حرفهایم در میان سیم های تار به ریسه در می آید؛
و زنگِ سیم تورا صدا میزند، انگشت هایم قصد دارند که با هر ضربه روی ساز دلتنگی هایم را بتکانند!
تمام کلماتم صداهای پوچی میشود که تو نمی شنوی!
تمام ناخوشی هایم را در همینِ نوای به ظاهر خوش پنهان کرده ام.
تو مرا خاتمه دادی
به ساز و قلم روی میز، اما نه میشود تورا نواخت و حتی نوشت!
●|مهدوی
و زنگِ سیم تورا صدا میزند، انگشت هایم قصد دارند که با هر ضربه روی ساز دلتنگی هایم را بتکانند!
تمام کلماتم صداهای پوچی میشود که تو نمی شنوی!
تمام ناخوشی هایم را در همینِ نوای به ظاهر خوش پنهان کرده ام.
تو مرا خاتمه دادی
به ساز و قلم روی میز، اما نه میشود تورا نواخت و حتی نوشت!
●|مهدوی
💔7
مردهام این نفس تازهی من فلسفه دارد
روی پا بودنِ این برج کهن فلسفه دارد
عقربی را که خودش را زده زود است ملامت
تیشه بر سر زدن سنگ شکن فلسفه دارد
دوستی با تو میسر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان ِشما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف
و همین «حیف» خودش مطمئنا فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر درآیم
تازه فهمیدهام این بندِ کفن فلسفه دارد
كاظم بهمنی
روی پا بودنِ این برج کهن فلسفه دارد
عقربی را که خودش را زده زود است ملامت
تیشه بر سر زدن سنگ شکن فلسفه دارد
دوستی با تو میسر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان ِشما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف
و همین «حیف» خودش مطمئنا فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر درآیم
تازه فهمیدهام این بندِ کفن فلسفه دارد
كاظم بهمنی
❤7
عجله کردیم زود بزرگ شدیم!
آن بالا هیچ میوهای رویِ هیچ شاخهای منتظرِ دستانِ رسیدهی ما نبود.
مریم ملک
آن بالا هیچ میوهای رویِ هیچ شاخهای منتظرِ دستانِ رسیدهی ما نبود.
مریم ملک
❤8
دو روز دیگه میفهمید
پاییز فقط برا عاشقا قشنگه
نه برای بچه مدرسه ای ها🧑🦯
پاییز فقط برا عاشقا قشنگه
نه برای بچه مدرسه ای ها🧑🦯
😁6🤣3👍1
میخواهم تا بلندایِ خیالم بروم،
و در پشت خورشید آنجا که تاریکی حکم میکند، خانه ای بسازم!
میخواهم در سرمای وجودم وجب به وجب گل یخ نهادینه کنم...
مرا خیالِ رفتن نیست اما جانِ ماندن هم ندارم.
میگویند خورشید هرکجا که طلوع کند با خود امید و تولد به ارمغان می آورد.
اما نمی دانم چرا تمامِ من از نور فرار میکند!
روزها پرده را میکشم تا حتی پرتویی از روشنایی مهمانِ خلوتم نشود و شب ها شاید درست به مانندِ دیوانه ای نور را در روی واژگانم گدایی میکنم!
نمی دانم اما
نور که نباشد زندگی کمتر در پیِ تلاطم است.
●|مهدوی
و در پشت خورشید آنجا که تاریکی حکم میکند، خانه ای بسازم!
میخواهم در سرمای وجودم وجب به وجب گل یخ نهادینه کنم...
مرا خیالِ رفتن نیست اما جانِ ماندن هم ندارم.
میگویند خورشید هرکجا که طلوع کند با خود امید و تولد به ارمغان می آورد.
اما نمی دانم چرا تمامِ من از نور فرار میکند!
روزها پرده را میکشم تا حتی پرتویی از روشنایی مهمانِ خلوتم نشود و شب ها شاید درست به مانندِ دیوانه ای نور را در روی واژگانم گدایی میکنم!
نمی دانم اما
نور که نباشد زندگی کمتر در پیِ تلاطم است.
●|مهدوی
❤9
Forwarded from Hidden Chat
در پس سنگینی پلک هایم قصه ها خوابیده
قصه هایی دور ودراز از امید و دلتنگی و انتظار
شاید با چشمانی بسته بتوانم کمی مهر خاموشی بر هیاهوی بی حد واندازه شان بزنم اما باز با پُتک لجاجت وعناد چنان بر دیوار مغزم می کوبند که دروازه ی چشم هایم باز می شود و غم چون سیلی، تَرک های لب هایم را که لبخندی برا آن ها خشک شده به خود می آورد.
باز من می مانم و زخم های این قلب که قرار بودچشم ها یاریش کنند...
من می مانم قصه ایی از غصه های شیرین گم شدن در تنهایی...
#سفیر
قصه هایی دور ودراز از امید و دلتنگی و انتظار
شاید با چشمانی بسته بتوانم کمی مهر خاموشی بر هیاهوی بی حد واندازه شان بزنم اما باز با پُتک لجاجت وعناد چنان بر دیوار مغزم می کوبند که دروازه ی چشم هایم باز می شود و غم چون سیلی، تَرک های لب هایم را که لبخندی برا آن ها خشک شده به خود می آورد.
باز من می مانم و زخم های این قلب که قرار بودچشم ها یاریش کنند...
من می مانم قصه ایی از غصه های شیرین گم شدن در تنهایی...
#سفیر
💔11
نمی دانم گاه دلم میخواست،
بغضم لقمه حرامی بود که به جای فرو خوردنش، در گلویم گیر میکرد و آنگاه اشک هایم با تر کردن گونه هایم، طعم آزادی را می چشیدند!
●|مهدوی
بغضم لقمه حرامی بود که به جای فرو خوردنش، در گلویم گیر میکرد و آنگاه اشک هایم با تر کردن گونه هایم، طعم آزادی را می چشیدند!
●|مهدوی
💔8
ما را غم هجران تو بد واقعهای بود؛
این واقعه را چاره و تدبیر چه باشد...؟
اوحدی مراغهای
این واقعه را چاره و تدبیر چه باشد...؟
اوحدی مراغهای
💔6
اصلا اگر شعر نبود به چه امیدی زنده میماندیم؟
روزگار چو درد است و بیت های تلخ به مانند دوا!
آنکه شعر نمیداند چگونه مرهمی برای دلش پیدا میکند؟
مگر میشود شعر نخواند؟
مگر میتوان در ژرفای هجران حافظ غرق نشد..
اصلا میشود سعدی نخواند!
نمیفهمم چگونه میتوان بی شعر سر کرد!
بداهه...
روزگار چو درد است و بیت های تلخ به مانند دوا!
آنکه شعر نمیداند چگونه مرهمی برای دلش پیدا میکند؟
مگر میشود شعر نخواند؟
مگر میتوان در ژرفای هجران حافظ غرق نشد..
اصلا میشود سعدی نخواند!
نمیفهمم چگونه میتوان بی شعر سر کرد!
بداهه...
💔9
مرا عجیب نیاز به فریاد است!
و آنچه عجیب تر است سکوتیست که در این هیاهو واژه را گدایی میکند!
در سرم دیوان ها نهفته اما قلمم عاری از شور است!
سکوت را به چه ترجیح داده ام، نمیدانم!
کلمات عزا گرفته اند و هیچ جوره به رقص نمی آیند!
سراسیمه روی کاغذ ریسه میروم تا صدایی را به واژه ای سرکوب کنم...
نمی شود!
مرا درد فریاد است، اما دهانم مهر شده...
چه کسی حالم را در آشوب بی کسی خواهد پرسید!
وقتی واژگانت دیگر از سر به دست جاری نشوند!
میشوی خانه خراب حرفهایت و آواره ی فریادت!
آری، مرا درد فریاد است، اما دهانم مهر شده..
●|مهدوی
و آنچه عجیب تر است سکوتیست که در این هیاهو واژه را گدایی میکند!
در سرم دیوان ها نهفته اما قلمم عاری از شور است!
سکوت را به چه ترجیح داده ام، نمیدانم!
کلمات عزا گرفته اند و هیچ جوره به رقص نمی آیند!
سراسیمه روی کاغذ ریسه میروم تا صدایی را به واژه ای سرکوب کنم...
نمی شود!
مرا درد فریاد است، اما دهانم مهر شده...
چه کسی حالم را در آشوب بی کسی خواهد پرسید!
وقتی واژگانت دیگر از سر به دست جاری نشوند!
میشوی خانه خراب حرفهایت و آواره ی فریادت!
آری، مرا درد فریاد است، اما دهانم مهر شده..
●|مهدوی
🔥12❤1
میدانی!
آدمهای درد مند فقط مینویسند، تا جوهر قلمشان خشک میشود به سراغ قفسه ی کتاب میروند و جنون وار لیلی و مجنون را میخوانند!
کمی ذهنشان که تراوش میکند به آغوش کاغذ هایشان برمیگردند و از نو سرمشق عاشقی سیاه میکنند..
تا واژه کم می آورند کمی قدم میزنند، دو غزل در ذهن جابجا میکنند، تا بیتی به ذهنشان خطور کند..
به کنار پنجره می آیند و شمعدانی را بو میکنند و چند صفحه ای از عطر آشفتهِ شمعدانی در فراقت مینویسند!
دفتر را میبستند و به رختخواب میروند، اما شب که میشود ذهنشان بیشتر تراوش میکند!
تا صبح در خطوط فرسوده ی مغزشان فعل هارا در کنار نامت مینویسند و تا به خواب بروند!
جانانم، آنکه مینویسد، عاشق است!
و من قسم میخورم که چشمان تو نویسنده می آفریند و آن مردمک ها نویسنده را عاشق و مجنون میکند!
امان از آن چشمانت!
شب است و تراوش!
بگذار به بستر کاغذ بروم....
●|مهدوی
آدمهای درد مند فقط مینویسند، تا جوهر قلمشان خشک میشود به سراغ قفسه ی کتاب میروند و جنون وار لیلی و مجنون را میخوانند!
کمی ذهنشان که تراوش میکند به آغوش کاغذ هایشان برمیگردند و از نو سرمشق عاشقی سیاه میکنند..
تا واژه کم می آورند کمی قدم میزنند، دو غزل در ذهن جابجا میکنند، تا بیتی به ذهنشان خطور کند..
به کنار پنجره می آیند و شمعدانی را بو میکنند و چند صفحه ای از عطر آشفتهِ شمعدانی در فراقت مینویسند!
دفتر را میبستند و به رختخواب میروند، اما شب که میشود ذهنشان بیشتر تراوش میکند!
تا صبح در خطوط فرسوده ی مغزشان فعل هارا در کنار نامت مینویسند و تا به خواب بروند!
جانانم، آنکه مینویسد، عاشق است!
و من قسم میخورم که چشمان تو نویسنده می آفریند و آن مردمک ها نویسنده را عاشق و مجنون میکند!
امان از آن چشمانت!
شب است و تراوش!
بگذار به بستر کاغذ بروم....
●|مهدوی
❤11
دیفالت🇮🇷🇵🇸🇱🇧
اگر شعر نبود ، شاید به امید لیوانی قهوه تلخ و کنج خلوتی از کافه رو به خیابانی پاییزی زندگی میکردیم یا شاید هم دوچرخه سواریه تنها ، با آهنگی غمگین ، در خلوت ترین خیابان شهر یا قدم زدن و ریز ریز گریستن ، در پارکی خلوت ، زیر سایه کلاه یک هودی سیاه یا شاید هم…
چقدر زیبا...
تا باشد در کنار فنجان قهوه همان که نمیدانیدش چشمانش برایتان غزل بخواند...
تا باشد در کنار فنجان قهوه همان که نمیدانیدش چشمانش برایتان غزل بخواند...