کسی قصد جانِ مرا کرده است؛
قصد کرده تا بیاید رویاهایم را ویران کند!
ریسمان قلم را از دستانم ربوده
دیده ام که شب ها به سراغ دفترم آمده و کلماتم را به غارت می برد!
فکر و اندیشه و خیالم را به تاراج برده و حراج زده به دل نوشته هایم!
سطر هایِ این دفتر را رام کرده است،
تا دیگر میزبانِ حضورم نباشد!
بارها دیده ام که در گوشِ کاغذ نجوا میکند که تن به سیاهی ندهند!
ذهنم را تیره و تار کرده و همه چیز را دعوت به سفیدی میکند!
شده است قاتل این اندیشه و کلمات!
آری و من چه بی رحمانه این قاتل را هر روز در آینه میبینم!
#مهدوی
قصد کرده تا بیاید رویاهایم را ویران کند!
ریسمان قلم را از دستانم ربوده
دیده ام که شب ها به سراغ دفترم آمده و کلماتم را به غارت می برد!
فکر و اندیشه و خیالم را به تاراج برده و حراج زده به دل نوشته هایم!
سطر هایِ این دفتر را رام کرده است،
تا دیگر میزبانِ حضورم نباشد!
بارها دیده ام که در گوشِ کاغذ نجوا میکند که تن به سیاهی ندهند!
ذهنم را تیره و تار کرده و همه چیز را دعوت به سفیدی میکند!
شده است قاتل این اندیشه و کلمات!
آری و من چه بی رحمانه این قاتل را هر روز در آینه میبینم!
#مهدوی
👍5❤1
دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن بگو من کِی، کجا باشم؟
سعیدصاحبعلم
بگوید خانه را ول کن بگو من کِی، کجا باشم؟
سعیدصاحبعلم
❤5
زحمت دارد! آدم بودن را میگویم...
این را میشود از مترسکها آموخت: آنها تمام عمر میایستند تا آدم حسابشان کنند!
صادق هدایت
این را میشود از مترسکها آموخت: آنها تمام عمر میایستند تا آدم حسابشان کنند!
صادق هدایت
👍7
گفتگویی با قلم روی میز:
جانم، تو خود این روزها بایست تسکین باشی!
تو را چه شده که سر جنگ داری و جفا میکنی؟!
تو را چه شده که دیگر به ساز این کلمات رقصی بر بالین کاغذ نمیزنی؟
تو را شوق همبستری لای کتاب نیست!
بَهر مداوایت چگونه کوشم ای رفیق روزگارانم؟
تو را چه شد که دیگر آغوش سرد میز را به گرمی دستانم بهتر دیدی!
اهل جفا نبودی ای وفایِ روزهایم!
حال به من بگو در نبودت این واژگان یتیم را به که بسپارم؟!
توکه جوابم کنی، دیگر حتی کاغذ هم مرا نمیخواند!
روزهایی که قلم قهر میکند...💚🧑🦯
جانم، تو خود این روزها بایست تسکین باشی!
تو را چه شده که سر جنگ داری و جفا میکنی؟!
تو را چه شده که دیگر به ساز این کلمات رقصی بر بالین کاغذ نمیزنی؟
تو را شوق همبستری لای کتاب نیست!
بَهر مداوایت چگونه کوشم ای رفیق روزگارانم؟
تو را چه شد که دیگر آغوش سرد میز را به گرمی دستانم بهتر دیدی!
اهل جفا نبودی ای وفایِ روزهایم!
حال به من بگو در نبودت این واژگان یتیم را به که بسپارم؟!
توکه جوابم کنی، دیگر حتی کاغذ هم مرا نمیخواند!
روزهایی که قلم قهر میکند...💚🧑🦯
❤6👍1
خٰانُم مَهدِوی؛
گفتگویی با قلم روی میز: جانم، تو خود این روزها بایست تسکین باشی! تو را چه شده که سر جنگ داری و جفا میکنی؟! تو را چه شده که دیگر به ساز این کلمات رقصی بر بالین کاغذ نمیزنی؟ تو را شوق همبستری لای کتاب نیست! بَهر مداوایت چگونه کوشم ای رفیق روزگارانم؟ تو را چه…
قلمِ قهر کرده بانو مهدوی هم غوغا میکند 🦋
🔥5
وزیر پزشکیان
شرکت توانیر: کولرها را خاموش کنید!
از پنکه استفاده کنید
یا استفاده از سنت نیاکان هزاران سال پیش ...
شرکت توانیر: کولرها را خاموش کنید!
از پنکه استفاده کنید
یا استفاده از سنت نیاکان هزاران سال پیش ...
خٰانُم مَهدِوی؛
وزیر پزشکیان شرکت توانیر: کولرها را خاموش کنید! از پنکه استفاده کنید یا استفاده از سنت نیاکان هزاران سال پیش ...
کم کم خودتون رو آماده کنید برای باد بزن حصیری🧑🦯
😢3
حال ما حال اسیریست که هنگام فرار
یادش افتاد کسی منتظرش نیست نرفت!
یادش افتاد کسی منتظرش نیست نرفت!
😢5
میدانی خستگی داریم تا خستگی!
گاه از کوه کندن هلاک میشوی
و گاه از دل کندن!
من چه بگویم که از کویَت دل کندم؟!
گاه از کوه کندن هلاک میشوی
و گاه از دل کندن!
من چه بگویم که از کویَت دل کندم؟!
❤7
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من!
ورنه این دنیا که ما دیدیم، خندیدن نداشت!
ورنه این دنیا که ما دیدیم، خندیدن نداشت!
😢5❤3
شبی شاید رها کردم، جهان پر اضطرابم را
کسی اینجا نمیفهمد، منو و حال خرابم را
کسی اینجا نمیفهمد، منو و حال خرابم را
❤9🔥1
باد اگر میخواست همه کار میکرد!
طوفان به پا میکرد،
گرد باد میشد،
دریا بهم میریخت
ابر ها جابه جا میشدند،
گاه شاخه ها میشکستند،
اما نمیدانم!
دلتنگی من مگر چقدر سنگین بود!
که باد هم او را نبرد!
مهدوی
طوفان به پا میکرد،
گرد باد میشد،
دریا بهم میریخت
ابر ها جابه جا میشدند،
گاه شاخه ها میشکستند،
اما نمیدانم!
دلتنگی من مگر چقدر سنگین بود!
که باد هم او را نبرد!
مهدوی
💔7
شکستن دل صدا نداره ؛
اینطور نیست که مثلا وقتی کنار یک نفر وایستادی ،
صدای پوکیدن قلبش رو بتونی بشنوی .
یا مثلا ببینی یدفه خرده های دل یک نفر
میپاشه روی زمین .
شکستن یک آدم ، بعضی وقتها
با چند قطره اشک همراهه .
و خیلی وقتها با بغض و
توی سکوت اتفاق می افته
آدم های شکسته عجیب نیستن
بی اونکه بدونیم
خیلی هاشون رو هر روز می بینیم
با ظاهری آروم
و حتی خنده ای روی لباشون
اما
با باورهایی نابود شده
و امید هایی به پایان رسیده ...
فرشته رضایی
اینطور نیست که مثلا وقتی کنار یک نفر وایستادی ،
صدای پوکیدن قلبش رو بتونی بشنوی .
یا مثلا ببینی یدفه خرده های دل یک نفر
میپاشه روی زمین .
شکستن یک آدم ، بعضی وقتها
با چند قطره اشک همراهه .
و خیلی وقتها با بغض و
توی سکوت اتفاق می افته
آدم های شکسته عجیب نیستن
بی اونکه بدونیم
خیلی هاشون رو هر روز می بینیم
با ظاهری آروم
و حتی خنده ای روی لباشون
اما
با باورهایی نابود شده
و امید هایی به پایان رسیده ...
فرشته رضایی
❤11
خدایا
یا مرا پرت کن ده سال جلو تر
و یا دستم را بگیر و ببرم به اوج طفولیت
من هیچ ایده ای برای زندگی در اکنون را ندارم!🧑🦯
یا مرا پرت کن ده سال جلو تر
و یا دستم را بگیر و ببرم به اوج طفولیت
من هیچ ایده ای برای زندگی در اکنون را ندارم!🧑🦯
😢8