خٰانُم مَهدِوی؛
85 subscribers
78 photos
7 videos
11 links
شبی در روی واژگانم خوابم برد؛
و حال کابوس آن شب را بازگو میکنم!
Download Telegram
گرچه جایت خالیست و ندارمت در بَرَم؛
به جایش من تمام نامه هایت را از بَرَم!

●|مهدوی
💔9
متاسفانه تو زمانه‌‌ای هستیم که "انسان بودن" آدم رو متضرر می‌کند.
👍10
می گویند ما مرده ایم!
حرف اینها را رها کن، اینها نه عاشقند نه عاقل.
مگر می‌شود بند بندِ وجودم در میان انگشتانت باشد و من این جهان را رها کنم؟
به تو گفته بودم دستانمان را که بهم فشاریم، از عرش و فرش رها خواهیم بود.
اکنون من و تو در آبیِ دوست داشنیمان نقش بسته ایم.
ما نمرده ایم، ببین خدا مارا از آن بالا نگه داشته است!

●|مهدوی
💔9🔥1
میدانی چیست؟!
روزگار همیشه زیر قول هایش زده..
در زمستان قول باران میدهد اما در بهار حالمان را می گیرد!
همیشه هوشمان را می‌برد تا نفهمیم چیست زندگی!
عادتش این است خوب میگردد تا ببیند کی خوشحالیم بیاید غم بر سرمان آوار کند!
آری قول های بیجا می‌دهد
مانند همین قلم که قول داده بود تسکین باشد حال دست به یکی کرده تا با کاغذ هایم واژگانم را یتیم کند!

بداهه..
💔8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینم حاصل اون یک ماه نوکری توی صحن حضرت زهرا(س) در نجف که امشب دیدمش :)
ان‌شاءاللّه بازم مولا این روسیاه رو به خادمی و کارگری بپذیره.
پ‌ن: دلم نیومد نذارمش و ثبت نشه...
❤️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💔6
پیر شده ام!
گیسوانم در لابه لای شعر های عاشقانهِ سپید، سفید شد!
حرف هایم در درونم چروکیده شد و چروک هایش خاطره ای شد بر روی صورتم!
هر بار تو را دیدم دلم لرزید و درست از همان زمان است که دستانم به یاد آن روزها می‌لرزد!
نامه هایی که از آنِ تو بود را آنقدر به دوش کشیدم که کمرم خمید!
نبودنت طولانی شد و عمر من کوتاه...!
مرا خوب تماشا کن، این لیلی پیر را می‌خواهی؟!
روزی که مرا ببینی آنقدر دیر شده است که بایست عصایم را محکم بگیری تا بتوانم عینک را به چشم بزنم تا واضح تماشایت کنم!
و چقدر تصویرت با خیال من عوض شده است...!


●|مهدوی
💔5
دلم فریاد میخواهد
ولی در انزوای خویش
چه بی رحمانه
با دیوار
نجوا میکنم،
هرشب!
💔4
غروب جمعه دلگیر بود
زیرا خورشید دلش گیر بود!
💔4
قرار بود پا برهنه بیاید و پا برهنه برود!
و در این میان چند صباحی کفش نرمی به پا کند و از برای آرزوهایش در خیابان راه برود.
میخواست با اسکیت هایش خطوط شوقش را متر کند و قند در دل پدر آب کند نه اینکه جانش هنوز  راه نرفته در بستر کفش هایش به خاک رود و پدر آب شود!
تازه خریده بودشان،
از خدا بی خبرها کاش می گذاشتند حسرت به دل نماند!
حال پا برهنه نمی رود!
اکنون تیر به قلب کودک نه، بلکه به آرزوهایش اصابت کرده!
و آرزو که نباشد کودکان نخواهند خندید، و کودکی که نخندد، مرده!
دختر اسکیت صورتی را قاب میکنم در کنار دخترک کاپشن صورتیِ مان!
پس کی قرار است تمام شود؟!

●|مهدوی
💔9
میدانی؛
گاهی نرفته خسته ی راه میشوی!
گاه ترس تو را فرا میگیرد و تو از تنهایی خوف را در آغوش می‌کشی!
هنوز به قله نرسیده ای، انگیزه از دستانت به پایین کوه رها میشود!
اصلا گاه دلت می گیرد و تو نمی‌دانی که این دلگیری سرچشمه اش کجاست که اینطور در تو رسوخ کرده؟!



بداهه...
💔4
بچه ها من برم دلتون تنگ میشه؟😂🧑‍🦯
👍6😢1
در دنیای حقیقی حرف هایم را نفهمیدند
و حال فایده ای به مکتوب شدنشان در دنیای دروغین نداشتم!
اما تمام این مدت با قلم تازه واردم..
واژگان سرشتم و جمله ها گفتم
شاید از صدتا یکی اش هم به درد نخورد...
اما هنوز سرشارم از هزاران نثر که نوشته نشد و هنوز بیخ گلویم عذابم میدهد..
ناشکری نمیکنم همین که لااقل اینجا تورقی به نوشته هایم خورد، خوشحالم!
میمانم
حال این چند روز مانده را هستم زیاد
سعی میکنم روزانه محتوا داشته باشم
نشد هم روزی از هفته را برای احوال پرسی از ممبر ها اختصاص میدهم..💔

میمانم💚🙏
💔71
از کدام نا مهربانی آزرده ای؟
چه چیزی تو را رنجاند، برایت چه کم گذاشته ام؟
تو گفتی برایم سنگ تمام می‌گذاری، و سنگِ تمام درد هارا در دامانم گذاشتی و رفتی!

●|مهدوی
💔6
کلمات در من رسوب کرده اند،
تمام غزل هایم ته نشین شده،
حرف برای گفتن زیاد دارم
اما واژگانم کم آمده است!
💔6
مدتهاست که دیگر منِ پریشان را در آیینه نمی نگرم!
اصلا دیگر جستجویش نمیکنم و دلم برای منی که کلی آرزو داشته است، لک زده!
دستانم از نوشتن پیر شده است و در حوالیِ روزگار آرزوهایم طلسم شد در پشت دست نوشته هایم!
راستش آشفتگیِ روز افزون که دیگر دیدن ندارد!
چشمان در هم فرورفته و گیسوانی که هریک سازی برای خود می زنند و دیدگانی که واژه ی درد، سویشان را گرفته!

●|مهدوی
💔7
Forwarded from Hidden Chat
میشه یکی از شعرایی که خوندی رو برامون با صدات بفرستی؟
درد هایم را در کدامین صفحه جا گذارم؟
من از غزل بودن رها شده ام، از شهر نوشته ها کوچ کردم و در آسمانی که هیچگاه آبی نیست، ساکن شده ام!
آغوش به هرچه بودن است بستم!
به تنهایی ام پناه آورده ام و در ورایِ زخم هایم درد میکشم!
دیوار های این اتاق بوی درد میدهند؛
زیرا مدتهاست زجر هایم را در ترک هایش پنهان میکنم!

●|مهدوی
💔7
راه تو دور است
و هزینه های پست گران
و این  بهانه ی خوبی است
برای نفرستادن نامه هایم!

●|مهدوی
5