کویر که خلوتگاه گل سرخ نیست!
من اینجا چکار دارم؟
و چگونه این دیار مادر من شده است :
یا کویر آنقدر دلتنگ بود که گل سرخ را در آغوش گرفته بود ، و یا گل سرخ آنقدر تنها بود که کویر را رها نمیکرد!
آسمان، مرا ببین رنگ گلبرگ هایم سرخ نیست ، سرخی جگرم است که در ظاهر اینگونه نمایان شده است !
آسمان حق داشت، آخر دلیلی نداشت برای یک گل سرخ در دل کویر ابرهایش را به صف ببندد!
آری نبار!
آموخته ام که دیگر اشک هایم سیرابم میکند!
حتی اگر بباری من نیز چتری خواهم یافت تا زیر باران خیس نشوم!
راستش تکیه گاه به محکم بودن نیست
و پناه نیز به استوار بودن
ذره ذره غبار کویر درد های گل سرخ را التیام بخشیده بود!
نه تنهایی، نه آب و نه نور
دیگر هیچ نیاز نیست ، تنها همدرد کافی بود!
آنچه میان هزاران انسان پیدا نمی شود!
#مهدوی
من اینجا چکار دارم؟
و چگونه این دیار مادر من شده است :
یا کویر آنقدر دلتنگ بود که گل سرخ را در آغوش گرفته بود ، و یا گل سرخ آنقدر تنها بود که کویر را رها نمیکرد!
آسمان، مرا ببین رنگ گلبرگ هایم سرخ نیست ، سرخی جگرم است که در ظاهر اینگونه نمایان شده است !
آسمان حق داشت، آخر دلیلی نداشت برای یک گل سرخ در دل کویر ابرهایش را به صف ببندد!
آری نبار!
آموخته ام که دیگر اشک هایم سیرابم میکند!
حتی اگر بباری من نیز چتری خواهم یافت تا زیر باران خیس نشوم!
راستش تکیه گاه به محکم بودن نیست
و پناه نیز به استوار بودن
ذره ذره غبار کویر درد های گل سرخ را التیام بخشیده بود!
نه تنهایی، نه آب و نه نور
دیگر هیچ نیاز نیست ، تنها همدرد کافی بود!
آنچه میان هزاران انسان پیدا نمی شود!
#مهدوی
❤3
پیر شده ام!
گیسوانم در لابه لای شعر های عاشقانهِ سپید، سپید شد!
حرف هایم در درونم چروکیده شد و چروک هایش خاطره ای شد بر روی صورتم!
هر بار تو را دیدم دلم لرزید و درست از همان زمان است که دستانم به یاد آن روزها میلرزد!
نامه هایی که از آنِ تو بود را آنقدر به دوش کشیدم که کمرم خمید!
نبودنت طولانی شد و عمر من کوتاه...!
مرا خوب تماشا کن ، این لیلی پیر را میخواهی؟!
روزی که مرا ببینی آنقدر دیر شده است که بایست عصایم را محکم بگیری تا بتوانم عینک را به چشم بزنم تا واضح تماشایت کنم!
و چقدر تصویرت با خیال من عوض شده است...!
#مهدوی
گیسوانم در لابه لای شعر های عاشقانهِ سپید، سپید شد!
حرف هایم در درونم چروکیده شد و چروک هایش خاطره ای شد بر روی صورتم!
هر بار تو را دیدم دلم لرزید و درست از همان زمان است که دستانم به یاد آن روزها میلرزد!
نامه هایی که از آنِ تو بود را آنقدر به دوش کشیدم که کمرم خمید!
نبودنت طولانی شد و عمر من کوتاه...!
مرا خوب تماشا کن ، این لیلی پیر را میخواهی؟!
روزی که مرا ببینی آنقدر دیر شده است که بایست عصایم را محکم بگیری تا بتوانم عینک را به چشم بزنم تا واضح تماشایت کنم!
و چقدر تصویرت با خیال من عوض شده است...!
#مهدوی
❤4
حرف بزن!
من مست میشوم؛
با دروغ هایت مست تر!
آدمِ مست هم دیوانه است، خنده هایت را باور میکند و دلش برای گریه هایِ دروغین تو میسوزد!
حرف که میزدی، چشمانش را به لبانت میدوخت و همین باعث شد که دیگر نبیند چگونه با روحش بازی کردی...
بداهه ای...
#مهدوی
من مست میشوم؛
با دروغ هایت مست تر!
آدمِ مست هم دیوانه است، خنده هایت را باور میکند و دلش برای گریه هایِ دروغین تو میسوزد!
حرف که میزدی، چشمانش را به لبانت میدوخت و همین باعث شد که دیگر نبیند چگونه با روحش بازی کردی...
بداهه ای...
#مهدوی
❤4👏1
تکرار رفتنِ تو برایم هرلحظه تازه و تازه تر است!
گویا این دلتنگی من است که رویِ کهنگی گرفته است...!
#مهدوی
گویا این دلتنگی من است که رویِ کهنگی گرفته است...!
#مهدوی
❤3
دستَم بند است!
آری مدتهاست که دستانم بند است.
زیرا تمام زندگی ام را بر روی زمین گذاشته ام و از این زمین خاکی تو را برداشته ام!
اسارت چیست؟!
اسارت یعنی من ، منی که سالهاست دستانم بند تو ، و ذهنم در اسارت مژگانت عذاب میکشد!
راستی تو که اینگونه ظالم نبودی!
#مهدوی
آری مدتهاست که دستانم بند است.
زیرا تمام زندگی ام را بر روی زمین گذاشته ام و از این زمین خاکی تو را برداشته ام!
اسارت چیست؟!
اسارت یعنی من ، منی که سالهاست دستانم بند تو ، و ذهنم در اسارت مژگانت عذاب میکشد!
راستی تو که اینگونه ظالم نبودی!
#مهدوی
❤5
با من بمان!
من هرشب با تو سر تا سر خیابان را پرسه میزنم!
و هرصبح گلهای رز را به هوای تو می بویم!
به توفیق تو ، این روزها خیال بافِ ماهری شده ام!
به دیوار روبه رویم خیره می شوم و تمام روزهای در کنار تورا در صفحه ی خشک و سفید رنگ دیوار نقش می بندم!
حضورت را تا کی از من دریغ میکنی!
منی که با خیالت نفس می کشم!
#مهدوی
من هرشب با تو سر تا سر خیابان را پرسه میزنم!
و هرصبح گلهای رز را به هوای تو می بویم!
به توفیق تو ، این روزها خیال بافِ ماهری شده ام!
به دیوار روبه رویم خیره می شوم و تمام روزهای در کنار تورا در صفحه ی خشک و سفید رنگ دیوار نقش می بندم!
حضورت را تا کی از من دریغ میکنی!
منی که با خیالت نفس می کشم!
#مهدوی
❤4
خسته تر از آنَم که بِرَنجَم!
فارغم از این جهانی که مرا رها نمی کند و
غافلم از زخمهایم در گذرِ همین روزگار!
من گورم کجا بود که کفن داشته باشم؟!
این جمله را بارها زندگی به من گفته بود؛
اما نمی دانست که من از همان دردِ بی کفنی، سالهاست که بدونِ جسد مرده ام!
#مهدوی
فارغم از این جهانی که مرا رها نمی کند و
غافلم از زخمهایم در گذرِ همین روزگار!
من گورم کجا بود که کفن داشته باشم؟!
این جمله را بارها زندگی به من گفته بود؛
اما نمی دانست که من از همان دردِ بی کفنی، سالهاست که بدونِ جسد مرده ام!
#مهدوی
👍5
قدقن شده است شراب!
مگر داروهای دیگر تلخ نبودند؟
برایم طبیب درد مند بیاورید
برایم طبیبی بیاورید که با خط خوش
چند صباحی دلخوشی در نسخه ام بپیچد
نه چندین قرص آن هم سر ساعت!
برایم طبیبی بیمار بیاورید
حالِ مرا او میفهمد
برایم مدرک او را عرضه نکنید
بگویید او امروز چند قطره از دریا را از چشمان خود چکانده...
اصلا این طبیبان را گواهی نیست
برای درمان درد تلخم
راست میگفت فریدون در انتهای نفس هایش
که فریاد زد:
طبیبان را ز بالینم برانید
مرا از دست اینان وا رهانید!
طبیبی میخواهم که جنسِ بیماری ام را در یابد و مرا تیمار کند که این زخم از شفا و دعا گذشته است..
طبیبی طلب دارم که تجویز نکند..
بلکه تضمینی باشد برای پایان تلخی هایم..
طبیبی میخواهم که در برم بنشیند
قهوه تلخ بنوشد
اما حرف های شیرین بزند.
همچون طبیبی در شهر پیداست؟
بیمارم میخواهم تیمارم کند!
#مهدوی
مگر داروهای دیگر تلخ نبودند؟
برایم طبیب درد مند بیاورید
برایم طبیبی بیاورید که با خط خوش
چند صباحی دلخوشی در نسخه ام بپیچد
نه چندین قرص آن هم سر ساعت!
برایم طبیبی بیمار بیاورید
حالِ مرا او میفهمد
برایم مدرک او را عرضه نکنید
بگویید او امروز چند قطره از دریا را از چشمان خود چکانده...
اصلا این طبیبان را گواهی نیست
برای درمان درد تلخم
راست میگفت فریدون در انتهای نفس هایش
که فریاد زد:
طبیبان را ز بالینم برانید
مرا از دست اینان وا رهانید!
طبیبی میخواهم که جنسِ بیماری ام را در یابد و مرا تیمار کند که این زخم از شفا و دعا گذشته است..
طبیبی طلب دارم که تجویز نکند..
بلکه تضمینی باشد برای پایان تلخی هایم..
طبیبی میخواهم که در برم بنشیند
قهوه تلخ بنوشد
اما حرف های شیرین بزند.
همچون طبیبی در شهر پیداست؟
بیمارم میخواهم تیمارم کند!
#مهدوی
❤7
آسمان را هم علاف کرده ای!
این ابرها برای تو صف بسته اند و این قطرات به شوقِ حضورت بر زمین نشسته اند!
ما با آسمان هماهنگ کرده بودیم؛
قرار شد خوب هوا ابری شود، تا از سر دلتنگی دلِ تو کمی به تنگ آید!
آنگاه با صدایی هراس انگیز آسمان شروع به باریدن کند و نم نم به شیشه ی پنجره اتاقت بزند!
قرار شد بیاید و زمین را خیس کند،
بویِ خاک را بلند کند تا تو بیایی!
او می گفت که تو میایی،
میگفت کاریت نباشد، باران که آرام گرفت پوتین به پایت کن و به خیابان برو، او هم می آید!
اما بی وفا!
باران آمد، زمین هم خیس شد و بوی خاک تا آسمان رفت و تو نیامدی! اکنون از کی شکایت کنم؟
سر کی داد بزنم؟ آسمان؟!
به حجمِ پهناورش چگونه گله مند شوم؟
حال همه چیز آماده است، باران، زمینِ خیس و آسمانِ گرفته!
آری شرایط برای اشک هایم عجیب مهیاست!
پوتین ات را کنار در میگذارم، اما برایِ خودم را به پایم میکنم، آخر به خیابان ها هم قول حضورت را داده ام!
بگذار بروم تا مبادا من نیز بد قول شوم!
امان از باران بی موقع
بداهه...
بی مخاطب...
#مهدوی
این ابرها برای تو صف بسته اند و این قطرات به شوقِ حضورت بر زمین نشسته اند!
ما با آسمان هماهنگ کرده بودیم؛
قرار شد خوب هوا ابری شود، تا از سر دلتنگی دلِ تو کمی به تنگ آید!
آنگاه با صدایی هراس انگیز آسمان شروع به باریدن کند و نم نم به شیشه ی پنجره اتاقت بزند!
قرار شد بیاید و زمین را خیس کند،
بویِ خاک را بلند کند تا تو بیایی!
او می گفت که تو میایی،
میگفت کاریت نباشد، باران که آرام گرفت پوتین به پایت کن و به خیابان برو، او هم می آید!
اما بی وفا!
باران آمد، زمین هم خیس شد و بوی خاک تا آسمان رفت و تو نیامدی! اکنون از کی شکایت کنم؟
سر کی داد بزنم؟ آسمان؟!
به حجمِ پهناورش چگونه گله مند شوم؟
حال همه چیز آماده است، باران، زمینِ خیس و آسمانِ گرفته!
آری شرایط برای اشک هایم عجیب مهیاست!
پوتین ات را کنار در میگذارم، اما برایِ خودم را به پایم میکنم، آخر به خیابان ها هم قول حضورت را داده ام!
بگذار بروم تا مبادا من نیز بد قول شوم!
امان از باران بی موقع
بداهه...
بی مخاطب...
#مهدوی
❤7
چه خیابان های خوبی داریم؛
ببین، آسمان هم که دلتنگ میشود به خیابان هایِ ما می آید و اشک می ریزد...
ببین، آسمان هم که دلتنگ میشود به خیابان هایِ ما می آید و اشک می ریزد...
❤7
نمی دانم گاه دلم میخواست،
بغضم لقمه حرامی بود که به جای فرو خوردنش، در گلویم گیر میکرد و آنگاه اشک هایم با تر کردن گونه هایم، طعم آزادی را می چشیدند!
#مهدوی
بغضم لقمه حرامی بود که به جای فرو خوردنش، در گلویم گیر میکرد و آنگاه اشک هایم با تر کردن گونه هایم، طعم آزادی را می چشیدند!
#مهدوی
👍6
👍5
بارها به من گفته اند که سبک متن هایت مدام اندوهگین است!
شادی را اگر یافتید آدرس مرا به او بدهید
بگویید سری به ما بزند
تا ببینیم چیست این واژه گنگ؟!
#مهدوی
شادی را اگر یافتید آدرس مرا به او بدهید
بگویید سری به ما بزند
تا ببینیم چیست این واژه گنگ؟!
#مهدوی
👍5❤3
روزها از نور فراری ام و شب ها نور را در پی واژگانم گدایی میکنم!
عجب آشفته دنیاییست!
عجب آشفته دنیاییست!
❤3
شوخ ترین آدم دنیا که دلش غم دارد..
او همیشه در شعرهایش چیزی کم دارد!
او همیشه در شعرهایش چیزی کم دارد!
❤4
آدمی که همیشه رویِ لب هایش لبخند دارد
کسی که خنده هایش حکم پوز خند دارد!
کسی که خنده هایش حکم پوز خند دارد!
❤4
غروبِ جمعه دلگیر بود، زیرا خورشید دلش گیر بود!
گیرِ کسی بود که هر جمعه به حضورش می تابد و غروب که میشود از اینکه امروز هم لیاقت دیدنش را نداشت، عجیب دلگیر میشود!
#مهدوی
گیرِ کسی بود که هر جمعه به حضورش می تابد و غروب که میشود از اینکه امروز هم لیاقت دیدنش را نداشت، عجیب دلگیر میشود!
#مهدوی
❤8👏1