مثل عادت نیستے تا سادہ انڪارت ڪنمـ
تو نفس هاے منے باید ڪـہ تڪرارت ڪنمـ
مقتضایـ بودنے . یعنے ڪـہ بیـ تو نیستمـ
زندگیـ بخشے و باید عمر ایثارت ڪنم
بیـ قراریـ نیست این بے اختیارے هاے محض
اینڪـہ باید دائما خود را گرفتارت ڪنمـ
عاشقت باشم ،تنها عاشقت باشم همین
عاشقیـ یعنے خودم را وقف دیدارت ڪنم...
#ناشناس
تو نفس هاے منے باید ڪـہ تڪرارت ڪنمـ
مقتضایـ بودنے . یعنے ڪـہ بیـ تو نیستمـ
زندگیـ بخشے و باید عمر ایثارت ڪنم
بیـ قراریـ نیست این بے اختیارے هاے محض
اینڪـہ باید دائما خود را گرفتارت ڪنمـ
عاشقت باشم ،تنها عاشقت باشم همین
عاشقیـ یعنے خودم را وقف دیدارت ڪنم...
#ناشناس
هر کجا باشی ، در آنجا ، یار..! می نازم به تو
بی شماران عاشقم . . . هر بار می نازم به تو
دلربایی می کنی هر لحظه با خوب و بدت
حرف من این است ای دلدار می نازم به تو
قسمت شیرین من فرهاد چشمان تو شد
شاکرم بر درگه دادار...می نازم به تو
«مستم از رؤیای مِیگونت به هردم در خیال»
مانده دل، آری، دراین افکـار، مینازم به تــو
روزهایم در زلال چشم تو شب می شود
من اگر خوابم ،اگر بیدار می نازم به تو
شهریارم . . ! خانه ای آباد در قلبم بساز
بر سرم هم گر شوی آوار می نازم به تو
کوچ چشمانت به چشمم را چــرا پنهان کنم ؟!
ای که هستم از تو من سرشار...می نازم به تو
در بهار عمر تو...گل رنگ و رویی تازه کرد
وه! به این احوال و این دیدار... می نازم به تو
#ناشناس
بی شماران عاشقم . . . هر بار می نازم به تو
دلربایی می کنی هر لحظه با خوب و بدت
حرف من این است ای دلدار می نازم به تو
قسمت شیرین من فرهاد چشمان تو شد
شاکرم بر درگه دادار...می نازم به تو
«مستم از رؤیای مِیگونت به هردم در خیال»
مانده دل، آری، دراین افکـار، مینازم به تــو
روزهایم در زلال چشم تو شب می شود
من اگر خوابم ،اگر بیدار می نازم به تو
شهریارم . . ! خانه ای آباد در قلبم بساز
بر سرم هم گر شوی آوار می نازم به تو
کوچ چشمانت به چشمم را چــرا پنهان کنم ؟!
ای که هستم از تو من سرشار...می نازم به تو
در بهار عمر تو...گل رنگ و رویی تازه کرد
وه! به این احوال و این دیدار... می نازم به تو
#ناشناس
عاشق ڪه باشی، شعر شورِ دیگرے دارد
لیلی و مجنون قصهے شیرینترے دارد
دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسی
هر دفعه از آن دفعه فالِ بهترے دارد
#بهمن_صباغ_زاده
،،
لیلی و مجنون قصهے شیرینترے دارد
دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسی
هر دفعه از آن دفعه فالِ بهترے دارد
#بهمن_صباغ_زاده
،،
بنشین شانه زنم ؛زلف سیاهت گل من ..
تو بکن دلبری ازمن؛ به نگاهت گل من ..
تو که شطرنج؛ رخت برده دل از پیروجوان..
افتخاریست شوم؛ عضو سپاهت گل من..
عاشقی جرم قشنگیست ؛ گناهی بکنیم ..
دوست دارم ؛که شوم جرم و گناهت گل من ..
یوسف مصرنباشم، که زلیخا بشوی..
کاش بر فال بیفتم؛ به چاهت گل من..
قصه ی لیلی و مجنون ؛دگر کهنه شده..
چشم این سنگ؛ صبور هست براهت گل من..
توشدی شعر و غزل؛ شاعر چشمان تو من ..
تو بکن دلبری از من؛ به نگاهت گل من..
#ناشناس
تو بکن دلبری ازمن؛ به نگاهت گل من ..
تو که شطرنج؛ رخت برده دل از پیروجوان..
افتخاریست شوم؛ عضو سپاهت گل من..
عاشقی جرم قشنگیست ؛ گناهی بکنیم ..
دوست دارم ؛که شوم جرم و گناهت گل من ..
یوسف مصرنباشم، که زلیخا بشوی..
کاش بر فال بیفتم؛ به چاهت گل من..
قصه ی لیلی و مجنون ؛دگر کهنه شده..
چشم این سنگ؛ صبور هست براهت گل من..
توشدی شعر و غزل؛ شاعر چشمان تو من ..
تو بکن دلبری از من؛ به نگاهت گل من..
#ناشناس
گریه هایم همه از عشق حکایت دارد
یعنی این دل به چشمان تو عادت دارد
ای تو محبوب ترین حادثه ی زندگیم
بی تو این دل به یک مُرده شباهت دارد
از تو ممنون که هستی...،همه ی هستی من
به من و بودن تو شهر حسادت دارد
شعر گفتم همه ی شهر بفهمند این را
آری این مرد ، به من ابراز محبت دارد
قافیه قافیه از عشق تو گفتن خوب است
این غزل هم به نگاه تو ارادت دارد
#ناشناس
یعنی این دل به چشمان تو عادت دارد
ای تو محبوب ترین حادثه ی زندگیم
بی تو این دل به یک مُرده شباهت دارد
از تو ممنون که هستی...،همه ی هستی من
به من و بودن تو شهر حسادت دارد
شعر گفتم همه ی شهر بفهمند این را
آری این مرد ، به من ابراز محبت دارد
قافیه قافیه از عشق تو گفتن خوب است
این غزل هم به نگاه تو ارادت دارد
#ناشناس
جان فدایٺ میڪنم آرام جان ڪَویم ٺو را
نیسٺ بالاٺر زجان ٺا من همان ڪَویم ٺو را
من چه ڪَویم حسن و خویٺ رانڪَار نازنین
جانِ من هسٺی،چه زیبااسٺ آن ڪَویم تو را
#اسدالله_بابایی
نیسٺ بالاٺر زجان ٺا من همان ڪَویم ٺو را
من چه ڪَویم حسن و خویٺ رانڪَار نازنین
جانِ من هسٺی،چه زیبااسٺ آن ڪَویم تو را
#اسدالله_بابایی
نغمه ی تنهاییم را تا شنیدی آمدی
تا زمین خوردم تو سمت من دویدی آمدی
در میان خشکسالی های تقویم دلم
مثل باران زمان نا امیدی آمدی
گر چه با من دلخوشی سهمت نبود ای مهربان
دست از خوشبختی قلبت کشیدی! آمدی
هر زمان از دست دنیا خسته و نالان شدم
در سیاهی ها شبیه یک سفیدی آمدی
بارها قلب تو را آسان شکستم نازنین
تو ولی تا ناله ی من را شنیدی آمدی!
#احمدنارویی
تا زمین خوردم تو سمت من دویدی آمدی
در میان خشکسالی های تقویم دلم
مثل باران زمان نا امیدی آمدی
گر چه با من دلخوشی سهمت نبود ای مهربان
دست از خوشبختی قلبت کشیدی! آمدی
هر زمان از دست دنیا خسته و نالان شدم
در سیاهی ها شبیه یک سفیدی آمدی
بارها قلب تو را آسان شکستم نازنین
تو ولی تا ناله ی من را شنیدی آمدی!
#احمدنارویی
دلم از درد دنیا ...تنڪَ تنڪَ است...
چرا درها به رویم...سنڪَ سنڪَ است...
در این دنیا ندیدم...روز خوبے...
چقدر رفتن از این...دنیا قشنڪَ است
#ناشناس عاشق
چرا درها به رویم...سنڪَ سنڪَ است...
در این دنیا ندیدم...روز خوبے...
چقدر رفتن از این...دنیا قشنڪَ است
#ناشناس عاشق
بی عشق تو هرگز غزلی من نسرایم
ای آنکه به دردم نبود جز تو دوایم
غافل نشوم از دل مجنون تو یارا
جز عشق توام نیست دراین مسکن وجایم
با عشق توام زنده به گیتی و جهانم
بی عشق تو نیرو و توان نیست به پایم
دائم به زبان نام تو آرم به همه حال
بی یاد تو هرگز نبود حال و هوایم
آن وقت شوم بر همه عالم زتو خوشبخت
کاندر بغلم قامت رعنای تورا جا بنمایم
آنگه که توباشی به دلم همدم وهمراز
هر درد و غمی را زِ دلت من بزدایم
#ناشناس
ای آنکه به دردم نبود جز تو دوایم
غافل نشوم از دل مجنون تو یارا
جز عشق توام نیست دراین مسکن وجایم
با عشق توام زنده به گیتی و جهانم
بی عشق تو نیرو و توان نیست به پایم
دائم به زبان نام تو آرم به همه حال
بی یاد تو هرگز نبود حال و هوایم
آن وقت شوم بر همه عالم زتو خوشبخت
کاندر بغلم قامت رعنای تورا جا بنمایم
آنگه که توباشی به دلم همدم وهمراز
هر درد و غمی را زِ دلت من بزدایم
#ناشناس
هنوز سرخوشم از حس عاشقانه ے تو
ڪجاست خلوت امن قشنگ خانه ے تو؟
بگو بدون تو اینجا چگونه گریه ڪنم
پرم ز بغض نفسگیر و نیست شانه ے تو
#هماڪشتگر
ڪجاست خلوت امن قشنگ خانه ے تو؟
بگو بدون تو اینجا چگونه گریه ڪنم
پرم ز بغض نفسگیر و نیست شانه ے تو
#هماڪشتگر
"نازنينم عشق را نذر نگاهت كرده ام
ماه را قربانى چشم سياهت كرده ام "
ناز چشمانت طلوع شعرهايم ميشود
صبح راهمرنگ هر روز و پگاهت كرده ام
دست بر زلفت كنم آرام و آهسته كه چون
دستهايم را كه تسليم سپاهت كرده ام
انتظار ديدنت دارم هميشه نازنين
چونكه پايم را فداى سربه راهت كرده ام
تو چه كردى اين دلم رامت شده اى مهربان
فكر را همسفر غصه و آهت كرده ام
حك شده نامت هميشه بر دل غمگين من
#ناشناس
ماه را قربانى چشم سياهت كرده ام "
ناز چشمانت طلوع شعرهايم ميشود
صبح راهمرنگ هر روز و پگاهت كرده ام
دست بر زلفت كنم آرام و آهسته كه چون
دستهايم را كه تسليم سپاهت كرده ام
انتظار ديدنت دارم هميشه نازنين
چونكه پايم را فداى سربه راهت كرده ام
تو چه كردى اين دلم رامت شده اى مهربان
فكر را همسفر غصه و آهت كرده ام
حك شده نامت هميشه بر دل غمگين من
#ناشناس
آسـمـان ،دریـا مـرا یـاری کـنـیـد...
بـغـض دارد سـیـنـه ام کـاری کـنـیـد..
ابـر چـشـمـانـم دگـر خـشـکـیـده اسـت...
جـای چشـمـانـم کـمی زاری کنـید...
#ناشناس
بـغـض دارد سـیـنـه ام کـاری کـنـیـد..
ابـر چـشـمـانـم دگـر خـشـکـیـده اسـت...
جـای چشـمـانـم کـمی زاری کنـید...
#ناشناس
بوی احساس توپیچید هوایت کردم
امدم با دل سرگشته صدایت کردم
دیدمت دلبر دلخواه و دل ارا بودی
از میان همه ی جمع جدایت کردم
گفتم از عشق در ان لحظه ی ناب
و تو را بر بغل خویش هدایت کردم
تا بدانند همه دلبر و دلدار منی
عاشقی را به تو اینگونه عنایت کردم
شاعرت بودم و حالا شده ام عاشق تو
هر کجا قصه ی عشق تو روایت کردم
اول و اخر هر شعر دعایت کردم
بعد هر شعر دلم را به فدایت کردم
#ناشناس
امدم با دل سرگشته صدایت کردم
دیدمت دلبر دلخواه و دل ارا بودی
از میان همه ی جمع جدایت کردم
گفتم از عشق در ان لحظه ی ناب
و تو را بر بغل خویش هدایت کردم
تا بدانند همه دلبر و دلدار منی
عاشقی را به تو اینگونه عنایت کردم
شاعرت بودم و حالا شده ام عاشق تو
هر کجا قصه ی عشق تو روایت کردم
اول و اخر هر شعر دعایت کردم
بعد هر شعر دلم را به فدایت کردم
#ناشناس
شاهد خوشبختی ات باشم همیشه هر مکان
با صبوری چاره ای ، بر یاس و حرمانت کنم
با تو بستم عهد الفت، تا نفس دارم به تن
گر نیاز افتد خودم را ، وقف پيمانت کنم
#فریدون_مشیری
با صبوری چاره ای ، بر یاس و حرمانت کنم
با تو بستم عهد الفت، تا نفس دارم به تن
گر نیاز افتد خودم را ، وقف پيمانت کنم
#فریدون_مشیری
جرعہ جرعہ عشق را سر مي ڪشم
نقش عشقـم را بہ ساغـر مي ڪشم
خستہ ام از شڪ و تردید و هراس
خستہ از چفتي ڪہ بردر ميڪشم
اعتمـــادم خـدشہ دار از حیلـہ شـد
روی قلبــــم نقــش باور مي ڪشم
باورت ڪـــردم ببا در محضـــــرت
بر غم و تردید ضـــربدر مي ڪشم
دوستـت دارم عــــــزیـز جــاڹ مـڹ
با تو باشم تا خــــدا پر مي ڪشم
با تو مستــــم مست شادی ، دربرت
جرعہ جرعہ عشق را سر ميڪشم
#ناشناس
نقش عشقـم را بہ ساغـر مي ڪشم
خستہ ام از شڪ و تردید و هراس
خستہ از چفتي ڪہ بردر ميڪشم
اعتمـــادم خـدشہ دار از حیلـہ شـد
روی قلبــــم نقــش باور مي ڪشم
باورت ڪـــردم ببا در محضـــــرت
بر غم و تردید ضـــربدر مي ڪشم
دوستـت دارم عــــــزیـز جــاڹ مـڹ
با تو باشم تا خــــدا پر مي ڪشم
با تو مستــــم مست شادی ، دربرت
جرعہ جرعہ عشق را سر ميڪشم
#ناشناس
تو را دارم که بر لب خنـــــــده دارم
به سر تاجی چنین زیبنـــــــده دارم
نخواهم بیش ازاین از دولت عشق
که در دل دولتـــی پاینـــــــــده دارم
#احسان_حق_شناس
به سر تاجی چنین زیبنـــــــده دارم
نخواهم بیش ازاین از دولت عشق
که در دل دولتـــی پاینـــــــــده دارم
#احسان_حق_شناس
مهمانِ نگاهم شو ، در یک شب رویایی
بگشای به روی من ، یک پنجره زیبایی
فانوسِ نگاهم را ، آویختــه ام بر در
من منتظرم زیرا ، گفتند تو می آیی
بی تاب تر از موجم ، بی خواب تر از دریا
من مانده ام و یادت ، با یک شبِ یلدایی
تا عابرِ چشمانت ، ره گم نکند در شب
بر کوچه بتابان نور ، ای ماهِ تماشایی
از پهنــۀ چشمانت ، موج آمد و دل را برد
آری شده ام اینک ، دریاییِ دریایی
تو رفتی و با لیلی ، همراه شدی در عشق
من مانده ام و مجنون ، با یک دلِ صحرایی..
#ناشناس
بگشای به روی من ، یک پنجره زیبایی
فانوسِ نگاهم را ، آویختــه ام بر در
من منتظرم زیرا ، گفتند تو می آیی
بی تاب تر از موجم ، بی خواب تر از دریا
من مانده ام و یادت ، با یک شبِ یلدایی
تا عابرِ چشمانت ، ره گم نکند در شب
بر کوچه بتابان نور ، ای ماهِ تماشایی
از پهنــۀ چشمانت ، موج آمد و دل را برد
آری شده ام اینک ، دریاییِ دریایی
تو رفتی و با لیلی ، همراه شدی در عشق
من مانده ام و مجنون ، با یک دلِ صحرایی..
#ناشناس
تو به بوی غزل و قافیه ، آمیختهای
به خدا حال مرا، خوب به هم ریختهای
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری
بی سبب نیست، که در کنج دلم جا داری
به سپیدی غزل، رایحه ی یاس منی
یاسمن بویترین، قسمت احساس منی
#فریدون مشیری
به خدا حال مرا، خوب به هم ریختهای
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری
بی سبب نیست، که در کنج دلم جا داری
به سپیدی غزل، رایحه ی یاس منی
یاسمن بویترین، قسمت احساس منی
#فریدون مشیری
باتو شب تسلیمِ فردامیشود اے خوبِ من
لحظه هایم رنگِ دریامیشود اے خوبِ من
آفتـابے دستِ تـو بـوے نـوازش مے دهد
با طلوعـت پنجره وا میشود اے خوبِ من
تـو بهشـتِ آرزویـے از خیـالِ وصـلِ تـو
آسمانم غـرقِ رویـا میشود اے خوبِ مـن
رازِ عشقت خانـهٔ دل را مُسَّخر ڪرده است
گنج در ویـرانه پیدا میشود اے خوبِ من
در تبِ دلـواپسے ها برگ برگِ شعـرِ مـن
با نفسهاے تـو امضا میشود اے خوبِ من
برگ برگِ دفتـرم مثـلِ دلـم پاییزے است
شعرِ من باتو شڪوفا میشود اے خوبِ من
#ناشناس
لحظه هایم رنگِ دریامیشود اے خوبِ من
آفتـابے دستِ تـو بـوے نـوازش مے دهد
با طلوعـت پنجره وا میشود اے خوبِ من
تـو بهشـتِ آرزویـے از خیـالِ وصـلِ تـو
آسمانم غـرقِ رویـا میشود اے خوبِ مـن
رازِ عشقت خانـهٔ دل را مُسَّخر ڪرده است
گنج در ویـرانه پیدا میشود اے خوبِ من
در تبِ دلـواپسے ها برگ برگِ شعـرِ مـن
با نفسهاے تـو امضا میشود اے خوبِ من
برگ برگِ دفتـرم مثـلِ دلـم پاییزے است
شعرِ من باتو شڪوفا میشود اے خوبِ من
#ناشناس
بی تو شهرم قفس است ای همه آزادی من
غم مرا همنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من
#حسین_منزوی
غم مرا همنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من
#حسین_منزوی