صبح را
با خروسی که نخواند،
چای داغی که بر تن لیوان ننشست،
صبح بخیری که گوشه ی دهانمان را نگرفت،
خورشیدی که لبخندش را فراموش کرد،
و نانی که از تنور داغ در نیامد،
شروع کردیم!
صبح شد و این نشانه ی فردایی است که روزی،
غفلت از چشمانمان خواهد ربود!
مهدوی
با خروسی که نخواند،
چای داغی که بر تن لیوان ننشست،
صبح بخیری که گوشه ی دهانمان را نگرفت،
خورشیدی که لبخندش را فراموش کرد،
و نانی که از تنور داغ در نیامد،
شروع کردیم!
صبح شد و این نشانه ی فردایی است که روزی،
غفلت از چشمانمان خواهد ربود!
مهدوی
💔9❤1
راستش این روزها بیخودی
بهانه ی شعرهای عاشقانه را میگیرم!
دلم تورا می خواهد و تنها با غزل تورا به آغوش میکشم!
دلم بندِ قافیه یِ نگاهِ توست
وگرنه خودت هم خوب میدانی که از قافیه این شعر ها عجیب بیزارم.
دلم فقط وزن این روزهای نبودنت را میسنجَد!
و فارغ است از وزنِ بی موزون این کلمات!
تو شاه بیت هر شعر سروده شده ای!
در آرزوی تو صد ها غزل خواندم و ردیف همه ی آنها شد محال!
آری دلم تورا میخواهد
و بیخودی بهانه شعر های عاشقانه را می گیرد!
●|مهدوی
بهانه ی شعرهای عاشقانه را میگیرم!
دلم تورا می خواهد و تنها با غزل تورا به آغوش میکشم!
دلم بندِ قافیه یِ نگاهِ توست
وگرنه خودت هم خوب میدانی که از قافیه این شعر ها عجیب بیزارم.
دلم فقط وزن این روزهای نبودنت را میسنجَد!
و فارغ است از وزنِ بی موزون این کلمات!
تو شاه بیت هر شعر سروده شده ای!
در آرزوی تو صد ها غزل خواندم و ردیف همه ی آنها شد محال!
آری دلم تورا میخواهد
و بیخودی بهانه شعر های عاشقانه را می گیرد!
●|مهدوی
💔7🔥3
آغوشت مرا از گرمای تابستان به هوای بارانی پاییز می رساند!
گرمای تنت حس شاعری را در من بر می انگیزد!
بیا باهم بخوانیم؛
بیا تا جامِ غزل را در برهم به سر کشیم،
تا از واژگان عشق مست شویم!
برایم بخوان،
از عاشقانه های شاملو برایم هزاران بار بخوان!
من هم غزل به غزل به فدای خواندنت می روم!
و من کلمات آغوشت را از بر میکنم و دلتنگی هایم را در حوالی فروغ به دست باد می سپارم!
ما زبان شعر را خوب میفهمیم،
و به همین قافیه ها زنده ایم.
●|مهدوی
گرمای تنت حس شاعری را در من بر می انگیزد!
بیا باهم بخوانیم؛
بیا تا جامِ غزل را در برهم به سر کشیم،
تا از واژگان عشق مست شویم!
برایم بخوان،
از عاشقانه های شاملو برایم هزاران بار بخوان!
من هم غزل به غزل به فدای خواندنت می روم!
و من کلمات آغوشت را از بر میکنم و دلتنگی هایم را در حوالی فروغ به دست باد می سپارم!
ما زبان شعر را خوب میفهمیم،
و به همین قافیه ها زنده ایم.
●|مهدوی
👍5❤3
گرچه جایت خالیست و ندارمت در بَرَم؛
به جایش من تمام نامه هایت را از بَرَم!
●|مهدوی
به جایش من تمام نامه هایت را از بَرَم!
●|مهدوی
💔9
می گویند ما مرده ایم!
حرف اینها را رها کن، اینها نه عاشقند نه عاقل.
مگر میشود بند بندِ وجودم در میان انگشتانت باشد و من این جهان را رها کنم؟
به تو گفته بودم دستانمان را که بهم فشاریم، از عرش و فرش رها خواهیم بود.
اکنون من و تو در آبیِ دوست داشنیمان نقش بسته ایم.
ما نمرده ایم، ببین خدا مارا از آن بالا نگه داشته است!
●|مهدوی
حرف اینها را رها کن، اینها نه عاشقند نه عاقل.
مگر میشود بند بندِ وجودم در میان انگشتانت باشد و من این جهان را رها کنم؟
به تو گفته بودم دستانمان را که بهم فشاریم، از عرش و فرش رها خواهیم بود.
اکنون من و تو در آبیِ دوست داشنیمان نقش بسته ایم.
ما نمرده ایم، ببین خدا مارا از آن بالا نگه داشته است!
●|مهدوی
💔9🔥1
میدانی چیست؟!
روزگار همیشه زیر قول هایش زده..
در زمستان قول باران میدهد اما در بهار حالمان را می گیرد!
همیشه هوشمان را میبرد تا نفهمیم چیست زندگی!
عادتش این است خوب میگردد تا ببیند کی خوشحالیم بیاید غم بر سرمان آوار کند!
آری قول های بیجا میدهد
مانند همین قلم که قول داده بود تسکین باشد حال دست به یکی کرده تا با کاغذ هایم واژگانم را یتیم کند!
بداهه..
روزگار همیشه زیر قول هایش زده..
در زمستان قول باران میدهد اما در بهار حالمان را می گیرد!
همیشه هوشمان را میبرد تا نفهمیم چیست زندگی!
عادتش این است خوب میگردد تا ببیند کی خوشحالیم بیاید غم بر سرمان آوار کند!
آری قول های بیجا میدهد
مانند همین قلم که قول داده بود تسکین باشد حال دست به یکی کرده تا با کاغذ هایم واژگانم را یتیم کند!
بداهه..
💔8
Forwarded from ابن حیدر | امین غفاری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینم حاصل اون یک ماه نوکری توی صحن حضرت زهرا(س) در نجف که امشب دیدمش :)
انشاءاللّه بازم مولا این روسیاه رو به خادمی و کارگری بپذیره.
پن: دلم نیومد نذارمش و ثبت نشه...
❤️
انشاءاللّه بازم مولا این روسیاه رو به خادمی و کارگری بپذیره.
پن: دلم نیومد نذارمش و ثبت نشه...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💔6
پیر شده ام!
گیسوانم در لابه لای شعر های عاشقانهِ سپید، سفید شد!
حرف هایم در درونم چروکیده شد و چروک هایش خاطره ای شد بر روی صورتم!
هر بار تو را دیدم دلم لرزید و درست از همان زمان است که دستانم به یاد آن روزها میلرزد!
نامه هایی که از آنِ تو بود را آنقدر به دوش کشیدم که کمرم خمید!
نبودنت طولانی شد و عمر من کوتاه...!
مرا خوب تماشا کن، این لیلی پیر را میخواهی؟!
روزی که مرا ببینی آنقدر دیر شده است که بایست عصایم را محکم بگیری تا بتوانم عینک را به چشم بزنم تا واضح تماشایت کنم!
و چقدر تصویرت با خیال من عوض شده است...!
●|مهدوی
گیسوانم در لابه لای شعر های عاشقانهِ سپید، سفید شد!
حرف هایم در درونم چروکیده شد و چروک هایش خاطره ای شد بر روی صورتم!
هر بار تو را دیدم دلم لرزید و درست از همان زمان است که دستانم به یاد آن روزها میلرزد!
نامه هایی که از آنِ تو بود را آنقدر به دوش کشیدم که کمرم خمید!
نبودنت طولانی شد و عمر من کوتاه...!
مرا خوب تماشا کن، این لیلی پیر را میخواهی؟!
روزی که مرا ببینی آنقدر دیر شده است که بایست عصایم را محکم بگیری تا بتوانم عینک را به چشم بزنم تا واضح تماشایت کنم!
و چقدر تصویرت با خیال من عوض شده است...!
●|مهدوی
💔5
دلم فریاد میخواهد
ولی در انزوای خویش
چه بی رحمانه
با دیوار
نجوا میکنم،
هرشب!
ولی در انزوای خویش
چه بی رحمانه
با دیوار
نجوا میکنم،
هرشب!
💔4
قرار بود پا برهنه بیاید و پا برهنه برود!
و در این میان چند صباحی کفش نرمی به پا کند و از برای آرزوهایش در خیابان راه برود.
میخواست با اسکیت هایش خطوط شوقش را متر کند و قند در دل پدر آب کند نه اینکه جانش هنوز راه نرفته در بستر کفش هایش به خاک رود و پدر آب شود!
تازه خریده بودشان،
از خدا بی خبرها کاش می گذاشتند حسرت به دل نماند!
حال پا برهنه نمی رود!
اکنون تیر به قلب کودک نه، بلکه به آرزوهایش اصابت کرده!
و آرزو که نباشد کودکان نخواهند خندید، و کودکی که نخندد، مرده!
دختر اسکیت صورتی را قاب میکنم در کنار دخترک کاپشن صورتیِ مان!
پس کی قرار است تمام شود؟!
●|مهدوی
و در این میان چند صباحی کفش نرمی به پا کند و از برای آرزوهایش در خیابان راه برود.
میخواست با اسکیت هایش خطوط شوقش را متر کند و قند در دل پدر آب کند نه اینکه جانش هنوز راه نرفته در بستر کفش هایش به خاک رود و پدر آب شود!
تازه خریده بودشان،
از خدا بی خبرها کاش می گذاشتند حسرت به دل نماند!
حال پا برهنه نمی رود!
اکنون تیر به قلب کودک نه، بلکه به آرزوهایش اصابت کرده!
و آرزو که نباشد کودکان نخواهند خندید، و کودکی که نخندد، مرده!
دختر اسکیت صورتی را قاب میکنم در کنار دخترک کاپشن صورتیِ مان!
پس کی قرار است تمام شود؟!
●|مهدوی
💔9
میدانی؛
گاهی نرفته خسته ی راه میشوی!
گاه ترس تو را فرا میگیرد و تو از تنهایی خوف را در آغوش میکشی!
هنوز به قله نرسیده ای، انگیزه از دستانت به پایین کوه رها میشود!
اصلا گاه دلت می گیرد و تو نمیدانی که این دلگیری سرچشمه اش کجاست که اینطور در تو رسوخ کرده؟!
بداهه...
گاهی نرفته خسته ی راه میشوی!
گاه ترس تو را فرا میگیرد و تو از تنهایی خوف را در آغوش میکشی!
هنوز به قله نرسیده ای، انگیزه از دستانت به پایین کوه رها میشود!
اصلا گاه دلت می گیرد و تو نمیدانی که این دلگیری سرچشمه اش کجاست که اینطور در تو رسوخ کرده؟!
بداهه...
💔4
در دنیای حقیقی حرف هایم را نفهمیدند
و حال فایده ای به مکتوب شدنشان در دنیای دروغین نداشتم!
اما تمام این مدت با قلم تازه واردم..
واژگان سرشتم و جمله ها گفتم
شاید از صدتا یکی اش هم به درد نخورد...
اما هنوز سرشارم از هزاران نثر که نوشته نشد و هنوز بیخ گلویم عذابم میدهد..
ناشکری نمیکنم همین که لااقل اینجا تورقی به نوشته هایم خورد، خوشحالم!
میمانم
حال این چند روز مانده را هستم زیاد
سعی میکنم روزانه محتوا داشته باشم
نشد هم روزی از هفته را برای احوال پرسی از ممبر ها اختصاص میدهم..💔
میمانم💚🙏
و حال فایده ای به مکتوب شدنشان در دنیای دروغین نداشتم!
اما تمام این مدت با قلم تازه واردم..
واژگان سرشتم و جمله ها گفتم
شاید از صدتا یکی اش هم به درد نخورد...
اما هنوز سرشارم از هزاران نثر که نوشته نشد و هنوز بیخ گلویم عذابم میدهد..
ناشکری نمیکنم همین که لااقل اینجا تورقی به نوشته هایم خورد، خوشحالم!
میمانم
حال این چند روز مانده را هستم زیاد
سعی میکنم روزانه محتوا داشته باشم
نشد هم روزی از هفته را برای احوال پرسی از ممبر ها اختصاص میدهم..💔
میمانم💚🙏
💔7❤1
از کدام نا مهربانی آزرده ای؟
چه چیزی تو را رنجاند، برایت چه کم گذاشته ام؟
تو گفتی برایم سنگ تمام میگذاری، و سنگِ تمام درد هارا در دامانم گذاشتی و رفتی!
●|مهدوی
چه چیزی تو را رنجاند، برایت چه کم گذاشته ام؟
تو گفتی برایم سنگ تمام میگذاری، و سنگِ تمام درد هارا در دامانم گذاشتی و رفتی!
●|مهدوی
💔6
کلمات در من رسوب کرده اند،
تمام غزل هایم ته نشین شده،
حرف برای گفتن زیاد دارم
اما واژگانم کم آمده است!
تمام غزل هایم ته نشین شده،
حرف برای گفتن زیاد دارم
اما واژگانم کم آمده است!
💔6
مدتهاست که دیگر منِ پریشان را در آیینه نمی نگرم!
اصلا دیگر جستجویش نمیکنم و دلم برای منی که کلی آرزو داشته است، لک زده!
دستانم از نوشتن پیر شده است و در حوالیِ روزگار آرزوهایم طلسم شد در پشت دست نوشته هایم!
راستش آشفتگیِ روز افزون که دیگر دیدن ندارد!
چشمان در هم فرورفته و گیسوانی که هریک سازی برای خود می زنند و دیدگانی که واژه ی درد، سویشان را گرفته!
●|مهدوی
اصلا دیگر جستجویش نمیکنم و دلم برای منی که کلی آرزو داشته است، لک زده!
دستانم از نوشتن پیر شده است و در حوالیِ روزگار آرزوهایم طلسم شد در پشت دست نوشته هایم!
راستش آشفتگیِ روز افزون که دیگر دیدن ندارد!
چشمان در هم فرورفته و گیسوانی که هریک سازی برای خود می زنند و دیدگانی که واژه ی درد، سویشان را گرفته!
●|مهدوی
💔7