تکرار رفتنِ تو برایم هرلحظه تازه و تازه تر است!
گویا این دلتنگی من است که رویِ کهنگی گرفته است...!
#مهدوی
گویا این دلتنگی من است که رویِ کهنگی گرفته است...!
#مهدوی
❤3
دستَم بند است!
آری مدتهاست که دستانم بند است.
زیرا تمام زندگی ام را بر روی زمین گذاشته ام و از این زمین خاکی تو را برداشته ام!
اسارت چیست؟!
اسارت یعنی من ، منی که سالهاست دستانم بند تو ، و ذهنم در اسارت مژگانت عذاب میکشد!
راستی تو که اینگونه ظالم نبودی!
#مهدوی
آری مدتهاست که دستانم بند است.
زیرا تمام زندگی ام را بر روی زمین گذاشته ام و از این زمین خاکی تو را برداشته ام!
اسارت چیست؟!
اسارت یعنی من ، منی که سالهاست دستانم بند تو ، و ذهنم در اسارت مژگانت عذاب میکشد!
راستی تو که اینگونه ظالم نبودی!
#مهدوی
❤5
با من بمان!
من هرشب با تو سر تا سر خیابان را پرسه میزنم!
و هرصبح گلهای رز را به هوای تو می بویم!
به توفیق تو ، این روزها خیال بافِ ماهری شده ام!
به دیوار روبه رویم خیره می شوم و تمام روزهای در کنار تورا در صفحه ی خشک و سفید رنگ دیوار نقش می بندم!
حضورت را تا کی از من دریغ میکنی!
منی که با خیالت نفس می کشم!
#مهدوی
من هرشب با تو سر تا سر خیابان را پرسه میزنم!
و هرصبح گلهای رز را به هوای تو می بویم!
به توفیق تو ، این روزها خیال بافِ ماهری شده ام!
به دیوار روبه رویم خیره می شوم و تمام روزهای در کنار تورا در صفحه ی خشک و سفید رنگ دیوار نقش می بندم!
حضورت را تا کی از من دریغ میکنی!
منی که با خیالت نفس می کشم!
#مهدوی
❤4
خسته تر از آنَم که بِرَنجَم!
فارغم از این جهانی که مرا رها نمی کند و
غافلم از زخمهایم در گذرِ همین روزگار!
من گورم کجا بود که کفن داشته باشم؟!
این جمله را بارها زندگی به من گفته بود؛
اما نمی دانست که من از همان دردِ بی کفنی، سالهاست که بدونِ جسد مرده ام!
#مهدوی
فارغم از این جهانی که مرا رها نمی کند و
غافلم از زخمهایم در گذرِ همین روزگار!
من گورم کجا بود که کفن داشته باشم؟!
این جمله را بارها زندگی به من گفته بود؛
اما نمی دانست که من از همان دردِ بی کفنی، سالهاست که بدونِ جسد مرده ام!
#مهدوی
👍5
قدقن شده است شراب!
مگر داروهای دیگر تلخ نبودند؟
برایم طبیب درد مند بیاورید
برایم طبیبی بیاورید که با خط خوش
چند صباحی دلخوشی در نسخه ام بپیچد
نه چندین قرص آن هم سر ساعت!
برایم طبیبی بیمار بیاورید
حالِ مرا او میفهمد
برایم مدرک او را عرضه نکنید
بگویید او امروز چند قطره از دریا را از چشمان خود چکانده...
اصلا این طبیبان را گواهی نیست
برای درمان درد تلخم
راست میگفت فریدون در انتهای نفس هایش
که فریاد زد:
طبیبان را ز بالینم برانید
مرا از دست اینان وا رهانید!
طبیبی میخواهم که جنسِ بیماری ام را در یابد و مرا تیمار کند که این زخم از شفا و دعا گذشته است..
طبیبی طلب دارم که تجویز نکند..
بلکه تضمینی باشد برای پایان تلخی هایم..
طبیبی میخواهم که در برم بنشیند
قهوه تلخ بنوشد
اما حرف های شیرین بزند.
همچون طبیبی در شهر پیداست؟
بیمارم میخواهم تیمارم کند!
#مهدوی
مگر داروهای دیگر تلخ نبودند؟
برایم طبیب درد مند بیاورید
برایم طبیبی بیاورید که با خط خوش
چند صباحی دلخوشی در نسخه ام بپیچد
نه چندین قرص آن هم سر ساعت!
برایم طبیبی بیمار بیاورید
حالِ مرا او میفهمد
برایم مدرک او را عرضه نکنید
بگویید او امروز چند قطره از دریا را از چشمان خود چکانده...
اصلا این طبیبان را گواهی نیست
برای درمان درد تلخم
راست میگفت فریدون در انتهای نفس هایش
که فریاد زد:
طبیبان را ز بالینم برانید
مرا از دست اینان وا رهانید!
طبیبی میخواهم که جنسِ بیماری ام را در یابد و مرا تیمار کند که این زخم از شفا و دعا گذشته است..
طبیبی طلب دارم که تجویز نکند..
بلکه تضمینی باشد برای پایان تلخی هایم..
طبیبی میخواهم که در برم بنشیند
قهوه تلخ بنوشد
اما حرف های شیرین بزند.
همچون طبیبی در شهر پیداست؟
بیمارم میخواهم تیمارم کند!
#مهدوی
❤7
آسمان را هم علاف کرده ای!
این ابرها برای تو صف بسته اند و این قطرات به شوقِ حضورت بر زمین نشسته اند!
ما با آسمان هماهنگ کرده بودیم؛
قرار شد خوب هوا ابری شود، تا از سر دلتنگی دلِ تو کمی به تنگ آید!
آنگاه با صدایی هراس انگیز آسمان شروع به باریدن کند و نم نم به شیشه ی پنجره اتاقت بزند!
قرار شد بیاید و زمین را خیس کند،
بویِ خاک را بلند کند تا تو بیایی!
او می گفت که تو میایی،
میگفت کاریت نباشد، باران که آرام گرفت پوتین به پایت کن و به خیابان برو، او هم می آید!
اما بی وفا!
باران آمد، زمین هم خیس شد و بوی خاک تا آسمان رفت و تو نیامدی! اکنون از کی شکایت کنم؟
سر کی داد بزنم؟ آسمان؟!
به حجمِ پهناورش چگونه گله مند شوم؟
حال همه چیز آماده است، باران، زمینِ خیس و آسمانِ گرفته!
آری شرایط برای اشک هایم عجیب مهیاست!
پوتین ات را کنار در میگذارم، اما برایِ خودم را به پایم میکنم، آخر به خیابان ها هم قول حضورت را داده ام!
بگذار بروم تا مبادا من نیز بد قول شوم!
امان از باران بی موقع
بداهه...
بی مخاطب...
#مهدوی
این ابرها برای تو صف بسته اند و این قطرات به شوقِ حضورت بر زمین نشسته اند!
ما با آسمان هماهنگ کرده بودیم؛
قرار شد خوب هوا ابری شود، تا از سر دلتنگی دلِ تو کمی به تنگ آید!
آنگاه با صدایی هراس انگیز آسمان شروع به باریدن کند و نم نم به شیشه ی پنجره اتاقت بزند!
قرار شد بیاید و زمین را خیس کند،
بویِ خاک را بلند کند تا تو بیایی!
او می گفت که تو میایی،
میگفت کاریت نباشد، باران که آرام گرفت پوتین به پایت کن و به خیابان برو، او هم می آید!
اما بی وفا!
باران آمد، زمین هم خیس شد و بوی خاک تا آسمان رفت و تو نیامدی! اکنون از کی شکایت کنم؟
سر کی داد بزنم؟ آسمان؟!
به حجمِ پهناورش چگونه گله مند شوم؟
حال همه چیز آماده است، باران، زمینِ خیس و آسمانِ گرفته!
آری شرایط برای اشک هایم عجیب مهیاست!
پوتین ات را کنار در میگذارم، اما برایِ خودم را به پایم میکنم، آخر به خیابان ها هم قول حضورت را داده ام!
بگذار بروم تا مبادا من نیز بد قول شوم!
امان از باران بی موقع
بداهه...
بی مخاطب...
#مهدوی
❤7
چه خیابان های خوبی داریم؛
ببین، آسمان هم که دلتنگ میشود به خیابان هایِ ما می آید و اشک می ریزد...
ببین، آسمان هم که دلتنگ میشود به خیابان هایِ ما می آید و اشک می ریزد...
❤7
نمی دانم گاه دلم میخواست،
بغضم لقمه حرامی بود که به جای فرو خوردنش، در گلویم گیر میکرد و آنگاه اشک هایم با تر کردن گونه هایم، طعم آزادی را می چشیدند!
#مهدوی
بغضم لقمه حرامی بود که به جای فرو خوردنش، در گلویم گیر میکرد و آنگاه اشک هایم با تر کردن گونه هایم، طعم آزادی را می چشیدند!
#مهدوی
👍6
👍5
بارها به من گفته اند که سبک متن هایت مدام اندوهگین است!
شادی را اگر یافتید آدرس مرا به او بدهید
بگویید سری به ما بزند
تا ببینیم چیست این واژه گنگ؟!
#مهدوی
شادی را اگر یافتید آدرس مرا به او بدهید
بگویید سری به ما بزند
تا ببینیم چیست این واژه گنگ؟!
#مهدوی
👍5❤3
روزها از نور فراری ام و شب ها نور را در پی واژگانم گدایی میکنم!
عجب آشفته دنیاییست!
عجب آشفته دنیاییست!
❤3
شوخ ترین آدم دنیا که دلش غم دارد..
او همیشه در شعرهایش چیزی کم دارد!
او همیشه در شعرهایش چیزی کم دارد!
❤4
آدمی که همیشه رویِ لب هایش لبخند دارد
کسی که خنده هایش حکم پوز خند دارد!
کسی که خنده هایش حکم پوز خند دارد!
❤4
غروبِ جمعه دلگیر بود، زیرا خورشید دلش گیر بود!
گیرِ کسی بود که هر جمعه به حضورش می تابد و غروب که میشود از اینکه امروز هم لیاقت دیدنش را نداشت، عجیب دلگیر میشود!
#مهدوی
گیرِ کسی بود که هر جمعه به حضورش می تابد و غروب که میشود از اینکه امروز هم لیاقت دیدنش را نداشت، عجیب دلگیر میشود!
#مهدوی
❤8👏1
❤7
روزگار عجیبی است!
برای رهایی از اندیشه ای که تورا آزار میدهد
بایست خود را درگیر فکر آزار دهنده دیگری کرد!
آسودگی در هیاهوی مغز نابسامان معنایی ندارد...!
#مهدوی
برای رهایی از اندیشه ای که تورا آزار میدهد
بایست خود را درگیر فکر آزار دهنده دیگری کرد!
آسودگی در هیاهوی مغز نابسامان معنایی ندارد...!
#مهدوی
❤6🤮1
نامه هایم طلسم شده اند!
تمامش تکراریست، رفتنِ تو و دلتنگی ِ من!
دو راه بیشتر نمانده؛
یا تو برگردی
و یا من دیگر هیچ گاه ننویسم!
#مهدوی
تمامش تکراریست، رفتنِ تو و دلتنگی ِ من!
دو راه بیشتر نمانده؛
یا تو برگردی
و یا من دیگر هیچ گاه ننویسم!
#مهدوی
❤5🤮1