اگر چه نزد شما تشنهٔ سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ میشود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلامهایم را
هر آنچه شیفتهتر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگیها را؟
اشارهای کنم انگار کوهکن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریبتر اما
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ میشود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلامهایم را
هر آنچه شیفتهتر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگیها را؟
اشارهای کنم انگار کوهکن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریبتر اما
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
🔥5😢1
خٰانُم مَهدِوی؛
اگر چه نزد شما تشنهٔ سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم دلم برای خودم تنگ میشود آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلامهایم را هر آنچه شیفتهتر از پی شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگیها را؟ اشارهای کنم انگار کوهکن بودم من آن زلال پرستم…
برای استاد محمد علی بهمنی دعا کنید🧑🦯
اگر به تعداد دفعاتی که شکمتان را تغذیه می کنید، ذهنتان را نیز تغذیه کنید، دیگر هرگز مجبور نخواهید شد برای تغذیه شکم، داشتن سقفی بالای سر، و یا لباسی برتن نگران شوید.
آلبرت اینشتین
آلبرت اینشتین
👍6
راست می گفتند؛
همیشه زودتر از آن که بیندیشی،
اتفاق می افتد!
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم؛
زمانی که از دست می رفت!
و پاهای خسته ام، توان دویدن نداشت،
چشم می گشودم، همه رفته بودند...
-فریدون مشیری
همیشه زودتر از آن که بیندیشی،
اتفاق می افتد!
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم؛
زمانی که از دست می رفت!
و پاهای خسته ام، توان دویدن نداشت،
چشم می گشودم، همه رفته بودند...
-فریدون مشیری
❤5
از کجا بگویم!
مگر درد طول و عرض دارد؟
یا این دایره انتها؟
یا اصلا مگر این فلک دست بردار است؟
همان بهتر که بگذاری سکوت کنم.
سکوتم را نه رضایت و نه شکایت بخوان!
اصلا نشنو همان طور که عمری نشنیده از کنار فریاد هایم گذر کردی!
مگر درد طول و عرض دارد؟
یا این دایره انتها؟
یا اصلا مگر این فلک دست بردار است؟
همان بهتر که بگذاری سکوت کنم.
سکوتم را نه رضایت و نه شکایت بخوان!
اصلا نشنو همان طور که عمری نشنیده از کنار فریاد هایم گذر کردی!
❤7
اگر جامعهای که در آن زندگی میکنید بیمار است،
لزومی ندارد اجتماعی باشید.
لزومی ندارد اجتماعی باشید.
👏6🔥2
خٰانُم مَهدِوی؛
گاهی احساس میکنم وجود خودم تنهاییام را به هم میریزد معین دهاز
وقتی تنهایی رسوب میکنه تو وجود آدم 🧑🦯
👍4
کسی قصد جانِ مرا کرده است؛
قصد کرده تا بیاید رویاهایم را ویران کند!
ریسمان قلم را از دستانم ربوده
دیده ام که شب ها به سراغ دفترم آمده و کلماتم را به غارت می برد!
فکر و اندیشه و خیالم را به تاراج برده و حراج زده به دل نوشته هایم!
سطر هایِ این دفتر را رام کرده است،
تا دیگر میزبانِ حضورم نباشد!
بارها دیده ام که در گوشِ کاغذ نجوا میکند که تن به سیاهی ندهند!
ذهنم را تیره و تار کرده و همه چیز را دعوت به سفیدی میکند!
شده است قاتل این اندیشه و کلمات!
آری و من چه بی رحمانه این قاتل را هر روز در آینه میبینم!
#مهدوی
قصد کرده تا بیاید رویاهایم را ویران کند!
ریسمان قلم را از دستانم ربوده
دیده ام که شب ها به سراغ دفترم آمده و کلماتم را به غارت می برد!
فکر و اندیشه و خیالم را به تاراج برده و حراج زده به دل نوشته هایم!
سطر هایِ این دفتر را رام کرده است،
تا دیگر میزبانِ حضورم نباشد!
بارها دیده ام که در گوشِ کاغذ نجوا میکند که تن به سیاهی ندهند!
ذهنم را تیره و تار کرده و همه چیز را دعوت به سفیدی میکند!
شده است قاتل این اندیشه و کلمات!
آری و من چه بی رحمانه این قاتل را هر روز در آینه میبینم!
#مهدوی
👍5❤1
دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن بگو من کِی، کجا باشم؟
سعیدصاحبعلم
بگوید خانه را ول کن بگو من کِی، کجا باشم؟
سعیدصاحبعلم
❤5
زحمت دارد! آدم بودن را میگویم...
این را میشود از مترسکها آموخت: آنها تمام عمر میایستند تا آدم حسابشان کنند!
صادق هدایت
این را میشود از مترسکها آموخت: آنها تمام عمر میایستند تا آدم حسابشان کنند!
صادق هدایت
👍7
گفتگویی با قلم روی میز:
جانم، تو خود این روزها بایست تسکین باشی!
تو را چه شده که سر جنگ داری و جفا میکنی؟!
تو را چه شده که دیگر به ساز این کلمات رقصی بر بالین کاغذ نمیزنی؟
تو را شوق همبستری لای کتاب نیست!
بَهر مداوایت چگونه کوشم ای رفیق روزگارانم؟
تو را چه شد که دیگر آغوش سرد میز را به گرمی دستانم بهتر دیدی!
اهل جفا نبودی ای وفایِ روزهایم!
حال به من بگو در نبودت این واژگان یتیم را به که بسپارم؟!
توکه جوابم کنی، دیگر حتی کاغذ هم مرا نمیخواند!
روزهایی که قلم قهر میکند...💚🧑🦯
جانم، تو خود این روزها بایست تسکین باشی!
تو را چه شده که سر جنگ داری و جفا میکنی؟!
تو را چه شده که دیگر به ساز این کلمات رقصی بر بالین کاغذ نمیزنی؟
تو را شوق همبستری لای کتاب نیست!
بَهر مداوایت چگونه کوشم ای رفیق روزگارانم؟
تو را چه شد که دیگر آغوش سرد میز را به گرمی دستانم بهتر دیدی!
اهل جفا نبودی ای وفایِ روزهایم!
حال به من بگو در نبودت این واژگان یتیم را به که بسپارم؟!
توکه جوابم کنی، دیگر حتی کاغذ هم مرا نمیخواند!
روزهایی که قلم قهر میکند...💚🧑🦯
❤6👍1
خٰانُم مَهدِوی؛
گفتگویی با قلم روی میز: جانم، تو خود این روزها بایست تسکین باشی! تو را چه شده که سر جنگ داری و جفا میکنی؟! تو را چه شده که دیگر به ساز این کلمات رقصی بر بالین کاغذ نمیزنی؟ تو را شوق همبستری لای کتاب نیست! بَهر مداوایت چگونه کوشم ای رفیق روزگارانم؟ تو را چه…
قلمِ قهر کرده بانو مهدوی هم غوغا میکند 🦋
🔥5
وزیر پزشکیان
شرکت توانیر: کولرها را خاموش کنید!
از پنکه استفاده کنید
یا استفاده از سنت نیاکان هزاران سال پیش ...
شرکت توانیر: کولرها را خاموش کنید!
از پنکه استفاده کنید
یا استفاده از سنت نیاکان هزاران سال پیش ...
خٰانُم مَهدِوی؛
وزیر پزشکیان شرکت توانیر: کولرها را خاموش کنید! از پنکه استفاده کنید یا استفاده از سنت نیاکان هزاران سال پیش ...
کم کم خودتون رو آماده کنید برای باد بزن حصیری🧑🦯
😢3