خٰانُم مَهدِوی؛
85 subscribers
78 photos
7 videos
11 links
شبی در روی واژگانم خوابم برد؛
و حال کابوس آن شب را بازگو میکنم!
Download Telegram
درد هایم را در کدامین صفحه جا گذارم؟
من از غزل بودن رها شده ام، از شهر نوشته ها کوچ کردم و در آسمانی که هیچگاه آبی نیست، ساکن شده ام!
آغوش به هرچه بودن است بستم!
به تنهایی ام پناه آورده ام و در ورایِ زخم هایم درد میکشم!
دیوار های این اتاق بوی درد میدهند؛
زیرا مدتهاست زجر هایم را در ترک هایش پنهان میکنم!

●|مهدوی
💔7
راه تو دور است
و هزینه های پست گران
و این  بهانه ی خوبی است
برای نفرستادن نامه هایم!

●|مهدوی
5
در شعر های نامنظم من
دنبال نظم نگردید!
به دنبال او باشید
اوست که اساس شعر مرا بهم ریخته است!

●|مهدوی
💔5
اگر پس از من دیگر جهانی برای شعرهایم نبود چه؟
میشود شعرهایم را با من به آسمان بفرستید؟
از برای روزهای دلتنگی میخواهم؛
آخَر میترسم اینجا بدون من دلشان بگیرد
شعر است دیگر کسی که آنها را نخواند، بغض میکنند!
اما اینجا من هرروز میخوانمشان و اشک هایم نوازششان میکنند!
اما اگر پس از من دیگر جهانی برای شعرهایم نبود چه؟


بداهه...
💔6
گولِ آبادیِ ظاهرم را نخورید..
عجیب از درون ویرانم!
💔5
هر انسانی سزاوار این است که حداقل یک دوست داشته باشد که بتواند سر ترس‌ها و رازهایش، سر احساس گناه و شادی‌اش به او اعتماد کند. هرکسی سزاوار یک نفر است که بتواند به چشم‌هایش نگاه کند و بگوید: «تو کافی هستی. تو با تمام زخم‌هات، بی‌نقصی.»

بریتنی سی‌چری
👍5
نیامدی!
و من میروم
خود میروم؛
اما خاطرم اینجا خواهد ماند،
که نیامدنت در خاطرش بماند،
تا نقره داغ کند
تمام خاطراتت را!

●|مهدوی
💔7
به پروردگارت گفته ام که چگونه جانم را هربار گمراه نگاهت می‌کنی!
نمی دانم چه میشود و چه میگویی در قنوت هایِ بی پایانت،
اما یقین داشته باش هر آنچه تو آنجا خواستی
آمینش را من پشت سرت گفتم!
ماهری در دلبری، میبینی که چگونه عشوه میروی برای خدایت؟!
قنوت هایت را کمتر طولش بده، ساعتهاست که چشمانم خیره به دستانت است!

●|مهدوی
💔5
خداوندا چندی پیش نشسته بودم
و داشته و نداشته هایم را مرور میکردم؛
خواستم وصیتی کنم..
همه را تقسیم کردم، اما بازهم غم هایم روی دستم ماند!
نکند میخواهی آنها را با من بفرستی؟!
💔5
حقمان را می‌خواهیم!
مرگ حقمان است، که روزی همه ی ما دیر یا زود جامه ی مرگ را به تن و جام شیرین مرگ را خواهیم نوشید!
و یک روز من نیز خواهم رفت در آن روز نه صدای پرندگان قطع خواهد شد و نه حتی صدای دوره گرد محل!
نه مرگ من و نه مرگ هیچکس چوب لای چرخ روزگار نخواهد گذاشت.
یک روزی بی هوا چایی را خواهم نوشید
بی آنکه بدانم جرعه آخر زندگیست!

مهدوی..
6
💻این پیام رو توی کانالتون فوروارد کنید تا با اسم کانالتون یه تصویر طراحی کنم بذارید پروفایل کانالتون.
اسـم کـانالتون فارسی باشه‌.
تا جمعه شب فرصت هست.
اگر پرایوتید حتما لینک بدید.
ابن‌حیدر رو هم عضو باشید دیگه قاعدتا :)
❤️@Ebnehydar
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
7🔥1👏1
روز مرگم، روز بی مقدمه ای خواهد بود، حتی آواز پرندگانش!
تاریخ آن روز را نمیدانم؛
که اگر می‌دانستم با قارقار کلاغ هم مست میشدم!
راستش می ترسم، نه از مرگ، از نبودن می ترسم!
اما من که نباشم، دلشان برای نبودنم تنگ میشود!
خاطراتم، مبادا آنها را غمگین کند!
چه بی رحمانه غصه آنانی را میخورم که در بودنم ذره ای شفا نبودند!
دلم برای خودم تنگ خواهد شد، حتی دلم برای درد هایم که مرا در زندگی به ستوه می آورد، تنگ میشود!
دلم برای صدایم که شنیده نشد، نگاه ام که دیده نشد و نوشته هایم که خوانده نشد، تنگ میشود!
خدایا تو که گناهانم را با من همراه می‌کنی، از تو میخواهم فقط چهار ورق پاره یِ حرفهایم را به من بدهی که در نبودنم بخوانم و غوغای دلم را آرام کنم!
نمیشود؟!
آری، نمیشود میدانم!
اما باور میکنی دلم برای نبودنم لک میزند؟
باور میکنی دلم برای بالشتم که شاهد اشک های شبانه ام بود تنگ میشود؟
مسخره است، میدانم!
اما من که نباشم، نبودنم را دوست خواهند داشت!


یکی‌ از متن هایی که هر دفعه باهاش اشک می ریزم!🧑‍🦯💔
💔9
میدانی چیست؟
تو در هیچ قیاسی کنار نمی‌روی!
مانند کودکی که مادرش را خیلی دوست دارد
گرچه طفل است و غافل!
اما اگر هرچه به او بدهی در بستر بهانه ی مادرش را میگیرد‍!
تو برایم اینگونه ای!
وای بر من اگر از سر غرور عشقت را جار نمیزنم..
راستش میترسم
تو گر بخواهی و نخواهی
دلم تا به ابد به شوق تو می تپد!
ولی می‌ ترسم
طاقت نه را از دهانی که واژگانش را ستایش میکنم ندارم!

●|مهدوی
9
و تو همان لبخندِ ملیحی :)
همان لبخندی که تا یادت در دلم زنده میشود، خنده های مرده ام را به لبخندی جاودانه میکند!
همان که نقاب نیست، بلکه آیینه ای است که انعکاسش هیچ کجا یافت نمی‌شود.
تو همان شوقی هستی که وقتی اشکی از هجرت بر گونه ام می چکد، خنده ای جان نثارش میکنم!
و تو در هیاهوی و آشوب روزگار همان
لبخندی هستی که جایی مانندش نیست!
نه در گیسوی بید و نه در راز شبنم!

●|مهدوی
4💔3