بیا تا برویم و بگذریم!
بیا تا از دلتنگی های فروغ در انزوای واژه ها،
از جانِ نیمه جان فرهاد در پس شیرین،
تا بلندای مرز دوست داشتن مجنون،
و تا راز شاملو برویم و بگذریم!
آری بیا تا از آغاز اولین دلبری های حوا گذر کنیم و سرچشمه ی عشق را بیابیم!
جانانم، بیا تا کمی در کنار ارغوانِ سایه بنشینیم و طعم جاودانگی بچشیم!
تورا،
من و شعرهای عاشقانه فقط می فهمد!
اما تو در فهم هیچ یک از بیت هایم نمی گنجی!
در پیِ مفهومت بی مفهوم ترین عاشقانه ها را جاری بر کاغذ میکنم!
ای نامفهوم ترین دوست داشتنی ام...
#مهدوی
بیا تا از دلتنگی های فروغ در انزوای واژه ها،
از جانِ نیمه جان فرهاد در پس شیرین،
تا بلندای مرز دوست داشتن مجنون،
و تا راز شاملو برویم و بگذریم!
آری بیا تا از آغاز اولین دلبری های حوا گذر کنیم و سرچشمه ی عشق را بیابیم!
جانانم، بیا تا کمی در کنار ارغوانِ سایه بنشینیم و طعم جاودانگی بچشیم!
تورا،
من و شعرهای عاشقانه فقط می فهمد!
اما تو در فهم هیچ یک از بیت هایم نمی گنجی!
در پیِ مفهومت بی مفهوم ترین عاشقانه ها را جاری بر کاغذ میکنم!
ای نامفهوم ترین دوست داشتنی ام...
#مهدوی
❤9👍1
راست میگفت؛
چه دردی داشت نوشتن!
آنکه قلم به دست می گیرد، میشود مادر کلماتش.
او درد را هربار چون جان کندن بر تن این کاغذ حک می کند و چشمانِ تو به سادگی از کلمات او سُر میخورد!
او هر بار از غربت واژگانش ماتم می گیرد،
دلش برای غزل هایش می سوزد،
و جگرش از مضمون نوشته هایش خون است اما باز دندان به جگر می گیرد و می نویسد!
دلش برای دل نوشته هایش آتش گرفته و باز در پی کلمات سرد است برای خاموش کردن آتش حرفهایش!
قلم به دست گرفتن درد بزرگی بود که او هر بار پشت میزش می نشست، سرتا پایش را فرا می گرفت!
روز قلم به تمام صاحبان قلم مبارک باد💚🧑🦯
●|مهدوی
چه دردی داشت نوشتن!
آنکه قلم به دست می گیرد، میشود مادر کلماتش.
او درد را هربار چون جان کندن بر تن این کاغذ حک می کند و چشمانِ تو به سادگی از کلمات او سُر میخورد!
او هر بار از غربت واژگانش ماتم می گیرد،
دلش برای غزل هایش می سوزد،
و جگرش از مضمون نوشته هایش خون است اما باز دندان به جگر می گیرد و می نویسد!
دلش برای دل نوشته هایش آتش گرفته و باز در پی کلمات سرد است برای خاموش کردن آتش حرفهایش!
قلم به دست گرفتن درد بزرگی بود که او هر بار پشت میزش می نشست، سرتا پایش را فرا می گرفت!
روز قلم به تمام صاحبان قلم مبارک باد💚🧑🦯
●|مهدوی
❤7
امروز شاید جایی که بودم
اینترنت در دسترس نبود
اما باعث شد به اطرافم نگاه ویژه ای داشته باشم...🧑🦯
نوستالژی 🤎
اینترنت در دسترس نبود
اما باعث شد به اطرافم نگاه ویژه ای داشته باشم...🧑🦯
نوستالژی 🤎
❤9👍1
معاویه : قوی تر از ذوالفقار علی (ع) سراغ داری ؟
عمر و عاص : جهل مردم .....
عمر و عاص : جهل مردم .....
👍9❤1
ما همه تلاش خودمان را کردیم ابراهیم؛ ما شبها نخوابیدیم؛ تماس گرفتیم؛ پیامک زدیم؛ صحبت کردیم؛ نفر به نفر. چشم توی چشم. ما یک هفته مثل خودت شدیم. خستگی نشناختیم. از شمال شهر تا روستاهای دور. تا ارتفاعات ورزقان شاید. معلق میان خوف و رجا. مادرهامان، ختم صلوات گرفتند. پدرهامان حدیث کسا خواندند. دست همه را گرفتیم تا صندوق رأی. چهکار باید میکردیم. ما خواستیم که خون هنوز گرم تو، زیر پا نرود ابراهیم. تو حیف بودی. ما خواستیم جای آن برادر ایستادهقامتمان در وزارتخارجه، نا لایقان تکیه نکنند خب. خواستیم یکی مثل خودت_حداقل شبیه به خودت_ توی پاستور بنشیند. خواستیم که وجدانهای خفته را برانگیزیم. مردمان کمترآگاه را روشن کنیم. نظامفکری جامعه را نزدیک به حق کنیم. ما باختیم ابراهیم؟ نباختیم که. ما نباختیم ابراهیم. ما برای خدا دویدیم؛ در پی کسب قدرت و ثروت نه. ما حالا میلیونها فکر بلندیم. میلیونها مردم کمربسته بر پای ایران؛ بر پای انقلاب. ما میلیونها مردم «کارنامه»دیده و «برنامه»شنیده. ما ابراهیمدیدههای بهکم ناراضی. ما توقف ناپذیریم ابراهیم هنوز. ما داریم میرویم هنوز. نه آن هشتسال متوقفمان کرد، نه هیچ چهارسال دیگری. ما میرویم تا اهتزاز بیرق لاالهالااللّه بر بلندای عالم. ما منتظران یکدم از پایننشسته ظهور. ما نزدیکان به قلّه. و دست تو امروز بازتر است برای گذر «جمهورِ» خود، تا فتحی که همه بسوی آنیم. ناامیدی گناه کبیرهست. گوش کن؛ صدای اذان هنوز از گلدستهها بلند است...
«مهدی مولایی»
«مهدی مولایی»
❤9🤣2
اولین برنامه زرشکیان در چهاردهمین دوره :
گران کردن زرشک است..
ببینید کی گفتم🧑🦯
گران کردن زرشک است..
ببینید کی گفتم🧑🦯
😁4👍2👎1
تويی که نام تو در صدر سربلندان است
هنوز بر سر نی چهره تو خندان است
اگر در آتش مهرت گداختيم چه غم
جزای سوختگان در غمت دو چندان است
به احتياج سراغ از غم تو میگيريم
که غم قنوت نياز نيازمندان است
از آن زمان که گرفتی ز مردمان بيعت
جدال عهدشکنها و پاييندان است
خوشا به تربت پاک تو سجده بردن ما
تويی که نام تو در صدر سربلندان است
#شب_اول_محرم🖤
#یا_حسین
هنوز بر سر نی چهره تو خندان است
اگر در آتش مهرت گداختيم چه غم
جزای سوختگان در غمت دو چندان است
به احتياج سراغ از غم تو میگيريم
که غم قنوت نياز نيازمندان است
از آن زمان که گرفتی ز مردمان بيعت
جدال عهدشکنها و پاييندان است
خوشا به تربت پاک تو سجده بردن ما
تويی که نام تو در صدر سربلندان است
#شب_اول_محرم🖤
#یا_حسین
❤4
Forwarded from 🇮🇷برگشت📜🇵🇸🇱🇧 (MOHAMMAD)
نقل است که روزی «معاویه» برای نماز در مسجد آماده میشد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند نگاهی از سر غرور انداخت.
«عمروعاص» که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که: بیدلیل مغرور نشو! اینها اگر عقل داشتند به جماعت تو نمیآمدند و «علی» را انتخاب میکردند.
«معاویه» برافروخت. «عمروعاص» قول داد که حماقت نمازگزاران را ثابت میکند.
پس از نماز، بر منبر رفت و در پایان سخنرانی گفت: از رسول خدا شنیدم که هر کس نوک زبان خود را به نوک بینیاش برساند، خدا بهشت را بر او واجب مینماید و بلافاصله مشاهدهکرد که همه تلاش میکنند نوک زبانِشان را به نوک بینیِشان برسانند تا ببینند بهشتیاند یا جهنمی؟
«عمروعاص» خواست در کنار منبر حماقت جمعیت را به «معاویه» نشان دهد، دید معاویه عبایش را بر سر کشیده و دارد خود را آزمایش میکند و سعی میکند کسی متوجه تلاش ناموفقش برای رساندن نوک زبان به نوک بینی نشود.
از منبر پایین آمد در گوش «معاویه» نجوا کرد: این جماعت خلیفه احمقی چون تو میخواهند. «علی» برای این جماعت حیف است.
تاریخ در حال تکرار است
امتحان انسان همیشه در طول تاریخ بوده و خواهد بود .
از به آتش انداختن ابراهیم و......تا به شهادت حسین
ولایت ولایت ولایت همیشه مرز شناخت انسانیت بوده وهست .
تا سلمان فارسی ها و مالک اشتر ها شناخته شوند و عمر وعاص ها وعمر سعد ها در تاریخ به جا بمانند.
«عمروعاص» که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که: بیدلیل مغرور نشو! اینها اگر عقل داشتند به جماعت تو نمیآمدند و «علی» را انتخاب میکردند.
«معاویه» برافروخت. «عمروعاص» قول داد که حماقت نمازگزاران را ثابت میکند.
پس از نماز، بر منبر رفت و در پایان سخنرانی گفت: از رسول خدا شنیدم که هر کس نوک زبان خود را به نوک بینیاش برساند، خدا بهشت را بر او واجب مینماید و بلافاصله مشاهدهکرد که همه تلاش میکنند نوک زبانِشان را به نوک بینیِشان برسانند تا ببینند بهشتیاند یا جهنمی؟
«عمروعاص» خواست در کنار منبر حماقت جمعیت را به «معاویه» نشان دهد، دید معاویه عبایش را بر سر کشیده و دارد خود را آزمایش میکند و سعی میکند کسی متوجه تلاش ناموفقش برای رساندن نوک زبان به نوک بینی نشود.
از منبر پایین آمد در گوش «معاویه» نجوا کرد: این جماعت خلیفه احمقی چون تو میخواهند. «علی» برای این جماعت حیف است.
تاریخ در حال تکرار است
امتحان انسان همیشه در طول تاریخ بوده و خواهد بود .
از به آتش انداختن ابراهیم و......تا به شهادت حسین
ولایت ولایت ولایت همیشه مرز شناخت انسانیت بوده وهست .
تا سلمان فارسی ها و مالک اشتر ها شناخته شوند و عمر وعاص ها وعمر سعد ها در تاریخ به جا بمانند.