قرار بود پا برهنه بیاید و پا برهنه برود!
و در این میان چند صباحی کفش نرمی به پا کند و از برای آرزوهایش در خیابان راه برود.
میخواست با اسکیت هایش خطوط شوقش را متر کند و قند در دل پدر آب کند نه اینکه جانش هنوز راه نرفته در بستر کفش هایش به خاک رود و پدر آب شود!
تازه خریده بودشان،
از خدا بی خبرها کاش می گذاشتند حسرت به دل نماند!
حال پا برهنه نمی رود!
اکنون تیر به قلب کودک نه، بلکه به آرزوهایش اصابت کرده!
و آرزو که نباشد کودکان نخواهند خندید، و کودکی که نخندد، مرده!
دختر اسکیت صورتی را قاب میکنم در کنار دخترک کاپشن صورتیِ مان!
پس کی قرار است تمام شود؟!
●|مهدوی
و در این میان چند صباحی کفش نرمی به پا کند و از برای آرزوهایش در خیابان راه برود.
میخواست با اسکیت هایش خطوط شوقش را متر کند و قند در دل پدر آب کند نه اینکه جانش هنوز راه نرفته در بستر کفش هایش به خاک رود و پدر آب شود!
تازه خریده بودشان،
از خدا بی خبرها کاش می گذاشتند حسرت به دل نماند!
حال پا برهنه نمی رود!
اکنون تیر به قلب کودک نه، بلکه به آرزوهایش اصابت کرده!
و آرزو که نباشد کودکان نخواهند خندید، و کودکی که نخندد، مرده!
دختر اسکیت صورتی را قاب میکنم در کنار دخترک کاپشن صورتیِ مان!
پس کی قرار است تمام شود؟!
●|مهدوی
💔9
میدانی؛
گاهی نرفته خسته ی راه میشوی!
گاه ترس تو را فرا میگیرد و تو از تنهایی خوف را در آغوش میکشی!
هنوز به قله نرسیده ای، انگیزه از دستانت به پایین کوه رها میشود!
اصلا گاه دلت می گیرد و تو نمیدانی که این دلگیری سرچشمه اش کجاست که اینطور در تو رسوخ کرده؟!
بداهه...
گاهی نرفته خسته ی راه میشوی!
گاه ترس تو را فرا میگیرد و تو از تنهایی خوف را در آغوش میکشی!
هنوز به قله نرسیده ای، انگیزه از دستانت به پایین کوه رها میشود!
اصلا گاه دلت می گیرد و تو نمیدانی که این دلگیری سرچشمه اش کجاست که اینطور در تو رسوخ کرده؟!
بداهه...
💔4
در دنیای حقیقی حرف هایم را نفهمیدند
و حال فایده ای به مکتوب شدنشان در دنیای دروغین نداشتم!
اما تمام این مدت با قلم تازه واردم..
واژگان سرشتم و جمله ها گفتم
شاید از صدتا یکی اش هم به درد نخورد...
اما هنوز سرشارم از هزاران نثر که نوشته نشد و هنوز بیخ گلویم عذابم میدهد..
ناشکری نمیکنم همین که لااقل اینجا تورقی به نوشته هایم خورد، خوشحالم!
میمانم
حال این چند روز مانده را هستم زیاد
سعی میکنم روزانه محتوا داشته باشم
نشد هم روزی از هفته را برای احوال پرسی از ممبر ها اختصاص میدهم..💔
میمانم💚🙏
و حال فایده ای به مکتوب شدنشان در دنیای دروغین نداشتم!
اما تمام این مدت با قلم تازه واردم..
واژگان سرشتم و جمله ها گفتم
شاید از صدتا یکی اش هم به درد نخورد...
اما هنوز سرشارم از هزاران نثر که نوشته نشد و هنوز بیخ گلویم عذابم میدهد..
ناشکری نمیکنم همین که لااقل اینجا تورقی به نوشته هایم خورد، خوشحالم!
میمانم
حال این چند روز مانده را هستم زیاد
سعی میکنم روزانه محتوا داشته باشم
نشد هم روزی از هفته را برای احوال پرسی از ممبر ها اختصاص میدهم..💔
میمانم💚🙏
💔7❤1
از کدام نا مهربانی آزرده ای؟
چه چیزی تو را رنجاند، برایت چه کم گذاشته ام؟
تو گفتی برایم سنگ تمام میگذاری، و سنگِ تمام درد هارا در دامانم گذاشتی و رفتی!
●|مهدوی
چه چیزی تو را رنجاند، برایت چه کم گذاشته ام؟
تو گفتی برایم سنگ تمام میگذاری، و سنگِ تمام درد هارا در دامانم گذاشتی و رفتی!
●|مهدوی
💔6
کلمات در من رسوب کرده اند،
تمام غزل هایم ته نشین شده،
حرف برای گفتن زیاد دارم
اما واژگانم کم آمده است!
تمام غزل هایم ته نشین شده،
حرف برای گفتن زیاد دارم
اما واژگانم کم آمده است!
💔6
مدتهاست که دیگر منِ پریشان را در آیینه نمی نگرم!
اصلا دیگر جستجویش نمیکنم و دلم برای منی که کلی آرزو داشته است، لک زده!
دستانم از نوشتن پیر شده است و در حوالیِ روزگار آرزوهایم طلسم شد در پشت دست نوشته هایم!
راستش آشفتگیِ روز افزون که دیگر دیدن ندارد!
چشمان در هم فرورفته و گیسوانی که هریک سازی برای خود می زنند و دیدگانی که واژه ی درد، سویشان را گرفته!
●|مهدوی
اصلا دیگر جستجویش نمیکنم و دلم برای منی که کلی آرزو داشته است، لک زده!
دستانم از نوشتن پیر شده است و در حوالیِ روزگار آرزوهایم طلسم شد در پشت دست نوشته هایم!
راستش آشفتگیِ روز افزون که دیگر دیدن ندارد!
چشمان در هم فرورفته و گیسوانی که هریک سازی برای خود می زنند و دیدگانی که واژه ی درد، سویشان را گرفته!
●|مهدوی
💔7
Forwarded from Hidden Chat
میشه یکی از شعرایی که خوندی رو برامون با صدات بفرستی؟
درد هایم را در کدامین صفحه جا گذارم؟
من از غزل بودن رها شده ام، از شهر نوشته ها کوچ کردم و در آسمانی که هیچگاه آبی نیست، ساکن شده ام!
آغوش به هرچه بودن است بستم!
به تنهایی ام پناه آورده ام و در ورایِ زخم هایم درد میکشم!
دیوار های این اتاق بوی درد میدهند؛
زیرا مدتهاست زجر هایم را در ترک هایش پنهان میکنم!
●|مهدوی
من از غزل بودن رها شده ام، از شهر نوشته ها کوچ کردم و در آسمانی که هیچگاه آبی نیست، ساکن شده ام!
آغوش به هرچه بودن است بستم!
به تنهایی ام پناه آورده ام و در ورایِ زخم هایم درد میکشم!
دیوار های این اتاق بوی درد میدهند؛
زیرا مدتهاست زجر هایم را در ترک هایش پنهان میکنم!
●|مهدوی
💔7
راه تو دور است
و هزینه های پست گران
و این بهانه ی خوبی است
برای نفرستادن نامه هایم!
●|مهدوی
و هزینه های پست گران
و این بهانه ی خوبی است
برای نفرستادن نامه هایم!
●|مهدوی
❤5
در شعر های نامنظم من
دنبال نظم نگردید!
به دنبال او باشید
اوست که اساس شعر مرا بهم ریخته است!
●|مهدوی
دنبال نظم نگردید!
به دنبال او باشید
اوست که اساس شعر مرا بهم ریخته است!
●|مهدوی
💔5
اگر پس از من دیگر جهانی برای شعرهایم نبود چه؟
میشود شعرهایم را با من به آسمان بفرستید؟
از برای روزهای دلتنگی میخواهم؛
آخَر میترسم اینجا بدون من دلشان بگیرد
شعر است دیگر کسی که آنها را نخواند، بغض میکنند!
اما اینجا من هرروز میخوانمشان و اشک هایم نوازششان میکنند!
اما اگر پس از من دیگر جهانی برای شعرهایم نبود چه؟
بداهه...
میشود شعرهایم را با من به آسمان بفرستید؟
از برای روزهای دلتنگی میخواهم؛
آخَر میترسم اینجا بدون من دلشان بگیرد
شعر است دیگر کسی که آنها را نخواند، بغض میکنند!
اما اینجا من هرروز میخوانمشان و اشک هایم نوازششان میکنند!
اما اگر پس از من دیگر جهانی برای شعرهایم نبود چه؟
بداهه...
💔6
هر انسانی سزاوار این است که حداقل یک دوست داشته باشد که بتواند سر ترسها و رازهایش، سر احساس گناه و شادیاش به او اعتماد کند. هرکسی سزاوار یک نفر است که بتواند به چشمهایش نگاه کند و بگوید: «تو کافی هستی. تو با تمام زخمهات، بینقصی.»
بریتنی سیچری
بریتنی سیچری
👍5
نیامدی!
و من میروم
خود میروم؛
اما خاطرم اینجا خواهد ماند،
که نیامدنت در خاطرش بماند،
تا نقره داغ کند
تمام خاطراتت را!
●|مهدوی
و من میروم
خود میروم؛
اما خاطرم اینجا خواهد ماند،
که نیامدنت در خاطرش بماند،
تا نقره داغ کند
تمام خاطراتت را!
●|مهدوی
💔7
به پروردگارت گفته ام که چگونه جانم را هربار گمراه نگاهت میکنی!
نمی دانم چه میشود و چه میگویی در قنوت هایِ بی پایانت،
اما یقین داشته باش هر آنچه تو آنجا خواستی
آمینش را من پشت سرت گفتم!
ماهری در دلبری، میبینی که چگونه عشوه میروی برای خدایت؟!
قنوت هایت را کمتر طولش بده، ساعتهاست که چشمانم خیره به دستانت است!
●|مهدوی
نمی دانم چه میشود و چه میگویی در قنوت هایِ بی پایانت،
اما یقین داشته باش هر آنچه تو آنجا خواستی
آمینش را من پشت سرت گفتم!
ماهری در دلبری، میبینی که چگونه عشوه میروی برای خدایت؟!
قنوت هایت را کمتر طولش بده، ساعتهاست که چشمانم خیره به دستانت است!
●|مهدوی
💔5
خداوندا چندی پیش نشسته بودم
و داشته و نداشته هایم را مرور میکردم؛
خواستم وصیتی کنم..
همه را تقسیم کردم، اما بازهم غم هایم روی دستم ماند!
نکند میخواهی آنها را با من بفرستی؟!
و داشته و نداشته هایم را مرور میکردم؛
خواستم وصیتی کنم..
همه را تقسیم کردم، اما بازهم غم هایم روی دستم ماند!
نکند میخواهی آنها را با من بفرستی؟!
💔5