خٰانُم مَهدِوی؛
85 subscribers
78 photos
7 videos
11 links
شبی در روی واژگانم خوابم برد؛
و حال کابوس آن شب را بازگو میکنم!
Download Telegram
حرفهایم در میان سیم های تار به ریسه در می آید؛
و زنگِ سیم تورا صدا میزند، انگشت هایم قصد دارند که با هر ضربه روی ساز دلتنگی هایم را بتکانند!
تمام کلماتم صداهای پوچی میشود که تو نمی شنوی!
تمام ناخوشی هایم را در همینِ نوای به ظاهر خوش پنهان کرده ام.
تو مرا خاتمه دادی
به ساز و قلم روی میز، اما نه میشود تورا نواخت و حتی نوشت!

●|مهدوی
💔7
کم کم آماده شید برای جلد کردن کتاباتون🧑‍🦯
5🤣2💔1
مرده‌ام این نفس تازه‌ی من فلسفه دارد
روی پا بودنِ این برج کهن فلسفه دارد

عقربی را که خودش را زده زود است ملامت
تیشه بر سر زدن سنگ شکن فلسفه دارد

دوستی با تو میسر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان ِشما دوست شدن فلسفه دارد

گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف
و همین «حیف» خودش مطمئنا فلسفه دارد

آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر درآیم
تازه فهمیده‌ام این بندِ کفن فلسفه دارد

كاظم بهمنی
7
کم کم خودتون رو برای این دیالوگ آماده کنید:🧑‍🦯



خانوممم مقنعتتت
8🤣4👍2
عجله کردیم زود بزرگ شدیم!
آن بالا هیچ‌ میوه‌ای رویِ هیچ شاخه‌ای منتظرِ دستانِ رسیده‌ی ما نبود.

مریم ملک
8
پاییز اگه خوب بود که نباید هفت صبحش پا میشدی بری مدرسه...🧑‍🦯
😁7👍1
دو روز دیگه میفهمید
پاییز فقط برا عاشقا قشنگه
نه برای بچه مدرسه ای ها🧑‍🦯
😁6🤣3👍1
میخواهم تا بلندایِ خیالم بروم،
و در پشت خورشید آنجا که تاریکی حکم میکند، خانه ای بسازم!
میخواهم در سرمای وجودم وجب به وجب گل یخ نهادینه کنم...
مرا خیالِ رفتن نیست اما جانِ ماندن هم ندارم.
میگویند خورشید هرکجا که طلوع کند با خود امید و تولد به ارمغان می آورد.
اما نمی دانم چرا تمامِ من از نور فرار میکند!
روزها پرده را میکشم تا حتی پرتویی از روشنایی مهمانِ خلوتم نشود و شب ها شاید درست به مانندِ دیوانه ای نور را در روی واژگانم گدایی میکنم!
نمی دانم اما
نور که نباشد زندگی کمتر در پیِ تلاطم است.

●|مهدوی
9
Forwarded from Hidden Chat
در پس سنگینی پلک هایم قصه ها خوابیده
قصه هایی دور ودراز از امید و دلتنگی و انتظار
شاید با چشمانی بسته بتوانم کمی مهر خاموشی بر هیاهوی بی حد واندازه شان بزنم اما باز با پُتک لجاجت وعناد چنان بر دیوار مغزم می کوبند که دروازه ی چشم هایم باز می شود و غم چون سیلی، تَرک های لب هایم را که لبخندی برا آن ها خشک شده به خود می آورد.
باز من می مانم و زخم های این قلب که قرار بودچشم ها یاریش کنند...
من می مانم قصه ایی از غصه های شیرین گم شدن در تنهایی...

#سفیر
💔11
نمی دانم گاه دلم میخواست،
بغضم لقمه حرامی بود که به جای فرو خوردنش، در گلویم گیر می‌کرد و آنگاه اشک هایم با تر کردن گونه هایم، طعم آزادی را می چشیدند!

●|مهدوی
💔8
سرشارم از غم
اندکی بغض
تهی از شانه
مشتی درد
و دریایی اشک
فارغ از مرهم
💔8
مدتهاست که دیگر در این فضای دروغین خبری نیست...🧑‍🦯
💔5
ما را غم هجران تو بد واقعه‌ای بود؛
این واقعه را چاره و تدبیر چه باشد...؟

اوحدی مراغه‌ای
💔6
اصلا اگر شعر نبود به چه امیدی زنده میماندیم‍؟
روزگار چو درد است و بیت های تلخ به مانند دوا!
آنکه شعر نمی‌داند چگونه مرهمی برای دلش پیدا میکند؟
مگر میشود شعر نخواند؟
مگر میتوان در ژرفای هجران حافظ غرق نشد..
اصلا می‌شود سعدی نخواند!
نمی‌فهمم چگونه میتوان بی شعر سر کرد!

بداهه...
💔9
مرا عجیب نیاز به فریاد است!
و آنچه عجیب تر است سکوتیست که در این هیاهو واژه را گدایی میکند!
در سرم دیوان ها نهفته اما قلمم عاری از شور است!
سکوت را به چه ترجیح داده ام، نمیدانم!
کلمات عزا گرفته اند و هیچ جوره به رقص نمی آیند!
سراسیمه روی کاغذ ریسه میروم تا صدایی را به واژه ای سرکوب کنم...
نمی شود!
مرا درد فریاد است، اما دهانم مهر شده...
چه کسی حالم را در آشوب بی کسی خواهد پرسید!
وقتی واژگانت دیگر از سر به دست جاری نشوند!
میشوی خانه خراب حرفهایت و آواره ی فریادت!
آری، مرا درد فریاد است، اما دهانم مهر شده..

●|مهدوی
🔥121
هیچی، سلامتی
ممبرای منم نه ری اکت میدن نه فور میزنن
💔8🤣2👎1
میدانی!
آدمهای درد مند فقط مینویسند، تا جوهر قلمشان خشک میشود به سراغ قفسه ی کتاب میروند و جنون وار لیلی و مجنون را میخوانند!
کمی ذهن‌شان که تراوش می‌کند به آغوش کاغذ هایشان برمیگردند و از نو سرمشق عاشقی سیاه میکنند..
تا واژه کم می آورند کمی قدم می‌زنند، دو غزل در ذهن جابجا میکنند، تا بیتی به ذهن‌شان خطور کند‌..
به کنار پنجره می آیند و شمعدانی را بو میکنند و چند صفحه ای از عطر آشفتهِ شمعدانی در فراقت مینویسند!
دفتر را می‌بستند و به رختخواب می‌روند، اما شب که می‌شود ذهن‌شان بیشتر تراوش می‌کند!
تا صبح در خطوط فرسوده ی مغزشان فعل هارا در کنار نامت مینویسند و تا به خواب بروند!
جانانم، آنکه مینویسد، عاشق است!
و من قسم میخورم که چشمان تو نویسنده می آفریند و آن مردمک ها نویسنده را عاشق و مجنون میکند!
امان از آن چشمانت!
شب است و تراوش!
بگذار به بستر کاغذ بروم....

●|مهدوی
11
بی وفا، رخ خود از ما دریغ میکنی
و روشنایی ات را به ماه میفروشی؟!
10👎1