خٰانُم مَهدِوی؛
88 subscribers
78 photos
7 videos
11 links
شبی در روی واژگانم خوابم برد؛
و حال کابوس آن شب را بازگو میکنم!
Download Telegram
اندکی شیرینی وجودتان را در عصاره این دنیا بریزید و آب قند درست کنید!
و به خورد این زندگی دهید!
احساس میکنم مدتهاست قندش افتاده
بی حالست!

#مهدوی
3
چانه‌ات که می‌لرزد،
اساس زندگیم را به لرزه در می‌آورد !
هوای گریه که داری دلم بی هوا می‌شود،
مبادا از روزی که چشمانت بارانی شوند !
آنطور برای چشمان بارانی ات  اشک می‌ریزم که بنیان عشق در سیل اشک‌هایمان گم شود!

می‌دانی که من تحملم بسیار کم است ، حواست هست که طاقت ندارم؟!
طاقت نفس  کشیدن در هوایی که تو را می‌آزارد را ندارم!
می‌خواهم جانم را به تو هدیه دهم اما می‌بینم من وجودم سراسر از تو پر شده ، باورت می‌شود انگار تویی در من می‌دود؟! خسته‌ام چون دیگر تاب دیدن خستگی‌ات را ندارم !


#مهدوی
2👍2
ورقی در پی دفتری دیگر!
سطری به دنبال تکه ای کاغذ،
واژه ای در میان رسوایی بندی،
و نقطه ای در بازی باد و یاد!
و در انتها قلمی به تنهاییِ غربت واژگان!
آری این بود نوشتن...
ما نوشتیم و به نوشته هایمان نگریستیم و در بندِ آخر سخت گریستیم!

#مهدوی
👍42
Live stream started
دلم می خواهد مست کنم
جام شرابی بنوشم مگر یادم رود که چگونه گفتم دوستت دارم و تو رفتی !
#نرجس
2
تازه بودم
زنده و خوشبو
مانند گلی که تازه شکفته
روییده است و هزار رنگ شده
کم کم پر پر شدم
پژمرده شدم
ساقه های سبز رنگم به سیاهی روی آورد
درست آن زمان و آن مکان بود که خشک شدم
دیگر زنده نبودم
این همان روز است که تو شب کردی
تو رفتی !
#نرجس
👍4
گل فروشی سر نبش سراغت را گرفت
می گفت نمی آیی به دنبال نرگس هایت
گفت نکند نرگسش را گم کرده
گفتم نه او خودش را گم کرده
وگرنه مگر می شود روزی باشد و او به دنبال آن خوشبو های زرد و سفید نیاید؟
آری
بعد فراموشی همه چیز ممکن می شود
حتی فراموشی
حتی ناممکن ها
حتی ممنوعیت ها
چون تو هم ممنوعه بودی ولی ورود کردی به قلب شکستنی ام
#نرجس
👍4
ای کاش می شد  تا ابد تورا در کنار شمعدانی های طاقچه نگه داشت!
اصلا می‌شود تو بیایی؟
بیایی و تکه ای از ماه را برای روشنایی خانه بیاوری!
و زمستان خورشید را قرض کنی تا دل هایمان هیچگاه سرد نشوند!
راستی به پاییز هم بگو نیاید، به جایش بهار را می گذاریم.
آنگاه می‌توانیم لبخند شکوفه هارا خوب تماشا کنیم!
بیا و به همه چیز دست بزن به فصل فصل زندگی به گرما و سرما...!
بیا که لبخند هایم در کنار تو شمارش از دست رفته، حاضری  آن هارا تبدیل کنیم به خشت؟!
و خانه ای برای سرپناه سازیم، بگذار دیوار ها تا ابد بخندند برایمان!
باغچه هم برای تو
بیا درد هایمان را بکاریم و هیچوقت به آنها آب ندهیم  که تا ابد در دل پست زمین بمانند!
و از آن طرف من نیز هر روز لبخندت را میکارم
تا زیاد و زیاد تر شود و قول خواهم داد که هیچگاه
گل لبخندت را از باغچه نچینم!

#مهدوی
3👍1
من با تو در چهار فصلِ این دنیا قدم زدم و در پاییز از همه بیشتر !
زیر باران راه رفته ایم و سر تا پایمان خیس شد!
در میان سبز بودن های تابستان ریسه رفته ایم و کلی میوه از باغ همسایه کش رفتیم.
راستی بهار را یادت است ؟!
معلوم است که به یاد نداری ، حواسم پرت است!
آنقدر  که تورا در کنار خودم تصور کردم ، پاک یادم رفته است که ما تا بحال باهم حتی دو قدم هم راه نرفته ایم !

#مهدوی
3
حتی آب هم به روی عشق آغوشش رو باز می کنه!
مگر اینکه مثل تو یخ بشه.
#نرجس
3
گفت بهار چیست ؟
گفتم شکوفه ای از من، که در دلت بروید.
آن روز بهار می شود.
#نرجس
5👍1
دهخدایی که سالها وقت گذاشت و لغت نامه نوشت!
اورا بگویید امروز دلتنگ ترین فرد برای ابراز دلتنگی اش واژه کم آورده است!

#مهدوی
3😐1
چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده
اون روزهایی که کنارم بودی
اون روزهایی که خودت بودی
اون روزهایی که با تو آروم بودم
آرامشم کجایی؟
کجایی که بگویی آرام بمان
من بگویم آرامشم چشمانت است.
دلم تنگ تو است
که دیگر نیستی که تنگا تنگ بغل بگیرم تو را
#نرجس
👍2
می‌توان تمام خاطرات را، درد ها و رنج هایمان  را درون قلبمان زندانی کنیم!
اما نمی‌توان خود قلب را حبس کرد!
او  در هر جا که بخواهد به پرواز در می‌آید و به هر سو کشانده می‌شود!
و هیچ نمی‌توان کرد...!

#مهدوی
3
«بهار متولد شدن زندگی است»
مگر زندگی هم متولد می شود ؟
آری، گاهی زندگی هم نیاز به تولد دوباره دارد تا جان بگیرد و در معنای واقعی اش زنده شود.
#نرجس
با خود عهد بستم تمام غم هایم را در باغچه بکارم و هیچوقت به آنها آب ندهم که تا ابد در دل پست زمین بمانند!
اما درست همان شبی که درد هارا دفن کردم، باران بارید!

#مهدوی
💔3
دیگر خیالت راحت باشد!
پس از تو هیچ کس به گل های اقاقیِ گوشه اتاق آب نداد، و من چون اقاقی خشکیدم!
بعد از تو هیچ گاه به آسمان نگاه نکردم، آخر چه لذتی دارد تماشای آسمان خاکستری آن هم بی تو؟!
تمام کتاب هایمان روی میز خاک خورد، همان هایی که بهانه ای می شد برای ساعت ها کنار هم نشستن!
موقع رفتنت روشنایی در چمدانت قایم شد و تو او را هم همراه خود بردی!
و از آن پس تاریکی در خانه حکم کرد!
برایت تازه چای دم کرده بودم، چای زعفرانی همان که تو می پسندی!
اما تا به خود آمدم؛
من مانده بودم و خانه ی غرق در تاریکی و دو فنجان چایِ یخ کرده!

#مهدوی
👍1💔1
«نویسنده مرده است »



ما پایانمان نا مشخص بود
وسط داستانِ من و تو
شخص سوم مرد
نویسنده را می گویم!
#نرجس
👍2