گریه میخواهد مدام از من نمیدانم چرا
دل ز جان و جان ز تن رفتن نمیدانم چرا
عهد کردم تا بمانم با خودم بی حاشیه
اینکه تو جا مانده ایی در من نمیدانم چرا
#یڪتا_حق_پرست
دل ز جان و جان ز تن رفتن نمیدانم چرا
عهد کردم تا بمانم با خودم بی حاشیه
اینکه تو جا مانده ایی در من نمیدانم چرا
#یڪتا_حق_پرست
این چه جنگیست که چشمان تو با من دارد
این دلِ خسته چرا این همه دشمن دارد
خود بگو جز منِ دلسوخته مهرپرست
آتش عشق تو را کيست که روشن دارد؟
شمعم و گریهام از جانِ برافروخته است
به خدا آنچه سرم آمده شیون دارد
در غمم جامه ز تن میدرد و میگرید
هرکه احساس به قدرِ سر سوزن دارد
مثل اسپند مرا هر تپشی فریاد است
قصه رنجِ من ای دوست «شنیدن» دارد
#علی_مقیمی
این دلِ خسته چرا این همه دشمن دارد
خود بگو جز منِ دلسوخته مهرپرست
آتش عشق تو را کيست که روشن دارد؟
شمعم و گریهام از جانِ برافروخته است
به خدا آنچه سرم آمده شیون دارد
در غمم جامه ز تن میدرد و میگرید
هرکه احساس به قدرِ سر سوزن دارد
مثل اسپند مرا هر تپشی فریاد است
قصه رنجِ من ای دوست «شنیدن» دارد
#علی_مقیمی
ما را به جز خیــالت، فکـری دگر نباشـد
در هیچ سر خیالـی، زیـن خوبتـر نباشد
در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه
جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد
در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانـان
باید که در میانـه، غیـر از نظر نباشــد
سلمان_ساوجی
در هیچ سر خیالـی، زیـن خوبتـر نباشد
در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه
جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد
در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانـان
باید که در میانـه، غیـر از نظر نباشــد
سلمان_ساوجی
باز آ که فراق جان گداز آمده است
اندیشه ی مردنم فراز آمده است
باز آ که ز ناچشیده داروی وصال
دردی که نرفته بود باز آمده است
عرفی_شیرازی
اندیشه ی مردنم فراز آمده است
باز آ که ز ناچشیده داروی وصال
دردی که نرفته بود باز آمده است
عرفی_شیرازی
برآمد از دلم شور غزل با ناز چشمانت
دگرگون میشود حال دلم با راز چشمانت
چه بوده راز گیسوی پریشانت به چشمانم
که می سوزد ز عشقت قلبم از اعجاز چشمانت
بر آمد از بلندای جهانم تیرِ مژگانت
که دلشادم به این زخم و شدم سرباز چشمانت
شب از پیمانهء سرخِ خیالت من چه گریانم
شدم مست و خراب نرگسِ شیراز چشمانت
در این غوعای مستیِ نگاهت چشم من خون شد
که برچینم گلی از گوشهء گلزار چشمانت
سیامڪ_جعفرے
دگرگون میشود حال دلم با راز چشمانت
چه بوده راز گیسوی پریشانت به چشمانم
که می سوزد ز عشقت قلبم از اعجاز چشمانت
بر آمد از بلندای جهانم تیرِ مژگانت
که دلشادم به این زخم و شدم سرباز چشمانت
شب از پیمانهء سرخِ خیالت من چه گریانم
شدم مست و خراب نرگسِ شیراز چشمانت
در این غوعای مستیِ نگاهت چشم من خون شد
که برچینم گلی از گوشهء گلزار چشمانت
سیامڪ_جعفرے
هر لحظه دم از نفاق با هم بزنند
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند
یکبار نشد عقربه های ساعت
یک دور به اتفاق با هم بزنند
بیژن_ارزن
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند
یکبار نشد عقربه های ساعت
یک دور به اتفاق با هم بزنند
بیژن_ارزن
«دوستت دارم» چرا هر دفعه میخندی به من؟
«دوستت دارم» کجایش خنده دارد این سخن؟
تو پریچهری، تو لیلایی ،تو شیرینی ببین
پر شده از نام هایت هر غزل هر انجمن
حسرتِ لمسِ تنت یک عمر مانده بر دلم
کاش آخر بشکند این مرزِ تنگِ پیرهن
خوش به حالش آنکه میبیند تو را هر روز و شب
وای بر حالِ منِ بیچاره ی دور از وطن
این غرورت آخرش جان مرا خواهد گرفت
«دوستت دارم» به جای خنده ها حرفی بزن
محمدحسین_حدائق
«دوستت دارم» کجایش خنده دارد این سخن؟
تو پریچهری، تو لیلایی ،تو شیرینی ببین
پر شده از نام هایت هر غزل هر انجمن
حسرتِ لمسِ تنت یک عمر مانده بر دلم
کاش آخر بشکند این مرزِ تنگِ پیرهن
خوش به حالش آنکه میبیند تو را هر روز و شب
وای بر حالِ منِ بیچاره ی دور از وطن
این غرورت آخرش جان مرا خواهد گرفت
«دوستت دارم» به جای خنده ها حرفی بزن
محمدحسین_حدائق
در مرام این دل غمگین ما بعد از شما
دلبری از دیـگران عار اسـت باور میکـنی؟
جز به یک لب بعد تو من هر دو لب را دوختم
صبر کن منظور سیگار است ، باور میکنی؟
علی_صاحبکار
دلبری از دیـگران عار اسـت باور میکـنی؟
جز به یک لب بعد تو من هر دو لب را دوختم
صبر کن منظور سیگار است ، باور میکنی؟
علی_صاحبکار
بیخود شدم ز آمدنت باده چون کشم
کامی از آن عذار و لب ساده چون کشم
جانی که در ریاضت حاجت تمام سوخت
پیش تو ای مراد خدا داده چون کشم
من عاشقم که باد مرا عیش خوش حرام
می با شکر لبان پریزاده چون کشم
بابافغانی
کامی از آن عذار و لب ساده چون کشم
جانی که در ریاضت حاجت تمام سوخت
پیش تو ای مراد خدا داده چون کشم
من عاشقم که باد مرا عیش خوش حرام
می با شکر لبان پریزاده چون کشم
بابافغانی
سوز دل، اشک روان، آه سحر، ناله شب
این همه از نظر لطف شما میبینم!
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چهها میبینم؟
حافظ
این همه از نظر لطف شما میبینم!
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چهها میبینم؟
حافظ
بہ ڪام دل بدیدم خویشتن را
گرفتم در بر آن سیمین بدن را
بہ دستم داد زلفے ڪز نسیمش
جگر خون گردد آهوے ختن را
ببوسیدم بنا گوشے ڪہ عڪسش
طراوت داد برگ نسترن را
صنوبر قامتے ڪز رشڪ ساقش
بہ گِل درماند پا سرو چمن را
نہ در پهلو ڪہ در چشمش نشاند
اگر چون گل دهد خارے سمن را
جهانے در شڪر گیرد هرآن گه
ڪہ همچون پستہ بگشاید دهن را
چو بنماید سر دندان بہ خنده
بریزد آبرو درِّ عدن را
ز بویش زندہ وا باشد نزاری
بہ خاڪش گر فرستد پیرهن را
اگر بر تربتش روزے نهد دست
بدرّد بر خود از رقّت ڪفن را.....
حڪیم_نزاری_قهستانے
گرفتم در بر آن سیمین بدن را
بہ دستم داد زلفے ڪز نسیمش
جگر خون گردد آهوے ختن را
ببوسیدم بنا گوشے ڪہ عڪسش
طراوت داد برگ نسترن را
صنوبر قامتے ڪز رشڪ ساقش
بہ گِل درماند پا سرو چمن را
نہ در پهلو ڪہ در چشمش نشاند
اگر چون گل دهد خارے سمن را
جهانے در شڪر گیرد هرآن گه
ڪہ همچون پستہ بگشاید دهن را
چو بنماید سر دندان بہ خنده
بریزد آبرو درِّ عدن را
ز بویش زندہ وا باشد نزاری
بہ خاڪش گر فرستد پیرهن را
اگر بر تربتش روزے نهد دست
بدرّد بر خود از رقّت ڪفن را.....
حڪیم_نزاری_قهستانے
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی میکند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی میکند
فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند
فاصل_نظری
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی میکند
فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند
فاصل_نظری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به دنیا هر که دیدم با غمی بود
ولی بر دردها هم مرهمی بود
به لبخندی شود گه درد درمان
ولی ایکاش غم هم یک دَمی بود
#یڪـتا_حق_پرست
ولی بر دردها هم مرهمی بود
به لبخندی شود گه درد درمان
ولی ایکاش غم هم یک دَمی بود
#یڪـتا_حق_پرست
بگذار در نگاهِ تو باران شوم به شوق
دردت بغل گرفته پریشان شوم به شوق
خواهم شوے تو زلزله ویران ڪنے مرا
زیر نگاه مهر تو پنهان شوم به شوق
تا بر ضریحِ چشم تو، جانم دخیل بست
گفتم ڪرامتے شود انسان شوم به شوق
دردے نشسته در دلِ من زار مے زند
خرجش فقط دو بوسه و درمان شوم به شوق
آغاز عشق با تو مرا بود و دل سرود
اے ڪاش در ڪنار تو پایان شوم به شوق
#طارق خراسانی
دردت بغل گرفته پریشان شوم به شوق
خواهم شوے تو زلزله ویران ڪنے مرا
زیر نگاه مهر تو پنهان شوم به شوق
تا بر ضریحِ چشم تو، جانم دخیل بست
گفتم ڪرامتے شود انسان شوم به شوق
دردے نشسته در دلِ من زار مے زند
خرجش فقط دو بوسه و درمان شوم به شوق
آغاز عشق با تو مرا بود و دل سرود
اے ڪاش در ڪنار تو پایان شوم به شوق
#طارق خراسانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گل شوی در باغ عشقم باغبانت می شوم
در کویر داغ و سوزان سایبانت می شوم
رخ نمایی برمن عاشق میان گل رخان
عمر نوحی را بگیرم جاودانت می شوم
#علی_نوری
در کویر داغ و سوزان سایبانت می شوم
رخ نمایی برمن عاشق میان گل رخان
عمر نوحی را بگیرم جاودانت می شوم
#علی_نوری
چہ زیبامیشوددیدارڪہ باشدبا توپنهانے
چہ لذت میدهدبوسہ زڪنج لب وطولانے
پریشان زلف توچون موج بہ روےشانہ میریزد
بہ دنیاافڪند لرزہ همین امواج طوفانے
لبانت غنچہ اے از گل بیاراید بهارم را
سراےدل بروبم من توراخوانم بہ مهمانے
اگردانم ڪه می آیی گلستان میکنم راهت
قدومت لالہ ها ریزم بہ آشڪارا نہ پنهانے
اگر از آسمان بارد بہ رویم سیلےاز باران
بہ دنبال تو میگردم در آن ایام بارانے
رویم در باغ و بستانهاڪنیم دیدار آخر را
روےدرخاطرم ماند همین دیدار پایانے...
#فرزاد_فتحے
چہ لذت میدهدبوسہ زڪنج لب وطولانے
پریشان زلف توچون موج بہ روےشانہ میریزد
بہ دنیاافڪند لرزہ همین امواج طوفانے
لبانت غنچہ اے از گل بیاراید بهارم را
سراےدل بروبم من توراخوانم بہ مهمانے
اگردانم ڪه می آیی گلستان میکنم راهت
قدومت لالہ ها ریزم بہ آشڪارا نہ پنهانے
اگر از آسمان بارد بہ رویم سیلےاز باران
بہ دنبال تو میگردم در آن ایام بارانے
رویم در باغ و بستانهاڪنیم دیدار آخر را
روےدرخاطرم ماند همین دیدار پایانے...
#فرزاد_فتحے
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه کنم که بی وجودت ،زِ دلم رود قرارم
همه ی وجود خود را به ره تو می سپارم
بتراود از دو چشمم،غم عشق،بغضِ حسرت
چو کبوترم که بی تو، رمقی به پر ندارم
#مجتبی_خوش_زبان
همه ی وجود خود را به ره تو می سپارم
بتراود از دو چشمم،غم عشق،بغضِ حسرت
چو کبوترم که بی تو، رمقی به پر ندارم
#مجتبی_خوش_زبان