی ڪوخورشید
من به امید خدا رهسپر بارانم
من پراز ڪوچ پرستو شده ام ، مهمانم
قدرمیدانمت ای مرغ خوش الحان بردل
شده ایی جان و دراین سینه ی تنگم منزل
#محتشم_کاشانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا مهمانِ باران کن،که میسوزد دلِ شعرم
گلستانِ خیالم را، تو که پروانـه ای امشب
برای فصلِ شیدایی ، غـزل را نذرِ دل کردم
بـرای زلفِ در بـادم بیاور شانـه ای امشب
#حافظ
گلستانِ خیالم را، تو که پروانـه ای امشب
برای فصلِ شیدایی ، غـزل را نذرِ دل کردم
بـرای زلفِ در بـادم بیاور شانـه ای امشب
#حافظ
اای ماهِ بی همتایِ من از عاشقی معنایِ من
ای از تو پر شور این دلِ شوریده یِ شیدایِ من
ماهِ منی ، شاهِ منی ، محبوبِ دلخواهِ منی
با من بمان ای بهترین ، در خلوتِ دنیایِ من
مهرت به جانم رشته ام ، با عشقِ تو آغشته ام
آکنده از شعرِ تو شد این جانِ پر سودایِ من
دل از تو جوشان می شودموجی خروشان می شود
زین فتنه بالا می رود این موج در دریایِ من
بلبل پریشانِ تو شد از باده نوشانِ تو شد
سر در گریبانِ تو شد ، ای غنچه یِ زیبایِ من
والا تویی مولا تویی مجنون منم ، لیلی تویی
هم علتِ دلدادگی هم شورِ واویلایِ من
سوسن سخنگویِ تو شد ، سنبل چو گیسویِ تو شد
بی تابِ ابرویِ تو شد ای ماهِ ناپیدایِ من
با غمزه غوغا می کنی ، صد فتنه بر پا می کنی
یک شهر شیدا می کنی ، ای خوبِ بی همتایِ من
بهتر ز گل می دانمت ، با عشق می پیرایمت
می خوانمت می خوانمت ای شعر روح افزایِ من
#جواد مزنگی
ای از تو پر شور این دلِ شوریده یِ شیدایِ من
ماهِ منی ، شاهِ منی ، محبوبِ دلخواهِ منی
با من بمان ای بهترین ، در خلوتِ دنیایِ من
مهرت به جانم رشته ام ، با عشقِ تو آغشته ام
آکنده از شعرِ تو شد این جانِ پر سودایِ من
دل از تو جوشان می شودموجی خروشان می شود
زین فتنه بالا می رود این موج در دریایِ من
بلبل پریشانِ تو شد از باده نوشانِ تو شد
سر در گریبانِ تو شد ، ای غنچه یِ زیبایِ من
والا تویی مولا تویی مجنون منم ، لیلی تویی
هم علتِ دلدادگی هم شورِ واویلایِ من
سوسن سخنگویِ تو شد ، سنبل چو گیسویِ تو شد
بی تابِ ابرویِ تو شد ای ماهِ ناپیدایِ من
با غمزه غوغا می کنی ، صد فتنه بر پا می کنی
یک شهر شیدا می کنی ، ای خوبِ بی همتایِ من
بهتر ز گل می دانمت ، با عشق می پیرایمت
می خوانمت می خوانمت ای شعر روح افزایِ من
#جواد مزنگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گر چه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بوی گیسوی تو را میخویم از پیراهنم
عاشقی با گریه سر به شانۀ یاری گذاشت
از تو میپرسم بگو ای عشق!آیا این منم؟
#فاضل_نظری
بوی گیسوی تو را میخویم از پیراهنم
عاشقی با گریه سر به شانۀ یاری گذاشت
از تو میپرسم بگو ای عشق!آیا این منم؟
#فاضل_نظری
تا کی بدرت آیم و دیدار نبینم؟
صد بار ترا جویم و یک بار نبینم؟
گویا حرم کوی تو کعبه است و در آنجا
هر چند روم جز در و دیوار نبینم؟
دانی که: مرا بزمگه عیش کدامست؟
جایی که ترا بینم و اغیار نبینم؟
یارب، چه شود گر من بیدل به همه عمر
یک بار ترا بر سر بازار نبینم؟
امروز درین شهر دلی نیست، که او را
در دام بلای تو گرفتار نبینم
او می رود و جمع رقیبان ز قفایش
تا شیوه آن قامت و رفتار نبینم
خورشید لطافت رخ یارست، «هلالی»
آن روز مبادا که رخ یار نبینم
#هلالی_جغتایی
صد بار ترا جویم و یک بار نبینم؟
گویا حرم کوی تو کعبه است و در آنجا
هر چند روم جز در و دیوار نبینم؟
دانی که: مرا بزمگه عیش کدامست؟
جایی که ترا بینم و اغیار نبینم؟
یارب، چه شود گر من بیدل به همه عمر
یک بار ترا بر سر بازار نبینم؟
امروز درین شهر دلی نیست، که او را
در دام بلای تو گرفتار نبینم
او می رود و جمع رقیبان ز قفایش
تا شیوه آن قامت و رفتار نبینم
خورشید لطافت رخ یارست، «هلالی»
آن روز مبادا که رخ یار نبینم
#هلالی_جغتایی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻔـﺲ ﮐـﻪ ﺑﻤﻴـﺮﻡﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺗـو ﺑـﺎﺷﻢ
ﺑﺪﺍﻥ ﺍﻣﻴﺪ ﺩﻫﻢ ﺟﺎﻥ،ﮐـﻪ ﺧﺎﮎِ ﮐﻮﯼ ﺗو ﺑﺎﺷﻢ
ﻣِﯽِ ﺑﻬﺸـﺖ ﻧﻨـﻮﺷـﻢ ﺯ ﺩﺳﺖِ ﺳـﺎﻗﯽِ ﺭﺿـﻮﺍﻥ
ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﺖِ ﺭﻭﯼ ﺗو ﺑﺎشم
#سعـدی
ﺑﺪﺍﻥ ﺍﻣﻴﺪ ﺩﻫﻢ ﺟﺎﻥ،ﮐـﻪ ﺧﺎﮎِ ﮐﻮﯼ ﺗو ﺑﺎﺷﻢ
ﻣِﯽِ ﺑﻬﺸـﺖ ﻧﻨـﻮﺷـﻢ ﺯ ﺩﺳﺖِ ﺳـﺎﻗﯽِ ﺭﺿـﻮﺍﻥ
ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﺖِ ﺭﻭﯼ ﺗو ﺑﺎشم
#سعـدی
چشمم دوباره منتظر ماه روی توست
امشب که باز در دل من آرزوی توست
بخشیده جان تازه به جانم نسیم عشق
یعنی هزار حاتم و عیسی به کوی توست
دنیا به پیشِ چشمم اگر آسمان شود
قلبم کبوتریست که مایل به سوی توست
در خلوتم خیال تو را چنگ میزنم
حبلالمتین عاشقیام تار موی توست
تو سالهاست شعرِ مرا ترک کردهای
اما هنوز در غزلم گفتُ گوی توست
#علی_فرزانه_موحد
امشب که باز در دل من آرزوی توست
بخشیده جان تازه به جانم نسیم عشق
یعنی هزار حاتم و عیسی به کوی توست
دنیا به پیشِ چشمم اگر آسمان شود
قلبم کبوتریست که مایل به سوی توست
در خلوتم خیال تو را چنگ میزنم
حبلالمتین عاشقیام تار موی توست
تو سالهاست شعرِ مرا ترک کردهای
اما هنوز در غزلم گفتُ گوی توست
#علی_فرزانه_موحد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو همانی که زصبح، به دل میسپارمت
من همانم که زشوق، به شعر مینگارمت
ای آنکه زعشق همه دانی و همه خوانی
تو همانی که به جان، زعشق میستایمت
#نعمت الله بحرینی
من همانم که زشوق، به شعر مینگارمت
ای آنکه زعشق همه دانی و همه خوانی
تو همانی که به جان، زعشق میستایمت
#نعمت الله بحرینی
هزاران بار عشقم را به تو اقرار خواهم کرد
مسیر زندگی را سوی تو هموار خواهم کرد
اگر مردم بگویند عشق ما یک عشق ممنوعست
برای با تو بودن دائما پیکار خواهم کرد
نگاهت را نگیر ازمن توای ارام جان من
که غیر از تو جهان را یکسره انکار خواهم کرد
بمان برعهد و پیمانیکه از روز ازل بستیم
وگرنه مثل مجنون باهمه رفتار خواهم کرد
اگر چه عاشقی پایان تلخی دارد اما باز
برای بوسه ای شیرین به تو اصرارخواهم کرد
نمیدانم چرا شعرم پراز فریاد دلتنگیست
تمام شب به یادت با غزل گفتار خواهم کرد
قلم در دست من بود و سرودم این غزلها را
تو راسرمطلع عشقم دراین اشعار خواهم کرد
#سعید_زاهدی
مسیر زندگی را سوی تو هموار خواهم کرد
اگر مردم بگویند عشق ما یک عشق ممنوعست
برای با تو بودن دائما پیکار خواهم کرد
نگاهت را نگیر ازمن توای ارام جان من
که غیر از تو جهان را یکسره انکار خواهم کرد
بمان برعهد و پیمانیکه از روز ازل بستیم
وگرنه مثل مجنون باهمه رفتار خواهم کرد
اگر چه عاشقی پایان تلخی دارد اما باز
برای بوسه ای شیرین به تو اصرارخواهم کرد
نمیدانم چرا شعرم پراز فریاد دلتنگیست
تمام شب به یادت با غزل گفتار خواهم کرد
قلم در دست من بود و سرودم این غزلها را
تو راسرمطلع عشقم دراین اشعار خواهم کرد
#سعید_زاهدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر روز اگر یک بوسه مهمانِ تو باشم
عمری به شیرینی غزل خوانِ تو باشم
بـا مـن اگر پیمـان نگهداری به یاری
من تا نفـس دارم بـه پیمانِ تو باشم
عشقِ تـو شـد فرمانروای هستیِ من
تا هر چه فرمایی بـه فرمانِ تـو باشم
#فریدون_مشیری
عمری به شیرینی غزل خوانِ تو باشم
بـا مـن اگر پیمـان نگهداری به یاری
من تا نفـس دارم بـه پیمانِ تو باشم
عشقِ تـو شـد فرمانروای هستیِ من
تا هر چه فرمایی بـه فرمانِ تـو باشم
#فریدون_مشیری
ديشب دعـا كردم ، سرت سامان بگيرد
تقـديـر از لـب هاى تـو فـرمان بگيرد
ديشب نگاهم تـا سحر بـر آسمان بود
بغضم تَرَک بـرداشت، تـا بـاران بگيرد
انگـار چشـمِ آسمـان هم، در صدد بود
از خاک، يک همـراهِ هم پيـمان بگيرد
اى كاش از بـومِ حضـورت ، رنگِ غم را
آن قطـره هـاى كوچک،ِ رقصان بگيرد
يك لحظه درخود گُم شوى تا خالقِ دل
دستِ تورا دردستِ خود يک آن بگيرد
عـاشق بمـانى... عشق ، امـا از دلِ تـو
ايـن آزمـونِ سخـت را ، آسـان بگيرد
من لحظـه ی بی تابى ام را نذر كردم
تا زندگى در لحظـه هايت جان بگیرد
#غـزل_آرامـش
تقـديـر از لـب هاى تـو فـرمان بگيرد
ديشب نگاهم تـا سحر بـر آسمان بود
بغضم تَرَک بـرداشت، تـا بـاران بگيرد
انگـار چشـمِ آسمـان هم، در صدد بود
از خاک، يک همـراهِ هم پيـمان بگيرد
اى كاش از بـومِ حضـورت ، رنگِ غم را
آن قطـره هـاى كوچک،ِ رقصان بگيرد
يك لحظه درخود گُم شوى تا خالقِ دل
دستِ تورا دردستِ خود يک آن بگيرد
عـاشق بمـانى... عشق ، امـا از دلِ تـو
ايـن آزمـونِ سخـت را ، آسـان بگيرد
من لحظـه ی بی تابى ام را نذر كردم
تا زندگى در لحظـه هايت جان بگیرد
#غـزل_آرامـش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دل من تنگ شــده، سيـر نگاهت بكنم
با دو چشم سيهام، عاشق راهت بكنم
ميشود هم قدمم باشي و در بدو ورود
روي شطرنج دلــم مهرهي شاهت بكنم
#محمد_عزیزی
با دو چشم سيهام، عاشق راهت بكنم
ميشود هم قدمم باشي و در بدو ورود
روي شطرنج دلــم مهرهي شاهت بكنم
#محمد_عزیزی
دست شستم از تو، با جانم تمنا را چهکار؟
با سرِ شوریدهام مِنبعد سودا را چهکار؟
هر کجا خواهی برو، با هر که میخواهی نشین
با بد و نیکِ تو ای پیمانشکن ما را چهکار؟
پشت بر دیوارِ خرسندی نهادم در غمت
جانِ من! با خاطرِ آسوده غوغا را چهکار؟
آرزومندت نیام، حسرت چه میخواهد ز من؟
طالبِ وصلت نیام، با من تمنا را چهکار؟
خویش را آزاد کردم، بندهی کس نیستم
با من بیقیدْ عشقِ کارفرما را چهکار؟
پایْ در کنجِ صبوری خوب محکم کردهای
با تو ای شاپور! شوقِ بیمحابا را چهکار؟
#شاپور_تهرانی
با سرِ شوریدهام مِنبعد سودا را چهکار؟
هر کجا خواهی برو، با هر که میخواهی نشین
با بد و نیکِ تو ای پیمانشکن ما را چهکار؟
پشت بر دیوارِ خرسندی نهادم در غمت
جانِ من! با خاطرِ آسوده غوغا را چهکار؟
آرزومندت نیام، حسرت چه میخواهد ز من؟
طالبِ وصلت نیام، با من تمنا را چهکار؟
خویش را آزاد کردم، بندهی کس نیستم
با من بیقیدْ عشقِ کارفرما را چهکار؟
پایْ در کنجِ صبوری خوب محکم کردهای
با تو ای شاپور! شوقِ بیمحابا را چهکار؟
#شاپور_تهرانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM