نذرڪردم ڪه چو بر دار دلت لانه ڪنم
روےزانوےخودم،موی تورا شانه ڪنم
گرچه مجنون شدن انگار به من می آید
قصد دارم ڪه تورا لیلی دیوانه ڪنم.
#محمد_بزاز
روےزانوےخودم،موی تورا شانه ڪنم
گرچه مجنون شدن انگار به من می آید
قصد دارم ڪه تورا لیلی دیوانه ڪنم.
#محمد_بزاز
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جاری شده در تمام جانم عشقت
پیوسته به مغزِ استخوانم عشقت
در ژرف ترین نقاط قلبم هستی
ای سقف بلندِ آسمانم عشقت
#حسین_فروتن
پیوسته به مغزِ استخوانم عشقت
در ژرف ترین نقاط قلبم هستی
ای سقف بلندِ آسمانم عشقت
#حسین_فروتن
براے شعــر گفتنـم ، تو بهترین بهــانہ اے
دلیــل مــاندگارے ، هــر غــزل و ترانہ اے
بخوان بہ لحن عاشقے ، دلم گرفتہ از غمی
غمــم ز دل نمے رود ، مگر بہ عاشقانہ ای
بیا بہ خانہ ے دلم ، ڪہ غرق بے پناهے ام
دلم پر از امید ڪن ، بہ جلوہ ے شبانہ ای
درون خلوت دلم ، ببین جوان و پر تپش
میان سینہ مـے وزد ، طنین عاشقانہ ای
طلـوع ڪردہ چشـم تو بہ ساحل نگاہ من
و جلوہ هاے مهر تو ، رسیدہ هر ڪرانہ اے
شڪفتـہ شـد گل وفا ، بہ شورہ زار باورم
و بذر مهـر در دلــم ، دوبارہ زد جوانہ ای
شڪوہ رقـص واژہ را ، درون دفترم ببین
تو در غزل نشستہ اے ، عزیز جاودانہ اے .
#شهناز_صمدے
دلیــل مــاندگارے ، هــر غــزل و ترانہ اے
بخوان بہ لحن عاشقے ، دلم گرفتہ از غمی
غمــم ز دل نمے رود ، مگر بہ عاشقانہ ای
بیا بہ خانہ ے دلم ، ڪہ غرق بے پناهے ام
دلم پر از امید ڪن ، بہ جلوہ ے شبانہ ای
درون خلوت دلم ، ببین جوان و پر تپش
میان سینہ مـے وزد ، طنین عاشقانہ ای
طلـوع ڪردہ چشـم تو بہ ساحل نگاہ من
و جلوہ هاے مهر تو ، رسیدہ هر ڪرانہ اے
شڪفتـہ شـد گل وفا ، بہ شورہ زار باورم
و بذر مهـر در دلــم ، دوبارہ زد جوانہ ای
شڪوہ رقـص واژہ را ، درون دفترم ببین
تو در غزل نشستہ اے ، عزیز جاودانہ اے .
#شهناز_صمدے
گریه ای بی وقفه دارم, شانه داری مهربان؟
کفتری گم کرده راهم , لانه داری مهربان؟
از غریبی بگذریم و از غم و دلواپسی
خانه ای بردوش من ,کاشانه داری مهربان؟
مدتی هشیار بودم غصه جانم را گرفت
مست میخواهم تورا,میخانه داری مهربان؟
ای بهار آرزو , شه زاده یِ خورشید و ماه
تویِ چشمت گوهری شاهانه داری مهربان
امر کن تا جان ببازم در هوایِ کوی تو
چون نگاهی نافذ و جانانه داری مهربان
گرچه گستاخیست اما در به رویم باز کن
پشت این در عاشقی دیوانه داری مهربان
#امیر اخوان
کفتری گم کرده راهم , لانه داری مهربان؟
از غریبی بگذریم و از غم و دلواپسی
خانه ای بردوش من ,کاشانه داری مهربان؟
مدتی هشیار بودم غصه جانم را گرفت
مست میخواهم تورا,میخانه داری مهربان؟
ای بهار آرزو , شه زاده یِ خورشید و ماه
تویِ چشمت گوهری شاهانه داری مهربان
امر کن تا جان ببازم در هوایِ کوی تو
چون نگاهی نافذ و جانانه داری مهربان
گرچه گستاخیست اما در به رویم باز کن
پشت این در عاشقی دیوانه داری مهربان
#امیر اخوان
مثل من آیا به شکل ابرها باریدهای؟
شبدرآغوشیخیالی تا سحرخوابیدهای؟
مثل من آیا زمستانهای سرد و بیبهار
سوزِسرما در بغل،غم در گلو، لرزیدهای؟
مـثـلِ من آیا تو هم، ای آشنایِ نوبهـار
شاخهایاز بوستانِبغضوحسرتچیدهای؟
یا که لب روی لبان قاب عکسی بی نفس
عشقرا ساغربهساغر،لببهلب نوشیدهای؟
یا کهمثل تکدرختی خستهو بیبار و بر
بر تن هر شاخهات پاییز را پوشیدهای؟
سر به روی سجدهات بر قبلهی دلدادگی
از خودت،از عشق،حتی ازخدا رنجیدهای؟
در عبورِ خاطراتت، در هجومِ بغضها
ناگهان با بوسههای خاطره خندیدهای؟
رویِدفتر دست در دستانِ گرم یک خیال
با قلم چرخیدهای؟تابیدهای؟رقصیده ای؟
ای دلیل شعرهایم، ای هوای هر غزل
اشکهایم را به چشمِ واژههایم دیدهای؟
#مجتبی_خوش_زبان
شبدرآغوشیخیالی تا سحرخوابیدهای؟
مثل من آیا زمستانهای سرد و بیبهار
سوزِسرما در بغل،غم در گلو، لرزیدهای؟
مـثـلِ من آیا تو هم، ای آشنایِ نوبهـار
شاخهایاز بوستانِبغضوحسرتچیدهای؟
یا که لب روی لبان قاب عکسی بی نفس
عشقرا ساغربهساغر،لببهلب نوشیدهای؟
یا کهمثل تکدرختی خستهو بیبار و بر
بر تن هر شاخهات پاییز را پوشیدهای؟
سر به روی سجدهات بر قبلهی دلدادگی
از خودت،از عشق،حتی ازخدا رنجیدهای؟
در عبورِ خاطراتت، در هجومِ بغضها
ناگهان با بوسههای خاطره خندیدهای؟
رویِدفتر دست در دستانِ گرم یک خیال
با قلم چرخیدهای؟تابیدهای؟رقصیده ای؟
ای دلیل شعرهایم، ای هوای هر غزل
اشکهایم را به چشمِ واژههایم دیدهای؟
#مجتبی_خوش_زبان
ناز پروده عشق تو شدم ، جان منی
درد خود با که بگویم که ، تو درمان منی
دین و دنیا و همه هستی من رفته به باد
هیچ سرمایه مـرا نیست ، تو ایمان منی
یاد تو روشنی ذهن پریشان من است
در شب تیره هـجران ، مه تـابـان منی
کور دل بودم و با عشق تو بینا شده ام
روشنـی بـاد ترا ، ای که تو چشمان منی
زنده کردم دل پژمرده به عشقت ، ای دوست
امشبی را در این خانهِ دل ، تو مهمان منی
#ناشناس
درد خود با که بگویم که ، تو درمان منی
دین و دنیا و همه هستی من رفته به باد
هیچ سرمایه مـرا نیست ، تو ایمان منی
یاد تو روشنی ذهن پریشان من است
در شب تیره هـجران ، مه تـابـان منی
کور دل بودم و با عشق تو بینا شده ام
روشنـی بـاد ترا ، ای که تو چشمان منی
زنده کردم دل پژمرده به عشقت ، ای دوست
امشبی را در این خانهِ دل ، تو مهمان منی
#ناشناس
نذر چشمان تو باشد بیت بیت شعرهایم
من تمام شعرهایم را به نامت میسرایم
تو تمام زندگی هستی و من در جستجویت
مانده بر بهت زمین، هر جا پیتو ردّ پایم
ریشه کرده در گلویم بغض سرگردانی من
با نگاهت میشود آیا کنی یک شب صدایم؟
تا که امشب قصهی دوری تو پایان بگیرد
دستهایم را به سمت آسمانها میگشایم
ای پر از عطر حضورت باغ یاد خستهی من
من به نقش چشمهای ساکت تو آشنایم
واژهواژه گفتههایم رنگ و بوی عشق دارد
نذر چشمان تو باشد بیت بیت شعرهایم
#شیوا_فرازمند
من تمام شعرهایم را به نامت میسرایم
تو تمام زندگی هستی و من در جستجویت
مانده بر بهت زمین، هر جا پیتو ردّ پایم
ریشه کرده در گلویم بغض سرگردانی من
با نگاهت میشود آیا کنی یک شب صدایم؟
تا که امشب قصهی دوری تو پایان بگیرد
دستهایم را به سمت آسمانها میگشایم
ای پر از عطر حضورت باغ یاد خستهی من
من به نقش چشمهای ساکت تو آشنایم
واژهواژه گفتههایم رنگ و بوی عشق دارد
نذر چشمان تو باشد بیت بیت شعرهایم
#شیوا_فرازمند
تو را آنقدر میخواهم که آدم ناز حوا را
تو را آنقدر درگیرم که شاعر شعر زیبا را
تو را آنقدر دلتنگم که دریا تشنهء ساحل
مرا آنقدر بیتابی که ساحل موج دریا را
به لبخند تو محتاجم ، به گرمی سلام تو
توراآنقدر میجویم که خسته,خواب و رویا را
تو ای خورشید بی پایان ! رهایم کن از این یلدا
که با تو میتوانم دید صبح خوب فردا را
تو را آنقدر لبریزم که شبنم از خیال گل
مرا آنقدر سرشاری که جاده مرد تنها را
تو شیرین منی و من همان فرهاد دیرینم
تو را آنقدر مینوشم که وامق چشم عذرا را
دو همزادیم و هم ریشه ، غزل آلود و بی پروا
تو را آنقدر میخواهم که آدم ناز حوا را
#ناشناس
تو را آنقدر درگیرم که شاعر شعر زیبا را
تو را آنقدر دلتنگم که دریا تشنهء ساحل
مرا آنقدر بیتابی که ساحل موج دریا را
به لبخند تو محتاجم ، به گرمی سلام تو
توراآنقدر میجویم که خسته,خواب و رویا را
تو ای خورشید بی پایان ! رهایم کن از این یلدا
که با تو میتوانم دید صبح خوب فردا را
تو را آنقدر لبریزم که شبنم از خیال گل
مرا آنقدر سرشاری که جاده مرد تنها را
تو شیرین منی و من همان فرهاد دیرینم
تو را آنقدر مینوشم که وامق چشم عذرا را
دو همزادیم و هم ریشه ، غزل آلود و بی پروا
تو را آنقدر میخواهم که آدم ناز حوا را
#ناشناس
اے فدایت همه ے دولت و داراییِ من
عاشقِ روے تو شد این دلِ دریاییِ من
نرود مهر و وفاے تو زیادم هرگز
مست گردیده ز تو خاطرِ رویاییِ من
از غمِ هجرِ تو تا عرش رسد فریادم
ڪرده ڪَر گوشِ فلک نغمه و نجواییِ من
بے تو یک لحظه صفا در دل بیمارم نیست
عشق زیباے تو شد همدمِ تنهاییِ من
به خمِ زلفِ تو اے دوست پناهنده شدم
ساڪنِ ڪوے تو شده این دلِ شیداییِ من
#ناشناس
عاشقِ روے تو شد این دلِ دریاییِ من
نرود مهر و وفاے تو زیادم هرگز
مست گردیده ز تو خاطرِ رویاییِ من
از غمِ هجرِ تو تا عرش رسد فریادم
ڪرده ڪَر گوشِ فلک نغمه و نجواییِ من
بے تو یک لحظه صفا در دل بیمارم نیست
عشق زیباے تو شد همدمِ تنهاییِ من
به خمِ زلفِ تو اے دوست پناهنده شدم
ساڪنِ ڪوے تو شده این دلِ شیداییِ من
#ناشناس
خواهم که در آغوش تو ای ماه بمیرم
جـان را به تو بسپـارم و آنـگاه بمیـرم
هرلحظه جدا ازتو بود حسرت و اندوه
خـواهم که رهـا زیـن غم جانکاه بمیرم
آن خسته گدایم که گَرَم در بگشـایی
در دولـت آغوش تو چون شاه بمیرم
گر بر قدحم باده از آن لعل بریزی
آنقـدر زنــم بــاده که والله بمیـرم
تو ماه بلندی و من افتاده ی در خویش
جـانـا مپسـندم که در این چـاه بمیرم
ترسم همه اینست که از شوریِ بختم
دستـم نرسـد بر تو و در راه بمیـرم
#عباس_نصیری
جـان را به تو بسپـارم و آنـگاه بمیـرم
هرلحظه جدا ازتو بود حسرت و اندوه
خـواهم که رهـا زیـن غم جانکاه بمیرم
آن خسته گدایم که گَرَم در بگشـایی
در دولـت آغوش تو چون شاه بمیرم
گر بر قدحم باده از آن لعل بریزی
آنقـدر زنــم بــاده که والله بمیـرم
تو ماه بلندی و من افتاده ی در خویش
جـانـا مپسـندم که در این چـاه بمیرم
ترسم همه اینست که از شوریِ بختم
دستـم نرسـد بر تو و در راه بمیـرم
#عباس_نصیری
تو را اندازہ ے ذرات جانم، دوستتدارم
بہ پهنا و بزرگے جهانم ، دوستتدارم
بہ قدرے رخنہ ڪردے در هواے شعر هاے من
ڪہ حتے خارج از حدّ توانم، دوستتدارم
شدم جلدت بہ سان ڪفترے اما نمیدانی
تو را من بیشتر از آب و دانم، دوستتدارم
میان ابرے پس ڪوچہ هاے تار احوالم
تو دائم حاضرے آرامِ جانم، دوستتدارم
دخیل خواهشم، مجنون عشقت باورش با تو
فراتر از ضریحِ واژگانم ، دوستتدارم
اگر چہ در هجوم وحشے قدّارہ ها اڪنون
شڪستہ چهرہ ام ،اماهمانم ،دوستتدارم
درون حلقہ هاے اشڪِ شوقم آہ،میبینی؟
تورابا بند بند استخوانم دوستت دارم
گمانم از ردیف این غزل فهمیدہ اے دیگر
ڪہ من همپاے سویِ دیدگانم ،دوستتدارم"
#یلدا_ڪولیوند
بہ پهنا و بزرگے جهانم ، دوستتدارم
بہ قدرے رخنہ ڪردے در هواے شعر هاے من
ڪہ حتے خارج از حدّ توانم، دوستتدارم
شدم جلدت بہ سان ڪفترے اما نمیدانی
تو را من بیشتر از آب و دانم، دوستتدارم
میان ابرے پس ڪوچہ هاے تار احوالم
تو دائم حاضرے آرامِ جانم، دوستتدارم
دخیل خواهشم، مجنون عشقت باورش با تو
فراتر از ضریحِ واژگانم ، دوستتدارم
اگر چہ در هجوم وحشے قدّارہ ها اڪنون
شڪستہ چهرہ ام ،اماهمانم ،دوستتدارم
درون حلقہ هاے اشڪِ شوقم آہ،میبینی؟
تورابا بند بند استخوانم دوستت دارم
گمانم از ردیف این غزل فهمیدہ اے دیگر
ڪہ من همپاے سویِ دیدگانم ،دوستتدارم"
#یلدا_ڪولیوند
چند وقتیست ڪہ آرامش جانم شدهای
شوقِ رقصیدنِ نبض و ضربانم شدهای
آمدے دست ڪشیدے بہ دلم زندہ شدم
خونِ جارے شدهیِ در شَرَیانم شدهای
اے ڪہ آغوشِ من آغوشِ تو را میطلبد
بوسهے غنچہ بہ گلبرگِ خزانم شدهای
با دوچشمے ڪهنگارندهے آندستِخداست
تابش عشق بہ شبهاے جهانم شدهای
از تو لبریزِ جنونم، پرم از شور و غزل
چون ڪہ با آمدنت تاب و توانم شدهای
با تو بر گوشِ دل آهنگ خدا پیچیده
حالِ عرفانیِ هنگامِ اذانم شدهای
نامِ تو در دلِ هر قافیهام حڪ شدہ است
مثلِ ذڪرے همہ جا وردِ زبانم شدهای
همہ جا با دل و جان عشقِ تو را جار زدم
راز پنهان شدہ ؟؟ نہ، رازِ عیانم شدهای
#مجتبی_خوش_زبان
شوقِ رقصیدنِ نبض و ضربانم شدهای
آمدے دست ڪشیدے بہ دلم زندہ شدم
خونِ جارے شدهیِ در شَرَیانم شدهای
اے ڪہ آغوشِ من آغوشِ تو را میطلبد
بوسهے غنچہ بہ گلبرگِ خزانم شدهای
با دوچشمے ڪهنگارندهے آندستِخداست
تابش عشق بہ شبهاے جهانم شدهای
از تو لبریزِ جنونم، پرم از شور و غزل
چون ڪہ با آمدنت تاب و توانم شدهای
با تو بر گوشِ دل آهنگ خدا پیچیده
حالِ عرفانیِ هنگامِ اذانم شدهای
نامِ تو در دلِ هر قافیهام حڪ شدہ است
مثلِ ذڪرے همہ جا وردِ زبانم شدهای
همہ جا با دل و جان عشقِ تو را جار زدم
راز پنهان شدہ ؟؟ نہ، رازِ عیانم شدهای
#مجتبی_خوش_زبان
من پرم از بغض آری از تبسم خالی ام
آینه سیر است از من از پریشان حالی ام
با نسیمی چند آهی گفتم از حال خودم
جنگلی آتش گرفت از صحبت اجمالی ام
چیدن من از درخت آفرینش زود بود
چند قرنی مانده تا پایان فصل کالی ام
با زمین بیگانه ام اینجا هجوم بی ڪسی است
آسمان را می شناسم با همین بی بالی ام
چشم در راهم تو را ای مرگ ای پایان من
چشم در راهم تورا آغاز خوش اقبالی ام
باز هم آشفته حالی، باز هم افسرده ای؟
مادرم پرسید، اشڪم ریخت، گفتم عالی ام
#حسین_زاهدیان
من پرم از بغض آری از تبسم خالی ام
آینه سیر است از من از پریشان حالی ام
با نسیمی چند آهی گفتم از حال خودم
جنگلی آتش گرفت از صحبت اجمالی ام
چیدن من از درخت آفرینش زود بود
چند قرنی مانده تا پایان فصل کالی ام
با زمین بیگانه ام اینجا هجوم بی ڪسی است
آسمان را می شناسم با همین بی بالی ام
چشم در راهم تو را ای مرگ ای پایان من
چشم در راهم تورا آغاز خوش اقبالی ام
باز هم آشفته حالی، باز هم افسرده ای؟
مادرم پرسید، اشڪم ریخت، گفتم عالی ام
#حسین_زاهدیان
ای تو برجسته ترین نقش به دیواره ی قلبم
نفسم بسته به جانت که تویی چاره ی قلبم
تو نبودی که ببینی جگرم سوخت ز هجران
تو نماندی که بگویم به تو در باره ی قلبم
به هوایت دل و جانم همه شب در تب و ماتم
چه کنم دست خودم نیست تویی پاره ی قلبم
همه جا فکر و خیالت به سرم هست و ندانی
که من آواره ی این عشقم و آواره ی قلبم
تو نوای خوش عشقی ز تو خوش ترنشنیدم
شده آهنگ فراقت غمِ همواره ی قلبم
به تو وابسته شدن بود اگر جرم و گناهی
غم هجران تو جانا شده کفاره ی قلبم
#ناشناس
نفسم بسته به جانت که تویی چاره ی قلبم
تو نبودی که ببینی جگرم سوخت ز هجران
تو نماندی که بگویم به تو در باره ی قلبم
به هوایت دل و جانم همه شب در تب و ماتم
چه کنم دست خودم نیست تویی پاره ی قلبم
همه جا فکر و خیالت به سرم هست و ندانی
که من آواره ی این عشقم و آواره ی قلبم
تو نوای خوش عشقی ز تو خوش ترنشنیدم
شده آهنگ فراقت غمِ همواره ی قلبم
به تو وابسته شدن بود اگر جرم و گناهی
غم هجران تو جانا شده کفاره ی قلبم
#ناشناس
آمدی جانم به قربانت بمان دیگر نرو
جان به لب آورده هجرانت بمان دیگر نرو
منتظر بودم بیایی یار زیبا روی من
تا گذارم سر به دامانت بمان دیگر نرو
وقت دلتنگی نگاهم کن، تمنا میکنم
دل شده حیران چشمانت بمان دیگر نرو
دوستت دارم ،بدان رویای من بوسیدن است
از همان لبهای خندانت بمان دیگر نرو
حکم رانی کن، درون قلب من سلطان تویی
تا ابد هستم به فرمانت بمان دیگر نرو
نازنینم ناز کن هر قدر میخواهی ولی
رحم کن گاهی به خواهانت بمان دیگر نرو
تو شبیه ابر باران زا و من هم چون کویر
تشنه ام ، محتاج بارانت بمان دیگر نرو
پشت هر لبخند من صد غصه ی پنهانی است
جان من، جان عزیزانت بمان دیگر نرو
#محرم_زمانی
جان به لب آورده هجرانت بمان دیگر نرو
منتظر بودم بیایی یار زیبا روی من
تا گذارم سر به دامانت بمان دیگر نرو
وقت دلتنگی نگاهم کن، تمنا میکنم
دل شده حیران چشمانت بمان دیگر نرو
دوستت دارم ،بدان رویای من بوسیدن است
از همان لبهای خندانت بمان دیگر نرو
حکم رانی کن، درون قلب من سلطان تویی
تا ابد هستم به فرمانت بمان دیگر نرو
نازنینم ناز کن هر قدر میخواهی ولی
رحم کن گاهی به خواهانت بمان دیگر نرو
تو شبیه ابر باران زا و من هم چون کویر
تشنه ام ، محتاج بارانت بمان دیگر نرو
پشت هر لبخند من صد غصه ی پنهانی است
جان من، جان عزیزانت بمان دیگر نرو
#محرم_زمانی
میزنم سازی بیا،امشب به سازم ساز کن
دلبری کن از من و امشب برایم ناز کن
مانده ام پشت در دروازه چشمان تــو
رحم کن امشب بیا در را برویم باز کن
من به شوق تو به پرواز آمدم درآسمان
بال بگشاسوی من امشب توهم پرواز کن
حرف دل بسیارباشد باتو همصحبت شوم
سر بروی شانه ام بگذار و عشق اغاز کن
دست دردستان هم در زیر باران هم قدم.
باصدای دلنشین در گوش من اعجاز کن
#جواد_الماسی
دلبری کن از من و امشب برایم ناز کن
مانده ام پشت در دروازه چشمان تــو
رحم کن امشب بیا در را برویم باز کن
من به شوق تو به پرواز آمدم درآسمان
بال بگشاسوی من امشب توهم پرواز کن
حرف دل بسیارباشد باتو همصحبت شوم
سر بروی شانه ام بگذار و عشق اغاز کن
دست دردستان هم در زیر باران هم قدم.
باصدای دلنشین در گوش من اعجاز کن
#جواد_الماسی
از دلم دوری نکن دوری برایم خوب نیست
این همه از غصه و غم میسرایم خوب نیست
می نشینم گوشه ای میبارم از هجران تو
این همه باران غم بر گونه هایم خوب نیست
در هوایت شاد و ازاد و رها بودم ولی
چونکه رفتی از برم حال و هوایم خوب نیست
گریه کردم روز وشب با یک دل زار و غمین
بس که هق هق کرده ام لحن صدایم خوب نیست
شور وشادی رفته از شعرم تمامش غم شده
اینچنین دلمردگی در شعرهایم خوب نیست
از دلم دوری نکن دل بی تو میمیرد گلم
دور بودن از تو ای زیبا برایم خوب نیست
#ناشناس
این همه از غصه و غم میسرایم خوب نیست
می نشینم گوشه ای میبارم از هجران تو
این همه باران غم بر گونه هایم خوب نیست
در هوایت شاد و ازاد و رها بودم ولی
چونکه رفتی از برم حال و هوایم خوب نیست
گریه کردم روز وشب با یک دل زار و غمین
بس که هق هق کرده ام لحن صدایم خوب نیست
شور وشادی رفته از شعرم تمامش غم شده
اینچنین دلمردگی در شعرهایم خوب نیست
از دلم دوری نکن دل بی تو میمیرد گلم
دور بودن از تو ای زیبا برایم خوب نیست
#ناشناس
می توانی با نگاهی در دلم غوغا کنی
باز این آرامِ عاشق پیشه را رسوا کنی
می توانی یک نفس باران شوی بر خاکِ دل
تا که سامانم شوی بازاین دلم احیا کنی
می توانی بعد ان آوارگی ها یک شبی
سربه دامانم گذاری راز دل افشا کنی
می توانی همسفر بامن شوی تا مرز عشق
تاکمی آرامشت را نزد من پیدا کنی
می توانی مُلک دل را با محبت جانِ من
تا ابد شیرین به نامت با سند امضا کنی
#ناشناس
باز این آرامِ عاشق پیشه را رسوا کنی
می توانی یک نفس باران شوی بر خاکِ دل
تا که سامانم شوی بازاین دلم احیا کنی
می توانی بعد ان آوارگی ها یک شبی
سربه دامانم گذاری راز دل افشا کنی
می توانی همسفر بامن شوی تا مرز عشق
تاکمی آرامشت را نزد من پیدا کنی
می توانی مُلک دل را با محبت جانِ من
تا ابد شیرین به نامت با سند امضا کنی
#ناشناس
ڪاش روزے با حضورت نغمہ بارانم ڪنی
در گلستان امید یڪ لحظہ مهمانم ڪنی
ڪاش روزے جا بگیرم در خیال و باورت
در متون عاشقان پاڪ عنوانم ڪنی
ڪاش روزے مژدہ ے برگشتنت بر من رسد
ڪاش با نیم نگاهے شاد و خندانم ڪنی
ڪاش سرباز دلیر ڪشور عشقت شوم
با نگاہ مهربانت مرد میدانم ڪنی
ڪاش روزے ڪاش هایم را برآرد خالقم
با نوایت نغمہ خوان شاد افغانم ڪنی
#ناشناس
در گلستان امید یڪ لحظہ مهمانم ڪنی
ڪاش روزے جا بگیرم در خیال و باورت
در متون عاشقان پاڪ عنوانم ڪنی
ڪاش روزے مژدہ ے برگشتنت بر من رسد
ڪاش با نیم نگاهے شاد و خندانم ڪنی
ڪاش سرباز دلیر ڪشور عشقت شوم
با نگاہ مهربانت مرد میدانم ڪنی
ڪاش روزے ڪاش هایم را برآرد خالقم
با نوایت نغمہ خوان شاد افغانم ڪنی
#ناشناس
در سینہ دلے ز عشق پنهان دارم
در حنجرہ ام حرف فراوان دارم
با هیچ ڪسم میل سخن نیست ولی
با پنجرہ ها قرار باران دارم.......
#سمیه_فخرالدین
در حنجرہ ام حرف فراوان دارم
با هیچ ڪسم میل سخن نیست ولی
با پنجرہ ها قرار باران دارم.......
#سمیه_فخرالدین