هرکسی را همدم غمها و تنهایی مدان
سایه همراهِ تو میآید ولی همراه نیست...
مولانا
سایه همراهِ تو میآید ولی همراه نیست...
مولانا
❤4
دیگران را ببخش،
حتی وقتی متاسف نیستند.
بگذار حق با آنان باشد،
اگر این چیزیست که به آن نیازمندند…
اشو
حتی وقتی متاسف نیستند.
بگذار حق با آنان باشد،
اگر این چیزیست که به آن نیازمندند…
اشو
👍4
گفتیم که عقل از همه کاری به درآید
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
سعدی
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
سعدی
❤5
تاریکی، سیاهی، ظُلمات، رنگ بی رنگی که با چشمان بسته میتوان دید
و در انزوای خوفناکی آنجا که شب به انتهای خود میرسد
و آن لحظه که سنگینی میکند گذر روزگار بر روی پلک هایم!
در خود تهی میشوم حس سقوط در چاهی عمیق و بی انتها اینجا هیچ چیز برای فکر کردن نیست
روانی آسوده و دیدگانی برای تماشا،تماشای خاطرات مرده که بر بیمهری این شب هایم عجیب می تابد!
خاطراتی که بر این ویرانه تاریک سو میبخشد و مرا به حوالی آنجا می رساند
آنجایی که زمان دستور توقف میدهد به ثانیه ها و من معلق میچرخم در انبوه پوچی.
به راستی که تاریکی بوی خون و زنگ آهن میدهد و انتظار بوی مرگ و غم این چنین است که احساسم درامیخته میشود در، شعر!
در همان بیت هایی که با وزنش نامیزانی حال این روزهایم را میسنجم!
در آن مصرعی که که میخندد و به گریه ام می اندازد!
به راستی که این زندگی زنگار نمی بخشد و بو نمی کشد!
لال است و از لمس روزهای بردباری با شانه ای خالی هیچ درکی ندارد!
و در انزوای خوفناکی آنجا که شب به انتهای خود میرسد
و آن لحظه که سنگینی میکند گذر روزگار بر روی پلک هایم!
در خود تهی میشوم حس سقوط در چاهی عمیق و بی انتها اینجا هیچ چیز برای فکر کردن نیست
روانی آسوده و دیدگانی برای تماشا،تماشای خاطرات مرده که بر بیمهری این شب هایم عجیب می تابد!
خاطراتی که بر این ویرانه تاریک سو میبخشد و مرا به حوالی آنجا می رساند
آنجایی که زمان دستور توقف میدهد به ثانیه ها و من معلق میچرخم در انبوه پوچی.
به راستی که تاریکی بوی خون و زنگ آهن میدهد و انتظار بوی مرگ و غم این چنین است که احساسم درامیخته میشود در، شعر!
در همان بیت هایی که با وزنش نامیزانی حال این روزهایم را میسنجم!
در آن مصرعی که که میخندد و به گریه ام می اندازد!
به راستی که این زندگی زنگار نمی بخشد و بو نمی کشد!
لال است و از لمس روزهای بردباری با شانه ای خالی هیچ درکی ندارد!
❤4👍1😢1
زندگیمون تو مصرع دوم این بیت گیر کرده:💔
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود!
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود!
❤6
امشب همه چیز ندای غم دارد!
قفسه ی کتاب سرشار از شمیم اندوه و کتاب ها هر کدام راوی خاطرات تلخ اند!
راستی قابِ عکس ها هم دیگر نمی خندند و قلم روی میز زار میزند!
دیوار ها رخت ماتم به تن کرده اند،
سطرهای کاغذ بی بال و پر اند و دیگر شوقی برای به آغوش کشیدن واژگانم ندارند!
و باز صدای غم از اتاق می آید!
•مهدوی
قفسه ی کتاب سرشار از شمیم اندوه و کتاب ها هر کدام راوی خاطرات تلخ اند!
راستی قابِ عکس ها هم دیگر نمی خندند و قلم روی میز زار میزند!
دیوار ها رخت ماتم به تن کرده اند،
سطرهای کاغذ بی بال و پر اند و دیگر شوقی برای به آغوش کشیدن واژگانم ندارند!
و باز صدای غم از اتاق می آید!
•مهدوی
❤10
قلمِ روی این روزها به ننوشتنم طعنه میزند!
نمی داند که من واژگانم مدتهاست بغضی شده اند بیخ گلویم!
مگر میشود قلمی که یک روز تسکین دردهایم بود حال آفت زندگی ام باشد؟
نمیدانی که چقدر درد دارد پوزخندی که این واژه ها به افکارم میزنند!
دفترم همان طور که کلماتم را می بلعید شوق و ذوقم را هم درون خود حبس کرد!
و حال تمامِ من همان دفتر روی میز است، که پر پر میشود!
•مهدوی
نمی داند که من واژگانم مدتهاست بغضی شده اند بیخ گلویم!
مگر میشود قلمی که یک روز تسکین دردهایم بود حال آفت زندگی ام باشد؟
نمیدانی که چقدر درد دارد پوزخندی که این واژه ها به افکارم میزنند!
دفترم همان طور که کلماتم را می بلعید شوق و ذوقم را هم درون خود حبس کرد!
و حال تمامِ من همان دفتر روی میز است، که پر پر میشود!
•مهدوی
❤7
ای کاش نجوای من شبها برایت کابوس میشد تا بفهمی که در خواب هایم چگونه دنبالت میگردم!
•مهدوی
•مهدوی
❤5🔥1
اگر چه نزد شما تشنهٔ سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ میشود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلامهایم را
هر آنچه شیفتهتر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگیها را؟
اشارهای کنم انگار کوهکن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریبتر اما
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ میشود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلامهایم را
هر آنچه شیفتهتر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگیها را؟
اشارهای کنم انگار کوهکن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریبتر اما
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
🔥5😢1
خٰانُم مَهدِوی؛
اگر چه نزد شما تشنهٔ سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم دلم برای خودم تنگ میشود آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلامهایم را هر آنچه شیفتهتر از پی شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگیها را؟ اشارهای کنم انگار کوهکن بودم من آن زلال پرستم…
برای استاد محمد علی بهمنی دعا کنید🧑🦯
اگر به تعداد دفعاتی که شکمتان را تغذیه می کنید، ذهنتان را نیز تغذیه کنید، دیگر هرگز مجبور نخواهید شد برای تغذیه شکم، داشتن سقفی بالای سر، و یا لباسی برتن نگران شوید.
آلبرت اینشتین
آلبرت اینشتین
👍6
راست می گفتند؛
همیشه زودتر از آن که بیندیشی،
اتفاق می افتد!
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم؛
زمانی که از دست می رفت!
و پاهای خسته ام، توان دویدن نداشت،
چشم می گشودم، همه رفته بودند...
-فریدون مشیری
همیشه زودتر از آن که بیندیشی،
اتفاق می افتد!
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم؛
زمانی که از دست می رفت!
و پاهای خسته ام، توان دویدن نداشت،
چشم می گشودم، همه رفته بودند...
-فریدون مشیری
❤5
از کجا بگویم!
مگر درد طول و عرض دارد؟
یا این دایره انتها؟
یا اصلا مگر این فلک دست بردار است؟
همان بهتر که بگذاری سکوت کنم.
سکوتم را نه رضایت و نه شکایت بخوان!
اصلا نشنو همان طور که عمری نشنیده از کنار فریاد هایم گذر کردی!
مگر درد طول و عرض دارد؟
یا این دایره انتها؟
یا اصلا مگر این فلک دست بردار است؟
همان بهتر که بگذاری سکوت کنم.
سکوتم را نه رضایت و نه شکایت بخوان!
اصلا نشنو همان طور که عمری نشنیده از کنار فریاد هایم گذر کردی!
❤7
اگر جامعهای که در آن زندگی میکنید بیمار است،
لزومی ندارد اجتماعی باشید.
لزومی ندارد اجتماعی باشید.
👏6🔥2
خٰانُم مَهدِوی؛
گاهی احساس میکنم وجود خودم تنهاییام را به هم میریزد معین دهاز
وقتی تنهایی رسوب میکنه تو وجود آدم 🧑🦯
👍4
کسی قصد جانِ مرا کرده است؛
قصد کرده تا بیاید رویاهایم را ویران کند!
ریسمان قلم را از دستانم ربوده
دیده ام که شب ها به سراغ دفترم آمده و کلماتم را به غارت می برد!
فکر و اندیشه و خیالم را به تاراج برده و حراج زده به دل نوشته هایم!
سطر هایِ این دفتر را رام کرده است،
تا دیگر میزبانِ حضورم نباشد!
بارها دیده ام که در گوشِ کاغذ نجوا میکند که تن به سیاهی ندهند!
ذهنم را تیره و تار کرده و همه چیز را دعوت به سفیدی میکند!
شده است قاتل این اندیشه و کلمات!
آری و من چه بی رحمانه این قاتل را هر روز در آینه میبینم!
#مهدوی
قصد کرده تا بیاید رویاهایم را ویران کند!
ریسمان قلم را از دستانم ربوده
دیده ام که شب ها به سراغ دفترم آمده و کلماتم را به غارت می برد!
فکر و اندیشه و خیالم را به تاراج برده و حراج زده به دل نوشته هایم!
سطر هایِ این دفتر را رام کرده است،
تا دیگر میزبانِ حضورم نباشد!
بارها دیده ام که در گوشِ کاغذ نجوا میکند که تن به سیاهی ندهند!
ذهنم را تیره و تار کرده و همه چیز را دعوت به سفیدی میکند!
شده است قاتل این اندیشه و کلمات!
آری و من چه بی رحمانه این قاتل را هر روز در آینه میبینم!
#مهدوی
👍5❤1