گاهی وقتا نباید برای نوشتن پشت میز نشست!
نباید زیاد فکر کرد، نباید مدام خط خوردگی ها رو پاک کرد.
مثلِ الان؛
بدون فکر کردن صفحه چت رو باید باز کرد و فقط نوشت!
خودمون رو گول میزنیم، مدام توجیه میکنیم.
لاف میزنیم و عجیب افتخار میکنم به لاف زدن هایمان.
نقاب بر چهره داریم و همیشه خوب جلوه میشویم، اما من این خوب بودن را نمیخواهم.
من این خنده های همیشگی را نمیخواهم.
من حتی از قهقهه هایم بیزارم.
باورت میشود گاهی با قلم دعوایم می شود؟!
من از آنچه که مرا اینگونه میبینند، گله مندم!
گولِ آبادیِ ظاهرم را نخورید.
عجیب از درون ویرانم.
در برهوتِ افکارم گیر کردم و به من میگویند از آبادی بنویس!
خدایا قرار است کی به روال زندگیمان برسیم.
پروردگارا شانه هایم سست شده اند درست مانند ایمانم!
این توشه را از شانه هایم بردار!
لحظه ای مرا متوقف کن،
زندگی ام طلسم تکرار شده، من هیچ!
خداوندا تو خود از دیدن این تکرار بیزار نیستی؟!
#مهدوی
#بداهه
نباید زیاد فکر کرد، نباید مدام خط خوردگی ها رو پاک کرد.
مثلِ الان؛
بدون فکر کردن صفحه چت رو باید باز کرد و فقط نوشت!
خودمون رو گول میزنیم، مدام توجیه میکنیم.
لاف میزنیم و عجیب افتخار میکنم به لاف زدن هایمان.
نقاب بر چهره داریم و همیشه خوب جلوه میشویم، اما من این خوب بودن را نمیخواهم.
من این خنده های همیشگی را نمیخواهم.
من حتی از قهقهه هایم بیزارم.
باورت میشود گاهی با قلم دعوایم می شود؟!
من از آنچه که مرا اینگونه میبینند، گله مندم!
گولِ آبادیِ ظاهرم را نخورید.
عجیب از درون ویرانم.
در برهوتِ افکارم گیر کردم و به من میگویند از آبادی بنویس!
خدایا قرار است کی به روال زندگیمان برسیم.
پروردگارا شانه هایم سست شده اند درست مانند ایمانم!
این توشه را از شانه هایم بردار!
لحظه ای مرا متوقف کن،
زندگی ام طلسم تکرار شده، من هیچ!
خداوندا تو خود از دیدن این تکرار بیزار نیستی؟!
#مهدوی
#بداهه
❤2
حقمان را میخواهیم !
مرگ حقمان است ، که روزی همه ی ما دیر یا زود جامه ی مرگ را به تن و جام شیرین مرگ را خواهیم نوشید !
و یک روز من نیز خواهم رفت در آن روز نه صدای پرندگان قطع خواهد شد و نه حتی صدای دوره گرد محل !
نه مرگ من و نه مرگ هیچکس چوب لای چرخ روزگار نخواهد گذاشت.
یک روزی بی هوا چایی را خواهم نوشید
بی آنکه بدانم جرعه آخر زندگیست !
#مهدوی
مرگ حقمان است ، که روزی همه ی ما دیر یا زود جامه ی مرگ را به تن و جام شیرین مرگ را خواهیم نوشید !
و یک روز من نیز خواهم رفت در آن روز نه صدای پرندگان قطع خواهد شد و نه حتی صدای دوره گرد محل !
نه مرگ من و نه مرگ هیچکس چوب لای چرخ روزگار نخواهد گذاشت.
یک روزی بی هوا چایی را خواهم نوشید
بی آنکه بدانم جرعه آخر زندگیست !
#مهدوی
👍3
خواب از چشمانم رفته آنقدر که در خیابانِ خیالاتم قدم زدم.
اشتباه نکن!
این بار به جای تو ، آینده ی بدون تو را عاشقانه دید می زدم !
#نرجس
اشتباه نکن!
این بار به جای تو ، آینده ی بدون تو را عاشقانه دید می زدم !
#نرجس
تا زمانی که گوش هایمان برای حرف های بیطرف جایگاهی داشته باشد.
مترسکی بیش در بازی روزگار نخواهیم بود!
#مهدوی
مترسکی بیش در بازی روزگار نخواهیم بود!
#مهدوی
👍3
بگذار برایت نسخه ای بپیچم !
روزی سه بار به درد هایت پوز خند بزن !
بگذار بفهمد هنوز به حدی نرسیده است که آدمی چون تورا از پا در آورد ...!
#مهدوی
روزی سه بار به درد هایت پوز خند بزن !
بگذار بفهمد هنوز به حدی نرسیده است که آدمی چون تورا از پا در آورد ...!
#مهدوی
❤3
اندکی شیرینی وجودتان را در عصاره این دنیا بریزید و آب قند درست کنید!
و به خورد این زندگی دهید!
احساس میکنم مدتهاست قندش افتاده
بی حالست!
#مهدوی
و به خورد این زندگی دهید!
احساس میکنم مدتهاست قندش افتاده
بی حالست!
#مهدوی
❤3
چانهات که میلرزد،
اساس زندگیم را به لرزه در میآورد !
هوای گریه که داری دلم بی هوا میشود،
مبادا از روزی که چشمانت بارانی شوند !
آنطور برای چشمان بارانی ات اشک میریزم که بنیان عشق در سیل اشکهایمان گم شود!
میدانی که من تحملم بسیار کم است ، حواست هست که طاقت ندارم؟!
طاقت نفس کشیدن در هوایی که تو را میآزارد را ندارم!
میخواهم جانم را به تو هدیه دهم اما میبینم من وجودم سراسر از تو پر شده ، باورت میشود انگار تویی در من میدود؟! خستهام چون دیگر تاب دیدن خستگیات را ندارم !
#مهدوی
اساس زندگیم را به لرزه در میآورد !
هوای گریه که داری دلم بی هوا میشود،
مبادا از روزی که چشمانت بارانی شوند !
آنطور برای چشمان بارانی ات اشک میریزم که بنیان عشق در سیل اشکهایمان گم شود!
میدانی که من تحملم بسیار کم است ، حواست هست که طاقت ندارم؟!
طاقت نفس کشیدن در هوایی که تو را میآزارد را ندارم!
میخواهم جانم را به تو هدیه دهم اما میبینم من وجودم سراسر از تو پر شده ، باورت میشود انگار تویی در من میدود؟! خستهام چون دیگر تاب دیدن خستگیات را ندارم !
#مهدوی
❤2👍2
ورقی در پی دفتری دیگر!
سطری به دنبال تکه ای کاغذ،
واژه ای در میان رسوایی بندی،
و نقطه ای در بازی باد و یاد!
و در انتها قلمی به تنهاییِ غربت واژگان!
آری این بود نوشتن...
ما نوشتیم و به نوشته هایمان نگریستیم و در بندِ آخر سخت گریستیم!
#مهدوی
سطری به دنبال تکه ای کاغذ،
واژه ای در میان رسوایی بندی،
و نقطه ای در بازی باد و یاد!
و در انتها قلمی به تنهاییِ غربت واژگان!
آری این بود نوشتن...
ما نوشتیم و به نوشته هایمان نگریستیم و در بندِ آخر سخت گریستیم!
#مهدوی
👍4❤2
❤2
تازه بودم
زنده و خوشبو
مانند گلی که تازه شکفته
روییده است و هزار رنگ شده
کم کم پر پر شدم
پژمرده شدم
ساقه های سبز رنگم به سیاهی روی آورد
درست آن زمان و آن مکان بود که خشک شدم
دیگر زنده نبودم
این همان روز است که تو شب کردی
تو رفتی !
#نرجس
زنده و خوشبو
مانند گلی که تازه شکفته
روییده است و هزار رنگ شده
کم کم پر پر شدم
پژمرده شدم
ساقه های سبز رنگم به سیاهی روی آورد
درست آن زمان و آن مکان بود که خشک شدم
دیگر زنده نبودم
این همان روز است که تو شب کردی
تو رفتی !
#نرجس
👍4