باران بزند خیس خیال تو شوم باز
مستانه ،دلم را بدهم سوی تو پرواز
باران بزند تا که غزلخوان تو باشم
با یاد تو سرمست شوم سر دهم آواز
باشم چو خریدار تو و ناز و ادایت
هی نازکنی نازکنی ناز کنی ناز
با عشوه ی چشمان خمارت دل من رفت
غیر از تو مگر هست چنین دلبر طناز
خالی شده دنیا دگر از یار پر احساس
تنها تو به این دلبری ات باش و بپرداز
دردانه ی من باش و بمان با دل من تا
با عشق تو باشم همه ی عمر غزلساز
#محمد_آصف_آزا
مستانه ،دلم را بدهم سوی تو پرواز
باران بزند تا که غزلخوان تو باشم
با یاد تو سرمست شوم سر دهم آواز
باشم چو خریدار تو و ناز و ادایت
هی نازکنی نازکنی ناز کنی ناز
با عشوه ی چشمان خمارت دل من رفت
غیر از تو مگر هست چنین دلبر طناز
خالی شده دنیا دگر از یار پر احساس
تنها تو به این دلبری ات باش و بپرداز
دردانه ی من باش و بمان با دل من تا
با عشق تو باشم همه ی عمر غزلساز
#محمد_آصف_آزا
این گونه نکن با دل مجنون حذر از من
دیـوانـه دلـی هست عـزیـزم بخـر از من
دیگـر بـه چـه امیـد در ایـن شـهـر بمانم
وقتی که تو ای عشق نگیری خبر از من
#مولانا
دیـوانـه دلـی هست عـزیـزم بخـر از من
دیگـر بـه چـه امیـد در ایـن شـهـر بمانم
وقتی که تو ای عشق نگیری خبر از من
#مولانا
مثل کوهی که دلش غصهی دنیا دارد..
دل ما حجمِ سکوتش غم و معنا دارد..
لب ما بسته ز بیداد زمان اما باز..
مُهر خاموشیاش از حرف کمی جا دارد..
میتوان دید و شنید و سخنی شِکوه نکرد..
قلب ما لیک خودش دیده ی بینا دارد..
اشک از دیده روان میشود از اینهمه غم..
مثل رودی که دلش میل به دریا دارد..
درد در سینهی ما بس که فراوان شده است..
چاره اش سنگ صبور است که پروا دارد..
نگرانیم بمیریم و نبینیم سرانجام خوشی..
این عجب نیست که دل غصهی فردا دارد..
گرچه دنیا نشود لحظه ای از غم خالی.
باز هم ديده ی ما میل تماشا دارد..
#نگار_حسینی
دل ما حجمِ سکوتش غم و معنا دارد..
لب ما بسته ز بیداد زمان اما باز..
مُهر خاموشیاش از حرف کمی جا دارد..
میتوان دید و شنید و سخنی شِکوه نکرد..
قلب ما لیک خودش دیده ی بینا دارد..
اشک از دیده روان میشود از اینهمه غم..
مثل رودی که دلش میل به دریا دارد..
درد در سینهی ما بس که فراوان شده است..
چاره اش سنگ صبور است که پروا دارد..
نگرانیم بمیریم و نبینیم سرانجام خوشی..
این عجب نیست که دل غصهی فردا دارد..
گرچه دنیا نشود لحظه ای از غم خالی.
باز هم ديده ی ما میل تماشا دارد..
#نگار_حسینی
هرچہ گُل دیدم ڪنارش خار بود
سـروِ رعنــا شاخہاش بی بار بود
ڪس نمیداند بجز نقاشِ عشق
ڪہ چہ رازے در دلِ پرڪَار بود
#حافظ
سـروِ رعنــا شاخہاش بی بار بود
ڪس نمیداند بجز نقاشِ عشق
ڪہ چہ رازے در دلِ پرڪَار بود
#حافظ
شد گلستان از نگاهت دشت احساس دلم
صد بغل یاس محبت گشت از تو حاصلم
پیش تر آوارہ ے افڪار باطل بودہ ام
باز ڪردے قفلهاے بے ڪلید از مشڪلم
نیست ما را الفتے با نا امیدے در جهان
در سراب ناخوشیها خوش نشین ساحلم
گرچہ دریاے جنون را نیست آرامش ولی
من بہ این ویرانگر عاقل نماها مایلم
دست در دست خیالت،پرسہ در مہ میزنم
صبح گاهان اینچنین بیرون زنم از منزلم
اینڪہ میبینے چنان پروانہ بے پروا شدم
پرتویے از عشق مے تابد بہ شمع محفلم
هستے ام پیوند خوردہ با نگاہ واسعت
بے تو در این زندگانے پوچ گردے باطلم
#سید_علی_ڪهنگی
.
صد بغل یاس محبت گشت از تو حاصلم
پیش تر آوارہ ے افڪار باطل بودہ ام
باز ڪردے قفلهاے بے ڪلید از مشڪلم
نیست ما را الفتے با نا امیدے در جهان
در سراب ناخوشیها خوش نشین ساحلم
گرچہ دریاے جنون را نیست آرامش ولی
من بہ این ویرانگر عاقل نماها مایلم
دست در دست خیالت،پرسہ در مہ میزنم
صبح گاهان اینچنین بیرون زنم از منزلم
اینڪہ میبینے چنان پروانہ بے پروا شدم
پرتویے از عشق مے تابد بہ شمع محفلم
هستے ام پیوند خوردہ با نگاہ واسعت
بے تو در این زندگانے پوچ گردے باطلم
#سید_علی_ڪهنگی
.
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
مکن تکلیف ناواجب که بیدل صبر نتوانم
#انـوری
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
مکن تکلیف ناواجب که بیدل صبر نتوانم
#انـوری
شهر وقتی با تو باشم از خبر پر میشود
کوچه و بازار از اهل نظر پر میشود
بس کبوترها به شوقت بیقراری میکنند
تا تو میآیی حیاط از بال و پَر پُر میشود
در دلم جایی برای هیچکس غیر از تو نیست
گاه یک دنیا فقط با یک نفر پر میشود
کاسهی صبر من از شبْ گریههایم سر نرفت
ظرف من دریاست؛ با باران مگر پر میشود؟
در قناعت، بزم ما از دیگران رنگینتر است
سفرهی ما کوچک است و سادهتر پر میشود
خندهات یک روز احیا میکند این عشق را
روزگاری این نمکدان از شکر پر میشود...
#سید_سعید_صاحب_علم
کوچه و بازار از اهل نظر پر میشود
بس کبوترها به شوقت بیقراری میکنند
تا تو میآیی حیاط از بال و پَر پُر میشود
در دلم جایی برای هیچکس غیر از تو نیست
گاه یک دنیا فقط با یک نفر پر میشود
کاسهی صبر من از شبْ گریههایم سر نرفت
ظرف من دریاست؛ با باران مگر پر میشود؟
در قناعت، بزم ما از دیگران رنگینتر است
سفرهی ما کوچک است و سادهتر پر میشود
خندهات یک روز احیا میکند این عشق را
روزگاری این نمکدان از شکر پر میشود...
#سید_سعید_صاحب_علم
بی برگ و برم مثل خـزانی که نگو
خاکسترم و شعله به جانی که نگو
انگــار هـــزار ســـال دوریـم از هم
دلتنــــگ تو هستم آنچنانی که نگو
#شهراد_میدری
خاکسترم و شعله به جانی که نگو
انگــار هـــزار ســـال دوریـم از هم
دلتنــــگ تو هستم آنچنانی که نگو
#شهراد_میدری
با طلوع چشم خود دریای نور آورده ای
چنگ را در زلف مشکینت به شور آورده ای
صبح لبخند تو تلفیق تمام عطرهاست
پرده های رنگ چشمت را چه جور آورده ای
مژده ی دیدار، تا از مصر اندامت رسید
عطر پیراهن شفای چشم کور آورده ای
از شراب سرخ لب هایت شکستم توبه را
تا که با چشمان خود جام بلور آورده ای
آسمان هم پیش چشمان تو سر خم میکند
از کجا اینگونه الوند غرور آورده ای؟
خواب دیدم توی باغ سبز رؤیاهایمان
از تبار غنچه لبخند حضور آورده ای
#ناشناس
چنگ را در زلف مشکینت به شور آورده ای
صبح لبخند تو تلفیق تمام عطرهاست
پرده های رنگ چشمت را چه جور آورده ای
مژده ی دیدار، تا از مصر اندامت رسید
عطر پیراهن شفای چشم کور آورده ای
از شراب سرخ لب هایت شکستم توبه را
تا که با چشمان خود جام بلور آورده ای
آسمان هم پیش چشمان تو سر خم میکند
از کجا اینگونه الوند غرور آورده ای؟
خواب دیدم توی باغ سبز رؤیاهایمان
از تبار غنچه لبخند حضور آورده ای
#ناشناس
شعرهایم مال تو ، این اوج احسان منست
شعر من قیمت ندارد ، قیمتش جان منست
با خیال مهربانت ، قصه ها دارد دلم
در هوایت جان سپردن ، شرح عرفان منست
شعرهایم مال تو ، دلتنگے ات ما را بس است
خاطرات روشنت ، هر لحظه مهمان منست
#ناشناس
شعر من قیمت ندارد ، قیمتش جان منست
با خیال مهربانت ، قصه ها دارد دلم
در هوایت جان سپردن ، شرح عرفان منست
شعرهایم مال تو ، دلتنگے ات ما را بس است
خاطرات روشنت ، هر لحظه مهمان منست
#ناشناس
گل نیلوفرم، جانم تو هستی
شقایق ، رقص مرجانم تو هستی
اقاقی، نسترن، سوری، بنفشه
چمن، شب بو ، گلستانم توهستی
سیه گیسوی سنبل، نرگس مست
سمن، گلپونه، ریحانم توهستی
چو بابونه چو یاس و یاسمن مست
گل زیبای الوانم توهستی
تو مهری، مهربانی همچو نوروز
به گلها مهر سوزانم تو هستی
منم شبنم زهجران غم گل
گلاب چشم گریانم توهستی
در این دنیای پر تشویش رنگین
وفای عهد و پیمانم تو هستی
#ناشناس
شقایق ، رقص مرجانم تو هستی
اقاقی، نسترن، سوری، بنفشه
چمن، شب بو ، گلستانم توهستی
سیه گیسوی سنبل، نرگس مست
سمن، گلپونه، ریحانم توهستی
چو بابونه چو یاس و یاسمن مست
گل زیبای الوانم توهستی
تو مهری، مهربانی همچو نوروز
به گلها مهر سوزانم تو هستی
منم شبنم زهجران غم گل
گلاب چشم گریانم توهستی
در این دنیای پر تشویش رنگین
وفای عهد و پیمانم تو هستی
#ناشناس
الا ای حضرت معشوق منوّر کن جهانم را
کدامین چشم میفهمد به جز چشمت زبانم را
به بوی گلبن وصلت به سَر مستانه می آیم
که درد اشتیاق تو بُریده تابِ جانم را....
#راحم_تبریزی
کدامین چشم میفهمد به جز چشمت زبانم را
به بوی گلبن وصلت به سَر مستانه می آیم
که درد اشتیاق تو بُریده تابِ جانم را....
#راحم_تبریزی
خط به خط، اشکنويسي مرا ميخواني
رفتنت، رفتنِ جان است، خودت ميداني
مثل هر بار که بستي و نرفتي، اين بار
چمدان باز کن و باز بگو ميماني
هي مرا پس زدي و پيش کشيدي، نکند
پاي برگشت نداري که مرا ميراني؟
بروي باغچهي قالي نُه متري ما
خشک خواهد شد از اين غصّه که ميافشاني
هر چه گفتم که بمان، فايده انگار نداشت
رفتنت، رفتن جان است، خودت ميداني!
#رضا_احسان_پور
.
رفتنت، رفتنِ جان است، خودت ميداني
مثل هر بار که بستي و نرفتي، اين بار
چمدان باز کن و باز بگو ميماني
هي مرا پس زدي و پيش کشيدي، نکند
پاي برگشت نداري که مرا ميراني؟
بروي باغچهي قالي نُه متري ما
خشک خواهد شد از اين غصّه که ميافشاني
هر چه گفتم که بمان، فايده انگار نداشت
رفتنت، رفتن جان است، خودت ميداني!
#رضا_احسان_پور
.
با هرچه بلاست روبهرو، بعد از تو
سرگشتهء شهر، کو به کو، بعد از تو
من با غم بیکسی ولی میسازم
آه این دلِ تنگ را بگو، بعد از تو
#امیر_مرادی
سرگشتهء شهر، کو به کو، بعد از تو
من با غم بیکسی ولی میسازم
آه این دلِ تنگ را بگو، بعد از تو
#امیر_مرادی
بی تو قطعا روزهای شاد من بسیار نیست
بعدطوفان چون گذشته زندگی سرشار نیست
عاشقت بودم شکستم را پذیرفتم ولی
مثل جنگی نا برابر فاتحی در کار نیست
گاه تنها اشتباه آدمی وابستگی است
قاب عکس کهنه هرگز جزئی از دیوار نیست
من به تنها ماندن عادت داشتم از ابتدا
رفتنت حالا بجز تکرار یک تکرار نیست
شهر متروکم غریبه از چه می ترسانی ام
زلزله در شهر ویران حاصلش آوار نیست
#آذر_امامی
بعدطوفان چون گذشته زندگی سرشار نیست
عاشقت بودم شکستم را پذیرفتم ولی
مثل جنگی نا برابر فاتحی در کار نیست
گاه تنها اشتباه آدمی وابستگی است
قاب عکس کهنه هرگز جزئی از دیوار نیست
من به تنها ماندن عادت داشتم از ابتدا
رفتنت حالا بجز تکرار یک تکرار نیست
شهر متروکم غریبه از چه می ترسانی ام
زلزله در شهر ویران حاصلش آوار نیست
#آذر_امامی
چه کردم؟ دلبرا، از من چه دیدی؟
که کلی از من مسکین رمیدی
چه افتادت که از من سیر گشتی؟
چرا یک بارگی از من بریدی؟
من از عشقت گریبان چاک کردم
تو خوش خوش دامن از من در کشیدی
نگویی تا چه بد کرد بجایت؟
که روی نیکو از من در کشیدی
#عراقی
که کلی از من مسکین رمیدی
چه افتادت که از من سیر گشتی؟
چرا یک بارگی از من بریدی؟
من از عشقت گریبان چاک کردم
تو خوش خوش دامن از من در کشیدی
نگویی تا چه بد کرد بجایت؟
که روی نیکو از من در کشیدی
#عراقی
مثل تمام شعرهای نیمه جان مانده
یا حرف هایی که همیشه بینمان مانده
تو نیستی و گریه هایم شانه میخواهند
چشمان من ابریست که بی آسمان مانده...
غمگین ترین شعر جهان شاید همین باشد
بغضی که از دیدار آخر در دهان مانده
وابستگی یعنی به حدی دوستت دارم
که اشک هم در یاری من ناتوان مانده
مینوشم اما شعر هم بعد از تو گیرا نیست
قدری بیا از این غزل یک استکان مانده
میبوسمت گاهی میان خواب ها اما
در واقعیت تا لبت هفتاد خان مانده...
تو میوه ی ممنوعه ایی و تا ابد داغت
روی دل این آدمِ بی خانمان مانده
یک روز برمیگردی اما دیر ،خیلی دیر
روزی که از من چند تکه استخوان مانده....
#سجاد_صفری_اعظم
یا حرف هایی که همیشه بینمان مانده
تو نیستی و گریه هایم شانه میخواهند
چشمان من ابریست که بی آسمان مانده...
غمگین ترین شعر جهان شاید همین باشد
بغضی که از دیدار آخر در دهان مانده
وابستگی یعنی به حدی دوستت دارم
که اشک هم در یاری من ناتوان مانده
مینوشم اما شعر هم بعد از تو گیرا نیست
قدری بیا از این غزل یک استکان مانده
میبوسمت گاهی میان خواب ها اما
در واقعیت تا لبت هفتاد خان مانده...
تو میوه ی ممنوعه ایی و تا ابد داغت
روی دل این آدمِ بی خانمان مانده
یک روز برمیگردی اما دیر ،خیلی دیر
روزی که از من چند تکه استخوان مانده....
#سجاد_صفری_اعظم
بیدارشو اے دل ڪه جهان میڪَذرد
ویـن مایهے عمر ، رایڪَان میڪَذرد
در منزل تن مخسب و غافل منشین
ڪز منزل عمــر ڪـاروان میڪَذرد
#مولانا
ویـن مایهے عمر ، رایڪَان میڪَذرد
در منزل تن مخسب و غافل منشین
ڪز منزل عمــر ڪـاروان میڪَذرد
#مولانا
کمی تا قسمتی ابری ، دمایم منفی بیست
کسی جزتو نمیفهمد دلیل سردی ام چیست
تو دریای منی،من ماهی ام،محتاج آبم
علوم تجربی بودی ، نخواندی جزوه زیست؟
همیشه مقصدم هستی ولی قبل از رسیدن
مواجه می شوم با خط قرمز ، تابلوی ایست
چهل سالی شده مشغول رویایی محالم
به این حالت چه میگوید پزشکم؟ مِ...مازوخیست
ولی من معتقد هستم کسی که طی عمرش
نبوده در فضای عاشقی قطعا روانیست
پرستار آمده دنبال من، فعلا عزیزم
گمانم دیده در بخش روانی یکنفر نیست!
#علی_قهرمانی
کسی جزتو نمیفهمد دلیل سردی ام چیست
تو دریای منی،من ماهی ام،محتاج آبم
علوم تجربی بودی ، نخواندی جزوه زیست؟
همیشه مقصدم هستی ولی قبل از رسیدن
مواجه می شوم با خط قرمز ، تابلوی ایست
چهل سالی شده مشغول رویایی محالم
به این حالت چه میگوید پزشکم؟ مِ...مازوخیست
ولی من معتقد هستم کسی که طی عمرش
نبوده در فضای عاشقی قطعا روانیست
پرستار آمده دنبال من، فعلا عزیزم
گمانم دیده در بخش روانی یکنفر نیست!
#علی_قهرمانی
سرد است دلم بیا و خورشیدم باش
پایانگر التهاب و تردیدم باش
هرچند توقعم زیاد است ولی
هی دور نرو مقابلِ دیدم باش
#مهناز_محمودی
پایانگر التهاب و تردیدم باش
هرچند توقعم زیاد است ولی
هی دور نرو مقابلِ دیدم باش
#مهناز_محمودی
گرچه پیر است این تنم ، دل نوجوانی میکند ……
در خیال خام خود هی نغمه خوانی میکند !!
شرمی از پیری ندارد قلب بی پروای من ……
زیر چشمی بی حیا کار نهانی میکند !!
عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم ……
لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند !!
هی بسازد نقشی ازروی نگاری هر دمی ……
درخیالش زیر گوشش پرده خوانی میکند !!
عقل بیچاره به گِل مانده ولیکن دست خود ………
داده بر دست ِ دل و ،با او تبانی میکند !!
گیج و منگم کرده این دل، آنچنانی کاین زبان ……
همچو او رفته ز دست و ، لنَتَرانی میکند !!
گفتمش رسوا مکن ما را بدین شهرو دیار ……
دیدمش رسوا مرا ، سطحِ جهانی میکند !!
بلبلی را دیده دل اندر شبی نیلوفری ……
دست وپایش کرده گم، شیرین زبانی میکند !!
استاد_شهریار
در خیال خام خود هی نغمه خوانی میکند !!
شرمی از پیری ندارد قلب بی پروای من ……
زیر چشمی بی حیا کار نهانی میکند !!
عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم ……
لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند !!
هی بسازد نقشی ازروی نگاری هر دمی ……
درخیالش زیر گوشش پرده خوانی میکند !!
عقل بیچاره به گِل مانده ولیکن دست خود ………
داده بر دست ِ دل و ،با او تبانی میکند !!
گیج و منگم کرده این دل، آنچنانی کاین زبان ……
همچو او رفته ز دست و ، لنَتَرانی میکند !!
گفتمش رسوا مکن ما را بدین شهرو دیار ……
دیدمش رسوا مرا ، سطحِ جهانی میکند !!
بلبلی را دیده دل اندر شبی نیلوفری ……
دست وپایش کرده گم، شیرین زبانی میکند !!
استاد_شهریار