This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا چند از این غرور بسیار تو را
تا کی ز خیال هر نمودار تو را
سبحانالله که از تو کاری عَجَب است
تو هیچ نه و این همه پندار تو را
#مولانا
تا کی ز خیال هر نمودار تو را
سبحانالله که از تو کاری عَجَب است
تو هیچ نه و این همه پندار تو را
#مولانا
عشق دردانهست و من غواص و دريا ميکده
سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
لاله ساغرگير و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی يا رب که را داور کنم
بازکش يک دم عنان ای ترک شهرآشوب من
تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم
من که از ياقوت و لعل اشک دارم گنجها
کی نظر در فيض خورشيد بلنداختر کنم
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم
عهد و پيمان فلک را نيست چندان اعتبار
عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر کنم
من که دارم در گدايی گنج سلطانی به دست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشيد دامن تر کنم
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
دوش لعلش عشوهای میداد حافظ را ولی
من نه آنم کز وی اين افسانهها باور کنم
#حافظ
سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
لاله ساغرگير و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی يا رب که را داور کنم
بازکش يک دم عنان ای ترک شهرآشوب من
تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم
من که از ياقوت و لعل اشک دارم گنجها
کی نظر در فيض خورشيد بلنداختر کنم
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم
عهد و پيمان فلک را نيست چندان اعتبار
عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر کنم
من که دارم در گدايی گنج سلطانی به دست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشيد دامن تر کنم
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
دوش لعلش عشوهای میداد حافظ را ولی
من نه آنم کز وی اين افسانهها باور کنم
#حافظ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:
حُکمی که قضا بُوَد ز من میدانی؟
در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی،
خود را برهاندمی ز سر گردانی
#خیام
حُکمی که قضا بُوَد ز من میدانی؟
در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی،
خود را برهاندمی ز سر گردانی
#خیام
خوشه ای از بدنت را بتکان نوش کنم
با لب سرخ تو صد قافله مدهوش کنم
چه دل انگیز شود صبح وصال من و تو
دو جهان غرق خرامیدن و فرنوش کنم
من اگر، با تو اگر، دست به دور کمرت
هر چه غیر از تو به ولله فراموش کنم
بچکان تیر و بزن پلک و بکش آهو را
که دو چندان هوس سینه و آغوش کنم
ماه بانوی عسل چشم و لب انگورِ بلا
می شود آتش این وسوسه خاموش کنم؟
#علی_حیدری
با لب سرخ تو صد قافله مدهوش کنم
چه دل انگیز شود صبح وصال من و تو
دو جهان غرق خرامیدن و فرنوش کنم
من اگر، با تو اگر، دست به دور کمرت
هر چه غیر از تو به ولله فراموش کنم
بچکان تیر و بزن پلک و بکش آهو را
که دو چندان هوس سینه و آغوش کنم
ماه بانوی عسل چشم و لب انگورِ بلا
می شود آتش این وسوسه خاموش کنم؟
#علی_حیدری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی،
وز هفت و چهار، دایم اندر تَفْتی،
می خور که هزار باره بیشت گفتم:
باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی
#خیام
وز هفت و چهار، دایم اندر تَفْتی،
می خور که هزار باره بیشت گفتم:
باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی
#خیام
تا نوشتم عشق ، باران بوسه زد بر شیشه ها
در دل من پا گرفت احساسها اندیشه ها
تا نوشتم عشق ، در من خاطراتم جان گرفت
باز در سامان آن بازار عاشق پیشه ها
در دل تیرماه چشمهایت حک شده
حس شیرینی به سنگ دل ، به زخم تیشه ها
خوشدلم در قلب خود، زیرا که دانم خویشتن
مانده ام بر عهد خود، از پیش تا همیشهها
شک مکن سرسبز خواهد ماند باغ عشق ما
باز دارد در دل احساس پاکی ریشه ها
#فریـــــــاد_فیروزی
در دل من پا گرفت احساسها اندیشه ها
تا نوشتم عشق ، در من خاطراتم جان گرفت
باز در سامان آن بازار عاشق پیشه ها
در دل تیرماه چشمهایت حک شده
حس شیرینی به سنگ دل ، به زخم تیشه ها
خوشدلم در قلب خود، زیرا که دانم خویشتن
مانده ام بر عهد خود، از پیش تا همیشهها
شک مکن سرسبز خواهد ماند باغ عشق ما
باز دارد در دل احساس پاکی ریشه ها
#فریـــــــاد_فیروزی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیمـارم و ڪس نمیڪند درمانم
خواهم ڪه ڪنم ناله ولے نتوانم
از ضعف چنانم ک اگر ناله ڪنم
با ناله بر آمدن , بـر آید جانــم
َ#سلمان_ساوجی
خواهم ڪه ڪنم ناله ولے نتوانم
از ضعف چنانم ک اگر ناله ڪنم
با ناله بر آمدن , بـر آید جانــم
َ#سلمان_ساوجی
شعـر هم از قلمـت میـلِ چکیدن دارد
با تو خندیدن و گفتن چه شنیدن دارد
حسِ پـروازِ کبـوتـر شده پُر از نفست
با حضـورِ تـو دلم شـوقِ جهیدن دارد
خوابهـا در دلِ شـب یخ زده و بیمارند
سحـر از گـرمیِ تـو حـالِ رسیدن دارد
ماهِ من در دلِ شب تارو غم انگیز شده
بوسه از گونه ی خورشید چشیدن دارد
میـلِ پـرواز زده بـر سرِ مـن در قفسم
دست بـر شانـهٔ پـروانـه کشیدن دارد
آسمان چون صدف و بالِ منم مروارید
مگر ایـن شهـر بدونِ تـو پریدن دارد؟
شهر از تیرگی و دوده و اندوه پُر است
چه کسی از تهِ دل طاقتِ دیدن دارد.؟
#عطیه_بزرگی
با تو خندیدن و گفتن چه شنیدن دارد
حسِ پـروازِ کبـوتـر شده پُر از نفست
با حضـورِ تـو دلم شـوقِ جهیدن دارد
خوابهـا در دلِ شـب یخ زده و بیمارند
سحـر از گـرمیِ تـو حـالِ رسیدن دارد
ماهِ من در دلِ شب تارو غم انگیز شده
بوسه از گونه ی خورشید چشیدن دارد
میـلِ پـرواز زده بـر سرِ مـن در قفسم
دست بـر شانـهٔ پـروانـه کشیدن دارد
آسمان چون صدف و بالِ منم مروارید
مگر ایـن شهـر بدونِ تـو پریدن دارد؟
شهر از تیرگی و دوده و اندوه پُر است
چه کسی از تهِ دل طاقتِ دیدن دارد.؟
#عطیه_بزرگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟
بوی مُشکیم، محال است که رسوا نشویم
عشق ما را پیِ کاری به جهان آورده است
ادب این است که مشغولِ تماشا نشویم
#صائب_تبریزی
بوی مُشکیم، محال است که رسوا نشویم
عشق ما را پیِ کاری به جهان آورده است
ادب این است که مشغولِ تماشا نشویم
#صائب_تبریزی
امشب حریـمِ ِ پنجره را بـاز می کنم
شب را کنـارِ عکسِ تـو آغاز می کنم
امشب تمامِ ِحرفِ دلـم را یکی یکی
بر شیشه های پنجره ابـراز می کنم
امشب فضاۍخانه پُر از بغض میشود
بغضی کـه در درونِ دلم راز می کنم
آوای تنـدِ ریزشِ ِقلبم شنیدنی ست
با اینکه کوک نیست ولۍساز میکنم
رویای هر شبم شده تصویرِ چشمِ تو
دارم به سمتِ چشمِ تو پرواز میکنم
احساس میکنم که شدی پاره ی تنم
حسی که در وجودِ خود احراز میکنم
در لا به لای خاطره ها پرسه می زنم
با ایـن بهـانه بغضِ گلو باز می کنم
حتی بـرای دلخـوشی ام در نبودِ تو
گاهی خودم برای خودم ناز می کنم
#مسعود محمد پور
شب را کنـارِ عکسِ تـو آغاز می کنم
امشب تمامِ ِحرفِ دلـم را یکی یکی
بر شیشه های پنجره ابـراز می کنم
امشب فضاۍخانه پُر از بغض میشود
بغضی کـه در درونِ دلم راز می کنم
آوای تنـدِ ریزشِ ِقلبم شنیدنی ست
با اینکه کوک نیست ولۍساز میکنم
رویای هر شبم شده تصویرِ چشمِ تو
دارم به سمتِ چشمِ تو پرواز میکنم
احساس میکنم که شدی پاره ی تنم
حسی که در وجودِ خود احراز میکنم
در لا به لای خاطره ها پرسه می زنم
با ایـن بهـانه بغضِ گلو باز می کنم
حتی بـرای دلخـوشی ام در نبودِ تو
گاهی خودم برای خودم ناز می کنم
#مسعود محمد پور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
#خیام
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
#خیام
امشب دوباره از غـمِ غربت، قلم زدم
بانغمه ی سکوت از این غصه دم زدم
هر شب بـه یـادِ صبحِ وصالِ نگاهِ تو
در کـوچه باغِ خاطره هایت قدم زدم
با هر صدای خنده ی تو زنده میشدم
مستانه بر سه تارِ غزل زیـر و بـم زدم
در ساحلِ نگاهِ تـو پهـلو گرفته ، عشق
دل را به موجِ چشمِ تو با این بَلَم زدم
وقتۍکه عاشقت شدم و عاشقم شدی
زیبــاتـرین وقــایعِ دل را ،رقــم زدم
انــدوهِ روزگار ، امـانـم بُــریده بــود
با لشکـرِ خیـالِ تــو بـر قلبِ غم زدم
#بهــار_راد
بانغمه ی سکوت از این غصه دم زدم
هر شب بـه یـادِ صبحِ وصالِ نگاهِ تو
در کـوچه باغِ خاطره هایت قدم زدم
با هر صدای خنده ی تو زنده میشدم
مستانه بر سه تارِ غزل زیـر و بـم زدم
در ساحلِ نگاهِ تـو پهـلو گرفته ، عشق
دل را به موجِ چشمِ تو با این بَلَم زدم
وقتۍکه عاشقت شدم و عاشقم شدی
زیبــاتـرین وقــایعِ دل را ،رقــم زدم
انــدوهِ روزگار ، امـانـم بُــریده بــود
با لشکـرِ خیـالِ تــو بـر قلبِ غم زدم
#بهــار_راد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شده ام"مرگ مجسم"وَ پر از درد رفیق !
به عقب نیم نگاهی کن و برگرد رفیق !
دم عیسایی تو ،چشم پر از خواهش من !
تو سروش سحری وشب من سرد رفیق !
#فقیه
به عقب نیم نگاهی کن و برگرد رفیق !
دم عیسایی تو ،چشم پر از خواهش من !
تو سروش سحری وشب من سرد رفیق !
#فقیه
بی تاب و بیقـرارِ توأم، پیشِ کس نگو
من زخمِ بیشمارِ تـوأم، پیشِ کس نگو
ازاینکه سرنوشتِ منی شهر پُرشده ست
از اینکه من نگارِ تـوأم، پیـشِ کس نگو
دنیـا تمـامِ زنـدگـی ام را بـه بـاد داد
بـازنـدهی قمـارِ تـوأم ، پیشِ کس نگو
عمری اگر کـه چشم بـه راهِ تـو زیستم!
اکنـون هم انتظارِ توأم، پیشِ کس نگو
آیینـه پُـر شده ست، ز بـود و نبـودنت
پنهـان و آشـکارِ تـوأم ، پیشِ کس نگو
بیـداری ام بـه شوقِ خیـالِ تـو بگـذرد
در خواب هم کنارِ توأم ، پیشِ کس نگو
#مژگان_فرامنش
من زخمِ بیشمارِ تـوأم، پیشِ کس نگو
ازاینکه سرنوشتِ منی شهر پُرشده ست
از اینکه من نگارِ تـوأم، پیـشِ کس نگو
دنیـا تمـامِ زنـدگـی ام را بـه بـاد داد
بـازنـدهی قمـارِ تـوأم ، پیشِ کس نگو
عمری اگر کـه چشم بـه راهِ تـو زیستم!
اکنـون هم انتظارِ توأم، پیشِ کس نگو
آیینـه پُـر شده ست، ز بـود و نبـودنت
پنهـان و آشـکارِ تـوأم ، پیشِ کس نگو
بیـداری ام بـه شوقِ خیـالِ تـو بگـذرد
در خواب هم کنارِ توأم ، پیشِ کس نگو
#مژگان_فرامنش