گرمای آفتابِ صبحِ یک روز پاییزی،
مثل گرمای وجودت در شبهای آرامِ برفیست.
مثل گرمای دستهایت بر تنِ خستهام،
مثل گرمای لبهایت بر گونهی یخزدهام،
مثل گرمای کلماتت پس از تمامِ غمها،
مثل گرمای نگاهت در میانِ هزار سردیِ دنیا،
و مثل گرمای صدایت
که میریزد روی روحم
و جهان را برای لحظهای
از اندوه و زمستان رها میکند.
مثل گرمای وجودت در شبهای آرامِ برفیست.
مثل گرمای دستهایت بر تنِ خستهام،
مثل گرمای لبهایت بر گونهی یخزدهام،
مثل گرمای کلماتت پس از تمامِ غمها،
مثل گرمای نگاهت در میانِ هزار سردیِ دنیا،
و مثل گرمای صدایت
که میریزد روی روحم
و جهان را برای لحظهای
از اندوه و زمستان رها میکند.
Forwarded from DARK.POETRY
آدما بهت قول میدن تو سخت ترین لحظهها کنارت باشن، اما یهو میبینی که همونا سخت ترین لحظهها رو خودشون برات رقم زدن.
قصدم نشستن بود،
اما کنارت نه چشم انتظارت
قصدم شکستن غرورم بود،
اما در آغوشت نه زیر پایت
قصدم زندگی بود،
اما با تو نه با خاطراتت
قصدم پیر شدن بود
اما به پایت نه به دستت.
-قیصر امین پور.
اما کنارت نه چشم انتظارت
قصدم شکستن غرورم بود،
اما در آغوشت نه زیر پایت
قصدم زندگی بود،
اما با تو نه با خاطراتت
قصدم پیر شدن بود
اما به پایت نه به دستت.
-قیصر امین پور.
ماجرای من و تو، باور باورها نیست
ماجراییست که در حافظه دنیا نیست
نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم
ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست
تو گمی درمن و من درتو گمم باورکن
جز دراین شعر نشان و اثری ازما نیست
من و تو ساحل و دریای همیم اما نه.
ساحل اینقدر که درفاصله با دریا نیست.
-محمدعلی بهمنی.
ماجراییست که در حافظه دنیا نیست
نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم
ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست
تو گمی درمن و من درتو گمم باورکن
جز دراین شعر نشان و اثری ازما نیست
من و تو ساحل و دریای همیم اما نه.
ساحل اینقدر که درفاصله با دریا نیست.
-محمدعلی بهمنی.