خٰانُم مَهدِوی؛
85 subscribers
78 photos
7 videos
11 links
شبی در روی واژگانم خوابم برد؛
و حال کابوس آن شب را بازگو میکنم!
Download Telegram
گفتگویی با قلم روی میز:

جانم، تو خود این روزها بایست تسکین باشی!
تو را چه شده که سر جنگ داری و جفا میکنی؟!
تو را چه شده که دیگر به ساز این کلمات رقصی بر بالین کاغذ نمیزنی؟
تو را شوق همبستری لای کتاب نیست!
بَهر مداوایت چگونه کوشم ای رفیق روزگارانم؟
تو را چه شد که دیگر آغوش سرد میز را به گرمی دستانم بهتر دیدی!
اهل جفا نبودی ای وفایِ روزهایم!
حال به من بگو در نبودت این واژگان یتیم را به که بسپارم؟!
توکه جوابم کنی، دیگر حتی کاغذ هم مرا نمی‌خواند!


روزهایی که قلم قهر می‌کند...💚🧑‍🦯
6👍1
نفری یه الهی به رقیه میگید؟!💚🥹
9
وزیر پزشکیان
شرکت توانیر: کولرها را خاموش کنید!
از پنکه استفاده کنید
یا استفاده از سنت نیاکان هزاران سال پیش ...
حال ما حال اسیریست که هنگام فرار
یادش افتاد کسی منتظرش نیست نرفت!
😢5
میدانی خستگی داریم تا خستگی!
گاه از کوه کندن هلاک میشوی
و گاه از دل کندن!

من چه بگویم که از کویَت دل کندم؟!
7
بایست رها شد در میان سلول های مرده اتاق!
6
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من!
ورنه این دنیا که ما دیدیم، خندیدن نداشت!
😢53
شبی شاید رها کردم، جهان پر اضطرابم را
کسی اینجا نمیفهمد، منو و حال خرابم را
9🔥1
باد اگر میخواست همه کار می‌کرد!
طوفان به پا می‌کرد،
گرد باد میشد،
دریا بهم می‌ریخت
ابر ها جابه جا می‌شدند،
گاه شاخه ها میشکستند،
اما نمی‌دانم!
دلتنگی من مگر چقدر سنگین بود!
که باد هم او را نبرد!

مهدوی
💔7
پنجره را باز کردم، عقلم را باد برد!
5
شکستن دل صدا نداره ؛
اینطور نیست که مثلا وقتی کنار یک نفر وایستادی ،
صدای پوکیدن قلبش رو بتونی بشنوی .
یا مثلا ببینی یدفه خرده های دل یک نفر
میپاشه روی زمین .
شکستن یک آدم ، بعضی وقتها
با چند قطره اشک همراهه .
و خیلی وقتها با بغض و
توی سکوت اتفاق می افته
آدم های شکسته عجیب نیستن
بی اونکه بدونیم
خیلی هاشون رو هر روز می بینیم
با ظاهری آروم
و حتی خنده ای روی لباشون
اما
با باورهایی نابود شده
و امید هایی به پایان رسیده ...

فرشته رضایی
11
خدایا
یا مرا پرت کن ده سال جلو تر
و یا دستم را بگیر و ببرم به اوج طفولیت

من هیچ ایده ای برای زندگی در اکنون را ندارم!🧑‍🦯
😢8
استاد محمد علی بهمنی آسمانی شد، روحشان شاد🖤
💔10
من زنده بودم اما، انگار مرده بودم
از بس که روزها را تا شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها، تنها به جرم این که
او سرسپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم
یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می‌شد وقتی غروب می‌شد
کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم

محمدعلی بهمنی
7
خلاصه تر بکن ای مرگ! داستانم را
که خسته‌تر نکنم گوشِ دوستانم را

تمامِ طولِ شب از شوق گریه می‌کردم
چگونه شرح دهم حال توأمانم را؟

استاد بهمنی
💔8
هوا هوای دیلیت اکانته...🧑‍🦯
👍9👎9